اینجا، آنجا، علم، اصغر آقا!

نوشته‌هاي هادي خرسندي وقتي درباره "اينجا و اكنون" مي‌نويسد، را نمي‌پسندم. قلمش فوق‌العاده قوي و در انواع نظم و نثر متبحر است، اما سال‌ها اينجا نبوده و همه اخبار را لاجرم از منابع دست‌چندم گرفته. اينها را كه اضافه كنيم به نفرت شديد او از نظام سياسي، حاصل مي‌شود نوشته‌هايي كه محتوايي صفر و يكي دارند و با واقعيات جامعه (كه طنز بر اساس آنها شكل مي‌گيرد) ميانه‌اي ندارند. هنرمند باوجدان، وقتي از موضوع ايزوله شد، حاصل مي‌شود آثاري كه مزدورانه نيستند اما منصفانه هم نيستند.

اما وقتي خرسندي، درباره "آنجا و اكنون" يعني وضعيتي و جامعه‌اي كه الان تويش هست و تجربه‌اش مي‌كند؛ يا "اينجا و گذشته" يعني دوران قبل از انقلاب ايران كه هم زندگي‌اش كرده و هم مطالعات خوبي درباره‌اش دارد مي‌نويسد، حاصل معمولا شاهكار است.  

آثاري مثل داستان كاج كريسمس، كه حكايت پدري ايراني‌ست كه در مقابل كريسمس مقاومت مي‌كند و پشت نوروز سنگر مي‌گيرد و عاقبت تسليم خواسته‌بچه‌هايش مي‌شود و كاج مي‌خرد، از همان آثاريست كه من آنجا و اكنوني مي‌ناممشان كه بسيار جذاب، شيرين، بيانگر مشكلات واقعي و تامل برانگيزند. يك طنز واقعي كه من خواننده اينجايي را با يك موضوع نو و غريب آشنا مي‌كند و خواننده آنجايي را با يك مشكل آشنا، مواجهه دوباره مي‌دهد. هر دويمان را هم مي خنداند. كاري كه با چند ترجمه خوب، خيلي راحت جهاني مي‌شود چون مي‌تواند نمايانگر مشكل بسياري از مهاجرين جهان باشد.

آثاري مثل "يادداشت هاي مشكوك علم" هم از زمره گروه دوم‌اند (اينجا و گذشته). نمي‌دانم يادداشت‌هاي علم را خوانده‌ايد يا نه. ولي اگر خوانده باشيد و با تاريخ سياسي پهلوي هم آشنايي مختصري داشته‌باشيد، نظيره نويسي يادداشت‌هاي علم به قلم خرسندي را شاهكاري باشكوهي خواهيد يافت كه از هجو خوشمزه يك كتاب، بسيار فراتر رفته و به مدد احاطه خرسندي بر موضوع، به اثري كه علاوه بر جنبه‌هاي هنري و ادبي، ارزش تاريخي هم دارد؛ تبديل شده‌است. (البته مسلم است كه بايد براي رسيدن به آن، بايد با زبان طنز خرسندي آشنا بود)

بخشي از اين نظيره نويسي را اينجا مي‌آورم، تا اگر دسترسي به سايت خرسندي مقدور نيست، اين يادداشت دست كم اين فايده را داشته‌باشد!


شنبه
تا ظهر داشتم غذای ماهیچه میپختم. مهمان من غذای ماهیچه خیلی دوست دارد. وقتی غذا میخورد و من لب و لوچه اش را نگاه میکنم چه لذتی میبرم. چقدر من این سگ اعلیحضرت را دوست دارم. خودش نمیدانست امروز ماهیچه مهمان من است. رابطه من با این سگ رابطه عجیبی است. به جای اینکه او برای من دم تکان بدهد من برای او دم تکان میدهم. مهره های کمرم لق شده ولی ارزش دارد. مگر شاه ما چندتا سگ دارد؟
هنوز یادم نمیرود روزی که بردمش پیش دکتر اصانلو دمبش را برید. دستور اعلیحضرت بود. وقتی ملاحظه فرمودند هروقت سرکار علیه بانو فریده دیبا تشریف فرما میشوند این سگ دمبش را تکان میدهد، فرمودند این را ببر دمبش را اخته کن.
من عاشق فارسی حرف زدن اعلیحضرت همایونی هستم. بردم دمش را اخته کردم. چقدر این سگ برای همه ما عزیز است. از وقتی سگ والاحضرت شاپور غلامرضا از گرسنگی مرد، قدر این سگ را بیشتر میدانیم!
یکشنبه
سر شام شرفیاب شدم. پهلبد هم بود. داشت تئآتر گاو را برای اعلیحضرت تعریف میکرد. فهمیدم استیک خوبی که برای شام سرو شده صحبت را به نمایش گاو کشانده. سوال فرمودند کی نوشته؟ پهلبد به عرض رساند «گوهر مراد». سوال فرمودند چند سالشه این خانم؟ عرض کرد زن نیست قربان مرد است. اسمش غلامحسین ساعدی است!
شاهنشاه لب پائین را قدری جلو داده فرمودند لابد این هم میخواهد با خواهر ما ازدواج کند! (توضیح عالیخانی: اشاره شاهنشاه به پهلبد است که به خاطر ازدواج با والاحضرت شمس، نام خود را از مین باشیان به پهلبد تغییر داد!)
بعد سوال فرمودند نقش گاو را کی بازی میکند؟ عرض کرد عزت الله انتظامی. شاهنشاه سوال فرمودند «این هم اسمش را عوض کرده؟» من عرض کردم بله قربان. اسم اصلیش امیرعباس هویداست!
شاهنشاه قاه قاه زدند زیر خنده. بعد به من فرمودند «خیلی جاکشی!». چقدر ناراحت شدم که خانم علم آنجا نبود تا ببیند من قپی نمیآیم وقتی میگویم اعلیحضرت گاهی به من میفرمایند «خیلی جاکشی!». زن دیرباور هم چیز بدی است.
دوشنبه
صبح زود با شاهنشاه آریامهر سونا گرفتیم. چقدر هیکل مبارک شاهنشاه بدون لباس رسمی لخت به نظر میرسد. به نظر من پادشاه مملکت باید با همان درجه و مدال و نشان و نخ و طنابی که از معظم له آویزان است؛ سونا بگیرند. اینجوری وقتی عرق میفرمودند مثل یک آدم معمولی که عرق کرده باشد به نظر میرسیدند.
اعلیحضرت همایونی لخت مادرزاد در مقابل من ایستاده و از من سوال فرمودند چرا چشم هایت را بسته ای؟ به عرض مبارک نرساندم که نمیتوانم شاهنشاهم را که همیشه چیزهای زیادی به ایشان آویزان است در حالی ببینم که چیز زیادی به معظم له آویزان نیست!
چشم هایم را باز کردم. ذرات عرق همچون شبنم بر گل وجود پادشاه میغلتید. چقدر دلم میخواست که دوستم فریدون توللی انجا بود و یک شعری در این باره میگفت. بعداً که برایش تعریف کردم این شعر را برایم فرستاد:
شها تو سایه لطف خدائی
به لختی نیز مهر آریائی
قدت افزونتر از ژنرال دوگل؛ نیز
قویتر از شه اسپانیائی
ز بس ایمان و دینت هست محکم
همیشه عازم کرب و بلائی
نجاتت حضرت عباس داده
چه عالی با ائمه آشنائی
عرق کردی، مبارک بادت ای شاه
تو فخر هرچه حمام سونائی
سه شنبه
بعد از شام رفتم. اعلیحضرت اوقاتشان خیلی تلخ بود. قریب آهسته گفت رضا قطبی آنجا بوده و علیاحضرت شهبانو سر شام همه ته دیگ ها را به پسرخاله اش تعارف کرده چیزی به شاهنشاه آریامهر نرسیده.
من چیزی به روی خودم نیاوردم. شاهنشاه خودشان فرمودند «قطبی اینجا بود» بعد فرمودند «فکر نمیکنی رئیس رادیو تلویزیون باید عوض شود؟» عرض کردم مهندس قطبی آدم بدی نیست قربان. فرمودند «یعنی هیچ عیبی ندارد؟» عرض کردم مهمترین عیبش این است که ته دیگ زیاد میخورد! شاهنشاه خیلی جا خوردند از این حرف من. نمیدانستند ماجرا را شنیده ام. فرمودند «قربان دهنت. پس منزل شما هم زیاد ته دیگ میخورد. امشب هم که اینجا بود هرچه ته دیگ بود علیاحضرت گذاشت توی بشقاب او. ایشان هم همه را بلعید. انگار با هم قرار گذاشته بودند». (توضیح ویراستار: فرح و قطبی مستقیماً با هم تماس نداشتند اما از طریق«کا گ ب» مسائل مربوط به ته دیگ به آنها دیکته میشده)
مقداری شاهنشاه را دلداری دادم. از سرداران بزرگ تاریخ و کشورگشایانی مثل نادر و ناپلئون گفتم که هیچکدامشان در زندگی ته دیگ سیری نخوردند.
کم کم پادشاه آرام شد. فرمودند «پس فردا برویم گردش». فهمیدم تصمیم دارند انتقام ته دیگ را از شهبانو بگیرند. با خودم گفتم وای به حال مهمانی که در گردش فردا گیر اعلیحضرت همایونی بیفتد! فکر نمیکنم چیزی از او باقی بماند. ته‌ديگش را بالا ميآورند.
چهارشنبه
صبح شرفیاب شدم. چون امروز بعد از ظهر قرار «گردش» داشتند از صبح زود یک مقدار توپ و تانک و مسلسل و غیره از انگلیس و شوروی خریداری فرموده بودند. خریدن مهمات روحیه شاهنشاه را برای عملیات گردشی آماده میکند. (توضیح ویراستار: در آن تاریخ قرص وایگرا در دسترس نبوده)
بعد ازظهر در التزام رکاب همایونی به خانه تیمی رفتیم. چند تا مهمان ایستاده بودند. شاهنشاه مهمان ها را سان دیده آهسته به من فرمودند «ما داریم گیج میشویم. نمیدانیم از کجا شروع کنیم!». عرض کردم اعلیحضرت اجازه بفرمایند من اسم هاشان را بپرسم، به ترتیب الفبا ابراز تفقد بفرمائید. فرمودند خیر از خودشان بپرس کدامشان میخواهد اول بیاید. عرض کردم اینها بی طاقتند همه شان میخواهند اول باشند. فرمودند بسیار خوب. پس تو برو بیرون.
تا ساعت 2 بعد از نیمه شب پشت در ایستادم. بعد اجازه دخول فرمودند. وارد شدم دیدم هفت تا دختر مثل جنازه روی فرش ولو شده اند خوابشان برده. عرض کردم «ماشاالله!». فرمودند: حالا ببین ته دیگ بخورم چی میشم!
پنجشنبه
صبح رفتم سوار کاری. اعلیحضرت هم تشریف آورده بودند ولی پیاده. معلوم شد اسب ملوکانه حوصله نداشته رکاب نداده. فرمودند ‌” این هم انگار رادیو مسکو گوش میکند.“ عرض کردم رادیو مسکو را فقط خرها گوش میکنند. خیلی خوششان آمد. خواستند غلام را تشویق کنند. فرمودند ”بیا پائین بزنم پشتت!“. رفتم پائین ابراز عنایت فرمودند زدند پشتم. اما انگار یک دلخوری هم داشتند که یک قدری قایم زدند پشتم. به سبک اعلیحضرت فقید زدند.
بعد از تفقد ملوکانه به منزل رفتم بستری شدم. خانم علم گفتند چرا شما هر روز یک صدمه از دربار میبینی. گفتم من حاضرم جانم و تمام خانواده ام را برای دربار بدهم. گفت من یکی را منها کن. توی دلم گفتم اول خودم را منها میکنم.
جمعه
بعد از ظهر دیدار خصوصی با اعلیحضرت داشتم. اوقاتشان از مهمان دیروزی تلخ بود. فرمودند دخترک انگلیسی در حال لباس پوشیدن به من میگوید ”یور مجستی چرا به شهبانو خیانت میکنید. خواستم بزنم توی دهنش“. عرض کردم خوب شد نزدید قربان، وگرنه روزنامه های انگلیسی ولمان نمیکردند. فرمودند ”دخترک زیبائیش حرف نداشت ولی حرفش زیبا نبود. بگو خانم جان اگر قرار بود ما این کار را نکنیم تو اینجا چکار میکردی. یکی از اون ، ملکه انگلیسش حق نداره چنین سوالی از من بکنه چه برسه به تو anchoochak ( توضیح عالیخانی: شاه انچوچک را به حروف لاتین نوشته. احتمالاً خیال کرده لفظ انگلیسی است. به نظر میرسد شاه فقط دوبار این لفظ را مصرف کرده باشد، یکی در مورد دخترک گستاخ انگلیسی، یکی هم سالها بعد در مورد صادق قطب زاده وزیر خارجه جمهوری اسلامی که گفته بود آمریکا باید شاه را به ایران پس بدهد.)
شنبه
صبح زود شاهنشاه تلفن فرمودند، فرمودند زود خودت را برسان، اینها دارند قیمت نفت را میآورند پائین. با عجله خودم را رساندم. شاهنشاه چرتکه در دست در سرسرای ملوکانه قدم میزدند و چرتکه میانداختند.بطوریکه دست ملوکانه بند بود، نمیشد من ببوسم. فکر کردم چقدر چرتکه چیز مزاحمی است که مرا از بوسیدن دست ولینعمت خود محروم میکند. چقدر آرزو کردم که کاش من هم چرتکه بودم که شاهنشاه آریامهر صبح اول صبح غلام را چرتکه بیندازند و رویم حساب بفرمایند.
با یک نگاه احساس کردم دست های ملوکانه از حمل چرتکه و محاسبه با آن خسته شده است. وقتی تعظیم کردم، قبل از اینکه راست شوم هول هولکی فرمودند ” راست نشو، راست نشو!“. در امتثال امر ملوکانه راست نشدم، راست نشدم. شاهنشاه آریامهر چرتکه را روی پشت من قرار داده مشغول محاسبه قیمت نفت شدند. سعی کردم هرچه بیشتر خودم را شبیه میز کار شاه بکنم اما افسوس که کشو نداشتم! از اینکه افتخار پیدا کردم که چند دقیقه‌ای نقش میز کار ملوکانه را بازی کنم، خوشحال بودم اما نمیدانستم صحبت چند دقیقه نیست و اعلیحضرت همایونی تصمیم دارند تا وقتی قیمت نفت را به بشکه ای 15 دلار نرسانند، به محاسبات خود ادامه دهند.
کم کم درد لذت بخشی در ستون فقرات من حرکت کرد و باد گرمی در دلم پیچید که در دقایق اول افتخارآمیز بود اما به تدریج که زمان میگذشت از وحشت اینکه زیر چرتکه ملوکانه از پای درآیم یا باد گرم افتخارآمیز تصمیم به خروج بگیرد، لرزه بر اندام غلام افتاد بطوریکه شاهنشاه آریامهر با تعجب فرمودند ” نمیدانم چرا این چرتکه میلرزد!“ از همان زیر با حالتی مفلوک و گردنی کج و صدائی غم انگیز عرض کردم ” قربان مهره های چرتکه از ذوق تماس با انگشت های همایونی به وجد آمده اند.
یکشنبه
دارم یواش یواش راست میشوم. دیشب خانم علم سعی کرد قولنجم را بشکند. بیچاره آنقدر زور زد تا صلای تلق—قی آمد. بعد معلوم شد قولنج خودش شکسته شده. عجیب است. قسمت هیچکس را هیچکس نمیتواند بخورد.
دوشنبه
به وزارت دربار رفتم. هرمز قریب را یک ماه جریمه کردم که بعد از این باتری برای ماشین حساب ملوکانه بخرد. بعد هم به او گفتم بعد از این اگر اعلیحضرت همایونی بخواهند در راهرو راه بروند و چرتکه بیندازند خودت باید نقش میز تحریر را بازی کنی.
قریب خیلی ناله کرد که حقوقش را کم نکنم. گفتم برو خدا را شکر کن که حکومت اسلامی روی کار نیامده وگرنه الآن صد ضربه شلاق هم به ات زده بودم. گفت اگر حکومت اسلامی بیاید من خودم را از این طبقه چهارم پرت میکنم پائین. گفتم فوتیبا، سربازان امام زمان بین زمین و هوا میگیرندت میبرند شلاقت میزنند بعد میآورند از همان نقطه دوباره ولت میکنند پائین!
سه شنبه
صبح در منزل به مراجعات مردم پرداختم. یک کشاورز بینوا که در اثر اصلاحات ارضی چند متری زمین در حومه بیرجند صاحب شده، شروع کرده زعفران کاشتن؛ گفتم بروند کتکش بزنند مزرعه اش را ببرند هشت فرسخ آنورتر. پدرسوخته میخواهد توی کار من بگذارد. وقتی موضوع را برای شاهنشاه عرض کردم خیلی ناراحت شدند. فرمودند ”چرا نفرستادیش دیوانه خانه؟“. عرض کردم عقلم نرسید. احساس کردم از این حرف غلام خوششان آمد. بادی به غبغب انداختند مثل موقعی که سیستم یک حزبی را کشف فرموده بودند.
واقعاً چقدر خوب است مملکت شاه داشته باشد. برای هیچکس هم خوب نباشد، برای وزیر دربار خوب است.
چهارشنبه
امروز هنگام زیارت در حرم مطهر حضرت رضا جیب شاهنشاه آریامهر را زدند. اعلیحضرت خصوصی به من فرمودند شک شان به تولیت آستانه مبارکه میرود. تحقیقات ادامه دارد. بعد مینویسم. ………(دنباله دارد)

57 دیدگاه در “اینجا، آنجا، علم، اصغر آقا!”

  1. سلام دوست عزیز
    لطفا اعتراض نامه اینترنتی علیه فیلم 300 رو امضا کنید و اگر مایل بودید اون رو تو وبلاگ خودتون هم بذارید و برای دوستانتون هم بفرستید.
    کد و لینک اعتراض رو می تونید از این آدرس بردارید و استفاده کنید.
    ممکنه که نظرتون این باشه که این کار فایده ای نداره.
    اما جواب من اینه که از دست روی دست گذاشتن بهتره.
    لینک اعتراض
    http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=2170a3db-794d-4439-a460-937a3681cb73
    لینک صفحه ای که می تونید کد رو ازش بردارید
    http://adam.ir/2007/03/_300_1.html

  2. هادی خرسندی گه خورد که این مزخرفات نوشت.خود کون نشورش مگه چه پخی هست که با نوروز شوخی میکنه . خاک بر سر هر چی بی وطن

  3. این گاوچرونهای آمریکایی که سرگرمیشون کشتن سرخپوستها بود میخوان کمبود تمدن و فرهنگشونو با اینجور فیلمها جبران کنند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *