دیدار با ابراهیم نبوی

پیدا کردن منزل آقای نبوی چندان سخت نبود، حتی برای من و سهراب که یک کلمه هم فرانسوی نمی دانیم و شاید همین باعث شده بود تپش قلب عجیبی داشته باشم. با خودم حساب کرده بودم ساعتی دنبال آدرس می گردیم و در این مدت من می توانم برای دیدار با نبوی خودم را آماده کنم. اما خیلی زود رسیدیم به در خانه آقای نبوی و تا آمدم بنجبم، سهراب زنگ خانه را زد. صدای خسته و بی حوصله ای از پشت درآمد:
– کیه؟
– منم قربان. محمود فرجامی.
– محمود فرجامی دیگه کیه؟
احساس کنفی کردم، اما سعی کردم جلوی سهراب کم نیاورم.
– چند شب پیش تلفنی با شما هماهنگ کردم.
– چند شب پیش با بی بی ت هماهنگ می کردی!
سهراب پقی زد زیر خنده. ناخواسته حرف بدی زدم و جواب طنزآمیزی که شنیدم حقم بود. ولی چاره ای نبود، ادامه دادم:
– استاد بنده همونی هستم که کتابم مدتهاست برای نوشتن مقدمه ای پیش حضرتعالی ست.
در میان سرفه ها شنیدم:
– برو عمو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!
سهراب شدیدتر زد زیر خنده. چند لحظه ای منتظر ماندم تا بالاخره در باز شود که نشد. کم کم داشتم عصبی می شدم. دوباره زنگ زدم:
– کیه؟
– منم. محمود استاد. با پسرم خدمت رسیدیم برای احوالپرسی. کتابم پیشتونه برای مقدمه. با هم تلفنی و ایمیلی حرف زدیم. چندبار توی وبلاگتون از من اسم بردید…
انگار که گرگ پی ام باشد تند و تند داشتم نشانی می دادم و همینطور جملات معترفه بود که سرهم می کردم، اما هیچ جوابی نمی آمد. تا اینکه گفتم “یک بار هم گفتم این هودرِ آدم فروش حتی ارزش محو کردن رو هم نداره” و ناگهان درباز شد و داور نبوی در آغوشم کشید.
نفس راحتی کشیدم و در حالی که نگاه غرورآمیزی به سهراب می کردم، همه با هم رفتیم تو.
آقای نبوی شکسته تر از آنی بود که در عکس هایش دیده بودم و سرفه زیاد می کرد، اما اتاقش همانطور که فکر می کردم پر بود از کتاب و مجله و البته یک لپ تاپ دل. اولش خیلی ما معذب و رسمی نشسته بودیم اما آقای نبوی با شوخی هایش فضا را شکست و بعد هم از ما خواست داور صدایش کنیم. گاهی من را محمود، گاهی به اختصار میم، گاهی سهراب، گاهی مسعود، گاهی ابوالفضل و حتی یک بار رویا صدایم کرد! سهراب را هم همینطور هربار چیزی صدا می کرد؛ که اولش سهراب جنبه طنز ماجرا را نگرفته و سعی می کرد تصحیح کند، اما بعدا فقط می خندید.
هفت تا دفتر خیلی قطور روی میز اصلی داور بود که از هر کدام چند برگی نوشته شده بود. ازش در مورد آنها پرسیدم که جواب داد یکیش دن کیشوت، دیگری معایب الرجال، بعدی تهرانجلس، آن یکی مثنوی معنوی و آخری ستون پنجم است. مشخص بود که یا دارد من را دست می اندازد یا نمی خواهد جواب بدهد. من هم پررویی کردم و رفتم صفحه اول چند تایی را نگاه کردم. چهارتایشان جلدهای سوم تا ششم مجموعه “کاوشی در طنز ایران” بود و پنجمی یک رمان نیم نوشته به نام “محوت می کنم” و ششمی مجموعه اشعار و هفتم هم “دستورالعمل انقلاب”!
گفتم فکر می کردم الان “کاوشی در طنز” باید تمام و کمال دست ناشر باشد اما حتی یک جلد هم تمام نشده. کاش وقت بیشتری می گذاشتید.
اما داور جواب نداد و تند و تند داشت با لپ تاپش تایپ می کرد. رفتم جلو و دیدم باز هم نوشته ای علیه آن آدمفروش است. از ترس اینکه جواب تندی بشنوم هیچی نگفتم اما خود نبوی که انگار متوجه شده بود، بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: “قسم خوردم تا وقتی این (…) رو محوش نکنم دست به هیچ کار دیگه ای نزنم.” سهراب خجالت زده نگاهی به من انداخت اما زود سعی کرد نشان بدهد چیزی نشنیده. من هم خودم را با کتاب های ارزشمند آنجا سرگرم کردم. آقای نبوی باز همانطور که سرش توی لپ تاپ بود صدا زد
– ابوالفضل!
گفتم بله؟ گفت: چای می خوری؟ گفتم اگه زحمتی نیست! گفت: پس یه لیوانی هم واسه من بریز.
از ساختار شکنی نبوی لبخندی به لبم آمد. رفتم و سه تا چایی ریختم و آوردم بالا. منظره ای که دیدم خیلی خوشحالم کرد. استاد و سهراب داشتند دارت بازی می کردند. یک دسته دارت دست سهراب بود و یک دسته دست داور. یکی این پرتاب می کرد به عکس درخشانی که روبرو بود و یکی آن. سهراب اصلا خوب نمی زد، اما استاد هر دفعه جمله کوتاهی زیرلب می گفت و درست میزد به چشم یا بینی تصویر روبرو.
وقتی دارت ها تمام شد، نبوی انگار که انرژی گرفته باشد بالا و پایین می پرید. بعد کاغذها را با ساعد دستش از روی میز ریخت پایین و نشستیم به چای خوردن. استاد که انگار از سهراب خیلی خوشش آمده بود شروع کرد به تشریح مسایل سیاسی روز. اول از ندانم کاری های اصلاح طلبان گفت و بدجنسی جناح راستی ها و بعد هم گفت تمام هم و غم شما باید این باشد که احمدی نژاد دور بعد رای نیاورد. سهراب هم در این میان هی نگاه های معنی داری به من می کرد و من چشم و ابرو می آمدم که “زشته!” بعد هم در مورد لزوم کشاندن مردم به پای صندوق های رای صحبت کرد و گفت شما باید بعد از رفتن به ایران همانطور که در روز نوشته ام عمل کنید. آقای نبوی معتقد بود اول باید سعی کرد مردم را پای صندوق ها کشاند تا اصلاح طلبان رای بیاورند و اصولگراها حسابی ضایع شوند، بعد با افشاگری در مورد وضعیت بد حقوق بشر در ایران حکومت را تحت فشار گذاشت ولی مانع از حمله آمریکا شد و در عین حال برای به خیابان کشاندن مردم تلاش کرد و خشتک انحصارطلبان را به سرشان کشید و…
سهراب داشت خمیازه می کشید و سوال های من در مورد تاریخ طنزنویسی در ایران بی جواب مانده بود. گفتم اگر اجازه می دهید رفع زحمت کنیم. داور گفت چند لحظه صبر کنید و به اتاق دیگر رفت. بعد با یک کلاه بوقی و عینک و سیبیل بامزه و کت قرمز-آبی راه راه آمد. سهراب با خوشحالی دستهایش را به هم زد و فریاد کشید “ای ول عمو داور” و داور گفت “من رو هم سر راهتون استودیوی رادیو زمانه پیاده کنید!”
توی فرودگاه سهراب نگاه های سنگینی می کرد و می دانستم می خواهد حرف های ناخوشایندی بزند. گفتم برویم آبمیوه بخوریم. نی توی دهانم بود که گفت “بابا این آقای نبوی عجب فیلمیه ها… داشت باورم می شد جدی جدی فکر می کنه دهه هشتاده.” و بعد آرام ادامه داد ” ولی خوب نبود احمدی نژاد رو با اون اسم صدا می زد. هر چی نباشه باید به مرده ها احترام گذاشت.”
صدایی که از بلندگوی فرودگاه از مسافران هواپیمایی امریکن ایرلاین به مقصد تهران می خواست تا به گیت شماره 19 مراجعه کنند، گفتگویمان را قطع کرد. با خوشحالی به سمت گیت دویدم.
از دفترچه خاطرات محمود فرجامی سیزدهم مرداد1404 هجری شمسی

18 دیدگاه در “دیدار با ابراهیم نبوی”

  1. واقعن معرکه بود. من اولش فکر کردم واقعن جدیه؛ بعد یادم اومد سهراب که هنوز بچه‌اس و …
    راستی با این اینترنت‌های من فیلتری. نمی‌تونم بیام و برات کامنت بذارم. اما همیشه از آراس‌اس می‌خونمت.

  2. واقعن معرکه بود. من اولش فکر کردم واقعن جدیه؛ بعد یادم اومد سهراب که هنوز بچه‌اس و …
    راستی با این اینترنت‌های من فیلتری. نمی‌تونم بیام و برات کامنت بذارم. اما همیشه از آراس‌اس می‌خونمت.

  3. چون ميشناسمت از اول فهميدم سر كاريه. ولي ماشالله تخيلت قويه هميشه تو رويا سير مي كني. ميوت يه ذره واقع بين باش!!! شوخي كردم. سال 1404. سهراب هنوز اين سني. تو هنوز اين سني. ابي نبوي اين سني. مرحوم احمدي نژاد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *