بایگانی دسته: براده‌ها

به آزار خانواده های روزنامه نگاران پایان دهید

خبر می رسد دور تازه ای از اعمال فشار بر خانواده روزنامه نگارانی آغاز شده که در رسانه های جهانی به حرفه اصلی خود مشغولند. این نمونه آشکاری از نقض حقوق بشر است و این بار حقوق کسانی که هیچ نقشی در سرنوشت و شغل فرزندان و برادران و خواهران خود ندارند زیر پا گذاشته شده است.

بی تردید اینگونه فشارها و آزارها و تهدید شهروندانی که هیچ نقش و اطلاعی از کار فرزندان یا خواهران و برادران خود ندارند، چهره ای از جمهوری اسلامی ترسیم می کند که با تصور و آرزوهای مردمی که سی و پنج سال پیش با فریاد استقلال و آزادی ، انقلاب را پی ریختند، مغایرت تمام دارد.

مرد نود ساله را به دستگاه اطلاعاتی فراخوانده اند که چرا فرزندت در یک رسانه خبری جهانی کار می کند. یا دختر جوانی را به حراست محل کارش احضار کرده اند تا پس از تحمل تهدید و ارعاب، گریان به خانه برگردد و به برادر خود در بیرون از ایران پیام برساند که اگر از همکاری با رسانه‌های جهانی دست برندارد، آرامش و معیشت خانواده شان در خطر خواهد افتاد. شبیه این حکایت به شکل های مختلف در مورد خانواده کسانی اعمال می شود که به هر دلیل در رسانه های بین‌المللی کار می کنند. رسانه هایی همچون بی بی سی فارسی، صدای آمریکا، رادیو فردا یا رسانه های دیگر رادیوئی، تلویزیونی و یا اینترنتی. این روزنامه‌نگاران تنها گناهشان این است که به حرفه خود در رسانه‌های آزاد مشغولند. رسانه‌هایی که خارج از حیطه کنترل و محدودیت‌های معمول داخل ایران قرار دارند. رفتاری که با خانواده‌های آنان می‌شود غیرانسانی و غیراخلاقی است و باید هرچه سریعتر متوقف شود.

ما روزنامه نگاران در هر جای جهان که هستیم با احترام به اصول و اخلاق حرفه خود، و فارغ از هر نوع تمایلات سیاسی، از تصمیم سازان و افراد صاحب نفوذ می خواهیم به آزار خانواده روزنامه نگارانی که در خارج از کشور هستند پایان دهند.

 

صبا آذرپیک، شبنم آذر، شکوفه آذر، محمد آقازاده، مهرداد ابوالقاسمی، محسن احمدی، ساناز اقتصادی نیا، رسول اصغری، سعیده امین، آسیه امینی، نیما اکبرپور، مریم افشنگ، سولماز ایکدر، بیتا بختیاری، سعید پورحیدر، فرزانه بذرپور، سحر بیاتی، مسعود بهنود، آرش بهمنی، میلاد بهشتی، علیرضا بهنام، مهدی تاجیک، فرن تقی زاده، دلبر توکلی، محمد تنگستانی، مهدی جامی، احمد جلالی فراهانی، مریم جعفری، احسانه حاجی اسماعیلی، رضا حاجی حسینی، مولود حاجی زاده، رضا حقیقت نژاد،جواد حیدریان، فرید حائری نژاد، رضا خانکی، ناهید خیرابی، همایون خیری، سعیده خدابخش، سام خسروی فرد، بهمن دارالشفایی، نعیمه دوستدار، احمد رافت، رعنا رحیم پور، مهدی رستم پور، شهرام رفیع زاده، بهرام رفیعی، نسرین رضایی، فیروزه رمضان زاده، محمد رهبر، اردوان روزبه، لادن سلامی، لیلا سعادتی، مجید سعیدی، فریبرز سروش، مسعود سفیری، میترا شجاعی، بزرگمهر شرف الدین، رضا شجاعیان، نگین شیرآقایی، شبنم شعبانی، سعید شمس، نیوشا صارمی، رضا صدیق، بیژن صف سری، بهروز صمدبیگی، ریحانه طباطبایی، حمیدرضا ظریفی نیا، عسل عباسیان، حدیث علمی، حسین علوی، محمدحسن(سینا) علیپور، ارشاد علیجانی، ماهرخ غلامحسین پور، پویان فخرایی، محمود فرجامی، مهران فرجی، فرناز قاضی زاده، ساناز قاضی زاده، حسین قاضیان، فرشته قاضی، آیدا قجر، بهنام قلی پور، کاوه قریشی، نازنین کاظمی، محسن کاکارش، امید کشتکار، رضا گنجی، حمید مافی، نیکی محجوب، احسان محرابی، امیر حسین متقی، مهدی محسنی، سام محمودی سرابی، نفیسه مطلق، ریحانه مظاهری، لیلا ملک محمدی ،جواد منتظری، رضا نادم، مجتبی نجفی، هادی نیلی، سید مجتبی واحدی، سعیده هاشمی، علی همدانی

چند نشانه از شارلاتانیسم آکادمیک

اينها لابد نشانه هاي قطعي اي نيست (و وجودشان هم لازمه شارلاتانيسم نيست)؛ اينقدر هست كه شايد وقتي بيش از سه تا را در كسي ببينيم، بشود در صداقت و بضاعت اش شك كرد.
منظورم از شارلاتان كسي است كه با هر قصدي، مدعي داشتن دانشي است كه در واقع ندارد و مي داند كه ندارد (يا دست كم در اوايل كارش مي دانست كه ندارد). در اينجا با شارلاتانيسم در حيطه هاي نظري دانشگاهي سروكار دارم، نه مثلابا كسي كه به دروغ ادعا مي كند، مي تواند بيماري را درمان كند يا با روح اليزابت تيلر حرف بزند. عمدتا هم به شارلاتانيسم در بحث شفاهي و در سخنراني نظر دارم شارلاتانيسم مكتوب پيچيدگي هاي بيشتري دارد. بعضي از اينها كه فهرست مي كنم شايد در شخص بسيار جواني هم كه تازه با موضوعي آشنا شده و هيجان زده شده است و با معيارهاي آكادميك آشنا نيست بروز كند؛ اما به نظرم از كسي كه عنوان «استاد» و «دكتر» دارد (و حتي از دانشجوي بعد از ليسانس) پذيرفته نيست.
1. در سخنراني به كرات مي گويد كه وقت ندارد. حتي بخش متنابهي از وقتش را صرف اين مي كند كه بگويد، وقت ندارد كه همه حرف هايش را بگويد 50 دقيقه فرصت دارد صحبت كند (و كسي هم قرار نيست حرفش را قطع كند) و در هفت دقيقه اول مي گويد كه موضوع جدي و مهم است و حيف كه فرصت كم است. اهميت و جدي بودن موضوع را هم توضيح نمي دهد؛ فقط مي گويد كه موضوع بسيار عميق است و وقت ندارد.
2. زياد اسم پراني مي كند. در نيم ساعت، اسم 20-10 نفر از مشاهير بحث را مي آورد و به هيچ كدام هم ارجاع دقيقي نمي دهد.
3. از او «نمي دانم» يا «بلد نيستم» يا «نخوانده ام» زياد نمي شنويم (و «قطعا» و «حتما» زياد مي شنويم).
4. در بحث و سخنراني عبارات و جملات غامض به كار مي برد و وقتي هم از او بخواهيد كه درباره فلان عبارت كه ظاهرا چونان اصطلاحي فنـي به كارش مي برد (مثلا«پارادايم ذهني متافيزيكي لاك سپينوزا») كمي توضيح بدهد، عملامي گويد كه اگر با اين اصطلاح آشنا نيستيد اصلاحق نداشته ايد كه وارد بحث بشويد. مدعا و طرح استدلالش را هم به صراحت و به اختصار نمي گويد، حتي اگر خواهش كنيد.
5. در بحثش حتي در كلاس درس فراتر از مقدمات نمي رود. مثلاعنوان سخنراني اش مي گويد كه ناسازگاري هست بين فلان ايده جان ستيوارت ميل در فلسفه سياسي (كه اسم مطنطني هم دارد) و آراي اخير جان رالز. برايمان از ميل مي گويد و از اينكه در كودكي چگونه بوده و زندگي خصوصي اش چه بوده و پدرخوانده راسل بوده و پدر معنوي جامعه مدرن ليبرال غرب است و از اين قبيل. گريزي مي زند به چند اصطلاح منطقي ميل (و مي گويد كه در اين سخنراني به جنبه هاي منطقي يا علمي ميل كاري ندارد). بعد مي گويد كه رالز در چه سالي مرده است و مي گويد كه آدم مهمي بوده و كتابش چند بار چاپ شده و به نقل از دوستي خاطره اي از يكي از كلاس هاي رالز مي گويد. مي گويد كه براي رالز انصاف مهم بوده. از علاقه شخصي اش به رالز مي گويد. احتمالامقداري كار «تطبيقي» مي كند، در بيان اينكه متفكران ما هم البته قرن ها پيش از رالز حرف هاي مشابهي زده اند. بعد از همه اينها، دو دقيقه درباره عدالت در نظر رالز مي گويد، در حد چيزي كه هركسي مي تواند در ابتداي مداخل ويكيپديا بخواند. بعد ابراز تاسف مي كند از اينكه وقتش تمام شده است.
6. سعي مي كند مكاتب و نظريه هاي مشهوري را في المجلس و در پنج دقيقه (يا در يك صفحه) به كلـي رد كند.
7. به جاي استدلال منطقي، شعر مي خواند و اقوال بزرگان را نقل مي كند. نقل هايش از جنس چيزهايي است كه مثلادر سايت هايي پيدا مي شود كه روزي يك جمله زيبا منتشر مي كنند. خيلي كه عميق بشود، مي رسد به چيزي از جنس «خدا تاس بازي نمي كند».

(نوشته کاوه لاجوردی – روزنامه شرق ، شماره 1304 به تاريخ 5/5/90، صفحه 10)

خرمشهر و تابوت‌های بی در و پیکر

(شعری از بهزاد زرین‌پور برای برادرش «بهروز که کارون تمامش را پس نداد». در سالروز شروع جنگی که کودکی و نوجوانی ما را به کل تباه کرد و روحمان را سوزاند، گمان می‌کنم من هم در کارون مانده‌ام…)

آن وقت‌ها که دستم به زنگ نمی‌رسید
در می‌زدم
حالا که دستم به زنگ می‌رسد
دیگر دری نمانده است.

بر می‌گردم:
یکی دو روز مانده به زنگ‌های تفریح
«برنامهٔ کودک» تازه تمام شده
و ما مثل همیشه توپ را می‌بریم که…
طنین کشدار سوتی غریب
بازی را متوقف کرد
صدای گنجشک‌ها را برید
جنین کال زنی بر زمین افتاد
کارون یک لحظه زیر پل ایستاد
و ما به بازی جدیدی دعوت شدیم
که توپ‌هایش به جای گل آتش می‌شدند
گنجشک‌ها لانه‌هایشان را پایین آوردند
ما بادبادک‌هایمان
و بزرگتر‌ها صدایشان را.
از آن پس دیگر
زیر هیچ سقفی سفره پهن نشد.

پیراهنم را در می‌آورم
کارون مرا به جا نمی‌آورد
رفتار تلخ آب
اجساد باد کرده را
از ذهن او به فراموشی دریا ریخته
انگار جز ماتم از این رود چیزی نمی‌توان گرفت.

بر می‌گردم:
بابای خط خوردهٔ مدرسه‌مان را
از زیر آوار دفتر بیرون می‌کشند
در یک دستش نقشه ایران مچاله شده
و در دست دیگرش
دستمالی مانده از رقص‌ها و گریه‌های محلی.
و ما با کمال وحشت و بغض‌های طبیعی
نمی‌توانستیم از تعطیلی مدرسه تا اطلاع ثانوی خوشحال نباشیم
روی میزهای ما تقویم جدیدی گذاشتند
که تمام روز‌هایش تا اطلاع ثانوی قرمز بود.

به تیمار نخلهای سرخورده می‌روم
طناب می‌طلبند از من
چقدر شانه‌هایشان سوخته در حسرت «تاب»
و هنوز روزهای جمعه، سایه‌هایشان را تمییز می‌کنند.

بر می‌گردم
که تاب بیاورم:
باد مشام شهر را پر از بوی انهدام کرده است
هیچ کس از ملامت آفتاب
به ملایمت بی‌اعتبار دیوار‌ها پناه نمی‌برد
وعده‌های توخالی
شکم‌هایی که جای نان گلوله می‌خورند
و نمکی‌های ورشکسته‌ای
که گونی‌هایشان را برای ساختن سنگر به جبهه فرستادند
وحشت، زبان مادربزرگ را چنان گرفته بود
که نمازهای ناخوانده‌اش را درست به جا نمی‌آورد
و آن‌ها که از ما کمی بزرگ‌تر بودند
تفنگ‌ها و خیالهای ساده‌شان را بر می‌داشتند
و برای پس گرفتن خواب‌ها و رنگ‌های پریده ما
تا مرز باران و دیوانگی پیش می‌رفتند
و چند گلوله بعد
میان مصراعی شکسته تشییع می‌شدند
و ما که دیگر قافیه‌ای برای باختن نداشتیم
مرثیه‌های سپید می‌سرودیم

تا مادر در خانه را قفل کند
پدر در قفس را گشود
اما «کاکا یوسف» *
بی‌اعتنا از کنار درخت‌ها گذشت…
و این ابتدای غربت و جیره بندی ماه
و امتداد شب‌های بی‌خیر و پنجره زیر خیمه‌هایی بود
که جا به اندازه کافی برای خواب‌های بی‌جای ما نداشتند

روزهای اول
همه نماز و خیمه‌شان را شکسته برپا کردند
و هر جا می‌رفتند
کلید خانه‌شان را هم با خود می‌بردند
یادشان رفته بود
که پشت پایمان کسی آب نریخت
وقتی شهر را با خودش تنها می‌گذاشتیم.

تمام این سال‌ها
دلم یکپارچه آهن شده بود
غیر از محله کودکی‌ام
هیچ چیز نمی‌توانست بربایدش
اما حالا دیگر چگونه می‌توان
سر به هوا میان کوچه‌ها و میدان‌های «مین» دوید
و با شیطنت از روی آتشی پرید
که برای سوزاندن برپا شده است؟

چقدر بهانه می‌گیرم
من که این همه سال
چنان فقیر و سربه زیر خواب دیده‌ام
که یک ریال بهانه به دست هیچ کس نداده‌ام
فقط دلم می‌خواهد
دوباره با پول‌های توجیبی‌ام قلک بگیرم
اما این بار از گلوله و گندم پرش کنم
اما این بار…
صدای باد در می‌آید
حس می‌کنم حرف‌های زیادی برای وزیدن دارد
انگشتم را خیس می‌کنم
و بی‌جهت دنبال باد می‌وزم…

ساعت‌های عقب مانده
تفریح‌های زنگ خورده در حیاط مدرسه
نرده‌های درو شده
بذرهای عمل نکرده
نخل‌های روانی
عروسک‌هایی با آرایش نظامی یکدست
بانک‌هایی که خون در حساب‌هایشان جاریست
تابوتهای بی‌در و پیکر
شیروانی‌های بی‌پرو بال
ناودان‌های گرفته یی که در مرز بریدگی
هنوز احتمال بارندگی به کوچه می‌دهند
پنجره‌های وامانده
دیوارهای شکست خورده
و کوچه‌های له شده یی
که خیال بلند شدن ندارند
انگار هیچوقت چراغان نبوده‌اند

برادرم بهروز
در خیال‌های پرداخت نخورده‌اش
از اینکه کوچه یی به نامش خواهد شد
چقدر راضی بود
همیشه می‌گفت
دلم برای آن‌ها که بی‌کوچه می‌میرند می‌سوزد

آی کوچه‌ها، کوچه‌ها
کدامتان تا همیشه بلند می‌مانید؟
آآی ی…
کارون خوش گل و لای
به ماهیان موج گرفته‌ات بگو
با بلم‌های به ماتم نشسته کنار بیایند
فسیل رقص‌های له شده را
از زیر آوار پل به موزه نمی‌برند.

محمدرضا عالی‌پیام را آزاد کنید

مقامات امنیتی و قضایی ذی‌ربط در ایران

چند روزی از توقیف طنزنویس پرمخاطب ایرانی، محمدرضا عالی‌پیام (آقای هالو) می‌گذرد. توقیفی که احتمالا دلیلی ندارد جز اشعار انتقادی طنزآمیز وی که غالبا چون از دردهای مردم گفته بر دلهای آنها نشسته و هواخواهان زیادی یافته است. طنزآوری با مضمون دردهای اجتماعی مردم، سنتی است که با داشتن ریشه هایی قوی در ادبیات کلاسیک ایران و به خصوص آثار انتقادی عبید زاکانی، از آغاز عصر مشروطه و با بزرگانی چون آخوندزاده، صابر، دهخدا، عظیم‌زاده، نسیم شمال و عشقی و ده‌ها طنزنویس و کاریکاتوریست مردمی به راه افتاد، بر حرکت‌های اجتماعی تاثیر گذاشت و تا به امروز ادامه یافته است. طنز جز با دو عنصر خنده و انتقاد جان نمی‌گیرد و انتقاد همیشه برای عده‌ای ناخوش‌آیند است. از انتقاد می‌توان عبرت گرفت یا نگرفت و دلگیر شد، اما آزار و اذیت کسانی که آنچه در جامعه جریان دارد را با شوخ‌طبعی می‌نمایانند، محکوم است. طنزپرداز هم البته انسان است و در معرض خطا، حتی خطایی قابل تعقیب؛ اما حقوق شهروندی او ایجاب می‌کند که هر اتهامی را در یک روال قانونی و در دادگاه صالحه پاسخ گوید نه طی دستگیری‌هایی نظیر آنچه بر آقای عالی‌پیام گذشته است. ما جمعی از طنزنویسان و کارتونیست‌های ایرانی و افغان، دستگیری محمدرضا عالی‌پیام‌ را شدیدا محکوم کرده و خواهان آزادی فوری وی هستیم.


ابراهیم نبوی، هادی خرسندی، توکا نیستانی، نیک‌آهنگ کوثر، مانا نیستانی، ف.م. سخن، یما ناشر یکمنش، عبدالقادر بلوچ، علیرضا رضایی، شکرالله شیون، مرتضی خسروی، احسان الله سلام، حمیدالله عبیدی، محمود فرجامی

از آی طنز

نانِ حلالِ شیخ

پیش از دوران مشروطیت، ملا علی کنی، مجتهد صاحب نفوذ تهران، به زهد و پرهیزکاری زبانزد عوام بود. ثروت بی‌اندازه‌ی او از راه‌های مشروع و نامشروع در متون تاریخی ثبت است. هنگامی که قحطی در تهران جان آدم‌هارا می‌گرفت، ملاعلی از احتکار غلات و بالابردن بهای آن، ثروت می‌اندوخت. او هر سال، روسپیان تهران را از شهر بیرون می‌راند. چند وقت بعد، سربازان نایب‌السلطنه، بر دروازه‌ی شهر از هر روسپی پولی می‌گرفتند و به او اجازه‌ی بازگشت به شهر را می‌دادند. درآمد حاصله از این راه، میان نایب‌السلطنه و مجتهد پارسای شهر تقسیم می‌شد.

(مهدی خلجی، نظم نوین روحانیت. به نقل از  Hamid Algar, Religion and State in Iran, 1785- 1906, Los Angeles)

راه قدس از برمه هم می‌گذرد!

بیشتر سازمان‌های مثلا حقوق بشری اسلامی نه فقط علنا آدمها را به شهروند درجه یک (مسلمان) و درجه دو (غیر مسلمان) تقسیم می‌کنند، بلکه در همان مدعای اصلی خود که کمک‌رسانی به مسلمانان هست هم صادق نیستند. یک نمونه سکوت یا انفعال آنهایی‌ست که دو سال پیش از این سوی شرق آسیا خود را به ترکیه رساندند تا کمک‌های بشردوستانه را با کشتی (آنهم از نوع تفریحی!) به ساکنان نوار غزه برسانند و البته چنان رگ صلح‌جویی و بشردوستی‌شان برآمده بود که با میلگرد و زنجیر به جان سربازان مسلح اسرائیلی افتادند، اما ظلمی که بر مسلمانان برمه می‌رود را همین بیخ گوش خودشان نمی‌بینند، یا می‌بینند و کار چندانی نمی‌کنند.

پیشتر، با تاکید بر محکومیت کار اسرائیلی‌ها و طرفداری از حقوق انسانی فلسطینی‌ها، در مورد این شوهای مضحک نوشه بودم:

انسان‌دوستی به شرط چاقو

سوء تفاهم‌هایی درباره مبارزه‌ی بدون خشونت

درباره پیروزی «مبارزه بدون خشونت»، عمده ترین نمونه هایی که تاکنون منتشر شده روایتی یکجانبه از سه جنبش مهم «حقوق مدنی آمریکا»، «ضد‌ آپارتاید در آفریقای جنوبی»، و در نهایت «استقلال شبه قاره هند» ارایه می دهند. (بنا به شواهد، فروپاشی پرده آهنین تابع عواملی غیر از مبارزه بدون خشونت بوده است.)

سخنوران و مبلغان «مبارزه بدون خشونت»، پیروزی این سه جنبش در آمریکا، آفریقای جنوبی و هند را معمولا بدون توجه به زمینه ها و شرایط سیاسی در این سه کشور بررسی می کنند، بی توجه به این حقیقت که دستکم نیمی از موفقیت این جنبش ها مدیون حاکمان وقت آن کشورها و دیگر عوامل پیرامونی است.
فصل مشترک هر سه جنبش این است که همگی برابری خواه بوده اند. در عین حال در زمان بروز اعتراض ها در هر سه کشور، ساختار حاکمیت دموکراتیک بوده (البته بدون حضور معترضان) و دستگاه قضایی نسبتا مستقل از دولت، مطبوعات آزاد و ارتباط با جهان بیرون وجود داشته است.
این شرایط باعث می شده که رهبران «مبارزه بدون خشونت» (مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا و مهاتما گاندی) با اعتماد به نفس بتوانند برای تبلیغ آنچه که امروز منع خشونت نامیده می شود تلاش کنند. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که در کنار این سه رهبر، افراد دیگری هم بوده اند با خط مشی کاملا متفاوت.
به دور از تبلیغات یکجانبه برای پاسداشت نقش لوتر کینگ، ماندلا و گاندی، مطالعات مستقل نشان می دهد که جریان های تندرو جانبی نیز در قانع کردن حاکمان وقت به پذیرش خواست معترضان نقش داشته اند. به عبارت دیگر، حاکمان هند (در میانه دهه ۱۹۴۰)، آمریکا (در اوایل دهه ۱۹۶۰) و آفریقای جنوبی (اوایل دهه ۱۹۹۰)، فارغ از عوامل بین المللی، خود را در برابر این دو قطبی یافتند: پذیرش خواست منع کنندگان خشونت یا رویارویی با خشونت طلبان.

ماهیت «مبارزه بدون خشونت» تنها در پرتو درکی کامل، بی طرفانه و بدور از احساسات شاعرانه از این موضوع ممکن است قابلیت انتقال به دیگر نقاط جهان را بیابد.

رویای لوتر کینگ یا جدایی طلبی مالکوم ایکس

برای پر رنگ کردن نقش «مبارزه بدون خشونت» در جنبش حقوق مدنی همواره به سخنرانی «رویایی دارم» مارتین لوتر کینگ توجه می شود اما سخنرانی رییس جمهور وقت آمریکا، لیندون جانسون، (هنگام امضای قانون حق رای در کنگره) معمولا توجه کمتری می گیرد.

همچنین درباره پیروزی جنبش حقوق مدنی آمریکا، نقش مارتین لوتر کینگ به عنوان یگانه رهبر معترضان ستوده می شود بدون آنکه بر مشی مالکوم ایکس نوری تابانده شود. واقعیت این است که به موازات تلاش آشتی جویانه و بی خشونت مارتین لوتر کینگ که خواهان رفع جداسازی نژادی بود، مالکوم ایکس و هوادارنش ضمن مخالفت با آموزه های لوتر کینگ جدایی ایالات جنوبی برای سکونت آمریکاییان آفریقایی تبار را طلب می کردند، با هر وسیله ممکن از جمله به دست گرفتن سلاح.

مارتین لوتر کینگ و مالکوم ایکس، دو روی سکه مبارزه برای تامین حقوق آمریکاییان آفریقایی تبار بودند و هر دو قربانی ترور شدند. باوجود تبلیغات وسیعی که برای بزرگداشت لوترکینگ صورت می گیرد هنوز گروه هایی از آمریکاییان آفریقایی تبار روش مالکوم ایکس را به همان اندازه ارج می نهند و دشوار می توان همه اعتبار جنبش حقوق مدنی را به حساب یکی از آن دو ریخت.

ماندلا: تروریسم و مبارزه بی خشونت

غلط خوانی درباره فعالیت ماندلا علیه تبعیض نژادی معمولا به شکل واضح تری صورت می گیرد: با نپرداختن به دوره ای که ماندلای ۴۲ ساله در سال ۱۹۶۰ روش مبارزه بدون خشونت را (در واکنش به کشتار ۶۹ سیاهپوست معترض در واقعه شارپویل) رها کرد تا همراه دیگر رهبران «کنگره ملی آفریقا» برای سرنگونی حکومت آفریقای جنوبی سلاح به دست گیرد.
در همین سال، ماندلا به عنوان فرمانده شاخه نظامی کنگره ملی از آفریقای جنوبی خارج شد تا پول، مهمات و اسلحه جمع آوری کند. در بازگشت، ماندلا و جمعی دیگر از رهبران کنگره ملی بازداشت شدند و «کنگره ملی آفریقا» از سوی حکومت به عنوان گروهی تروریستی معرفی شد. این نامگذاری، قرارگرفتن «کنگره ملی آفریقا» در فهرست گروه های تروریستی آمریکا و دیگر کشورهای جهان را نیز به دنبال داشت. (در سال ۲۰۰۸ وزیر خارجه آمریکا با ابراز «شرمساری» از اینکه هنوز «کنگره ملی آفریقا» در فهرست گروه های تروریستی باقی مانده، آن را از این دسته بندی خارج کرد.)

ماندلا در دوران حبس ابد بارها به حمایتش از مبارزه مسلحانه ادامه داد و حتی در سال ۱۹۸۵ پیش شرط حکومت آپارتاید برای آزادی را نپذیرفت. در جستجوی راهی برای کاهش فشارها، حکومت آفریقای جنوبی در آن سال از ماندلا خواسته بود که فعالیت های تروریستی هوادارانش را محکوم کند و در عوض آزاد شود. ماندلا با رد این شرط یادآوری کرد که دو دهه قبل «هنگامی به فعالیت مسلحانه روی آورد که همه دیگر اشکال مقاومت ناممکن شد.»

۲۷ سال از زمان آغاز حبس ابد ماندلا گذشت تا هیات حاکمه آفریقای جنوبی (همنوا با دیگر تحولات جهان) تغییر یافت و فردریک دی کلرک زمام امور را در دست گرفت. دی کلرک در سال ۱۹۹۰ با ماندلا به توافق رسید، ماندلا از زندان آزاد شد، کنگره ملی فعالیت قانونی را از سر گرفت و سه سال بعد ماندلا و دی کلرک – هر دو – جایزه صلح نوبل را دریافت کردند.

این گفته ماندلا نه تنها در بیوگرافی اش بلکه در بسیاری از منابع دیگر نقل شده است: «مقاومت بدون خشونت تا جایی موثر است که مخالف شما هم به همان قواعد وفادار باشد. اما اگر اعتراض صلح آمیز با خشونت مواجه شود، اثرگذاری اش به پایان می رسد. برای من، مبارزه بدون خشونت یک فضیلت اخلاقی نبود بلکه استراتژی بود. هیچ ارزش اخلاقی در بکارگیری سلاحی ناموثر وجود ندارد.»

گاندی؛ پدر مبارزه بی خشونت، بی اطلاع از دیکتاتوری

در ارتباط با مهاتما گاندی نیز که به عنوان سر سلسله مبارزان بدون خشونت شناخته می شود همه اعتبار جنبش استقلال هند، از سوی برخی، تنها به پای او نوشته می شود، بدون اشاره به شرایط داخلی حکومت بریتانیا یا نقش دیگر گروه های معارض که خواهان مقابله مسلحانه با استعمار بریتانیا بودند. در منابع فارسی درباره جنبش استقلال هند، تقریبا هیچ نامی از سباش چاندرا بوس به چشم نمی خورد، رییس حزب کنگره و موسس ارتش ملی هند برای مبارزه با استعمار بریتانیا که به رویه ای خشونت آمیز معتقد بود و در این راه از همپیمانی با قوای متحدین (آلمان و ژاپن) ابایی نداشت.

بوس، برخلاف موعظه های اخلاقی گاندی در مذمت بکارگیری خشونت، معتقد بود که باید از درگیر بودن بریتانیا در جنگ جهانی دوم نهایت بهره را برد و به نیروهای استعمار آسیب رساند. سباش چاندرا بوس تا پایان جنگ دوم جهانی، در عین مخالفت با گاندی، به مبارزه مسلحانه علیه بریتانیا پرداخت.

اما فارغ از نقش افرادی نظیر سباش چاندرا بوس در متقاعد کردن بریتانیا به پایان استعمار، جنبه های دیگری از مواضع گاندی و یا انتقادهایی که به او وارد می شده نیز در تبلیغات «مبارزه بدون خشونت» غایب است.

نامه های گاندی به آدولف هیتلر، پیش و اندکی پس از آغاز جنگ جهانی دوم، از به یادماندنی ترین صفحات تاریخ در اثبات ناکارآمدی «مقاومت بدون خشونت» در برابر نظامی سرکوبگر است.
در این نامه ها که پاسخی از هیتلر نمی گیرد، گاندی یکسره پیشوای آلمان را موعظه می کند و از فواید منع خشونت در جهان می گوید. او در یکی از نامه ها به هیتلر هشدار می دهد که هیچکس در تاریخ «انحصار دانش تخریب و کشتار» را حفظ نکرده است.
با این حال در همان روزها، گاندی در پاسخ به کسانی که نظرش را درباره کشتار و رنج یهودیان به دست آلمان نازی می پرسند می گوید ضمن مخالفت تمام عیارش با جنگ «اگر تنها یک جنگ در تاریخ به نام و برای انسانیت قابل توجیه باشد، جنگ علیه آلمان است تا از سرکوب بی رحمانه یک قوم جلوگیری شود.»
در سوی مقابل، جوزف گوبلز «مبارزه بدون خشونت» گاندی را مسخره می کرد و روزه داری او را «کمدی بزرگی برای جهان» می دانست.

در شرایطی که گاندی در آغاز جنگ جهانی دوم، مردم کشورهای مغلوب فاشیسم را به کاربرد مبارزه بدون خشونت علیه متجاوزان فرا می خواند کمتر اثری از پذیرش این موعظه ها ثبت شده است. گاندی از جمله گفته بود که اگر چک، حبشی و یا یهودی بود به سبک خود با قوای مهاجم مبارزه می کرد. در پاسخ، یک نشریه یهودی چاپ نیویورک در مارس ۱۹۳۹ به طعنه نوشت‌ «اگر یک گاندی یهودی در آلمان نازی بپا خیزد حدود پنج دقیقه دوام دارد و بعد به سرعت زیر گیوتین می رود.»

زمانی که رهنمود هیتلر (سال ۱۹۳۷) به لرد هلیفکس، وزیر خارجه بریتانیا، برای رهایی لندن از دست گاندی منتشر شد بسیاری دریافتند که اندرزهای گاندی لزوما در همه جای جهان جواب نمی دهد.
هیتلر در آن دیدار به لرد هلیفکس گفته بود «بریتانیا باید گاندی را بکشد و اگر این کار هندی ها را وادار به اطاعت نکرد ده ها تن از چهره های کلیدی حزب کنگره را بکشید. اگر باز کافی نبود دویست نفر را بکشید و همین طور ادامه دهید تا بفهمند که شما جدی هستید.»

جرج ارول، نویسنده بریتانیایی که اتفاقا متولد هند بود و آثارش نشان می دهد که درک واقع بینانه تری از ماهیت حکومت های خودکامه داشته، در نقدی که بر عملکرد گاندی صریحا بر این نکته صحه می گذارد که بریتانیا به گاندی اجازه داد تا «بدون خشونت» مبارزه کند زیرا در غیر این صورت نیروهایی دیگر با مرامی متفاوت یکه تاز میدان می شدند.

به عقیده ارول، گاندی درک درستی از طبیعت حکومت های خودکامه نداشت و تصور می کرد که همه منازعات کمابیش شبیه به مبارزه خودش با استعمار بریتانیا است: «دشوار می توان تصور کرد که متدهای گاندی چگونه می خواهد در کشوری به اجرا در آید که مخالفان در نیمه شب ناپدید می شوند و دیگر هیچوقت خبری از آنها نیست. بدون مطبوعات آزاد و برخورداری از حق تجمع، ناممکن است بتوان دیدگاهی را بیان کرد، چه برسد به اینکه جنبشی فراگیر در جامعه به وجود آورد.»

 

———

برگفته از نوشته‌ی نیما تمدن در بی‌بی‌سی فارسی

پیام ابوالفضل قدیانی به مناسبت سالگرد 25 خرداد

بسم الله الرحمن الرحیم
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(قصص ۸۳)
ما این دار (بهشت ابدی) آخرت را برای آنان که در زمین اراده علوّ و فساد و سرکشی ندارند مخصوص می‌گردانیم و حسن عاقبت خاص پرهیزکاران است.
همچنانکه در فرهنگ مذهبی ما محرم بیش از هر زمان دیگری یادآور مبارزه و مقاومت علیه ظلم و جور است در حافظه تاریخی ملی ما نیز به ویژه در نیم قرن گذشته «خرداد ماه» تداعی کننده فصلی است در ایستادگی علیه استبداد و خودکامگی، اگر مع الاسف استبداد در ایران بیماری تاریخی و ریشه دار بوده، واقعیت آن است که مقاومت در برابر خود رایی و ستم حاکمان نیز سنتی دراز مدت است و اگر علاجی برای این مرض متصور باشد همانا باید آن را در مسیر پایداری و مبارزه با مستبدان و جائران جستجو کرد.
وضع امروز ایران عرصه نبرد همین دو نیروست، دوگانه استبداد – آزدی و خودرایی – قانون، همچنان مهمترین مساله این مملکتند و راه های رفته بسیار، دست آخر این واقعیت را آشکار ساخته که تا حل نهایی و یا نسبی این دوگانه ها، بهبودی در وضع ایران و ایرانی حاصل نخواهد شد. دردمندانه باید گفت در ایران امروز ما از پس یکصدوپنجاه سال مبارزه علیه حکومت فردی و خود سرانه همچنان مطالبۀ «یک کلمه» باقی است، شاهی بی محابا شاهی می کند و به تعبیر دیگر سلطان مطلق العنان بی پروا به سلطنت مطلقه مشغول است.
کدام ناظر منصفی است که به ولایت فقیه بنگرد و ان را با سلطنت فقیه یکی نپندارد؟
کیست که اندکی از تاریخ این مملکت از تاریخ این مملکت آگاهی داشته باشد و در یک کلام علی خامنه ای را در همان جایگاهی نبیند که ناصرالدین شاه البته بدون پاره ای اختیارات فقهی و شرعی قرار داشت و حکمرانی می کرد.
صاحب این قلم به عنوان یکی از فعالان جان بر کف انقلاب اسلامی که از ابتدای جوانی سودای سرنگونی حکومت مطلقه و استقرار حاکمیت ملی را داشته، دردمندانه معتقد است که انقلاب اسلامی گرچه مرض سلطنت را با جراحی درمان کرد اما متاسفانه ویروس استبداد چندی بعد در قالب ولایت فقیه همچون طاعون یکبار دیگر به جان این ملت افتاد.
گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی برآمده از سالها مبارزه و فداکاری را براستی باید «فاجعه انحراف» نام نهاد. انقلابی که در امتداد انقلاب مشروطه، نهضت ملی، قیام پانزده خرداد و مبارزات پس از آن، آرمان استقرار حق حاکمیت ملی و دموکراسی را پی گرفته بود ناگاه از درون خود با پدیده ای مواجه شد که بطور بنیادین با کرامت انسانی و آزادی افراد مخالفت و مباینت دارد.
در حالی که بنا به نص صریح کلام الله در پذیرش دین خدا نیز اجباری در کار نیست. “لا اکراه فی الدین…” و خداوند متعال در قرآن کریم به صراحت هر نوع سیطره پیامبرش را بر بندگان خود نفی کرده و فرموده است:
«فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ * لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِر» (غاشیه ۲۱-۲۲)
پس تذکر بده که همانا تو تذکر دهنده ای و تو بر آنان سلطه نداری
مطابق تئوری ولایت مطلقه فقیه انسان هرگز عاقل و بالغ نشده و به آن میزان از رشد نمی رسد که بتواند در امور اجتماعی – سیاسی اعمال نظر کرده و استیفای حق کند و اساساً در حوزۀ عمومی و در مقام بهره مندی از حق تعیین سرنوشت، مردم شرعاً محجور و طبعاً نیازمند ولی و قیّم محسوب می شوند. الحق که اهانتی از این سخیف تر را نمی توان روا داشت که یک فقیه قیم و ولی یک ملت قرار گیرد. به هر روی فی الحال این تئوری ضد اسلامی و ضد انسانی اسباب و اثاث استبدادی دینی را فراهم کرده است که در چارچوب آن علی خامنه ای خود را سلطان بلا منازع ایران می داند، فردی که اثبات کرده کامجویی از قدرت را ولو نامشروع، آن قدر عزیز می دارد که بدان منظور حاضر است دین خدا و یا هر اصل اخلاقی دیگر را لگد مال کند تا چه رسد به قانون اساسی، اراده و انتخاب ملی که از منظر توجیه کنندگان ولایت، حداکثر شرطی ضمن عقد است و از همین جهت معتقدند که اختیارات رهبری در قانون اساسی کف اختیارات اوست.
به این ترتیب در شرایطی که ایفاگر نقش مستبد در صحنه این روزهای تماشاخانۀ ایران علی خامنه ای است و هم اوست که جبهۀ استبداد دینی را رهبری می کند.
جنبش اعتراضی سبز که مولود خرداد است در اساس قیام ملتی است علیه تحمیل ارادۀ حاکم خود رای به ارادۀ اکثریت قاطع شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری ۸۸، حاکمی که با توسل به دروغ و نیرنگ و وارونه نمایی معنای حضور چشمگیر اقشار مختلف مردم در پای صندوق های رای قصد داشت از ساز و کار انتخابات نمایشی جهت اثبات مشروعیت خویش سر و سامان دهد. جنبش سبز چیزی نبوده و نیست جز حضور مستمر و ایستادگی آگاهانه و به دور از خشونت مردم علیه این نمایش رسوا، این جنبش در عین حال همچنان که پیوند تاریخی با سایر خیزش های ملی تاریخ معاصر ایران دارد به یک معنا ادامۀ منطقی حرکتی اصلاحی است که در خرداد ۷۶ و در پی “نه” قاطع مردم به کاندیدای ریاست جمهوری مطلوب رهبری که در حقیقت رای عدم اعتماد به وی بود شکل گرفت. جریانی که با در اختیار گرفتن قوه مجریه و چندی بعد مجلس ششم قصد داشت تا شعارهای اساسی و معطل مانده انقلاب اسلامی را از قبیل استقرار دموکراسی، آزادی، حاکمیت قانون، توسعه و رفاه را پیگیری کند.
با این همه ۸ سال تجربه اصلاح طلبی به دلائل مختلف از جمله عدم اتکای کافی و به موقع رهبران جریان اصلاحات به نیروی مردمی به سرمنزل مقصود نرسید و آنچنان که باید و شاید کامیاب نگردید. حضور گسترده مردم در انتخابات دهم ریاست جمهوری در واقع باز آزمائی امکان اصلاحات به وسیله دولت و از طریق انتخابات بود اما در عین حال آخرین فرصتی بود که آنها برای این امکان قایل می شوند.
اما از سوی دیگر جبهه استبداد بر پایه عدم شناخت از جامعۀ ایران و اشتباه محاسباتی تصور می کرد که دست کاری در آراء مردم هزینۀ چندانی نداشته و با قلب آراء به غُلب بدل خواهد شد اما مکرشان سرد بود و دامنگیر مستبد مزوّر شد.
نخستین جرقه های اعتراضی به شکل خود جوش اما در ابعادی وسیع بلافاصله پس از اعلام نتایج تقلبی آراء سراسرکشور را فرا گرفت و در این میان بی شک عامل پیش برنده و وحدت بخش چیزی نبود جز پیام امیدی که مردم معترض در ایستادگی و صراحت دو نامزد جریان اصلاحات موسوی و کروبی دریافت می کردند. و در آن روزهای سرنوشت نگاه به گذشته و تجربه اصلاحات ۸ ساله و فهم صحیح از موقعیت تاریخی بوجود آمده موجب شد تا از برکت اعتماد متقابل میان رهبران جریان اصلاحی و شهروندان معترض جنبشی متولد شود حیات بخش و امید آفرین که انشاءالله حامل دموکراسی و احیای کرامت ایران و ایرانی خواهد بود.
در تاریخچه کوتاه اما پر فراز و نشیب جنبش سبز، ۲۵ خرداد از همین روی واجد اهمیتی اساسی است. عده ای اهمیت ۲۵ خرداد را درآن می دانند که در این روز عظیم ترین تجمع غیر دولتی و اعتراضی تاریخ ایران شکل گرفته است و مبارزان حاضر در جریان انقلاب اسلامی نیز تایید می کنند که راهپیمائی های عظیم منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی هیچکدام به این وسعت نبود. برخی دیگر از ناظران ۲۵ خرداد را از آن آن جهت نقطه عطفی در تاریخ تحولات سیاسی ایران می دانند که انبوه شهروندان معترض و ناراضی در شرایطی که در پی کودتای انتخاباتی، فعالیّت احزاب متوقف و بسیاری از فعالان سیاسی بازداشت شده بودند به شکلی خود انگیخته و با تکیه بر شیوه های نوین مبارزات مسالمت آمیز، شیوه مبارزه بدون خشونت را با سطح بالایی از آگاهی و اعتماد به نفس به نمایش گذاردند.
اینجانب اما ضمن تاکید بر این وجوه برجسته ۲۵ خرداد می خواهم اضافه کنم که اهمیّت این روز در آن بود که جریان اصلاحات تولدی دوباره یافت و تکیه گاه اصلی خود یعنی قدرت نیروی مردمی را بازیافت. اگر تا پیش از این مقطع اصلاح طلبان می کوشیدند ضمن انتقاد به قواعدی نظیر آنچه محدود کننده آزادی های مرتبط با حق تجمعات مسالمت آمیز است، پایبند باشند در ۲۵ خرداد اعلام شد که تنها ملاک معتبر و حاکم در میان جریان تمامیت خواه و اصلاح طلب از این پس صرفا قانون اساسی هر چند پر از اشکال و تناقض و آزادی ها و حقوق مصرح در فصل سوم آن خواهد بود. در ۲۵ خرداد هر چند که حاکمیت بارها اعلام می کرد که حضور در خیابان های آزادی و انقلاب غیر قانونی است اما دیگر این قبیل توسل های موذیانه به قوانین ناعادلانه گوشی برای شنیدن پیدا نمی کرد.
اصلاحات و اصلاح طلبان به عنوان حامیان جریان دموکراسی خواهی در ایران و با رهبری آقایان موسوی و کروبی مسیر تازه خود را بازیافتند و به پای مردمی که صادقانه به فراخوان آنها لبیک گفته بودند، ایستادند.
در واقع ۲۵ خرداد نقطه پایانی بود بر تفکری که می پنداشت اصلاحات بدون تکیه بر نیروی جنبش اجتماعی و صرفاً از طریق مذاکره و چانه زنی می تواند به جائی برسد.
از این پس جبهه استبداد و در راس آن ولی فقیه که مدعی بود در ایران حرف اول و آخر را می زند و به تعبیر خودش فصل الخطاب است با این واقعیت مواجه شد که از پس سال ها سرکوب و بسط خفقان و از خاکستر جنبش اصلاحی دوم خرداد اینک ققنوسی برخاسته که بزودی موجودیت او را نشانه خواهد گرفت.
به برکت ۲۵ خرداد و روزهای سرنوشت ساز دیگری از جمله عاشورای خونین ۸۸ و نیز ۲۵ بهمن ۸۹ امروز دیگر اصلاح طلبی بدون تمنای محو استبداد امری باطل و ادعایی رسواست. اگر آرمان اصلاحات تحقق آزادی خواهی و دموکراسی و تضمین حقوق بشر و کرامت شهروندان بدون هرگونه تبعیض است چگونه چنین مطالبه ای ضمن مماشات و امتیاز دهی یک جانبه به جبهه استبداد، بدست آمدنی است؟ البته بدیهی است که این سخن به منزله تایید شورش های بدون برنامه نیست که منجر به فروپاشی بروکراسی حاکم بر کشور شده و راه حل نهایی را در کف خیابان و یا تصرف چند ساختمان دولتی می داند، خیر این سخن تاکید دوباره بر آن است که هرگونه عقب نشینی مستبد تنها از طریق اعمال فشار بر او تحقق خواهد یافت و اقتضای ذات استبداد و خودکامگی جز این نیست که تنها در موقع و موضع استیصال حاضر است حداقلی از رعایت حقوق شهروندان و تضمین آزادی های آنان را به رسمیت بشناسد.
بنابراین اصلاحاتی که مدعی پایبندی به آرمان آزادی، قانون و دموکراسی است اما در افق نهائی خود نفی استبداد را ترسیم نکرده و به عبارت دقیقتر جایگاه و نقشی برای ولایت فقیه در سیاست کلان خود قائل است در یک کلام جز دروغی بیش نیست.
از پس تولد جنبش سبز و آن همه فداکاری و ایثار خون هائی که به ناحق به زمین ریخته شده و اوقات شریفی که در کنج سلول های زندان ها صرف شد بدون شک دیگر مجال برای مماشات با شخص اول مملکت و عامل اصلی تمامی این جرائم یعنی علی خامنه ای باقی نمانده است.
امروز هر حرکت اصلاحی و آزادی خواهانه ای که تقاضای همراهی مردم و البته سودای کامیابی دارد راهی جز انکار استبداد و مقاومت علیه او ندارد. در سوی مقابل همدستان و وابستگان به اقتدار دربار ولایت فقیه بایستی بدانند که آینده ایران از آن آزادی خواهان و سرنوشت ایران استقرار حاکمیت ملی و برقراری دموکراسی است فلذا بر تار عنکبوت خانه بنا نکنند که
«وَمَا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِی تَبَابٍ» (غافر۳۷)
نیرنگ فرعون جز نقشی بر آب نبود
گرامی باد یاد شهدای جنبش سبز به ویژه شهدای مظلوم ۲۵ خرداد ۸۸
«إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ»( هود ۸۸)
ابوالفضل قدیانی
زندان اوین
بند ۳۵۰

به بهانه ترانه شاهین نجفی: تفاوتی است میان «میانه‌روی» با«میان‌یابی»!

من از جوامع دیگر اطلاع چندانی ندارم، اما ادعا می‌کنم که تا حد خوبی بر فضای مجازی فارسی زبان اشراف دارم و در مجموع آن گرایشی کاملا قابل توجه به شعار «نه رومی روم؛ نه زنگی زنگ» می‌بینم! گرایشی که شاید در ظاهر جهان را «سفید و سیاه» نمی‌خواهد و بر پایه اندیشه‌ای مدرن به دنبال «خاکستری‌»هاست و حتما باید به «میانه‌روی» تعبیر شود، اما من گمان می‌کنم ماحصل کارش چیزی نبوده جز «میان‌یابی»!
1- تفاوت «میان‌یابی» با «میانه‌روی»
چه در سنت فرهنگی-بومی و مذهبی جامعه ایرانی و چه در دستاوردهای نوینی که اندیشمندان معاصر برای آن به ارمغان آورده‌اند، پرهیز از «افراط و تفریط» همواره نصیحتی بوده که گویا همه آن را بلد هستند و به گوش یکدیگر می‌خوانند و خلاصه تنها موضعی است که هیچ مخالفی ندارد! پس این همه اختلاف سلیقه بر سر چیست؟ اگر در جامعه‌ای همه «میانه‌رو» هستند و یا بر روی «میانه‌روی» تاکید دارند، چرا این همه تضاد وجود دارد که گاه کار حل و فصل آن به داغ و درفش و گلوله و تکفیر می‌رسد؟ من می‌گویم به این دلیل که «میان‌یابی» جایگزین «میانه‌روی» شده تا همه بر سر همان مواضع پیشین بمانند و کسی از جایش تکان نخورد!
انسان «میان‌یاب» در هر وضعیتی، برای اتخاذ موضع خود به دنبال دو سر طیف افراط و تفریط می‌گردد تا در نهایت بتواند مرکزیتی به عنوان «میانه» بیابد. هیچ اهمیتی ندارد که این مرکزیت میانه در نهایت ممکن است به صورت مطلق گرایشی افراطی به یکی از دو سمت قابل تصور داشته باشد، کافی است فرد «میان‌یاب» بتواند دو حد نهایی قابل ارایه پیدا کند که در نهایت نظر خودش در وسط آن‌ها قرار می‌گیرد. بدین ترتیب، حتی افراطی‌ترین و یا واپس‌گراترین اندیشه‌ها هم می‌توانند وضعیت را به گونه‌ای ترسیم کنند که در نهایت مدعی «میانه‌روی» شوند! پس می‌توان مدعی شد «مواضع میان‌یاب، همواره مواضعی وابسته به دو طیف دیگر اظهار نظرات هستند؛ فارغ از اینکه نتیجه کار حرکت به جلو، عقب و یا توقف باشد»! من می‌خواهم یک ادعای دیگر نیز اضافه کنم که به مرور بدان خواهم پرداخت: «میان‌یابی» همواره ضامن تداوم وضع موجود است!
در نقطه مقابل، «میانه‌روی» حرکتی است همواره رو به جلو، هرچند به صورت پیوسته و با شیبی ملایم. بدین ترتیب مواضع یک میانه‌رو گاه ممکن است در نوک پیکان تغییرات اجتماعی قرار گیرد. در این موارد باید دقت داشت که حرکات اجتماعی، بردارهای ریاضی نیستند که «میانه‌روی» لزوما باید جایی در حوالی مرکز آن‌ها قرار گیرد. این چنین مواضعی تنها به مدد استقلال نظر، نه نسبت به شرایط اجتماعی، که نسبت به تحلیل‌ها و نظرات ارایه شده امکان‌پذیر است. این خود می‌تواند شاخص دیگری در تشخیص تفاوت‌های «میانه‌روی» با «میان‌یابی» باشد؛ بدین معنا که «میانه‌روی»، اعتدال و آرامش در تغییرات اجتماعی را مد نظر قرار می‌دهد اما «میان‌یابی» تنها در جست و جوی پرهیز از دریافت برچسب «افراط» در اظهار نظرهای غالبا رسانه‌ای است.
2- میان‌یابی می‌تواند توجیه‌گر شود
«میان‌یابی»، بر خلاف «میانه‌روی» هیچ الزامی برای سنجش خود با نگرشی فراگیر و تاریخی ندارد. به بیان دیگر، مرکز مختصاتی که با آن «میانه‌روی» را می‌توان اندازه گرفت، در یک تاریخ پیوسته و البته طولانی مدت سیاسی-اجتماعی معنا پیدا می‌کند. برای مثال شما می‌توانید تاریخ 150 ساله اخیر کشور را یک کلیت مرجع تصور کنید و با این معیار کنش‌های مقطعی را «افراطی، واپس‌گرا و یا میانه» بدانید. اما در «میان‌یابی» این مرکز مختصات بنابر جو متلاطم هر دوره زمانی کاملا قابل جابجایی است؛ بدین ترتیب هر ناظری نیز می‌تواند با ارایه تصویری منحصر به فرد از شرایط زمانی، مرکز مختصاتی را که خود «میانه» می‌خواند جابجا کند تا «میان‌یابی» عملا به ابزاری «توجیه‌گر» بدل شود.
مثلا ناظری که از بالا سیر حوادث تاریخ 150 ساله را مرور می‌کند درخواهد یافت که از سال‌های پایانی حکومت ناصرالدین شاه گرفته تا سلطنت کوتاه مدت مظفرالدین شاه، جامعه ایرانی در جهتی حرکت می‌کند که برآیند آن به سمت محدودیت استبداد فردی گام برمی‌دارد. این روند ساده را که استنتاج کردید، قطعا می‌توانید تشخیص دهید که حمایت از استبداد «محمدعلی‌شاهی» و یا دخالت در صدور فتوای اعدام آزادی‌خواهان مشروطه و به توپ بستن مجلس چه تناسبی با جریان کلی امور دارد. قطعا در چهارچوب «میانه‌روی» چنین عملکردی قابل توجیه نیست، اما زمانی که پای توجیه یکی از فاسدترین چهره‌های تاریخ سیاسی-مذهبی کشور در میان باشد، ناظر «میان‌یاب» می‌تواند چهار بیت شعر و دو خط اظهار نظر در توهین به اسلام پیدا کند و در کنار چند عقیده فرضی در دفاع افراطی از استبداد سیاه بگذارد تا در نهایت «شیخ‌فضل‌الله نوری» هم چهره‌ای مظلوم به حساب بیاید که قربانی افراط‌ و تفریط شده است!
به باور نگارنده، شاخص‌ترین چهره «میانه‌یاب» در سیاست حال حاضر کشور، جناب آقای «علی مطهری» است که احتمالا در تلاش برای حفظ منش «میانه‌روی» پس از انتخابات اعلام کرد «هم احمدی‌نژاد مقصر بود و هم موسوی»! باز هم دست کم به باور نگارنده قطعا تاریخ نشان خواهد داد که این اظهار نظر آقای مطهری، هرچند در ظاهر خود و با ترسیم یک دوگانه فرضی از فضای موجود به نام «موسوی-احمدی‌نژاد» می‌تواند نظری «میانه» به حساب بیاید، اما تا چه میزان خاری است در چشم جریان آرامی که قصد اصلاح امور کشور را داشت و چه میزان آب به آسیاب سرکوب‌های حکومتی ریخت و مقدمه‌ای شد برای توجیه اقداماتی نظیر حصر و حبس خانگی رهبران نمادین جنبش سبز. باز هم به یاد بیاورید که «توجیه‌گری» همواره ابزاری بوده است برای تداوم و تثبیت وضعیت موجود و این نشان دیگری است برای همان خصلت پیشین «میان‌یابی».
3- «میانه‌یابی» کلیشه غالب است!
تا کنون به نتایج مصاحبه‌های تلویزیونی با شهروندان دقت کرده‌اید؟ قطعا امروزه می‌دانیم که بسیاری از این مصاحبه‌ها سانسور شده و یا حتی تدارک دیده شده هستند. با این حال من از نزدیک شاهد اجراهای زنده‌ای بوده‌ام که در آن میکروفون به صورتی اتفاقی پیش روی مخاطبی قرار می‌گیرد و اتفاقا او همان کلیشه‌ای را بیان می‌کند که کلیشه غالب دستگاه پروپاگاندای حکومتی است. یعنی همان شهروندی که صبح تا شب ممکن است از بی‌کاری، گرانی، تورم، فساد و حتی استبداد بنالد، در یک لحظه و به محض مشاهده تمرکز رسانه‌ای با بیانی کاملا رسمی ترکیبات فرمول‌بندی‌شده‌ای را تکرار می‌کند که چیزی نیست جز کلیشه حاکم بر رسانه رسمی! به باور من «میان‌یابی» هم از همین دست کلیشه‌های غالب است.
شما می‌توانید فارغ از اینکه موضوع بحث چیست و فارغ از آنکه در مورد آن مطالعه‌ای دارید یا نه و حتی این مسئله ساده که «آیا به صورت مستقل به این مسئله اندیشیده‌اید یا نه» پاسخ درخور را از میان گزینه‌های موجود اقتباس کنید. پاسخ اینکه «به نظر من هم این‌ها افراط کرده‌اند و هم آن‌ها زیاده روی می‌کنند»! نمونه فاجعه‌بار آن، انبوهی از «میان‌یاب‌»هایی هستند که فجایع کهریزک و صدور فرمان مستقیم قتل‌عام شهروندان از جانب بالاترین مقام مسوول کشور را در نقطه مقابل شکستن شیشه از جانب چند جوان خشمگین و یا پرتاب احتمالی سنگ به یک مسجد قرار می‌دهند تا در نهایت با فرمول «هر دو طرف دچار تندروی‌هایی شدند» بتوانند مهر تاییدی بر تداوم وضعیت موجود بزنند. باز هم به یاد بیاورید آن تمایل «میان‌یابی» به حفظ و تثبیت وضعیت موجود را، در مقابل «میانه‌روی» که یک حرکت ملایم اما همواره رو به جلو است.
4- شاهین نجفی و میانه‌یابی در «آزادی بیان»
من با خود ترانه شاهین نجفی کاری ندارم. اتفاقا تاکید دارم که باید این ترانه به عنوان یک جای خالی از متن برخی موضع‌گیری‌ها حذف شود تا عمق «کلیشه» بودن این «میان‌یابی‌ها» به چشم بیاید. در واقع نوشته‌هایی وجود دارند که شما می‌توانید خیلی ساده نام ترانه شاهین نجفی را از آن‌ها حذف کنید و به جای آن بنویسید: «جای خالی را با هرچیزی که دلتان خواست پرکنید» و در نهایت هم تغییری در محتوای نوشته ایجاد نشود! چنین نوشته‌ای چه خواهد بود جز یک «کلیشه» که به فراخور زمان تکرار شده و عنوان آن تغییر می‌کند؟
برای مثال «داریوش محمدی» [محمدپور] عزیز در وبلاگ «ملکوت» مجموعه‌ای از «بی‌خرد»ها را شناسایی می‌کند. نخست شاهین نجفی با ترانه‌ای که خوانده و البته گروهی که «به جانب‌داری از بی‌خردی نخستين گريبان می‌درند و ناگهان فرياد وا-آزاديا سر می‌دهند». خب؛ حالا یک سر طیف مشخص شد. پیدا کردن سر دیگر طیف «بی‌خردان» هم کاری ندارد: «تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقيهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ايجابی و اثباتی هيچ هنر و فضيلتی ندارند و تمام حيات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است». پس مطابق معمول هم این‌ها بد کردند و هم آن‌ها بد پاسخ دادند. نتیجه؟ هیچ! ترانه نجفی و فتوای ارتداد او را حذف کنیم تا جهان به همان تثبیتی که پیش از این تلاطم داشت بازگردد! این کلاسیک‌ترین مثال «میان‌یابی» است که من با آن مواجه شده‌ام، اما تنها نمونه آن نیست.
«مهدی جامی» عزیز نیز در وبلاگ «سیبستان»، هرچند اساس کار خود را بر تحلیل متفاوتی از وضعیت موجود قرار داده‌اند، اما به صورت ضمنی این کلیشه را پیش‌فرض گرفته‌اند: شاهین نجفی دچار یک افراط شده است. («سوال اصلی به نظر من این نیست که این ترانه توهین آمیز است یا نیست. از نظر من قطعا توهین آمیز است») تا در پایان تحلیل خود به این نتیجه برسند که این افراط، ناشی از تفریط «جمهوری اسلامی» در «گروگان گرفتن» دین و اعتقادات مردم است! بدین ترتیب ما یک امتیاز می‌دهیم (شاهین نجفی مردود است) بدین امید که یک امتیاز هم بگیریم (جمهوری اسلامی هم مردود است)! این نیز برای من نمونه دیگری از «میان‌یابی» است. برای آزمایش در این متن هم مثلا می‌توانید شاهین نجفی را با سلمان‌رشدی، کشیش قرآن‌سوز آمریکایی، کشیش‌ندرخوانی از اسلام برگشته و ده‌ها نمونه دیگر جایگزین کنید. قابلیتی که قطعا متون نگاشته شده بر پایه «میانه‌روی» فاقد آن هستند!
5- بهترین ملاک برای تشخیص «میان‌یابی» از «میانه‌روی»
اما مورد دیگری که من بدان برخورد کردم، اظهار نظری است از «یاسر میردامادی». (اینجا) جناب میردامادی اعتقاد دارند: «احتمالا حق با رونالد دورکین فیلسوف حقوق و اخلاق است که یکی از حقوق آدمیان به سخره گرفتن مقدسات (یعنی به تعبیر دقیق‌تر آن‌چه مقدسات قومی خوانده می‌شود) است. به نظرم یک مسلمان هم می‌تواند در عین التزام به مسلمانی این حق به سخره گرفتن مقدسات را به رسمیت بشناسد و مسلمان بماند ( به رسمیت شناختن این حق البته به معنای روا بودن اخلاقی چنین کاری نیست، به سخره گرفتن مقدسات یک قوم اخلاقا ناروا است اما اخلاقا ناروا بودن آن به معنای نامحق بودن فردی در ارتکاب چنین کاری نیست. درست مثل سیگار کشیدن: که به خاطر ضرر محتملی که بر بدن وارد می‌کند، اخلاقا نارواست اما کسی نمی‌تواند دیگری را از حق کشیدن سیگار به طور کل منع کند- مگر در اماکن عمومی آن هم به خاطر اضرار به غیر). از بحث کبروی (آیا توهین به مقدسات جزو حقوق آدمیان است یا نه؟) که بگذریم، و به بحث صغروی (آیا این ترانه و متعلقات آن مثل عکس و کاورش مصداق توهین است) که بپردازیم، راستش من ترانه را امشب گوش دادم و متن پیاده شده‌ی آن‌را هم خواندم من هم مثل تو حس توهین بودن بهم دست نداد با این حال عکس روی جلد این ترانه (که گنبد امام هادی را با دست‌کاری گرافیکی سکسولوژیزه کرده و بر نوک گنبد نیز پرچم هم‌جنس‌گرایان را نصب کرده) به نظرم سخره‌ی غیرحرفه‌ای و بی‌ذوقانه‌ای آمد. این کار را اگر کسی با معبد هندویان هم بکند، محکوم به همین حکم سخره‌ی بی‌ذوقانه و سخره‌آمیز است».
این اظهار نظر سه ویژگی دارد که در نهایت من را متقاعد می‌سازد آن را از جنس «میانه‌روی» بدانم و نه «میان‌یابی». نخست اینکه برگرفته از درک شرایط کلی حاکم بر دهکده‌ای است به نام جهان. کافی است شما زاویه دوربین را کمی بالاتر ببرید و ببینید در جهانی که سال‌های سال است محبوب‌ترین کارتون‌های آمریکایی هر شخص و مرام و مسلکی را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن دست‌مایه طنز می‌کنند و اتفاقا در ایران هم پربیننده هستند، در جهانی که هر روز گروهی به سرشان می‌زند حریفان اعتقادی خود را با حملاتی از جنس آتش زدن قرآن و یا ویران کردن معبد بهاییان تحقیر کنند و اتفاقا در جامعه ایرانی که ید طولایی در طنزپردازی دارد و مذهبی‌ترین افرادش هم حتما تا کنونی جوک‌هایی با دست‌مایه‌هایی مذهبی شنیده‌اند، دیگر باید به مرور این روال جدید را «به رسمیت بشناسیم». یعنی این نتیجه‌گیری، در روند موجود جهانی هم‌مسیر با جریان کلی است، اگرچه چندان شتابان به پیش نمی‌رود.
نکته دوم دقت نظر در مصداق بحث است. یعنی نمی‌توان موضع‌گیری «من توهینی ندیدم» را در برابر هر موضوع دیگری نیز قرار داد، اما ویژگی سوم همان چیزی است که من آن را بهترین ملاک برای تشخیص تفاوت «میان‌یابی» با «میانه‌روی» می‌دانم: اظهار نظر آقای میردامادی، هیچ دوگانه «افراط و تفریط»ی را مشخص نکرده و طبیعتا آن‌ها را هم محکوم نمی‌کند. پس هرجا دیدید شخصی برای بیان نظر خود، ابتدا دو سر طیف افراط و تفریط را مشخص کرد و پس از معرفی این دو گروه، تنها شیوه استدلال خود را بر محکومیت این رقبای «حدی» قرار داد، تردید نکنید که شیوه استدلال و نظر او چیزی نیست جز همان «میان‌یابی»!

——–

نوشته‌ی آرمان امیری