هاله‌ای که می‌میرد و آبی که تکان نمی‌خورد؛ زنده باد استقلال!

در مغازه‌ی پدرم کارگری داریم قدیمی که الان دیگر جزو خانواده‌ی ما محسوب می‌شود. باید چهل و پنج سالی داشته باشد. یک بار نشسته بودیم به گپ زدن. حرف رسید به دوران مغول و اینها. من گفتم عجب است که می‌گویند ایلخانان مغول و حاکمان محلی آن دوران، رسم داشته اند که به زنان محترم شوهردار تجاوز کنند و چندان هم آب از آب تکان نمی‌خورده.

حسین آقا گفت چه می گویی برادر. پدر خود من برایم تعریف کرده که او به چشم خودش روزگاری را دیده در دهات اطراف، که هر تازه دامادی باید عروس باکره را اول به خان تحویل می‌داده و فردایش تحویل می‌گرفته. آب هم از آب تکان نمی‌خورده.

درست است که جنبش سربداران سالهای سال بعد از حمله مغول پاگرفت اما دست کم آنقدر هست که آدمیزاد بگوید چارنفر هم در این مرزپرگهر و سرزمین شیران غیور پیدا شدند که فریاد بزنند سربدار می‌دهیم اما زن به کار نمی‌دهیم.

از روستاهای مجاور زادگاه حسین آقا خبری در دست نیست. احتمال دارد در دوران رضاشاه ژاندارمی سبیل‌کلفت و رولوور به کمر از مرکز رسیده و چنان به صورت خان نواخته که هیمنه‌اش یکجا ریخته، مردم عاصی حالش را گرفته‌اند و چند وقت بعد دق کرده و مرده. البته همو چادر و روبنده هم از سر زنانشان کشیده. البته شواهد بیشتر این احتمال را تقویت می‌کند که آنقدر منتظر ماندند که بساط خان و خان‌بازی به مرور ایام ورافتاد و انقلاب سفید شاه و ملت هم تیرخلاصی به آن زد. قدر مسلم است که به روزگار انقلاب شکوهمند اسلامی این ماجراها کشیده نشد و قبلش پرونده مختومه شده بود.

در دوران خان-ولی-ایلغار-سلطان کنونی از سربداران که جای خود دارد، از رعایای جناب خان دهات اطراف هم اثری نمانده و رسم تجاوز گاه بگاه یا یکبار برداشتن بکارت، تبدیل شده به تجاوزهای مکرر صبح ظهر شب نصفه شبانگاهی به روح و اعصاب مردم ذیشعور و البته شکنجه‌ی اقتصادی دائمی قشر عظیمی از نفوس.

رعیت در عوض همه‌ی حواسش به این است که مبادا کسی نگاه چپ به شکنجه‌گرانش بیندازد. ناراضی است اما مثل بچه‌ای که در هراس دائمی از آمپول آهنی نیم‌متری‌ای که دکتری با خنده‌های شیطانی منتظر است در اولین برخورد به کپل بچه‌های حرف‌گوش‌نکن فروکند، به مجرد شنیدن کلماتی مثل حمله، تانک، آمریکا، بمب… فورا می‌نشیند سرجایش. مرد رندان هم البته کور نیستند. سالهاست کار به جایی رسیده که اگر فلان حضرت استاد مقیم ولایت عمو سام از کتاب خاطرات بهمان همکار مقیم همان ولایت خوشش نیاید فورا کشف می‌کند که این کتاب در خدمت اهداف جنگ طلبان و خواستاران حمله به ایران نوشته شده. وقتی حضرت فاضل (یا به قول خاویر کرمنت: دست کم خودش اینطور فکر می کند) که اگر هم حرف نزند نه مقرری‌اش کم می‌شود و نه به تهمت لال بودن دچار می‌شود تاکتیکش چنین باشد از اراذل و اوباش مقیم مرکز که رقم کوچیکه‌ی معامله‌شان ملک نمایشگاه بین‌المللی تهران است چه انتظار؟

قتل فجیع هاله‌ سحابی و واکنش تقریبا ناچیز مردم، -همان مردمی که در سوگ دربازه بان خوشتیپ فقیدی که در اوج دوران بیماری‌اش فاش را فاش گفته بود که وضع اقتصادی مردم خوب نیست، تقریبا خودشان را دریدند- بار دیگر به یادمان می‌آورد در دورانی ناامید(یا شاید منزجر)کننده به سر می‌بریم. به خصوص با نگاهی به وقایع شگفت‌آور خاورمیانه در این دوران. در دورانی که نه فقط حمله‌ی آمریکا و متحدانش به خلیفه خودخوانده مسلمین اعتراضی را برنمی‌انگیزد بلکه آشکار است این حمله به تقاضای خود اتحادیه‌ی عرب بوده است. در دورانی بیشتر مردمان لیبی سپاسگزار از کمک‌های غرب شجاعانه با نیروهای قذافی می‌جنگند. در دورانی که روشنفکران و معترضان سوری در ترکیه گرد هم می‌آیند تا کمک‌های جهانی برای نابودی رژیم بشار اسد را جلب کنند. جنبش‌های مردمی در مصر و تونس به سرعت به پیروزی رسیده و در لیبی و یمن و بحرین و سوریه رو به سوی پیروزی دارد، نه با حرف و لایک و استاتوس و شعار زیرلبی در خیابان خلوت بیخ میکروفن موبایل، که روبروی اسلحه و گلوله. و در سالی که در آغازش قدرتمندترین و یکی از خوشنام‌ترین رئیس جمهورهای آمریکا در پیامی بی‌نظیر صراحتا به مردم ایران پیام می‌دهد که اگر شما اراده کنید ما کمک می کنیم که رژیم ایران را عوض کنید. در چنین اوضاعی ما به چه کاری مشغولیم؟

ما به چه کاری مشغولیم وقتی رهبران سبز بدون حتی یک محاکمه نمایشی در زندان محبوسند؟ ما به چه کاری مشغولیم وقتی فشارهای اقتصادی پشت طبقه متوسط و پایین (یعنی اکثریت) جامعه را شکسته است؟ ما به چه کاری مشغولیم وقتی حکومتی متزلزل که از درون شکاف عمیقی خورده حتی حاضر نیست محض عوامفریبی هم که شده یک میلی‌متر در جهت خواسته‌های ما عقب نشینی کند؟ ما به چه کاریم وقتی که به نظر می‌رسد برای رهایی از این ظلم و خفت مهیب، تمام شرایط مهیاست؟

از انگ زدن‌های مهوع به منتقدان وضع موجود و “راس می‌گی خودت برو لنگش کن” چه چیزی جز حماقت نمایان می‌شود؟ اگر “مردم” دارای چنان هویت و اراده‌ایی است که می‌تواند کار درستی “انجام بدهد” که “قابل تحسین” باشد پس لابد با همان هویت و اراده می‌تواند کار غلطی هم انجام بدهد که قابل نکوهش و شایسته اصلاح باشد. یکی از نشانه‌های پوپولیسم می تواند این باشد که تمام کارهای خوب به مردم و تمام اشتباهات به گردن رهبران، راوشنفکران، منتقدان یا حکومت انداخته شود.

وظیفه‌ی آنهایی که دستی در رسانه یا نفوذی در افکار عمومی دارند تحلیل دائمی آنچه گذشت و آنهم به صورت توصیفی نیست. البته کم‌خطرترین و محافظه‌کارانه‌ترین کار همین است اما گاهی لازم است بی‌تعارف به جماعت حالی کرد که دارد اشتباه می‌کند و این رسمش نیست. و باز این چه رسمی‌ست که اگر کسی انتقادش به سمت انفعال و سازش هرچه بیشتر باشد او خیرخواه است و صلح‌جو و اگر کسی  سمت و سوی انتقادش فعالیت و جسارت و شجاعت بیشتر باشد او می‌شود خشونت‌طلب؟

این دعوا کجایش خانوادگی‌است که عده‌ای هم و غمشان را گذاشته اند روی اینکه به بیرون کشیده نشود یا کسی از بیرون پایش به آن باز نشود؟ و تازه اگر خانوادگی هم بود چه جای حرفی می‌ماند وقتی پدر خانواده هر روز به دیگران تجاوز می‌کند؟ و یک سوال: همسایه‌ای که کشف می‌کند پدری هر روز دختربچه اش را شکنجه می‌کند و او را به اوباش کرایه می‌دهد در چه حالتی خیرخواه‌تر است: تشویق قربانی به خبر کردن پلیس و شکایت یا دعوتش به سکوت و حلم و خویشتنداری؟

اندکی تامل به آنچه بر عزت الله سحابی رفت به اندازه ی کافی تاثربرانگیز است. زندان‌ها و شکنجه‌های روانی فجیع ارمغان نظام مقدس فقیه برای یکی از خوش‌نامترین فعالان سیاسی ایران بود که حتی با آنهمه جفا جز خیر و خوبی و صلح نمی‌خواست اما از آنچه بر معترضان پس از انتخابات رفت چنان شد که رسما آرزوی مرگ کرد. هاله‌ سحابی هم به خاطر آمدن به خیابان برای یک اعتراض صلح‌آمیز به دوسال زندان محکوم شده بود. در تشییع جنازه‌ی مردی چنان بزرگ دخترش را چنان کتک می‌زنند که می‌میرد. جنازه‌ی پدر را با بی‌حرمتی دفن می‌کنند و دختر را هم شبانه به خاک می‌سپارند. پدر فردی عمیقا مذهبی و دخترش قرآن پژوه. اگر انسانیت هم در میان نباشد باید برای اهل شیعه (با آن تاریخ خونبارش که گوش فلک را کر کرده) شباهت عجیبی که این واقعه‌ی مظلومانه با داستان فاطمه و پیامبر اسلام دارد چنین جنایتی تکان دهنده باشد.

بیش از سی سال از عمر جمهوری اسلامی، بیست سال از رهبری ولی امر مسلمین جهان، پانزده سال از تولد جنبش اصلاح طلبی، شش سال از قبضه‌ی مطلق قدرت توسط محافظه‌کاران و دو سال از کودتا و فجایع پس از آن می‌گذرد و نه فقط یک اپسیلون بهبود در وضعیت سیاسی و اجتماعی مشاهده نمی‌شود بلکه ده سال است روز به روز و لحظه به لحظه اوضاع بدتر می‌شود. تمام راه‌ها هم برای اصلاح آزموده شده و حاصل مطلقا در بسته و دیوار بلند بوده است. سوال اینجاست: با رسیدن به چه حالتی حاضریم قبول کنیم که این حکومت غیرقابل اصلاح است و باید برای تغییر یا دست کم تادیب آن وارد فاز جدی‌تری شد؟

 

9 دیدگاه در “هاله‌ای که می‌میرد و آبی که تکان نمی‌خورد؛ زنده باد استقلال!”

  1. سلام. من از قشر متوسط به پایین جامعه هستم. در جنوب شهر تهران زندگی می کنم. نه رسانه ای دارم و نه قدرت جمع کردن 100 نفر آدم. نهایتا خودم رو و چند تا از دوستان و فامیل رو رو بتونم با خودم همراه کنم که بریم خیابون تجمع کنیم. شما حالا تصور کن اگه ما این کار رو انجام بدیم چه اتفاقی می افته اولا سه سوت پلیس ما رو می گیره بعد در اخبار 20:30 میگن جمعی از اشرار رو گرفتن بعد تو خونمون 50 کیلو مواد مخدر پیدا می کنن و بعدم اعدام می شیم. مادرم از غصه من دق می کنه چون تنها چیزی که از یه عمر زندگی که نه زنده بودن براش مونده منم. جالب تر اینجاست خانواده خاله من در فومن زندگی میکنن کلا طرفدار نظام و رئیس جمهور هستن نه ماهواره نگاه می کنن و نه اخبار و از تمام اتفاقایی که در ایران داره می افته کاملا بی خبرند و مثلا من که میرم بیرون و باتوم می خورم به من میگه حقته وقتی در مورد وقایع روز عاشورا باهاش صحبت می کردم می گفت اونایی که مردن حقشونه. در نهایت خوشبینی می تونم بگم 70 درصد اهالی فومن مثل خانواده خاله من فکر می کنن. پدر خود من از زمان ریاست جمهوری ا.ن. اوضاع کارگاهش اینقدر بد شد که مجبور شد در اون خراب شده رو تخته کنه و الان بی کاره اما هنوزم طرفدار احمدی نژاده و نمی خواد قبول کنه این همه بدبختی که داره به سرش میاد به خاطر وجود منور همین ا. ن. هست. حالا به نظر شما با این پشتوانه دلگرم کننده می توان کاری از پیش برد. به نظر من بی سبب نیست که استراتژی اصلی جنبش سبز شده آگاهی بخشی. آقای محترم شما واقعا از جو داخل ایران بی خبری. مردم در اوج نکبت و بدبختی زندگی می کنن اما می ترسن که به محضر مقدس آقای خامنه ای سید اولاد پیغمبر کوچکترین حرفی بزنن. مردم منتظر آقا امام زمان نشستن و این واقعیت محضه. کاری از دست جنبش سبز بر نمی آد برای اینکه توده مردم در جنوب شهر هنوز خیلی چیز ها رو نمی دونن و کمترین آگاهی از جامعه مدنی ندارن. مطمئن باش هیچ کدام از قشر مستضعف این جامعه وبلاگ شما رو نمی خونن. من هنوزم معتقدم استراتژی آگاهی بخشی بهترین استراتژیه و هر اقدام خشونت ورزانه ای جز پس رفت نتیجه ای نداره. به نظر شما ما هیچ عقب نشینی از حکومت ندیده ایم. اما در این سکوت چند ساله خیلی ها آگاه تر شدن و خیلی ها هستن که دارن آگاه میشن به نظر من روزی که همه آگاه بشن بالاخره فرا میرسه و اون روز دیگه نیاز به هیچ فراخوانی نیست و این مار افعی با یک فوت توده مردم به باد فنا می ره و چنان میشه که انگار هیچ وقت وجود نداشته.

  2. به قول قلعه نوعی بازی (مطلب شما) دو نیمه متفاوت داشت. نیمه اول در آفساید بود و به خصوص جملاتی که درباره حجازی و مقایسه محبوبیت او با اشخاصی که به هیچ وجه قابل قیاس با او نیستند و ربط دادن محبوبیت و شلوغی مراسم تشییعش به فاش کردن آنچه فاش است به شدت سطحی بود. اما نیمه دوم بسیار درست و نزدیک به واقعیت (اگر نگوییم منطبق!) بود. نوشته خیلی خوب تموم شد. مرسی

  3. باید روی این نکته تاکید گذاشت که ایران بیش هر زمانی تحت اشغاله به معنی واقعی کلمه !هر جنایتی که قوای اشغالگر خارجی قادر به آنند ،حاکمان کنونی با ابعاد دهشتناک تری در حال ارتکاب آنند .چه کسی می تواند ادعای آن را داشته باشدکه بگوید اگر ایران تحت اشغال نیروی بیگانه بود ،آسیب و گزند بیشتری دیده بود .و چرا حمایت از مردم بصورت حمله نظامی به لیبی و یا سوریه بجا و مفیده ولی در ایران نه ؟ رژیم ایران به حدی وحشیست که از کشتار انبوه مردمان هیچ ابایی ندارد !

  4. سلام محمود جان
    کتاب بیشعوری رو یه نفس خوندم…خاویر کرمنت بی شعوری رو خوب توصیف کرده و خوب راه درمون داده…ولی خواستگاه بی شعوری رو نشون نداده و تعریفش نکرده…به نظر من بی شعوری چیزی نیست جز اینکه از سر خودخواهی، خودت رو به نفهمی بزنی و جایی واستی که جای تو نیست…کاری کنی که کار تو نیست…چیزی بگی که نه فهمش رو داری و نه توان گفتنش رو….و نخستین علامت بالینی این مرض چیزی نیست جز: پررویی!

    نسل ما عادت کرده ببینه که هیچ چیز سر جاش نیس…که هیچ کس کاری رو که باید نمی کنه…که حرفی رو که نباید می زنه…که مملکت سه جور پلیس و دو جور ارتش و هفت تا آقا بالا سر داره.ولی صاحاب نداره…عامدا و متعمدا هم نداره…ترجمه ی تو یادم داد که توی این آشفته بازار شیر تو شیر!!!! (آرزوی با ادب بودن بر جوانان عیب نیست:-)) کمتر بیشعور باشم
    “بیشعوری” به من درس شرم داد!
    ممنونم

  5. آقای فرجامی عزیز.
    من اما سوالی دارم که امیدوارم پاسخ دهید: برای ورود به “فاز جدی تر” باید چه کرد؟ سوالم به شکلی مشخص تر این است که من یا شما و یا هر کس دیگری که به این نتیجه رسیده است که باید کاری کرد، چه باید بکند؟ آیا شما نظری دارید؟ من فکر می کنم یا باید وضع به جایی برسد که واقعا به شکلی “خودجوش” (از این واژه البته بدم می آید ولی جایگزینی برایش ندارم) همان حرکت هایی آغاز شود که در دیگر کشورهای خاورمیانه شروع شده یا اینکه باید برای به حرکت درآوردن مردم دست به کاری زد. من به عنوان یک ایرانی بعید می دانم ایرانیان دست از محافظه کاری بردارند. شاید ما کوتاهی نمی کنیم، شاید این ویژگی تاریخی ماست که از بس به آنچه می خواهیم نرسیده ایم، دست از تلاش برداشته ایم. به هر حال، من فکر می کنم باید کاری کرد و نشستن و دست روی دست گذاشتن به جز قوی تر و جری تر کردن اشغالگران ایران نتیجه ای در بر ندارد. اما اینکه چه باید کرد به نظر من مهمترین بحثی است که می شود با در نظر گرفتن یک مهلت یک ماهه از همه کسانی که می توانند نظر بدهند – مثلا از آقای چامسکی گرفته تا من نوعی – پرسیده شود. منظورم این است که چند نفری جمع شوند و لیستی درست کنند از افراد صاحب نظر ایرانی و غیرایرانی و از آنها بخواهند راههای عملی شان برای تغییر رژیم سیاسی ایران را اعلام کنند. بعد این گروه همه این اطلاعات را جایی جمع کنند و در عین حال برگزیده یا بهترین ها را انتخاب و بر مبنای آنها بقیه راه را ترسیم کنند.
    می دانم شاید خنده دار به نظر می رسد ولی این تنها چیزی است که به عقل من می رسد.
    منتظر نظر شما هستم.
    علی

  6. نوشته شرم آور دباشی را که لینک داده بودید خواندم، پیش از انتخابات، فکر می کنم تنها یک بار نام دباشی را شنیده بودم، آن هم یک مشت خزعبل بود در ردیف همین ها، ولی فکر نمی کردم رذالتی تا به این حد در وجودش داشته باشد که به یک نویسنده مطلقا غیرسیاسی، چنین جسارتی بکند. همان بهتر که خانم نفیسی پاسخی نداده باشد.
    در بحبوحه انتخابات، از سرشناس ترین فعالین وب ایرانی، پشت سر هم از دباشی که حالا توده مردم ایران را هم داخل آدم حساب می کرد و قصد سواری گرفتن از انقلاب در شرف وقوع داشت، مقاله و نوشته لینک می کردند، اما همان اول ها جرس یک نوشته ای از ایشان منتشر کرد که حرف امروز آقای خاتمی را می زد ، گز نکرده می خواست پاره کند. من پایش یک کامنت نوشتم که خوب طبیعی بود که منتشر نشود. بعدتر، آثار برجسته استاد را لینک می کردند و به همدیگر لینک می دادند که بخوانید و حکمت بیاموزید. من البته یک قران خرج اراجیف نکردم و ایضا وقت هم هدر مزخرف. اما جالب بود که هیات سه نفره تشکیل دادند برای وضو نگرفته شیرجه زدن به بحث میان دو فیلسوف.
    کمی که عقب تر می روم در ذهن ام، برای من ناآشنا، آن موقع که به لطف سردار شرمندگی، امکان حضور اجانب در دانشگاه های ایرانی فراهم شد، رفته بودند و دست رورتی و هابرماس را گرفته بودند آورده بودند، نه مثلا دست برنار لوییس یا یک کسی دیگر که فقط مجیز مان را نخواند و یک دو کلمه هم بهمان یاد بدهد. گزارش یکی از سرشناسان آن روز وب فارسی از دیدار با رورتی، امروز در دسترس نیست ولی می توانید یکی از وبلاگ های بسیجی های مزدور بیت رهبری را باز کنید و گزارش دیداری با ولی فقیه را به دلخواه انتخاب کنید و جایش نام رورتی بگذارید و فکر کنید گزارش چندین سال پیش را می خوانید.
    روده درازی شد می بایست ببخشایید، ولی فکر می کنم بیهوده نبود که آرامش دوستدار آنطوری از هابرماس آویزان شد، که اینها که خودشان نمی فهمند، شما چرا وظیفه روشنفکری تان را معطل گذاشتید و لی لی به لالایشان گذاشتید.
    یک وقتی آرش جودکی برایم نوشت که بزرگترین پیروزی این رژیم، این بوده که علاوه بر ترس از خودش، ترسی بزرگتر در روان ایرانی انداخته و آن، ترس از نبودن اش است. این گزاره کماکان به نظر من معتبر است وقتی جناب دباشی می شود اوپوزیسیون جمهوری اسلامی.

  7. مطلب دباشی را برای اولین بار از طریق لینک شما خواندم و بنظرم حرفهایش معقول و جالب توجه بود و انتقاد شما نسبت به وی را نفهمیدم.
    یکی از کامنت گذاران نوشته “از بس به آنچه می خواهیم نرسیده ایم، دست از تلاش برداشته ایم” واقعا تحلیل خوبی است و من هم به عنوان یک ایرانی از رفتار خود و اطرافیانم همین برداشت را دارم…ولی منظور شما از فاز جدی تر با این شرایط ترس و محافظه کاری عامه مردم دقیقا چیست؟
    ضمنا تا اونجا که ما در اینترنت خوندیم هاله سحابی رو بیشتر به جرم ارتباط برقرار کردن بین نهضت آزادی و موسوی و از کینه هر دوی اونها زندان کردن تا تظاهرات.
    و یک سوال دیگر … وقتی در آخر مطابتان گفتید “بیش از سی سال از عمر جمهوری اسلامی، بیست سال از…می گذردو…” منظورتان اینه که قبل از این سی سال جمهوری اسلامی مملکت بهشت و گل و بلبل بوده ؟؟!

  8. سلام
    کتاب بی شعوری حرف نداشت. اما عنوانش خیلی خوب حق مطلب رو بیان نمیکنه. ترجمه ی بهتری برای کلمه ی assholeباید وجود داشته باشه.

    تا زمانی که این اپوزیسیون نیتونه دل طبقه پایین جامعه رو به دست بیاره و این رژیم سرپاست.هاله که سهل بود برایشان. موسوی و کروبی را اعدام هم کنند بعید میدانم آب از آب تکان بخورد:(

پاسخ دادن به سپهر لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *