غم زمانه خورم یا دِماغ یار ؟

آقای جامی عزیز
نیم ساعتی از نیمه شبِ شب شنبه گذشته و من سخت خوابم می آمد. متوجه شدم که یادداشت جدیدی نوشته اید، گفتم این را بخوانم و بعد بخوابم. خواندم و خواب از سرم پرید!
مهدی جان
راستش با خواندن این متن خیلی برایت نگران شدم. البته از مدتی پیش که شروع به سفرنامه نوشتن کردن کمابیش نگرانت بودم، اما امشب یقین کردم که باید بیشتر نگرانت باشم.
متاسفانه یکی از علائم آن چیزی که من شدیدا نگرانم که تو مبتلا به آن شده باشی، همین است که به حرف دوست نگرانت گوش نکنی. منتها چون من دلم رضا نمی دهد که فقط به دعا و نذر و نیاز برای تو اکتفا کنم، یادداشت اخیرت را با اندکی تاکید و چند پرانتز در اینجا کپی می کنم تا شاید تلنگری زده باشم. بالاخره انسان به امید زنده است.

سرو ناز رم
در یک روز آفتابی با حمید صدر (نویسنده برجسته ایرانی در اتریش) به خرابه های رم سر زدیم و به آبادی پاپ (پاپ: (در حالی که بیل به دوش از سر زمین بر می گردد با لهجه تربت جامی از دور فریاد می زند): اوهوی… حاج مهدی آقا اوهوی… یَک امشو رِ خدی ما بمان، ننه فرانچسکو رِ ورموگم یک اوگوشتی تیار کنه…) در واتیکان. واتیکان همه آن چیزی را با خود دارد که سلطنت های شرقی و غربی دارند و داشته اند: زرق و برق و به رخ کشیدن عظمت سایه های خداوند در زمین. برای من فقط معماری اش جذاب بود بخصوص پایه های متعدد دالان دایره دور کاخ واتیکان. تخت جمشیدی آباد را می مانست. (شاه هخامنشی به امپراطور روم: بی پدر، حالا دیگه از روی ما کپی می زنی؟)
اولین چیزی که در رم جلب نظر می کرد درختان سرو بود و کاجهایی چه بلند. (سهراب سپهری: منم می خواستم همینو بگم) انگار که در شیراز اروپا باشی (حافظ: ئه منم که می خواستم همینو بگم!). هر دو درخت از همان جنس که در باغ ارم شیراز هست. سر حوض باغ این دو گونه درخت سر در آغوش هم دارند. سالها پیش یک عکس یادگاری از آنها گرفته ام. هر دوی اینها آمده اند و خود را رسانده اند به رم. (دینگ دینگ: کاج ها و سروهای عزیز، با هواپیمایی نبات ایرتور، آسان سفر کنید! پروازهای درخت بَر ما در سه کلاس، جنگلی، بیشه ای و باغچه ای همه روزه از شیراز به واتیکان در دو نوبت صبح و بعد از ظهر؛ با باغبانینگ رایگان شامل آب و کود و هرس!) الا اینکه قد سرو به آن بلندی نیست گرچه آن کاج به همان بلندا ست. داستان سرو را درست نمی دانم چطور باید بخوانم. سرو از درختان قدیم و مقدس ایران است. اما درخت مدیترانه ای هم هست. اما اینهمه شباهت بین رم و شیراز معنادار است (به قول رضازاده: ابلفضل!). باید بیژن دستگیری کند (چی را؟ شباهت معنا دار میان رم و شیراز را یا قداست سرو را یا خواهر خواندگی سروَکی میان این دو را یا شیراز اروپا بودن مر رم را؟) که شبی دراز با ما نشست و فردایش ما در غربت رم نتوانستیم درست خود را از آب و گل درآوریم ( عزیز جان! معمولا بعد از چند ماه همنشینی در شبهای دراز و 9 ماه انتظار، بعد از چند سال، بچه را از آب و گل در می آورند، آنوقت شما فقط یک شب با آقای صدر می نشینید و بعد می خواهید خودتان را یک روزه از آب و گل درآورید؟! به قول اسدالله میرزای دایی جان ناپلئون: ایشان چه معجونی می خورد که اینقدر دیو سیرت شده؟) که دوباره با او تماس بگیریم و عصری را با هم بگذرانیم. بی دیدار مجدد برگشتیم. (الحمد لله!)
رم بهتر از آنی بود که تصور می کردم. شهری که می تواند به زیبایی خود فخر کند و به پاریس و پراگ ناز بفروشد (پراگ: آره می گفتم پاریس خانوم جون… به قول خواهر شوورم افاده ها طبق طبق سگا یه دورش وق و وق!… نمی دونی از وقتی این حاج مهدی آقا چارکلوم از این رم ندیدپدید تعریف کرده چه عشوره ای میاد! حالا خوبه خدا خرو می شناخت بهش شاخ نداد؛ این اگه ایفل شما رو می داشت چه می کرد با ما! واه واه، خدا به دور!) یک باغ بزرگ و متنوع و زنده با ساختمانهای آباد و با خرابه هایی که مثل تابلوهای حجمی بر در و دیوار شهر کوبیده شده باشند. اگر رم تهران بود حتما برمی گشتم در آنجا زندگی کنم! (انجمن خاله های خواهان تغییر جنسیت: آمــــــیــــن!) رم تهران تمیز و پالوده و بی آزار است. و با همان مردمان کمابیش. خصلت های مدیترانه ای و شرقی رمی ها کاملا آشکار است. آنها می توانند آینده ما باشند. (تکبیر!) گرچه می دانم آینده ما شبیه هیچ مردم دیگری نیست.
رم میان استبداد شرقی و آزادی دموکراتیک جمع زده است. ( و هذا البعثة الاسلامية الي البلاد الافرنجية من سیدنا مهدی الموذن الجامی) تعداد احزاب در انتخابات که از اتفاق همان روز در جریان بود که ما آنجا بودیم بیشتر از تعداد احزاب در ایران است! تعدد و تکثری که نشانه نوعی بیماری شرقی است انگار. ادب تحکم و پیروی از هرم قدرت هم زیاده توی ذوق می زند. کمی تا قسمتی اش آمریکایی می نماید. اخلاق پدرخوانده ای ایتالیا را زیر نگین دارد.
کشف آخر من در رم این بود که این مردم زعفران هم دارند و زعفران می کارند. چه حظی کردم! اینها نشانه های وطن من است که در میانه دریای مدیترانه می یابم. (نجات غریق اولی به دومی: ای وای باز حاج مهدی جامی آمد… من آخرش هم نفهمیدم این بنده خدا از میانه دریای مدیترانه چی می خواد که تا می رسه می پره اونجا… بدو اون تیوپ نجات رو بیار!) اما با خود فکر می کنم با کدام غذا زعفران به کار می برند؟ یاد مادرم می افتم و همه آن سفره هایی که از شور و شیرین اش به زعفران امیخته بود. آدمی همه جا به دنبال وطن خود است. (حالا چه لندن، چه آمستردام، چه قاهره، چه واتیکان و چه حتی مشهد و تهران!)

5 دیدگاه در “غم زمانه خورم یا دِماغ یار ؟”

  1. و ما دو نکته دیگه
    اول اینکه سیستم کامنت وبلاگت و بده هویج
    دوم اینکه تگ آدم شناسی این پست به اندازه کل پست …. :))

  2. حالا نکته ماجرا رو داشته باش که منم داشتم میرفتم بخوابم این گوگل ریدر رو چک کردم دیدم بعله دست به کار شدی که اومدم و خوندم و خواب از سرم پرید … ولی خودمونیم پستا رو بذار آخر شب بنویس 😉

  3. هواپیمایی نبات ایرتورش شاهکار بود! کلی خندیدم. یک سفر رم با همین سرونازها و همین ایرتور رزرو کنی چه شود!
    ولی این کامنتدانی ات واقعا نیاز به روان درمانی دارد. می گوید: در ثبت نظر مشکلی به شرح زير وجود دارد:
    Too many comments have been submitted from you in a short period of time. Please try again in a short while.
    من سالی یکبار اینجا کامتت می گذارم یعنی زیاد است؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *