بدهکارانِ همیشگی

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض… پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که “زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت” مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند… بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی…

‎بدهکاران همیشگی.

ضدراهنمای لکنت برای اهل شهرت

اول یک ماجرای شخصی و خصوصی:

زمانی درباره یکی از هنرمند/سلبریتی‌هایی که محصول هنری‌شان را دوست دارم مطلبی نوشتم. اندکی بعد پیامی از خودش دریافت کردم که ایمیلتان را بدهید مطلبی دارم (همیشه از افعال جمع استفاده می‌کرد). آمدم ایمیل را برایش بفرستم نامه‌اش رسید. بلندبالا و فروتنانه و توضیح درباره مطلب خودش و نقد من. پاسخی نوشتم. به سرعت پاسخ داد و خلاصه در یکی دو هفته ده پانزده نوشته بلند بین‌مان رد و بدل شد که علیرغم ظاهرا محترمانه بودنشان اندک‌اندک به نظرم نامحترمانه می‌رسید. ناپرهیزی کردم، خودم را گول زدم که خب بحث همین است دیگر، و به نامه‌نگاری، یا در واقع پاسخ به نامه‌های بلندبالای بزرگوار، ادامه دادم. بعد تصمیم گرفتم فقط نکات کوتاه یادآوری کنم و البته هر بار هم پاسخ می‌داد. آخرین بار نکته‌ ساده‌ای نوشتم در ارجاع به نقدی بر شاملو. نوشت «کافیست دیگر آقای فرجامی» و من را بلاک کرد. چنان حیرت‌زده شدم از این رفتار کودکانه و در عین حال سلطان‌مآبانه که تا مدتی شروع کردم به فکر کردن به گذشته. به اینکه کجای کار اشتباه بود. و اعتراف می کنم منی که هر روز در شبکه‌های اجتماعی و خصوصی‌تر (مثل ایمیل) با انبوهی از توهین و ناسزا و گاه تهدیدهای جانی روبرویم، منی که حتی از دوستان سابقی که از نزدیک می‌شناسندم سر اظهار نظری درباره فروغ فرخزاد یا دریای خزر توهین و تهمت‌های شنیع دیده‌ام… و عموما از آنها گذشته‌ام یا به چیزی نگرفته‌ام، چنان از این رفتار توهین آمیز دل‌آزرده شدم که تصمیم گرفتم کلا در اخلاق و رفتارم در موارد مشابه تجدید نظر کنم. حالا فهمیده بودم که اصولا سلبریتی ایرانی (و شاید غیر ایرانی، نمی‌دانم) در ناخودآگاهش بچه ارباب -اگر نگوییم شاه- است و امثال ما رعیت‌زادگان ایام ماضی‌: به ثریا هم برویم باز ما را از ارتفاعی می‌بیند که نباید از حد خودمان تجاوز کنیم. («این را می‌بینید. همسن ما بود رعیت‌زاده. تاپاله جمع می‌کرد زمستان‌ها. تقی به توقی خورد و اینها هم آدم شدند نمی دانم چطور شد سر از انیورسیته و این‌طور کوفت و زهرمارها درآورد. البته مختصر هوشی هم داشت انصافا. باز از بقیه‌شان بهتر است. گاهی خوشمان می‌آید بیاید بنشیند با او حرف بزنیم خودش ملاک کند که از صدتا عنتلکتوعل بیشتر می‌فهمیم…یکبار البته روداری کرد دادیم قاسم بیندازدش بیرون») اگر دعوت هم می‌کند که هم‌بازی یا هم‌مباحثه شویم انتظار دارد حد خودمان را بشناسیم، بازنده باشیم و نهایتا وقتی حوصله‌اش سررفت سروته‌قضیه و البته خودمان را جمع، و زحمت را کم کنیم.

*
روباهی را پرسیدند تو که چندان حیلت‌گری چند حیله در دفع شر سگان می‌دانی؟
گفت هزار. لاکن بهترین آنها آن باشد که نه من آنان را بینم و نه آنان مرا!
*

از آن به بعد تصمیم گرفتم نه فقط در رابطه شخصی که حتی در نوشتن و گفتن از سلبریتی‌ها پرهیز کنم. این ماجرا را هم راستش نه برای شما که برای یادآوری به خودم و بعد توجیه وجدان معذبم استفاده کنم که چرا ناپرهیزی می‌کنم و چیزی درباره گفتگوی سالار ملایری و محسن نامجو در پرگار می‌نویسم. چون فکر می‌کنم نکته‌ای باید گفته شود که عمومی است و من بارها اثرات مخربش را دیده‌ام.

محسن نامجو، که حرفهای خوبی هم می‌زند، در این گفتگو به سرعت در مقابل چند سوال و نمایش تناقض در حرفهایش آچمز می‌شود و به لکنت می‌افتد. اشکالی هم ندارد. اشکال اینجاست که همین انتقادات عینا پیشتر بارها و بارها گفته و نوشته شده بود اما او بی‌اعتنا رد شد. 
نامجو (شاید مثل خیلی‌ها، از جمله خود من) دوست دارد با او مثل یک اندیشمند برخورد شود اما از سوی دیگر نمی‌تواند یا نمی‌خواهد قبول کند که تقریبا تمام توجهی که به او می‌شود برای هنر او به عنوان موزیسین است. قطعا حق دارد اگر با مقایسه خودش با معدل درک و شعور و دغدغه‌مندی اهل موسیقی و هنر امروز ایران به خود ببالد که ژرف به مسایل می‌نگرد، دغدغه دارد، شجاع است، فریاد می‌زند، کتاب می‌نویسد… اما واقعیت تلخ آن است که او همانقدر که خواننده «ایرانه خانم زیبا»ست که سراینده «دور ایرانو تو خط بکش» و اگردر بی‌بی‌سی فارسی نوشته است «این آقا [میرحسین موسوی] بخاطر ما در زندان است» در گفتگو با شبکه ترکیه‌ای گفته است «استانبول خانه دوم من است. خانه اولم نیویورک است/ نه تهران. واقعا، نسبت به ایران دیگر حس خوبی ندارم».

از مثالهای فراوان بگذریم، اگر یکی همین حرفهای نامجو را -نامجویی که فریاد می‌زند و از «بازی» و «سیرک» می‌نالد و بسیاری از ژستهای آزادی‌خواهی را به درستی به قصد «فروش» می‌داند- جلوی خودش بگذارد چه حرفی دارد بزند؟ تکرار مکرر اینکه بله من می‌خواهم تناقض را نشان بدهم؟! چیزی در این مایه که خطای مدعی را نشانش بدهی ابرویی بالا بیندازد که «گفته بودم بشر جایزالخطاست». خب که چه؟

حرف اصلا سر این نیست که یک هنرمند خلاق قطعا غلیان‌های احساسی عاطفی شدیدی دارد که ممکن است با همدیگر نخوانند، یا اینکه آدمها در گذر زمان خود را تصحیح و حتی مسیرشان را تغییر می‌دهند. ماجرا این است که آدم اگر نمی‌خواهد یا نمی تواند اینها را ببیند بگذارد دیگران ببیند و به چالشش بکشند. و اگر دیگرانی که پای منبرش و تریبون و سخنرانی‌اش می‌نشینند، نمی‌توانند تناقضات را ببینند حواس آدم باشد که پامنبری و نوچه و مرید دارد جمع می‌کند دور خودش. یا احتمال دیگر: چنان هیبتی برای خودش ساخته که دیگران جرات جیک زدن ندارند. 
یک پرسش یا محک ساده در این خصوص می‌تواند این باشد که یک نفر تا بحال بعد از سخنرانی‌های پرشور نامجو، که اتفاقا در آنها هیچ ابایی از نام بردن از دیگران با انتقادهای شدید ندارد، درباره تناقضات همین چهار مثال بالا پرسیده؟ مسایل نظری پیشکش.

آن بزرگوار اول که خاطره‌اش را گفتم در هر محفلی که اهل دانشگاه برایشان می‌گرفتند اصرار فراوان داشت و دارد که به جمع درس بدهد، و انگار که کینه یا تحقیری از آنها بدل دارد، نیشی برتری‌جویانه هم حواله کند. در بعضی سخنرانی‌های دانشگاهی‌اش کار را بجایی رسانده بود که به سوال دانشجویان جوان (و آخ امان از بعضی از آنها که برای همصحبتی و امضا و سلفی گرفتن دست بدامان سوال پرسیدن‌های استفتایی می‌شوند)، در پاسخ به سوالهایی کاملا نامرتبط با رشته هنری‌اش، می‌فرمود: فلان کتاب خارجی جدید را نخوانید جایش بهمان کتاب کلاسیک فارسی را بخوانید – چیزی در این مایه که دانیل استیلز نخوانید هفت پیکر نظامی بخوانید!

از جعفر شهیدی فقید که هم از نظر حوزوی مجتهدی مبرز بود و هم از نظر دانشگاهی استادی مسلم نقل است که در جمع طلاب قم یکبار گفت: در ایام جوانی ما طلبه‌ها به سختکوشی و تعبد شهره بودند و دانشجویان به نظم و آزاداندیشی، شکر که از وحدت حوزه و دانشگاه هیچکدام نمانده (نقل به مضمون). اگر بعد از اینهمه شهر به شهر گشتن و دانشگاه‌به‌دانشگاه سخنرانی و خواندن کتابها، اهل دانشگاه اینقدر همت یا جرات نداشته‌اند تناقض‌ها را نشان بدهند خوشا اهل دانش که به پامنبری تبدیل شده‌اند! اگر چنین نبوده و بعد از شنیدن و دانستن تناقضاتش بزرگوار ثانی در یک بحث نیمه‌جدی به چنان تته‌پته‌ای افتاده خوشا اهل هنر که به تعبیر خراسانیان (و با عرض پوزش) دوغی‌است که اگر صد بار چمبه بزنیدش همان دوغ است!
***
آخر:
اعتراف می‌کنم سخت خوشحال خواهم شد روزی بزرگوار اول را روی همین صندلی که نامجو نشست ببینم، و در حالیکه چیپس می‌خورم لکنتش و سردرگمی‌اش را در پاسخ به پرسش از ساده‌ترین‌ چیزهای پارادوکسیکالی که سعی کردم نشانش بدهم تماشا کنم. ما رعیت‌زادگان چندان آدمهای بی‌کینه‌ای هم نیستیم.

نشانه‌شناسی یک پیام تسلیت

payam

به گمانم تحلیل صرفی و نحوی (آن‌طور که در سمیوتیک بکار می‌رود و نه دستور زبان عربی) پیام آقای خامنه‌ای برای درگذشت #هاشمی فقید (http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=35364) نه فقط حاوی پیام‌های سیاسی خاصی است بلکه در شناخت منشِ سیاسی و تا حدودی شخصیِ فرستنده پیام هم موثر است. برای ایرانیان پیگیر مسایل سیاسی سال‌های اخیر لحن این پیام یادآور همان پیامی است که رهبر ایران برای درگذشت آقای منتظری صادر کرد. همان منتظری که «فلان آدم بیچاره و مفلوک» توصیف شده (http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2860) و آشکار مورد نفرت و فشار قرار گرفته بود.

گویی انتخاب توصیف‌های «رفیق دیرین، و همسنگر و همگام دوران مبارزات نهضت اسلامی، و همکار نزدیک سالهای متمادی در عهد جمهوری اسلامی» در جواب «نامه‌ بی‌سلام» هاشمی در خرداد ۸۸ نوشته شده است. آنجایی که او خود را «دوست، همراه، و هم سنگر دیروز، امروز و فردا»ی «مقام معظم رهبری آیت‌الله خامنه‌ای زیده عزّه» خوانده بود.
هاشمی اما در این پیام نه «آیت‌الله» (لقبی که بعد از آیت‌اللهی و مرجعیت یک‌شبه آقای خامنه‌ای اندک اندک و بی‌شک با موافقت رهبر تازه برای هاشمی بکار رفت و جا افتاد) که «حجت‌الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ» است. یادآور لقب‌هایی که آقای خمینی – که هر چه بود و نبود، بی‌شک آیت‌اللهی طراز اول بود- گاهی برای سرجای‌خودنشاندنِ کسانی که در سودای اجتهاد و مرجعیت زیاده بلندپرواز بودند در احکامش بکار می‌برد.

در متن پیام به «فقدان همرزم و همگامی که سابقه‌ی همکاری و آغاز همدلی و همکاری با وی به پنجاه و نه سال تمام می‌رسد» اشاره می‌شود. تاکیدی بر همطراز بودن سوابق طولانی همسطح با کسی که در میان روحانیان مبارز طرفدار آیت‌الله خمینی – دست کم آنها که زنده‌اند و مناصب عالی دارند- هیچ همسطحی نداشت. گویی آن روحانی جوان و کمترشناخته شده از مشهد که بخاطر گرایش‌های روشنفکری‌اش در حوزه تحویل گرفته نمی‌شد را هاشمی نبود که اوایل انقلاب با تکیه بر نفوذ سیاسی‌اش و جایگاه بسیار ویژه‌اش نزد «امام امت» برکشید و به شورای انقلاب آورد و زمینه‌ساز حضورش در سطوح بالای حکومت تازه شد. همچنان که انگار نه انگار که همین «حجت‌الاسلام و المسلمین» نبود که در تابستان سال ۶۸ شخصا جا افتادن لقب «آیت‌الله» را برای کسی که تا چند هفته پیش حجت‌الاسلام بود در رسانه‌ها دنبال و مدیریت می‌کرد. کسی که آنقدر مهم و پرنفوذ بود که ریاست مجلس خبرگان با آن همه آیت‌الله جا افتاده را بدست گرفت و نقل خاطره‌ای از «اَمام» کمک بزرگی به رهبر شدن «آقای خامنه‌ای» کرد.

در پیام از ذکر، یا بهتر بگوییم تاکید بر «اختلاف نظرها و اجتهادهای متفاوت» چشمپوشی نشده است. تو گویی همچنان نماز آخرین جمعه خرداد ۸۸ برپاست و «رهبر فرزانه انقلاب» لازم می‌بیند حتی با نزدیک کردن نظرش به شخصی در حد و اندازه و سوابق احمدی‌نژاد، تاکید کند که با شخصی در حد و اندازه و سوابق هاشمی اختلاف و تنافرِ نظر دارد. هاشمی‌ای که اندکی قبل هشدار داده بود که «سر چشمه شاید گرفتن به بیل ، چو پر شد نشاید گرفتن به پیل» (http://www.fardanews.com/fa/news/84686/).

پیام حاوی تهاجم و تهدید هم هست. دست کم نسبت به «خناسانی که در سالهای اخیر با شدّت و جدیت در پی بهره‌برداری از تفاوتهای نظری» بین این دو بوده‌اند. کسانی که «وسوسه» می‌کرده‌اند. اصطلاحی قرآنی و خطابی از “الله” به “رسول‌الله”. بالاخره اگر خناسان وسوسه‌گری بوده‌اند که می‌توانسته‌اند چنان برای پیامبر اسلام مزاحمت ایجاد کنند که از شرشان به خدا پناه می‌بایست برد، ممکن است نظایرآنها برای “ولایت فقیه” هم بتوانند (احتمالا پیش از حصر)! اما آنها ناموفق بوده‌اند و نتوانسته‌اند «در محبت شخصی عمیق او» نسبت به آقای خامنه‌ای خللی وارد کنند. اگر بتوان اصطلاح “هوشمندی” را برای نوشتن پیامی در این سطح بکار برد بی‌شک نقل قول اخیر هوشمندانه است: آن فقید بالاخره هر چه بود اینقدر سعید بود که از نعمت و برکتِ ارادت و محبت شخصی به ما بی‌نصیب نبود. از احساس ما به او بگذریم.

تمجیدهایی هم که از «مبارز قدیمی» درگذشته می‌شود مربوطه به «سوابق» و «آن سالها» است، همچنان که به «هوش وافر و صمیمیت کم‌نظیر او [صرفا] در آن سالها» اشاره می‌شود و نه در سال‌های اخیر. «مسئولیتهای خطیر در دفاع مقدس و ریاست مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان» مفید بوده‌ و قابل ذکرند، یعنی تا قبل از به رهبری رسیدن آقای خامنه‌ای، و مجموعِ بعدی‌ها، حتی هشت سال ریاست‌جمهوری‌ هاشمی کم‌اهمیت‌تر از آنکه حتی نام برده و «و غیره» حساب می‌شوند. تازه “ملاک حال فعلی افراد است” و اگر کسی با همه آن سوابق اصرار بر «خواص بی‌بصیرت» شدن داشت می‌توان امامت نماز جمعه را از او گرفت، تریبون‌ها را در اختیار فحاشانش گذاشت و حتی در واکنش به انتشارحمله و رکیک‌ترین ناسزاهای جنسی به دخترش و خودش، «جوانان با اخلاص، مؤمن و خوب» را حامیانه نصیحت (http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=11620) و دخترش را زندانی کرد.
بالاخره بزرگواری ایجاب می‌کند که حتی در پیام‌های تسلیت گزنده هم به سوابق افراد اشاره شود؛ چنان که پیشتر هم در پیامی برای درگذشت آیت‌الله منتظری یادآوری شده بود که «دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم‌الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی‌های زیادی در این راه تحمل کردند.» (http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=8534)

اینکه «با فقدان هاشمی» تسلیت‌گوینده «هیچ شخصیت دیگری را» نمی‌شناسد «که تجربه‌ای مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته» باشد هم در واقع بیش از آنکه اعتباری به تازه‌درگذشته بدهد به صادرکننده‌ پیام می‌دهد: یادم نمی‌آید کسی به اندازه او اعتبار و افتخار همراهی با اینجانب که در فراز و نشیب‌های این دوران تاریخ‌سازی کردیم را داشته باشد.

در انتهای نامه به عربی برای ما و او غفران الهی طلب شده اما پیشتر از آن به فارسی برای او که «در محضر محاسبه‌ی الهی با پرونده‌ئی مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون قرار دارد» طلب «غفران و رحمت و عفو الهی» شده است. پرونده‌ای که صرفا مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون باشد (یعنی حالتی که برای هر انسان “پرتلاشی” ثابت است) بسیار بعید است برای کسی که پیام تسلیت می‌فرستد –و طبعا آن را ملایم‌تر و همدلانه‌تر می‌نویسد– پرونده یکسره مثبتی باشد. کاملا درست است که هر کس در کارنامه اعمالش نقاط مثبت و منفی دارد اما در پیام‌های یکسره مثبتی که آقای خامنه‌ای برای درگذشت روحانیون و مسوولان ارشد نظام صادر می‌کند (از جمله در پیام ستایش‌آمیز برای لاجوردی http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=2898) خبری از این خاکستری دیدن نیست. این بخش نیز بیش از هرچیز یادآور آن جمله تاریخی برای درگذشت منتظری است که گویی واجب دیده شده بود که در متن پیامی کوتاه یادآوری شود «در اواخر دوران حیات مبارک امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد که از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را کفاره‌ی آن قرار دهد.»

در مجموع، این پیام تسلیت رنگ و بویی از پیام تسلیت برای یک روحانی عالی‌مقام ندارد و در “کانتکست حوزوی/شیعی”، و نیز در قیاس با پیامهای تسلیت رهبر ایران، هیچ احترام ویژه‌ای برای درگذشته قایل نیست مگر بخاطر سوابق مبارزاتی، رفاقت دیرین، و هوش و مجاهدت‌های سالهای دور‌. پیامی‌ست برای درگذشت یک همکار محترم قدیمی که زمانی کارهای مهمی کرده، همواره محبت و ارادتی [یک‌طرفه] به فرستنده‌ پیام داشته و رفاقتی که هنوز «به کلی» محو نشده بوده؛ آنهم با تاکید بر اختلاف‌ نظرهای عمیق سال‌های اخیر.

کتاب‌های محمود فرجامی

در این ویدیو تمام کتاب‌هایی که تا پایان سال ۲۰۱۶ میلادی (اوایل زمستان ۱۳۹۵ خورشیدی) منتشر کرده‌ام، اعم از ترجمه و تالیف را معرفی می‌کنم.

* ناشرانی که در ویدیو از آنها نام برده می‌شود اینهایند:

** تهران: تیسا (http://teesa.ir/)، نی (http://nashreney.com/)، حوض نقره (http://www.howzenoghre.com/)
** لندن: اچ اند اس (http://hands.media/)
** کابل: زریاب (صفحه https://www.facebook.com/nashre.zaryab)

* آدرس صفحه مندر بخش نویسندگان سایت آمازون این است:
https://www.amazon.com/Mahmud-Farjami/e/B00IZEP2CY

 

مساله‌ی خرداد ۸۸

مساله‌ی خرداد ۸۸ مساله تقلب نبود. تقلب راه و رسمی دارد. این امر به خصوص وقتی که مجری و ناظر و داور نهایی همگی به جد طرفدار متقلب هستند و رسانه و اسلحه و منبر و پول بی‌حساب و تقریبا همه چیز دستشان است مسیرهای بسیار آسانی دارد. در خرداد ۸۸ می‌شد انتخابات را به دور دوم کشاند و بعد دستور بازشماری آرا داد و با اطمینان خاطر از شورای نگهبان (نگهبانِ چی؟) ماجرا را آنقدر فرسایشی کرد تا رمقی برای اعتراض‌های گسترده نماند. کل داستان هم نسبتا آبرومند برگزار می‌شد، مثل تقلب‌های بسیاری که در کشورهای دیگر می‌شود.
مساله‌ی خرداد ۸۸ مساله تقلب نبود مساله‌ی تحقیر بود: آنچنان حقیر و بی‌چیزید که حتی ارزش تقلب در شمارش آرا هم ندارید!

از دوستان زیادی مستقیما شنیده‌ام که وقتی در حال شمارش آرا در حوزه‌ها و یا تجمیع در استانداری‌ها بودند خبر رسیده که فلانی پیروز شد. با همه‌ی حماقت بعید است در میان متقلبان کسی ندانسته باشد شیب درصد ثابت در نمودار شمارش آرا محال است. با این حال فارس از ابتدای شمارش چنان نموداری ساخت و به نمایش گذاشت. محسن رضایی باشد یا مهدی کروبی فرقی ندارد یکی رایش در هنگام شمارش کم می شود و دیگری از آرای باطله و خانواده اعضای ستادش هم رای کمتر می‌آورد تا همه بدانند قصه چیست و رییس کیست. فرقش البته آنجاست که یکی طریق کاسه‌لیسی پیش می‌گیرد و یکی طغیان می‌کند.
مساله خرداد ۸۸ مساله خس و خاشاک بود. همان‌ها که قرار بود «این گوشه کنارها» سروصدایی بکنند و جمع شوند. اما نشدند و نمی‌شوند. مساله خرداد ۸۸ ما بودیم که از این همه شهروند درجه ۲ بودن، اصلا چه می‌گویم، شهروند نبودن به تنگ آمده بودیم، به فغان.
زمستان آن چهار سال سیاه و نکبت، چهار سالی که کاری کرد با این ممکلت که هیچ دشمنی نکرد، گذشت و هر چند بهار واقعی نرسیده اما روسیاهی به زغال ماند. می‌گویند جنش سبز مرده یا شکست خورده. باشد. هر چه بود ساده نبود یا به آن قول معروف اگر قرار بود بمیریم به دست خودمان نمردیم. اگر شکست خوردیم حریف را هم جان به‌لب کردیم. مساله غایی ما رییس‌جمهوری این و آن نبود غرورمان بود و این درس که اگر بخواهی با غرورم بازی کنی با حیثیتت بازی می‌کنم، تحقیرم کنی مسخره‌ی خاص و عامت می‌کنم، تقلب کنی رسوایت می‌کنم… .

به پشت سر نگاه کنیم. غرور و آبرو و حیثیت و اعتبار کدام طرف بر باد رفته؟

دو قلوهای «خنده و خاموشی» و «ضدفراموشی»

بسیار خوشحالم که بعد از دو سال جمع آوری و انتخاب و پانویسی و ویرایش و ویرایش و ویرایش, سرانجام این مجموعه دو جلدی که چکیده کوشش ده ساله من به عنوان طنزنویس مطبوعاتی (اغلب آنلاین) است در روز تولد من منتشر می شود*. محتوای این کتاب با دقت و سختگیری انتخاب شده, آنقدر که مثلا از میان بیش از صد یادداشت منتشر شده من به سبک (نظیره نویسی) قاجاری فقط یک دانه را به عنوان نمونه در آن نقل کرده ام. همه مطالب پانویس دارند و بسیاری از آنها حاوی خلاصه ای از وقایع سیاسی-اجتماعی ای هستند که یک طنزنوشته بر اساس آنها و با اشاره و کنایه به آنها شکل گرفته است (بعلاوه لینکهای بروز شده به مطالب مرتبط). هر دو جلد نمایه های دقیقی دارند که مرهون دقت نظر یک ویراستار دقیق و با سواد است. کسی که ماه ها روی متنی که از منابع مختلف جمع اوری شده بود و رسم الخط های مختلف داشت کار کرد.
کتاب چند بار تا مرحله چاپ رفت اما چون به آن تمیزی و دقتی که دوست داشتم نبود به چاپ نرسید تا روی آن بیشتر و بهتر کار شود. از ناشر هم برای صبر و درکش سپاسگزارم. در مورد طنزنوشته های خودم قضاوتی ندارم اما می توانم با اطمینان بگویم کیفیت این کتاب از لحاظ فنی, و نیز مرور مهمترین/مضحک ترین وقایع یک دوره زمانی, در میان کتاب های مشابه اگر نگوییم بی نظیر که کم نظیر است.
شاید هم مثل مادری هستم که بعد از مدتها دوقلوهایش به دنیا آمده اند و متوهم شده که چه بی نظیرند! خب می دانید… آسان که نبوده.

طنزنوشته‌ها
(*تولد من به تقویم خورشیدی چهارم خرداد است و به تقویم میلادی 25 مه که امسال با هم مطابق نیستند)

مسیح و خار و خربزه

عارضم به حضور انورتان که من اولین بار این خانم را دمِ در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران در خیابان کبکانیان تهران دیدم و همانجا یک‌دل نه بلکه صد دل ازش خوشم نیامد. اوایل دهه هشتاد بود و یک جلسه‌ای از همین‌هایی که امثال آقای شمس‌الواعظین اصرار داشتند سیاسی‌اش کنند. بعدش دمِ در یک عده جمع شدند دور آقای شمس به خوش و بش و حتی حرفهای صنفی. آنجا بود که دیدم یک دختر لاغر ریزه‌میزه هی روی یک چیزی اصرار دارد و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و حرف می‌زند و آخرش آقای شمس‌الواعظین را راضی کرد یک کاری بکند. یادم نیست درباره‌ی کارتها بود یا چه. زمانی بود که گرفتن کارت عضویت از انجمن صنفی در ردیف گرفتن ویزای آمریکا بود. شش ماهی باید صبر می‌کردی تا بزرگترها تشکیل جلسه بدهند و سوابقت را مرور کنند و تایید کنند که روزنامه‌نگاری یا نه. بزرگترهای اصلاح‌طلب ما آن روزها کارهای مهم‌تری داشتند.

بعدا ماجرای اخراج خبرنگار ایلنا از مجلس پیش آمد و اسم مسیح علینژاد سر زبان‌ها افتاد. اول کمی قاطی کرده بودم چون فکر می‌کردم این علینژاد که رفته با لاتهای مجلس سرشاخ شده باید پسری باشد باریک و بلند و ریشو و بور (تاج خار را تخفیف دادم). بعد دیدم عه… این که همون دختره اس! البته همان موقع متوجه شدم که مسیح خیلی هم بچه نیست و حتی یک بچه هم دارد. از این نظر او مرا به یاد آدمی دیگر می‌انداخت که او هم در سنین پایین ازدواج کرده بود و بچه داشت و هر وقت که حرف زدن و راه رفتن و اطوارش را می‌دیدم به شدت متنفر می‌شدم. آن بابا هم روزنامه‌نگار بود مثلا، و بعدا درباره‌اش می‌نویسم.

بعد سروکله‌ی اون دختره – یعنی «این» دختره‌ی سابق که حالا به خاطر دوری مسافت «اون» شده بود – از سفرهای خارجی پیدا شد و هربار روی اعصابم بود. فکر نمی‌کنم بخاطر سفرهایش بود چون همزمان ده‌ها روزنامه‌نگار دیگر به دعوت این نهاد و خرج آن یکی به سفرهای خارجی می‌رفتند اما فقط عکسهای مسیح بود که روی اعصابم بود. آن موقع فکر کردم بخاطر آن پوشاندن کُپه‌ی عظیمی است که وقتی ایران بود زیر مقنعه و حالا زیر یک کلاه مسخره پنهان می‌کرد. اینطوری بود که خیالم را راحت کردم و تصمیم گرفتم تا وقتی این کلاه را روی سرش می‌گذارد هیچ چیزی از او نبینم. من فکر می‌کنم این کمترین حق ماست که اگر، به هر دلیلی، از چیزی خوشمان نمی‌آید از آن دوری کنیم. نه کاری غیراخلاقی است و نه به کسی مربوط.

البته اینها باعث نمی‌شد که هر از چندی از او و کارهای جنجالی‌اش چیزی نشنوم. یادم رفت بگویم شیوه‌ی خبرنگاری او را هم هیچوقت نپسندیده‌ام اما شیوه‌ی خبرنگاری خیلی‌ها را نمی‌پسندم و این نوشتن ندارد. من در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی این مساله‌ی مهم حرف بزنم که چرا از قیافه‌ی مسیح علینژاد خوشم نمی‌آید و برای این مساله به همدردان خودم راه حل بدهم، نقد رسانه و رسانه‌چی که نمی‌خواهم بکنم. روزنامه‌نگاری اکتیویستی و احساسی هم لابد محسناتی دارد همانطور که صدای جیغ‌جیغو در خوانندگی.

سرتان را درد نیاورم… یک روز خبر رسید که مسیح علینژاد کشف حجاب کرده و من خوشحال شدم که بالاخره می‌توانم قیافه‌ی این همکارمان را ببینم بلکه، بر خلاف آن بابای دیگر که گویا هیچوقت مشکلم با او حل نمی‌شود، آن مشکل شخصی‌ام برطرف شود. همانطور که داشتم زیر لب می‌گفتم «بالاخره اون کلاه مسخره رو برداشتی…» عکس را باز کردم و ناخودآگاه گفتم «اوه… اوه…. نه ورندار… بذار… بذار…». و احتمالا مشکل اصلی‌ام با مسیح را پیدا کردم. موهاش!

ما به طور اجدادی کله‌های پرمویی داریم. پدربزرگم تا زمانی که مُرد یک ماشین تراش موزر داشت که باید یک نفر با آن موهایش را نمره‌ی چهار ماشین می‌کرد. روستایی بود و مثل بسیاری از روستاییان قدیمی خراسان دستار می‌بست. برای دستار بستن موی بلند مناسب نیست خصوصا اگر کله‌تان مثل طایفه‌ی ما از خربزه بزرگتر و از هندوانه (اندکی) کوچکتر باشد. برای تراشیدن کله‌ی آن فقید باید به محوطه‌ای بعید میرفتیم که تا شعاع ده پانزده متر هیچ جانوری یا جماد ارزشمندی نباشد. بهارخواب‌مان اینقدرها بزرگ نبود اما چاره‌ای هم نبود و به همان می‌ساختیم. مثل چریکی که به جنگ گاز اشک‌آور می‌رود خودم را با هر چه داشتیم می‌پوشاندم، عینکم را به چشمم میچسباندم و با ماشین تراش قراضه به جنگ جنگل موهای پیرمرد می‌رفتم، موهای انبوه و ضخیم و خشکی که هر کدام به محض جدا شدن مثل ترکشی به اطراف شلیک می‌شدند. بدترین بخش‌اش این بود که آن وضعیت من را یاد خودم می‌انداخت. مهم نبود در پیری چه خواهم شد، مساله این بود که در کل دوران نوجوانی و بعد از آن موهایی بدتر از او داشتم. موهایی خشک، انبوه، سفت، سیخ و به اندازه‌ی چریک‌های پیر نامنعطف. در سنین دبیرستان که علاقه‌ی شدیدی به ارتباط با جنس لطیف داشتم قیافه‌ای داشتم در بهترین حالت شبیه نوجوانان روستایی ژاپنی در فیلم‌های سیاه و سفید کوروساوا. چه کسی دوست دارد با پسری که یک میلیون تیغ روی سرش دارد دوست شود؟ این به نظرم بدترین چیز بود البته قبل از آن بدترینِ مطلقی که ته جدول بود، یعنی همان چیزی که روی کله‌ی مسیح بود. انگار تاج خار در شرایط مطلوب کشاورزی شمال حسابی رشد کرده باشد.

اما این مساله به من کمک کرد که تکلیفم را با مسیح روشن کنم. متوجه شدم نه فقط از کله‌ی پرمویش که از تُن صدا و لحن حرف زدن و حتی راه رفتن شلنگ‌تخته‌وارش هم خوشم نمی‌آید. یک بار زنگ زد به من که درباره‌ی موضوعی قرار مصاحبه‌ی زنده بگذارد. من هم مطلبی را آماده کردم و منتظرش ماندم. تماس نگرفت و بعدا هم توضیحی نداد. خب این کلا کار بدی است و به خصوص اگر با همکارت انجام دهی. خیلی‌ها در اینطور مواقع برچسب «بیشعور» را مثل نقل و نبات، و ای بسا با ارجاعِ مرجع تقلیدگونه‌ای به من، بکار می‌برند اما من ترجیح دادم فکر کنم فراموش کرده و بخشیدمش. هیچوقت هم به رویش نیاوردم (الان هم به قول آن همشهری‌مان که وسط دریا شنا می‌کرد و کوسه گذاشت دنبالش و پرید بالای درخت چنار «مجبورُم… مفَهمی؟ مجبور»!). اما بقیه‌ی چیزها را نمی‌شد فراموش کرد یا بی‌خیال شد. گاهی مثل بازرس ژاور بینوایان می‌شوم، نه می‌توانم دیگران را ببخشم و نه خودم را – و از این حیث احساس عذاب وجدان نمی‌کنم.

آها… راستی یادم رفت بگویم. آن آدم دیگری که طرز حرف زدنش، راه رفتنش، دست و گردن تکان دادنش و کلا همه‌ی حرکات فیزیکی‌اش بیش از همه روی اعصابم است خودم هستم. مو را شاید بشود تراشید ولی اینها را نمی‌شود چندان تغییر داد. باور کنید یا نه، هر وقت قطعه‌ای فیلم از خودم می‌بینم یا صدای خودم را می‌شنوم حالم بد می‌شود. آنقدر که قطعش می‌کنم. فیلم عروسی‌مان را دقیقا به همین دلیل آنقدر نگاه نکردم تا به قول علما از حیز انتفاع ساقط شد. در نتیجه‌ی با وجدان راحت همان تصمیمی را درباره‌ی مسیح گرفتم که پیشتر درباره‌ی خودم گرفته بودم: پرهیزِ حداکثری از مواجهه و دیدن و شنیدن، و در نتیجه داشتنِ اعصابِ راحت‌تر.

اما اینها باعث نمی‌شود که بشود کلا از او کناره گرفت و اصولا اگر بشود انرژی او، قدرت بسیج‌گری‌اش، ایده‌های بعضا نابش و بعضی کارهای بسیار زیبایش را نادیده گرفت نمی‌شود موجها و واکنشهایی که باعث می‌شوند را نادیده گرفت. وقتی مجید توکلی را گرفتند و برای اینکه، به خیال خودشان، تحقیرش کنند چادر و حجاب زنانه پوشاندند و عکسها را در فارس و سایر خبرگذاری‌هایشان منتشر کردند هیچ ایده‌ای درخشان‌تر از ایده‌ی مسیح برای دعوت به انتشار عکس مردان با حجاب نمی‌توانست آن را خنثی و حتی تبدیل به یک حرکت فمینیستی کند. کمپین آزادی‌های یواشکی‌اش، فارغ از آنکه با آن موافق باشیم یا مخالف، یکی از تاثیرگذارترین کمپین‌های مردمی چند دهه‌ی اخیر است. آنهمه گفتگوها و پیگیری‌هایش درباره کشتگان جنبش سبز از یکسو، و تماس دائمش با خشن‌ترین و بی‌ادب‌ترین نمایندگان مجلس و سیاستمداران ایرانی برای پاسخ خواستن از آنها را نمی‌توان نادیده گرفت. در کنار همه‌ی اینها گزارش‌هایی از خودش و خانواده‌اش، خانواده‌ی روستایی مذهبی‌اش، و خصوصا پدری که به خاطر بی‌حجابی مسیح حاضر نیست با او حرف بزند توامان شجاعانه و احساس‌برانگیزند. در زیر فشار خردکننده‌ای که به «جوجه اردک زشت» و «دختر داهاتیه که حالا رفته اون ور جو گرفتدش» وارد می‌آمد فیلمی نسبتا قدیمی منتشر کرد از همان خانواده‌ی دهاتی که روی تیلر به سمت مزرعه می‌رفتند، معصومه با چارقد و پوتین پلاستیکی با دوربین حرف می‌زد و می‌گفت پدرش حاضر نیست اجازه دهد او تیلر براند.
لابد یک چیزهایی هست که اینهمه طرفدار دارد.

من تکلیفم با او و با خودم روشن است: چون کلا روی اعصابم است تا جایی که ممکن است سعی می‌کنم پرم به پرش نگیرد و چیزی از او نبینم و نشنوم. باور کنید یا نه، حتی همین ماجرای بغل کردن مریل استریپ را ندیده‌ام اما درباره‌ی آن می‌دانم چون دیگران واکنش نشان دادند (البته واکنش در حد لب گرفتن از جرج کلونی!). گفتم که… این آدم یک طوری است که نمی‌توان کلا هم از اون بی‌خبر بود. البته چون جداگانه منتشر شد، آن بخشی که گفت حکومت ایران با من مشکل دارد چون زیاد مو دارم چون صدایم بلند است و چون زیادی زن هستم را دیدم. هم دیدم و هم لذت بردم و هم نمی‌توانم بفهمم اشکال چنین حرفی، یا اصلا اصرار مسیح به عنوان یکی از زنانی که با حجاب اجباری در ایران مبارزه می‌کنند چیست. به خصوص آنهایی که برای نقد مسیح دائما می‌پرسند «آیا مشکل ما در ایران حجاب اجباریه؟» را درک نمی‌کنم. اگر حجاب اجباری در ایران یکی از مشکلات اصلی ما در ایران نیست پس چیست؟ شما یک نمونه‌ی دیگر را مثال بزنید که هم بخش عظیمی از جامعه را زیر فشار گذاشته باشد، هم مجوز و مستمسکی باشد برای حکومت تا در خصوصی‌ترین مسایل شهروندان دخالت کند، هم تاثیر منفی بر اقتصاد داشته باشد، هم گلوی هنر را بفشارد، هم صنعت توریزم را تقریبا نابود کرده باشد، هم ورزش… و در یک کلام و از همه‌ی اینها مهمتر کرامت انسانی همه ش شهروندان را زیر سوال برده باشد. ضمن اینکه مگر یک نفر باید نماینده‌ی مبارزه با همه‌ی مشکلات ما باشد؟

اینکه مسیح یا معصومه علینژاد چقدر دوست یا دشمن دارد به من مربوط نیست. انرژیِ مازاد باید جایی و به بهانه‌ای تخلیه شود و طرفین می‌توانند این کار را با زدن توی سروکله‌ی همدیگر به نحو مقتضی انجام دهند. راستش حتی اینکه بر اساس شنیده‌ها گاهی مسیح می‌نشیند و از فشار انتقادها و حمله‌ها گریه می‌کند هم به خودش مربوط است. اولا بعضی کارها و یا روش‌هایش واقعا اشتباه است. ثانیا هر که بامش بیش برفش بیشتر و بالاخره پرداختن به موضوعات جنجالی همانطور که شهرت و توجه می‌آورد انتقاد و بدنامی هم دارد. ثالثا چه معنی دارد که آدم اینقدر موهای وزوزی پرپشتی داشته باشد و روی اعصاب باشد؟

فقط پیشنهاد می‌کنم اگر مثل من بخش سوم واقعا برای‌تان مهم است، یا به هر دلیل دیگری این آدم روی اعصاب‌تان است، ولش کنید. بی‌خیال شوید. اصلا فکر کنید مرده. مثل طوفانی که در استکان چای. چرا ما باید از دست یک نفر اینقدر حرص بخوریم و کل‌کل کنیم و به جای آنکه انرژی‌مان را –از همان راهی که درست می‌دانیم- برای مبارزه با قانون حجاب اجباری، یا هر چیز دیگری که فکر می‌کنیم احمقانه و غیرانسانی است، صرف کنیم، صرفِ کشمکش سر یک آدم کنیم؟ اون هم با اون قیافه‌اش!

masih2

 

پ.ن. کله‌خربزه هم خودتانید.

ترانه و متن ترانه‌ی یونانی اسی

ترانه‌ی اِسی (Εσύ=تو) عاشقانه‌ترین ترانه‌ایست که تابحال شنیده‌ام. ترانه‌ای‌ست یونانی که چندبار بازخوانی شده اما به نظر من بهترین اجرایش همین است که آنتونیوس پُلیتیس و تزینا اسپیلیوتپو در سال ۱۹۷۷ اجرا کرده‌اند. وقتی آن را گوش می‌دهید می‌توانید ترجمه‌ی آزاد من (از روی ترجمه‌ی انگلیسی) را در ادامه بخوانید.

ترانه‌ی یونانی Εσύ (تو)

(ترجمه‌ی آزاد محمود فرجامی)

 

تو…
زیباترین گلی را می‌مانی که زمین به خود دیده
منبع لایزال زلالی در تشنگیِ بیابان
تو… تنها تو

تو…
به آفتاب می‌مانی در آبیِ آسمان
سوسوی ستاره‌ای در شهد شب برگ‌ریزان
تو… تنها تو
تنها عشق منی

تا من تو شوم و تو من شوی
تا وقتی که آینده و اکنون و گذشته
مثل من و تو
یکی شوند
تو تنها عشق منی

تو …
تابستانی – بی‌لکه ای ابر
گرمای امیدی، در دل سرد
تو… تنها تو

روشنی شبنمی بر بامدادِ برگی
عطر سرزمینی از یاد رفته‌ای

تو… تنها تو…

یک نگاه به سال گذشته و یک هدیه برای سال جدید

آخر هر سال می‌نشینم و در مورد کارهایی که در سال گذشته کردم فکر می‌کنم. آن بخش‌هایی که کمتر خصوصی است را هم با خوانندگان نوشته‌هایم به اشتراک می‌گذارم. این هم حاصل بلند بلند فکر کردنم در این ساعتهای پایانی سال ۹۴:

چند هفته‌ای قبل از شروع این سال به ازمیر آمدیم. امسال بود که این شهر را چنان پسندیدم که تصمیم گرفتم همین‌جا ماندگار شوم. قصه‌ی ترکیه آمدن و ماندگار شدن در آن البته تلخ بود. چنان تلخ است که نمی‌خواهم با یادآوری‌اش کام خودم و شما را سر سال نو تلخ کنم. بعدا آن را مفصل می‌نویسم. به هر حال این‌جا ماندگار شدم و با همه‌ی حوادثی که در ترکیه رخ می‌دهد، همچنان اینجا را دوست دارم و خانه دوم می‌دانم.

حوالی اردیبهشت‌ماه این سال به بلژیک رفتم. به دعوت دانشگاه خنت و به عنوان پژوهشگر میهمان در دپارتمان ارتباطات‌‌. تجربه‌ی خوبی بود و در آنجا، علاوه بر چند سخنرانی و فعالیت‌هایی از این قبیل، توانستم بیشتر روی پایان‌نامه‌ام (که سال قبل دفاع کرده بودم) کار کنم تا به صورت کتاب درآید. در همان ایام با یک ناشر معتبر آکادمیک در آمستردام مکاتبه کردم و سرویراستارشان بعد از دیدن کل پایان‌نامه اعلام کرده که با چاپ آن موافق است به شرط ویراستاری مجدد با استاندارهای سختگیرانه‌ی آنها. ویرایش آن، به کمک یک ویراستار حرفه‌ای که از طرف دانشگاه خنت با من همکاری کرد، چند روز پیش تمام شد و کتاب را سابمیت کردم. مانده است یک مرحله‌ی دیگر که تایید یک متخصص خارج از انتشارات است. بسیار امیدوارم این کار که حاصل پنج سال کوشش من است در سال ۹۵ چاپ شود.
در همان اقامت سه ماهه در بلژیک با دوستانی آشنا و بیشتر آشنا شدم. حنیف مزروعی در بلژیک و امیر محسن‌پور در آلمان از جمله‌ی آنهایند که چند روزی منزل هرکدامشان مهمان خود و خانواده‌شان بودم. یک سفر هم برای دیدار دوباره با یما و ناهید، دوستان افغان نازنینم به هامبورگ رفتم.

رویداد بسیار خوب دیگر در سال ۹۴ برای من رفتن به لندن، دیدار با دوستان و بازدید از بی‌بی‌سی فارسی بود. حسین ستاره، مدیر انتشارات اچ‌انداس که تا بحال سه کتاب از من منتشر کرده (و یک دوقلو هم در راه داریم!) را بعد از سال‌ها همکاری از نزدیک دیدم و شبی مهمانش بودم. در بی‌بی‌سی همکاران زیادی را دیدم که بعضی از آنها – مثل نیما اکبرپور- از رفقای قدیمی من هستند و دلم برای‌شان تنگ شده بود. مهدی پرپنچی را اتفاقی دیدم اما قهوه‌ای خوردیم و گپ مفصلی زدیم. علیرضا میراسدلله نازنین را هم چند روز متوالی در یک کافه دیدم و چنان صمیمی شدیم انگار سالهاست همدیگر را می‌شناسیم.
آقایان مسعود بهنود و حسین باستانی را با قرار قبلی و یک ناهار و یک شام با هم خوردیم (طبعا مهمان آنها!) و با هر کدام گپ چند ساعته‌ی مفصلی داشتم که واقعا چسبید و خاطره شد.
شرکت در برنامه پرگار و بحث درباره شوخی‌های قومیتی برایم فرصت بسیار خوبی بود. از داریوش کریمی و همکارش (لی‌لی‌ خانم) سپاسگزارم که برنامه را ترتیب دادند و من را دعوت کردند. چه داریوش و چه بعضی دوستان دیگر هر کدام یک تور خودمانی بازدید از ساختمان بی‌بی‌سی برایم گذاشتند و توانستم در چند نوبت تا جایی که ممکن بود طرز کار دوستان بخش فارسی و بعضی دیگر از دپارتمان‌های بی‌بی‌سی را از نزدیک ببینم. این تجربه برایم ارزش حرفه‌ای زیادی داشت.
در همین سفر به لندن، چند نوبت آقای خرسندی را دیدم و گفتگوهایی خودمانی با ایشان را ضبط کردم. یک بار در خانه‌شان. دو مجلد از مجله‌ی ارزشمند اصغرآقا و چند کتاب خودشان را به من هدیه دادند و برایم آشپزی کردند.

از همه‌ی این دوستان و بزرگواران، چه آنها که نامشان را بردم و چه آنها به یادشان هستم، سپاسگزارم.

در سال ۹۴ تقریبا هیچ فعالیتی به عنوان طنزنویس در رسانه‌ها نداشتم و بجایش روی طنزپژوهی متمرکز بودم. متاسفانه کتابی هم برای نشر به فارسی، تالیفی یا ترجمه، آماده نکردم. البته اعتراف می‌کنم تنبلی کردم و وقت بسیار زیادی هم تلف.

بعد از بازگشت و استقرار نسبی، در کلاس زبان ترکی و کلاس رقص ثبت‌نام کردم که در هیچ کدامش پیشرفت خوبی نداشته‌ام. زبان ترکی، چون اولا و از ایام کودکی کلا در زبان آموزی بسیار ضعیف هستم، ثانیا بخاطر ایزوله بودن نسبی و خانه نشینی‌های مداوم. رقص، بخاطر بیگانگی با بدن که ده‌ها سال با میلیون‌ها نفر مثل من آمیخته شده. در اینباره هم بعدا ‌شاید بنویسم.

در سال‌های خارج از ایران هیچوقت به طور جدی به اقامت در خارج و یا پناهندگی فکر نکرده بود. در سال ۹۴ و به خصوص بعد از آن اقامت چند ماهه و سفرهای متفاوت بیش از پیش مصمم شدم که فکر زندگی در غرب را از سر بیرون کنم. هر کس جایی راحت و مفید است. من در ایران عزیزمان. ایران عزیزی که امسال یک توافق و یک انتخابات امیدبخش و تاریخی داشت.

راستی چند ساعت پیش سبیلم را هم بعد از ۱۵ سال زدم!

و اما هدیه:

اگر در ایام نوروز سال ۱۳۹۵ این نوشته را می‌بینید می‌توانید به عنوان هدیه‌ی نوروزی من و ناشر کتاب «قصه‌ی قسمت»، نسخه‌ی الکترونیک آن را به طور رایگان دریافت کنید. برای این کار به این لینک بروید http://goo.gl/qiPcIB و یا روی شکل زیر کلیک کنید. سپس از گزینه سمت راست بالا که شکل چرخ‌دنده دارد download PDF را انتخاب و کتاب را دانلود کنید.

Nowruz

این داستان بلند طنزآمیز به نظر خودم بهترین کار منتشرشده‌ی من در حوزه‌ی ادبیات داستانی است. امیدوارم آن را بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید.

دروغ و سیمرغ و صندوق – از گردان به شیوه‌ی کردان!

وقتی مسعود ده‌نمکی از شیشه سینما شکستن به اخراجی‌ها ساختن ارتقا پیدا کرد و شاهکارش را به جشنواره فجر فرستاد قرار شد یک سیمرغ هم به او بدهند. موقع اهدای جوایز ودر حالی که کسانی مثل پرویز پرستویی روی سن بودند ده‌نمکی عربده کشید که نه مرغ می‌خواهد و نه سیمرغ. دلیل هم البته اینبار بر خلاف پیشینه‌ی آقای ده‌نمکی به «فساد» در سینمای ایران بخاطر دیده شدن چند تار موی فلان بازیگر زن یا ظن عرق‌خوری بهمان آقا برنمی‌گشت… به این خاطر بود که به نظرش داوران در اهدای تعداد مناسب سیمرغ به این شاهکار سینمای ایران توطئه کرده‌اند. گفتن ندارد که سینمایی که ده‌نمکی به آن متعلق بوده هست سینمای متعالی و معناگرایی است که نه برای جیفه‌ی دنیا بلکه از زلال جان‌های عاشق برآمده و دغدغه‌ی دفاع مقدس و اخلاقیات… (و یک قطار الفاظ از این دست) را دارد ولی خب پایش بیفتد برای یک سیمرغ یا یک ماه اکران بیشتر آدم جِر می‌دهد.

d1489aeafdefa5cf47f5e4c63fbb17ac

چندی بعد از آن فضاحت، ده‌نمکی دعوت شد به یکی از برنامه‌های رشیدپور. او در آنجا باز همان حرفهای دست‌وبیضیتین‌مالی‌شده‌ی همیشگی را گفت که خب نه ارزش شنیدن داشتن و نه بازگو کردن. اما در خلال آنها بارها به نقش خودش در انقلاب و جنگ اشاره کرد، آنهم طوری که در پسِ لایه‌ی نخ‌نمایی از فروتنی چنین استنباط شود که یکی از فعالان انقلاب ۵۷ و یکی از فرماندهان جنگ حالا نگاهی به گذشته می‌اندازد و دیگران را نصیحت می‌کند که نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد!
همان شب نامه‌ی سرگشاده‌ای به او نوشتم که بابا حیا کن! تو در موقع انقلاب یک بچه دبستانی بوده‌ای و در طول مدت جنگ کودک و نوجوان. نقشت در هر کدام از اینها چقدر می‌تواند بوده باشد؟ این «فرمانده گردان» که این‌طرف و آنطرف می‌پرانی می‌دانی اصلا یعنی چه؟ تا بحال واقعا گردان رزمی دیده‌ای؟ سهل است بعید می‌دانم حتی جنگ را به چشم یک سرباز، درست و حسابی دیده باشی. اگر دیده بودی تصویری که از فضای پادگان و دوران آموزشی در اخراجی‌ها ساخته‌ای اینقدر ابلهانه و پرت و بی‌ربط نبود.

ده‌نمکی‌ها یکی دو تا نیستند. ده‌ها هزارند. کسانی که از جنگ چیزی شنیده‌اند و با چند داستان تخیلی مخلوطش کرده‌اند و البته نقش مناسبی هم به خودشان داده‌اند (اول. با تخفیف مکمل!). وقتی می‌شود بدون دانستن یک کلمه زبان انگلیسی یا حتی یک ماه خارج شدن از ایران مدرک دکتری از دانشگاه آکسفورد گرفت و تا روز آخر هم کوتاه نیامد که جعلی صورت گرفته چرا نتوان حضور خیره‌کننده‌ای در چزابه و دهلران و شلمچه و فاو و خرمشهر داشت؟! چرا هر نقصی در بدن نشانه‌ی جانبازی نباشد؟ یعنی دو تا سرفه در هفته به نشانه‌ی ۲۰ درصد شیمایی هم سخت است؟ (زمانی سروکارم به روابط عمومی یک شرکت دولتی در تهران افتاد که نیمی از آقایانی که در آنجا کار می‌کردند جانباز ۲۰ درصد شیمیایی بودند!). کردان هم البته جانباز و شهید اعلام شد.

کردان تا روز مرگش با لحنِ دلشکسته‌ی فداکارترین آدمی که حق‌ناشناسی شدهِ کسانی که از دانشگاه آکسفورد درباره مدرک ادعایی‌اش استعلام کرده بودند را به خیانت به انقلاب و عداوت با ولایت‌مداران راستین متهم می‌کرد و هسته‌وتَرَکه‌اش در مراسم تشییع جنازه و ختمش لعنت‌نامه‌های غرایی علیه مخالفان او ایراد کردند. در چنین فضایی چه کسی می‌تواند دروغ بودن حضور در جبهه‌هایی به آن فراخی در طول هشت سال را ثابت کند؟ و اگر ثابت کرد آن را افشا کند؟ و اگر افشا کرد جان سالم بدر ببرد؟

هزینه‌ی اصلی این بازی کثیف را البته شریف‌ترین آدمها می‌پردازند. سرداران غالبا بزرگواری که تا بودند مثل ما بودند (معلم و کارگر و مهندس و کشاورز و دانشجویی که وقتی دید به دفاع از میهن نیاز است به جبهه شتافت و هر چه داشت نثار کرد) اما حالا صدها «همرزم» دارند و هزاران خاطره از آنها ساخته می‌شود. شهیدانی که روزگاری برای آنکه آزاری به این مردم نرسد به جبهه رفتند اما حالا دستمایه‌ی یک عده مردم‌آزار قرار گرفته‌اند. جانبازانی که انگار تا وقتی مشمول جانبازی و حتی احترام هستند که مطابق خواست تندروترین بخش حاکمیت فکر و عمل کنند (سراج میردامادی و هاشم آغاجری، نمونه‌). اسرا… رزمندگان…

در ماجرای اخیر، آن بخش‌ از حرفهای قاضی‌پور که درباره جبهه و جنگ و اسیرکُشان می‌زند جنبه‌ی ملی دارند. کاملا واضح است قاضی‌پور این داستان را از خود ساخته و مطلقا نمی‌تواند واقعیت داشته باشد، سهل است حتی می‌توان گفت این آدم حتی بعید است واقعا در جبهه حضوری جدی داشته (منظور از جبهه جایی است که مستقیما با دشمن می‌جنگند وگرنه کم نبودند امثال برادر رفیق‌دوست که هشت سال از پشت میز و زیر کرسی جنگیدند!). با ده دوازده نفر نیرو ۷۰۰ نفر از دشمن مسلح را به اسارت گرفتن و آنها را کشتن صرفا دروغ نیست، نشانه‌ی واضحی از پرتی و ناآشنایی کامل با جنگ هشت ساله است، کسی که از نزدیک بویینگ ۷۴۷ را دیده باشد هیچوقت -حتی وقتی که لاف در غریبی می‌زند- ادعا نمی‌کند که با شاگردش پنچری یکی از تایرهای آن را گرفته!

12802913_10205613249712221_9163520747396469940_n

شاید این بخش از فضاحت قاضی‌پور باعث شود فکری جدی درباره‌ی این ژانر از تاریخ سازی و شیادی بشود. امروز رسانه‌های عربی حرفهای او را سر نیزه کرده‌اند که ببینید به اعتراف نماینده مجلس‌شان اینها با اسرا رفتاری بدتر از داعش داشته‌اند، تازه خود طرف با افتخار می‌گوید صدها اسیر را کشته. این بی‌آبرویی و حق‌کشی بزرگ امروز، در مقابل فردایی که ده‌نمکی‌ها و قاضی‌پورها کل روایت جنگ را با حماقت‌ها و شیادی‌ها و تخیلات مضحکشان تغییر می‌دهند کوچک است. فکر می‌کم همه‌ی ما وظیفه‌ی اخلاقی داریم به حرمت جان و سلامتی و عمر و آزادی و زندگی صدها هزار نفر که برای همه‌ی ما ایثار کردند جلوی این بی‌انصافی و بی‌اخلاقی و شیادی را بگیریم. باید هر طور شده جلوی کردان‌ها و ده‌نمکی‌ها و قاضی‌پورها ایستاد تا با اعتبار و آبروی آنها و ما بازی نکنند.
هر چه مرغ‌ و سیمرغ‌ و صندوق‌ بلعیدند بس است. اگر نمی‌شود از حلقومشان درآورد شاید بشود نگذاشت راحت از گلویشان پایین برود.