خاطراتی از تداخل سایبر و واقعیت

راستش من حدس مي‌زدم كه وبلاگم نسبتا پرخواننده باشد ولي فكر نمي كردم تا اين حد كه تقريبا تمام دوستان و بعضي از خويشان نزديك، خبر درگذشت پدرزنم را از روي اين وبلاگ خوانده باشند. بعضي از دوستان هم گلايه مي‌كردند كه چرا زمان و مكان مجالس ختم را در وبلاگم ننوشتم كه خب شايد حق با آنها باشد. به هر حال از همه آنهايي كه با هر وسيله‌اي ابراز همدردي كردند، ممنون.
اتفاقا اين روزها اتفاقات جالبي در همين رابطه افتاد كه باعث شد چندتايي از خاطرات مشابه را مرور كنم. خاطراتي كه من اسمشان را مي‌گذارم "تداخل سايبر و واقعيت". اول اتفاق اخير را بخوانيد و بعد قبلي‌ها:

1- روز مجلس ختم سوم پدرزنم، دم در مسجد ايستاده بودم كه آقاي خوش‌تيپي آمد سراغم و احوالپرسي گرمي كرد و بلافاصله رفت سراغ وبلاگم كه اين مطلبت فلان بود و آن يكي بهمان و چرا جواب ايميلم را ندادي و از اين حرف‌ها. اول حدسم اين بود كه اين بنده خدا خيلي شبيه پسر مهندس غفاري است كه چند سال قبل، در يك مجلس ختم ديگر با هم نيم ساعتي صحبت كرده‌بوديم. (منظورم از مهندس غفاري، همان صاحب كارخانجات چسب مهندس غفاري است كه دايي مادرزنم هست) اما از آنجايي كه در همان ديدار كذا ما اصلا راجع به اين وبلاگ و اين چيزها حرف نزده بوديم و ضمنا اين آقاي خوش‌تيپ خودماني‌تر از پسر دايي مادرزن (آن‌هم از يك مادر آلماني!) و اين حرف‌ها بود، ذهنم رفت طرف جاهاي ديگر.

هي اين آقا با لحني كه انگار سالهاست هم را مي شناسم و هر هفته با هم بحث مي كنيم، در مورد وبلاگ و ايميل و كتابهاي جديد آلماني حرف مي‌زد و هي من با گفتن كلمات بي ربطي مثل "اوهوم… بله… آها… نوچ… درست" داشتم در ذهنم تمام دوست و آشنايان را چك مي‌كردم كه بفهمم اين بنده خدا كه خبر مرگ حاج منصور را هم از وبلاگ من خوانده كيست. آخرش هم نفهميدم و وقتي كه رفت از يكي از آشناها پرسيدم. معلوم شد، همان  بوده كه من حدس مي‌زدم؛ ولي باور كنيد داشتم شاخ در مي‌آوردم.

2- تداخل ديگري كه جدا منجر به ريختن كرك و پر من شد بر مي گردد به وقتي كه در يك مركز نظامي دنبال كارهاي خدمت وظيفه‌ام بودم.

 آنجا آقايي كه سه تا ستاره روي هر شانه‌اش داشت، به من كه توي سالن ايستاده بودم و خيلي از علاف شدنم عصباني بودم گفت "ناراحت نباش آقاي فرجامي!". با تعجب نگاهش كردم كه هم را مي شناسيم يا نه، كه ديدم ناآشناست، اما زياد تعجب نكردم چون فهميدن اسم يك نفر در همچو جايي سخت نبود. ولي وقتي كه احوال وبلاگم را پرسيد جدا فكم افتاد!

 حدود دو ساعتي با اين جناب كه كرمانشاهي هم بود و نه تنها تمام سابقه من در وبلاگم و سايت دبش را داشت بلكه بسياري از نوشته‌هاي مطبوعاتي من را هم خوانده بود صحبت كرديم و يادم هست كه بعد از شنيدن طرح يكي از داستان‌هايم توصيه كرد حتما كتاب "دنياي كوچك دن كاميلو" را بخوانم. (شما هم بخوانيد، شاهكاريست). خوشبختانه اين آقا، دكتري

12 دیدگاه در “خاطراتی از تداخل سایبر و واقعیت”

  1. آقا سلام
    تسلیت عرض می کنم به شما و خانواده محترم.
    این عکس کد امنیتی در بریده های حاج منصور کار نمی کرد که ما زودتر تسلیت عرض کنیم.

  2. آقا تسليت عرض مي‌كنم. مي‌خواستم بگم كه من تو ساري هستم و اينجا همه آي‌آس پي ها پهناي باندشونو از مخابرات مي‌گيرند. شما اينجا ف ي ل تري.

  3. اول از همه تسلیت مارو پذیرا باش جناب فرجامی عزیز .
    پیشنهاد خوبی دارم میتونیم وبلاگهامون رو باهم جابجا کنیم . از قضا از 20 نفر کامنت گذار 40نفر دختران دم بخت هستن و من در این قضیه هیچ نقشی ندارم .من در عوض میتونم وبلاگ شمارو از نظر قالب سرو سامون بدم.
    قدیم ها ما هم از خاله خان باجی ها میشنیدیم که بچه های دم دار قالی وبلاگ مارو میشناسن!

  4. اول از همه تسلیت مارو پذیرا باش جناب فرجامی عزیز .
    پیشنهاد خوبی دارم میتونیم وبلاگهامون رو باهم جابجا کنیم . از قضا از 20 نفر کامنت گذار 40نفر دختران دم بخت هستن و من در این قضیه هیچ نقشی ندارم .من در عوض میتونم وبلاگ شمارو از نظر قالب سرو سامون بدم.
    قدیم ها ما هم از خاله خان باجی ها میشنیدیم که بچه های دم دار قالی وبلاگ مارو میشناسن!

  5. سلام جناب فرجامي عزيز. مخلصيم . ممنونم از اين كه يادي از ما كردي. من الان دارم با فيلتر شكن مطالب وبلاگتو مي خونم. ضمنا تسليت ميگم. الانم تو مرخصي پايان دوره هستم و كتاب دن كاميلو و پسر ناخلف را كه نشر مركز منتشر كرده توصيه ميكنم. خيلي از زيارتت خوشحال شدم يره.
    امضا: ستوانيكم وظيفه همون دكتره

پاسخ دادن به ناشناس لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *