سی سالگی

از بچه گی عادتم این بود که بزرگترها را خیلی بزرگتر می دیدم. یادمه کلاس اول که بودم، سومی ها برایم دانش آموزانی بودند که خیلی سرشان می شد و حتی می توانستند بجای مداد با خودکار بنویسند. کلاس سوم که رفتم، پنجمی ها با آن "امتحان نهایی" دهان پرکنشان خیلی برایم بزرگ بودند. بعد سوم راهنمایی ها که حتی دوست دختر هم بعضی هایشان داشتند! بعد دبیرستانی ها و به خصوص چهارمی ها که واقعا به چشمم مردهای کاملی می آمدند.

دانشجوها را که دیگه نپرسید؛ نه من که جامعه هم فکر می کرد آدمهای عاقل و بالغی اند. به همه این دوران رسیدم و آن چیزهایی که منتظرش بودم را نه شدم و نه دیدم. بعد همین طور پیش آمد ازدواج، فوق لیسانس، بچه و البته سربازی! هیچکدام باعث حلول آن مردیّت اساطیری(!) در من نشد. همیشه فکر می کردم بچه ای هستم که دارم خواب این چیزهای گنده-گنده را می بینم و منتظر بودم تا در مرحله بعدی یک مرد گنده شوم؛ آدمی مثل پدرم.

آخرین قله سی سالگی بود. دیروز، چهارم خرداد، سی ساله هم شدم؛ ولی به قول شاعر کدام قله؟ کدام اوج؟

شاید هم به خاطر اینکه جمعه ها تعطیله. اشکالی نداره، از امروز شروع می کنم…! 

3 دیدگاه در “سی سالگی”

  1. هنوز دو تا سی سال دیگه وقت داری نگران نباش به آرزویت میرسی پاینده باشی تولدت مبارک صدو بیست ساله بشی الهی

پاسخ دادن به سميه لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *