بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

نکاتی درباره بیانیه هفدهم موسوی؛ چیزی میان اتمام حجت و مانیفیست

بیانیه شماره 17 موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه‌های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می‌نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده‌اند و حکومت تمام برگه‌هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه‌های صدا و سیما به طور شبانه‌روزی حادثه عصر عاشورا به "شکستن حرمت امام حسین" توسط طرفداران او نسبت داده شده است و بسیاری از مردم مخالف موسوی به دشمنان خشمگین او بدل شده‌اند. هرکسی از مسئولان نظام که اهل گرفتن موضع علیه او بوده به سخنرانی و مصاحبه علیه او –با سخت‌ترین و سنگین‌ترین عبارات و تهمت‌ها- واداشته شده است و علیه سایرینی که سکوت کرده‌اند شعار سر داده می‌شود. صدها هزار نفر از مخالفان به خیابان آورده شده‌اند و بعضی از آنها خواهان اعدام او شده‌اند. او به پشتیبانی از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل متهم شده و رسانه‌های رسمی حکومت در تلاشند تا لقب "منافق" را این بار به او و هوادرانش اعطا کنند. تمام شبکه‌هایی که امکان خبررسانی بی‌طرفانه از وقایع ایران را دارند، توقیف، فیلتر یا با ارسال پارازیت‌های قوی مختل شده‌اند.

در چنین حالتی بیاینه دادن موسوی به شیوه پیشین بسیار کم‌فایده بود. چنان بیانیه‌ای اگر هم مجال انتشار می‌یافت صرفا در چند سایت فیلتر شده و سپس چند رسانه‌ی مختل و زمین‌گیر شده منتشر می‌شد و عده‌ی بسیار کمی از محتوای آن باخبر می‌شدند. عده‌ی بسیار کمی که عموما یا طرفدار موسوی‌اند و یا دشمن سرسخت او؛ و این درحالیست که در چنین موقعیتی هدف عامه مردم سردرگم، دودل و به شک افتاده هستند.

بیانیه شماره 17 اما طوری نوشته شده که از آن نرمش استنباط می‌شود و طبعا در رسانه‌های حکومتی و رسمی هم به آن پرداخته می شود حتی اگر شده به ناسزا و با تمسخر (آنگونه که امروز کیهان پرداخت). نامه محسن رضایی به رهبر در خصوص این بیانیه نیز (که حتی خبرگذاری فارس هم آنرا عینا منتشر کرد) به این وجه کمک کرد هرچند که همچون بیشتر کارهای محسن پخته نبود و همچون گذشته بیشتر در راستای مطرح کردن خود به عنوان یک مصلح خیرخواه و در نهایت سهم‌خواهی بیشتر در حکومت بود. اما هرچه هست چنین واکنش‌هایی در نهایت در آن مسیری قرار می‌گیرند که کمترین اثرشان برگرداندن فضا از فضای تند و خشونت‌بار روز چهارشنبه به فضایی معقولتر و انتقادی‌تر بود. مطرح شدن نام موسوی، آنهم در حد "یک طرف ماجرا" چندین گام از آن هم جلوتر بود.

میرحسین در این بیانیه توپ رابه زمین مخالف می‌اندازد. تلویحا می‌گوید باشد ما این دولت را به رسمیت می‌شناسیم اما برای آن شرط‌هایی می‌گذارد که خودش می‌داند قبول نمی‌شوند. شرط‌هایی که معقولند و نشانه‌ای هستند از مسالمت‌جویی و خیرخواهی و بسیاری از آنها همان راهکارهای رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص "مصلحت" نظام هستند که در اولین و شاید آخرین نماز جمعه‌اش پس از انتخابات بر زبان راند.

تازه از همین فرصت هم استفاده می‌کند و بسیاری از نظرات و انتقادهای خود را دوباره و موجز تکرار می کند. ضمن آنکه شدیدا به صدا و سیمای نظام حمله می‌برد تاکید می کند که از دستگیری و مرگ نمی ترسد و خودش را از دیگران جدا و برتر نمی‌بیند. از این سو به هوادارنش که تجربه مرد سازشکار و سست عنصری چون خاتمی در دوران 8 ساله‌ی اصلاحات را دارند قوت قلب و اطمینان می‌دهد که هیچ اهل سازش نیست و از آن‌سو به مخالفان یادآوری می‌کند که این جنبش منتظر بیانیه او نمانده و نخواهد ماند. با اعتماد به نفس فراوان نه فقط به دام مجادله با حریف نمی‌افتد بلکه در کنار محکوم کردن حرمت شکنی (اگر واقعا حرمتی شکسته شده باشد)؛ مردمی که روز عاشورا به میدان آمدند و یک هفته تمام است که از سوی تمام تریبون‌های رسمی "منافق، بی دین، توهین کنندگان به مقدسات، جیره‌خواران آمریکا، اغتشاشگر…" خوانده شده‌اند را «مردم خداجو» می‌نامد.

موسوی حتی آنقدر تیزهوش است که با نگفته‌هایش هم نکته‌های زیادی را به مخاطبان زیرکترش می‌فهماند. هیچ اشاره‌ای به برخی افراد نمی‌کند و حتی از قتل خواهرزاده‌اش کلمه ای نمی نویسد. این یعنی من به خیلی‌ها کاری ندارم؛ یعنی خواهرزاده‌ی من هم مثل بقیه، یعنی کنارگذاشتن من از فرهنگستان هیچ اهمیتی برایم ندارد… .

به نظر من این بیانیه چیزی‌ست مابین اتمام حجت و مانیفیست؛ برای آنان که کار را تمام‌شده می‌پنداشتند.

——————

*** این یادداشت را شنبه نوشته بودم اما به خاطر فیلتربودن وبلاگم نتوانستم تا الان اینجا بگذارم. آپلود مطلب بر روی سایتی که فیلتر شده بسیار سخت تر از دیدن آن سایت است. لطفا از این پس سری به وبلاگ موقتی که روی بلاگ اسپات برای خودم دست و پا کرده ان بزنید. debsh1.blogspot.com

از هلوی ایرانی تا هلوکاست سرخپوستی!/ تحلیلی بر علاقه وافر احمدی‌نژاد به گفته‌های جنجالی

دکتر احمدی‌نژاد در یک برنامه تلویزیونی که اختصاص به معرفی وزرای پیشنهادی او برای کسب رای اعتماد داشت، دکتر لنکرانی را به «هلو» تشبیه کرد. احمدی‌نژاد که شخصی دیگری را به‌جای لنکرانی برای وزارت بهداشت ایران در نظر گرفته بود در حالی که سعی داشت با تمجید از این وزیر جوان نشان دهد که کنار گذاشتن او به خاطر عدم کفایتش نبوده است گفت: «در جایی گفتم که این جوان مثل هلو می‌ماند آدم می‌خواهد بخوردش.»

این سخن به شدت مورد توجه رسانه‌های داخلی، خارجی و مردم ایران قرار گرفت، به نحوی که در زمانه‌ی کنونی که ایران مرکز تولید اخبار سیاسی برای جهان شده است و مردم این کشور هر روز با ده‌ها خبر شگفت‌آور مواجه می‌شوند تا چند روز در صدر اخبار قرار داشت و در گفتگوهای عادی مردم کوچه و بازار هم راه یافت.

این نخستین بار نیست که احمدی‌نژاد با صدور سخنی بی‌سابقه یا طرح ادعایی عجیب توجه رسانه‌ها و مردم ایران و جهان را به خود جلب کرده است؛ اما این سخن او از جهتی با دیگر سخنانش متفاوت است.
در زبان فارسی امروزی تشبیه یک فرد به هلو مانند کشیدن لپ یک نفر است. این عمل از چند بُعد قابل بررسی است. اگر شخص بزرگسالی لپ کودکی را بکشد نشانه نوعی لطف خصوصی او محسوب می‌شود و اگر همین شخص لپ نوجوانی را بکشد بسته به نوع نزدیکی آن دو فرد می‌تواند نشانه لطف، تحقیر و نوعی ابراز تمایل جنسی تلقی شود. این عمل میان دو بزرگسال بسیار کمتر اتفاق می‌افتد چرا که بار جنسی بیشتری می‌گیرد. به همین خاطر سابقه ندارد که در یک جمع رسمی با حضور افرادی متشخص، فردی لپ فرد دیگر را بکشد.
تشبیه یک فرد به هلو -و به ویژه ابراز علاقه به خوردن آن!- هم مشابه همان عمل است و این در حالیست که اصولا مسائل جنسی در ایران امروز تابو محسوب می‌شوند تا جایی که تلویزیون دولتی ایران حتی صحنه‌هایی از فیلم‌ها و سریال‌های خارجی که در آنها مادری بر گونه فرزند بزرگسال خود بوسه می‌زند و یا دو نفر از جنس مخالف با یکدیگر دست می‌دهند -به خاطر آنچه که آنها گمان می‌کنند از لحاظ جنسی تحریک آمیز است- را حذف می‌کند. مسائل همجنس‌گرایانه هم آنچنان تابو است که نه فقط مجازات اعدام برای آن در نظر گرفته شده است بلکه احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران رسما در آمریکا وجود همجنسگرایان در ایران را انکار کرد.

با در نظر گرفتن چنین شرایطی شاید بهتر بتوان درک کرد که چگونه میلیون‌ها ایرانی فارسی‌زبان با شنیدن چنین جمله‌ای از زبان فردی در جایگاه رئیس جمهور مبهوت شدند.
اما صرف‌نظر از تصور اولیه، آنچه تقریبا بین همه‌ی شنوندگان این تشبیه از زبان احمدی‌نژاد مسلم است جنبه دور از شان بودن بکار بردن چنین اصطلاحی است در حیطه‌ی تشخص و وقار و دیسیپلین یک مقام عالی‌رتبه‌ی رسمی و نه مابه‌ازای خارجی آن که در حوزه‌ی اخلاق می‌گنجد. تمام منتقدان متفق‌القولند که بکار بردن این جمله در یک مصاحبه‌ی رسمی در جایگاه رئیس جمهور ایران و در حالی که احمدی‌نژاد از پخش مستقیم حرف‌های خود برای ده‌ها میلیون ایرانی و بازانتشار آن برای افراد بیشتری از مردم ایران و جهان نه در شان او نه در شان وزیر پیشین او بوده است.

البته منتقدان در مورد ده‌ها و بلکه صدها سخن و تصمیم احمدی‌نژاد نیز مشابه چنین نظراتی دارند اما آنچه در اینجا مهم است آنست که چرا احمدی‌نژاد چنین اصطلاح عجیبی را بکار برد که چنان بازتاب و واکنش‌هایی انفجاری و گسترده داشت؟
یک فرض آنست که او حواسش نبوده و دچار سهو گفتاری شده است. این فرض در مورد سخنان احمدی‌نژاد و هیچ سیاست‌مدار دیگری به طور قطع و یقین قابل رد نیست اما با توجه به برخی قرائن می‌توان از آن درگذشت. پیش از هرچیز تماشای فیلم این مصاحبه و لحن کلام و میمیک صورت احمدی‌نژاد در هنگام گفتن این حرف و پس از آن (که بسیار عادی و تمرین شده به نظر می‌رسد) تا حدودی این فرض را ضعیف می‌سازد. و از آن گذشته، اگر از جنبه خاص اخلاقی قضیه چشمپوشی کنیم موارد مشابه نسبتا زیادی در سخنرانی‌های پیشین احمدی‌نژاد یافت می‌شود که تا همین حد غیر مانوس بوده و هیچگاه نیز از سوی وی اصلاح و یا پس گرفته نشده است (به استثنای ماجرای هاله‌ی نور که اساسا انکار شد) پس نمی‌توان ادعا کرد که او هر بار دچار سهو شده به خصوص با در نظر گرفتن اینکه او حتی در هنگام سخن گفتن در مقابل چالشگران و مجریان زبردست تلویزیون‌های خارجی نیز همواره خونسرد و مسلط و با کمترین اشتباه ظاهر شده است.

فرضیه‌ی دیگر از آن کسانی‌ست که اصولا سطح فرهنگ و ادبیات احمدی‌نژاد را در همین حد می‌دانند و معتقدند او سخن گفتن بهتر از این را بلد نیست. این در حالیست که حتی افراد عادی و یا از طبقات پایینی جامعه‌ی ایران نیز به خاطر بافت شدیدا سنتی محافظه‌کارانه‌ی فرهنگ ایران سعی می‌کنند در مجامع رسمی، رسمی و مطنطن سخن بگویند و یا آن را تقلید کنند چه رسد به مقامات اداری و رسمی. از این‌رو نمی‌توان باور کرد که احمدی‌نژاد که علاوه بر تعلق عمیق فرهنگی به سنت‌ها و فرهنگ محافظه‌کارانه‌ی ایرانی، در همین سیستم اداری خود را تا حد استانداری و شهرداری و سپس ریاست جمهوری بالا کشانده است آداب سخن گفتن را حتی در حد یک کارمند شهرستانی نداند چه رسد به آنکه وی تحصیلات دانشگاهی هم دارد.

عده‌ای نیز این قبیل کارها و گفتار را صرفا برای جلب توجه رسانه‌ها و افکار عمومی می‌دانند که البته اکثر سیاستمداران به آن علاقه‌مند هستند.
برخی از موافقان و یا منتقدان مهربان‌تر هم فرض می‌کنند که این نوع سخن گفتن نشانه‌ی خودمانی بودن احمدی‌نژاد با فرهنگ و گویش مردم پایین دست جامعه است که نهایتا اشکال چندانی بر آن وارد نیست هرچند بهتر است از آن احتراز شود. و در مواردی نظیر مورد اخیر هم که این خودمانی بودن به مرزهای اخلاقی جامعه نزدیک شده است؛ بی دقتی صورت گرفته و گوینده نمی‌دانسته که تا چه حد از عرف و جایگاه خود خارج شده است وگرنه از آن صرفنظر می‌کرد.

اما فرضیه‌ای که من می‌خواهم در اینجا مطرح کنم آنست که احمدی‌نژاد علاوه بر آنکه علاقه‌ی فراوانی به قرار گرفتن در مرکز توجه و افکار عمومی دارد و همچنین با درک درست از پایگاه طبقاتی خود که همواره سعی داشته که با انتخاب نوع پوشش، حضور، شعارها و حتی لحن و بیان خویش، خود را به آنها نزدیک و جزئی از آنها نشان دهد؛ اما با زیرکی تمام از صدور چنین سخنان جنجال‌برانگیزی – نظیر سرکاری خواندن خط فقر و " صدور قطعنامه برای رفتن دست گربه زیر ماشین شهرداری…" و در سطحی بالاتر نفی لجاجت‌آمیز هلوکاست و اخیرا مقایسه یهودیان بنی اسرائیل با سرخپوست‌های آمریکا- هدفی بزرگتر را دنبال می‌کند. آن هدف بزرگ انحراف افکار عمومی و رسانه‌ها از موضوعات مهمی‌ست که ناخوشایند و به ضرر اوست به سمت موضوعات کوچک اما جنجالی‌ای که مورد علاقه‌ی ژورنالیست‌ها و مردم کوچه و بازار است. احمدی‌نژاد در طی این چند سال نشان داده است که نبوغ خاصی در مواجهه با رسانه‌ها و حتی بازی دادن آنها -و بالطبع مخاطبان آنها- دارد و در این مورد و موارد مشابه حتی رسانه‌های مخالف و منتقد را در مسیر انتقال از «قانون» به «عرف» به خدمت گرفته و می‌گیرد.

در همین نمونه‌ی تشبیه وزیر به هلو، تحلیل من آن است که نه فقط سهوی صورت نگرفته است بلکه او –شاید به توصیه مشاوران مطبوعاتی‌اش- قطعا از پیش تصمیم گرفته بوده است که آن تشبیه را در لابلای حرف‌هایش بیاورد تا به شدت مورد توجه رسانه‌ها، منتقدان و مردم قرار گیرد. دلیل این کار بسیار ساده و عین حال هوشمندانه است که اگر مسائل شخصیتی چشمپوشی کنیم فایده‌های آن بیسار بیشتر از هرینه‌هایش برای احمدی‌نژاد است.

احمدی‌نژاد اکنون بیش از هر زمان دیگری در معرض انتقاد و حتی اتهام‌های سنگینی است که نه از سوی قوه قضائیه بلکه از سوی مردم و رسانه‌ها متوجه اوست. انباشتی از این مسائل از گم شدن 300 میلیارد تومان در زمان شهرداری دو ساله او بر تهران، تا ناپدید شدن یک میلیارد دلار که سازمان بازرسی کل کشور آن را رسما اعلام کرد و تا مسائل بسیار جدی و پرحاشیه مربوط به انتخابات اخیر و خشونت‌های گسترده‌ی پس از آن با مردم، متراکم است و در کنار مسائل متعدد اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی باعث شده تا دست کم افکار عمومی بخش بزرگی از جامعه (حتی در میان طرفداران احمدی‌نژاد) و با همین معدود رسانه‌های باقیمانده احمدی‌نژاد را تحت فشار گذارند. از این منظر، نهایت توفیق و پیروزی است که با موضوع نسبتا بی‌اهمیتی چون تشبیه یک وزیر پیشین به هلو، تا مدتی مردم و رسانه‌ها را سرگرم به سوژه‌ای کرد که در بدترین حالت هم تبدیل به اتهام و تخلف نخواهد شد و ذهن آنها را از اتهامات سنگین و وضعیت بحرانی جامعه دور کرد یعنی همان تنزل توجهات از حد "تخلف عمیق از قانون" به سطح "خروج جزئی از عرف".

احمدی‌نژاد با درک عمیق سطحی و زرد بودن جو غالب رسانه‌های موجود و مخاطبانشان که به مسائلی چون ورشکستگی کارخانه‌های عظیم، صدور قطعنامه‌های تنبیهی بین‌المللی، پخش اعترافات شگفت‌آور فعالان سیاسی علیه خودشان با پیژامه از تلویزیون دولتی، فجایع رخ داده در بارداشتگاه‌هایی نظیر کهریزک، انحلال فاجعه‌آمیز سازمان برنامه و بودجه و حتی تقلبی بودن مدرک دانشگاهی یک وزیر؛ به همان اندازه توجه نشان می‌دهند که به صدور یک اصطلاح نه چندان بی‌ادبانه (ولی قطعا دور از شان جایگاه رئیس جمهور) آنها را از حیطه خبررسانی و تحلیل و توجه به رویدادهای دردسرساز دور و به مواردی متوجه می‌کند که در نهایت نه در ایران و نه در هیچ جامعه‌ی قانون‌گرا و دارای نظام قضایی بی‌طرف و قاطع هم به عنوان جرم و تخلف مطرح نمی‌شوند.

عده‌ی بسیار کمی از منتقدان، مردم و رسانه‌ها فارغ از آنکه احمدی‌نژاد چنان حرف‌هایی را بر زبان بیاورد یا خیر؛ توجه خود را معطوف به مسائل مهم و اساسی کرده‌اند و گفتن یا نگفتن چنین سخنانی نظر آنها را منفی یا مثبت نخواهد نکرد. احمدی‌نژاد هم همواره آنها را نادیده گرفته و می‌گیرد. آن دسته از طرفداران پروپا قرص احمدی‌نژاد هم که علی رغم وقایع عظیم و مهیب چند سال و به ویژه چند ماه گذشته به او عشق می‌ورزند قطعا با چنین موارد کوچکی در نظر خود نسبت به او تغییری نمی‌دهند.

در چنین اوضاعی نهایت زیرکی آن نیست که افکار عمومی و توجه مردم و رسانه‌های باقی‌مانده -که بیشتر جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند- با چنین سخنانی به این سو جلب و سرگرم شود؟
 

چند پیشنهاد اجرایی در باب رسانه‌‌ی تازه و نقش وبلاگستان

جایی به طنز خوانده‌بودم که بر روی سنگ قبر یک مرگ‌اندیش (hypochondriac یا بیماری روانی با توهم توطئه) نوشته شده بود: «نگفتم؟»! حالا هربار که می‌خواهم به دعوت دوستان درباره رسانه بنویسم یاد همان می‌افتم! البته از این باب که اگر خودم بخواهم دراین‌باره بنویسم همه‌اش باید از روزگاری که چنین وضعیتی را پیش‌بینی می‌کردم، شاهد بیاورم و بگویم «نگفتم؟». البته تا پیش از این بیشتر نقش آن رفیق غرغروی گالیور در کارتون محبوبش را گرفته بودم که تکیه کلامش «من می‌دونستم…» بود!

اما الان می خواهم درباره رسانه‌ی مستقل و واقعا ملی ایرانی‌ها –که قطعا تلویزیونی است یا شامل تلویزیون هم می شود- چند نکته‌ی عملیاتی بگویم. نظرات من درباره‌ی چنین تلویزیونی از سال 82 به صورت پراکنده بر روی اینترنت منتشر شده است و درباره‌ی تاریخچه‌ی تلویزیون هم سلسله مقالاتی در صفحه رسانه روزنامه شرق چاپ کرده بودم. هم در آن مطالب وبی و هم در نشست‌هایی با افرادی نظیر عمادالدین باقی و بهروز قریب‌پور و خیلی‌های دیگر درباره‌ی لزوم ایجاد چنین شبکه‌ای و ضرورت‌های فرهنگی و سیاسی آن (و حتی جزئیات اجرایی) از بُعد ملی حرف زیاد زده بودم که البته معمولا با آنها همدلی می‌شد اما هیچ کار جدی‌ای بر آن اساس نشد…

بگذریم. من در این نوشتار به جای تاکید بر لزوم تاسیس چنین شبکه‌ای (که واضح و روشن است) چند نکته و پیشنهاد اجرایی را بطور گسسته ارائه  می‌دهم. به گمانم این مطلب برای هر کسی که در فکر تاسیس یک شبکه‌ی ماهواره‌ای ملی باشد–به ویژه با عنایت به پتانسیل وبلاگستان-  ارزش یک بار خواندن را داشته باشد و استفاده از این نظرات برای هر کسی که هدفی واقعا ملی و انسان‌دوستانه را دنبال کند طبعا آزاد است. در بعضی جاها هم نام افرادی از وبلاگستان را می‌برم که طبعا فقط در حد مثال و برای تقریب ذهن است و هیچ هماهنگی ای با افراد مذکور در این زمینه نشده است.

1- چرا نیاز داریم؟
در اهمیت فراوان و فوری یک رسانه مستقل، خصوصی و قدرتمند برای ایرانی‌ها گمان نمی‌کنم ناگفته‌ای باقی مانده باشد که من بخواهم بگویم. تاثیر تلویزیون در ایران عظیم است. زیان اصلی این صدا و سیمای منفور و مهوع، نه در سیاست، که در فرهنگ است…
در واقع ظهور تندروی‌ها و خرافات فعلی همانقدر که مدیون طرز تفکر و سلایق لمپن‌ترین اقشار از میان سطح پایین‌ترین قشرهای مذهبی ایران است؛ وامدار کوجی زادوری‌ها و ضیاآتابای‌ها هم هست.

برای بهبود این وضعیت وحشتناک ایجاد یک تلویزیون خصوصی آزادی‌خواهانه با دغدغه‌های فرهنگی متناسب با سلیقه‌ی ایرانیان ضروری است. در حال حاضر وی او ای و بی بی سی گل سرسبد تلویزیون‌ها فارسی زبان هستند که هر کدام صدها هزار و بلکه میلیون‌ها بیننده دارند. در مورد اولی چیزی نمی‌گویم اما در مورد بی بی سی که بسیار حرفه‌ای تر اداره می‌شود می‌توانم بگویم خوب است ولی به هیچ وجه کافی و حتی راضی‌کننده نیست. اولا که مقایسه‌ي آن با شبکه‌های "عمومی و خانوادگی" مورد پسند قشر متوسط ایرانی اصولا درست نیست. اما از این گذشته و حتی در حوزه‌ی خبر هم بی بی سی بسیار محافظه‌کار است، نه فقط در سیاست بلکه در همه موارد. این تلویزیون بسیار کند هم هست. حتی در یافتن و برجسته‌سازی اخبار هم جسور و حرفه‌ای نیست و دنباله رو سایت‌های دولتی و یا ویدئوهای بینندگان است…

هرچند که حرف اصلی من اصلا این نیست. حرفم این است که این رسانه‌ها در بهترین حالت‌هایشان هم نمی‌توانند جای یک شبکه عمومی ایرانی را بگیرند. تلویزیونی که هم سریال خانوادگی پخش کند؛ هم خبرهای خوب و موثق و بی‌طرفانه بفرستند، هم به هنر و فرهنگ اهمیت بدهد، هم به روز باشد و مولد. یک رسانه‌ی ملی.

2- چه باید کرد؟
راه‌اندازی یک تلویزیون ماهواره‌ای پول زیادی می‌خواهد. چنین پولی را به صورت یکجا یا ممکن است دولت‌هایی که بودجه‌ای برای این کار اختصاص داده‌اند تامین کنند یا افراد ثروتمند. دسته‌ی اول خواسته‌های آمرانه‌ی سیاسی‌ای دارند که ممکن است با منافع ملی و مردمی ایرانیان در تضاد باشد و دسته‌ی دوم خواسته‌های اقتصادی‌ای در سر می‌پرورانند که در نهایت همکاری افراد صلاحیت‌دار را سخت و حتی غیرممکن می‌کند. و معمولا هیچ کدام هم دغدغه‌های فرهنگی جالبی ندارند که شور و شوقی برانگیزانند. من فکر می کنم از میان خبرنگاران و بلاگرها افراد برجسته و معتبری که خوش‌بختانه کم هم نیستند باید آستین را بالا بزنند.

3- چطوری؟
با استفاده از کمک‌های خرد و کلان هموطنان. شعار خوبی‌ست؛ اما آیا واقعا عملی است؟ آیا واقعا می‌توان روی هزاران نفری که از سراسر دنیا اعلام کرده‌اند به تاسیس چنین رسانه‌ای کمک برسانند حساب کرد؟ آیا در عالم واقع ممکن است به صرف اینکه یک عده در حوزه‌ی رسانه‌ها اعتباری در بلاگستان یا خارج آن دارند بتوانند روی کمک‌های مالی مردم هم حساب کنند که به صرف یک فراخوان یاری کنند؟ ابدا!

ایده‌ی من دقیقا از همینجا شروع می‌شود:

4- این‌طوری!
هیچ آدم عاقلی که با زحمت پول بدست آورده باشد حاضر نخواهد شد به طور جدی به صرف یک نام (نبوی باشد یا جامی یا هرکس دیگری، فرقی نمی‌کند) بر روی یک طرح مغشوش اما دلربا سرمایه‌گذاری کند. کمک‌ها هم معمولا در مرحله شعار خواهد بود و در عمل بسیار کمتر از آن است که بشود روی آن حساب کرد. تازه با این روحیه پرتوقعی که ما ایرانی‌ها داریم، اگر کمکی به این صورت بشود آغاز مکافات است. فرض کنید یک نفر هزار دلار یکجا داده و خودش را محق می‌بیند که در تمام ساختار یک رسانه تا ابد دخالت کند و سر آخر هم بگوید آی خوردند آی بردند!… آه نه؛ ولش کنیم…

ولی این کار راه حل دارد. راه حل من اینست که یک شرکت سهامی (یا هر مابه ازای مناسبی که در قانون آن سو هست) در یک کشور خارجی برای راه اندازی این رسانه تاسیس شود. بعد توسط هیات موسس (که می‌تواند شامل جمع معدودی باشد) یک منشور دقیق در مورد اهداف سیاسی و فرهنگی رسانه تدوین شود تا ملت بدانند دقیقا با چی طرف هستند. از آنجایی که این تلویزیون یک تلویزیون خصوصی است باید حتما برای ادامه کار در دراز مدت به فکر آگهی بازرگانی برای استقلال مالی و حتی سودرسانی به سرمایه‌گذاران باشد. و در کنار آن باید یک دورنمای اقتصادی دقیق در مورد مسائل مالی تدوین شود. کاری که بسیار حیاتی و مهم است و –اگر بخواهم از وبلاگستان مثال بزنم- باید توسط دوستانی در سطح حامد قدوسی و پارسا صائبی تدوین شود و آنقدر دقیق باشد که مثلا نمودار مداخل-مخارج و سودرسانی آن بر حسب زمان با نمودارهای ریاضیاتی ترسیم شود و با یک انتگرال‌گیری در هر بازه همه بتوانند پیش بینی کنند در فلان زمان طبق برنامه نسبت سود به هزینه چقدر است. یا چقدر از برنامه عقب است…

هر فردی که بخواهد به تاسیس این تلویزیون کمک کند سهام می‌خرد. نیتش به خودش مربوط است اما منتی سر موسسان نخواهد داشت. این سهام می تواند حتی نوعی اوراق قرضه ملی محسوب شود اما شرکت مربوطه در بازه‌های زمانی به تمام سرمایه‌گذاران صورتحساب‌های مالی را خواهد داد و حتی در دراز مدت کاملا محتمل است که ارزش سهام آنها به شدت بالا برود.

با همین تکنیک قانونی و اخلاقی، موسسان و مدیران این رسانه‌ی نوپا از مزاحمت‌های احتمالی و دخالت‌های بیجای سرمایه‌گذاران و دیگران خلاص می‌شوند. همانطوریکه وقتی یک نفر چند سهمی از گوگل می‌خرد حق دخالت در سیاست‌های کلان آن شرکت را ندارد پایه‌گذاران این رسانه هم کار خودشان را بر طبق اساس‌نامه انجام می‌دهند و سرمایه‌گذاران فقط از راه‌های قانونی (که البته میزان سرمایه‌گذاری هم در آن نقش دارد) می توانند در اداره این رسانه و تعیین خط مشی‌ها شرکت جویند.
نکته‌ی محوری این است که اول باید یک مکانیسم مالی بدور از خیال‌پردازی و منطقی برای این کار طراحی کرد و بعد به دنبال سایر امور رفت.

به نظر من این مکانیسم باید آنقدر عادلانه و دقیق باشد که خود موسسان را هم در برگیرد. مثلا هر کدام از آنها اگر در هریک از بخش‌های سرمایه‌گذاری، طرح، برنامه، ثبت شرکت، اداره موسسه و غیره کار می‌کنند باید قانونی، ثبت شده و با مکانیسم واحد باشد. این روش علاوه بر مزایای بدیهی‌اش، در این مورد خاص که شاید بعضی از آنها نخواهند به این کار به عنوان یک کار ثابت نگاه کنند هم به این رسانه برای حداکثر بهره‌وری کمک می‌کند. منظورم چیست؟

5- یک مثال از وبلاگستان
طبعا تا اینجا متوجه شده‌اید که ایده‌ی این کار بر روی وبلاگستان می‌چرخد و تجربه‌ی موفق رادیوزمانه در زمان مدیریت مهدی جامی نشان داد که وبلاگستان فارسی منبع تغذیه‌ی خوبی برای یک رسانه است. خب حالا اجازه بدهید برای ادامه‌ی بحث از وبلاگستان مثالی بیاورم. دوست عزیزم حامد قدوسی (یک اقتصاد خوانده‌ی خوش‌فکر، وبلاگر تکنوکرات و البته با دغدغه های انسانی و آزادی‌خواهانه) را مثال می‌زنم.  فرض حامد کنید بخواهد در حد عضویت در هیات موسسان به اجرا شدن این طرح کمک کند اما بسیار بعید است حاضر باشد حجم عمده‌ای از فعالیت‌های روزانه‌اش را به این پروژه اختصاص بدهد. طرح من این است که هر کس هرچقدر می‌تواند برای این طرح وقت بگذارد اما به صورت کاملا جدی و بدون تعارف. در کمترین حالت فرض می‌کنیم حامد حاضر باشد در مجموع فقط 10 ساعت وقت بگذارد. می توان در قبال این ساعت‌های ارزشمند از راهکارهای بسیار مفید حامد برای چینش پلن اقتصادی بهره‌مند شد. اجر معنوی و انجام وظیفه‌ی وجدانی به جای خود اما درازایش او می تواند به طور رسمی از کار سهم داشته باشد که این می‌تواند به شکل ارائه سهام اقتصادی باشد که قانونا به او ارائه می شود هرچند که شاید در حال حاضر ارزش چندانی نداشه باشد.

حالا اگر این وقت‌گذاری حامد افزایش یابد میزان سهام او بالاتر می‌رود و طبق یک پروتکل اگر مثلا به هفته‌ای فلان قدر برسد علاوه بر موارد قبلی می‌تواند عضویت در هیات مدیره و داشتن حقوق ثابت و مواردی از این دست را هم شامل شود. منتها در همه‌ی اینها و برای همه‌ی افراد این مشخص است که اگر قرار 10 ساعت شد و حتی کاملا رایگان و از سر لطف بود، این 10 ساعت نباید 9 و نیم ساعت بشود. کار دقیق است. (یادمان باشد که ما ایرانی‌ هستیم و اصولا بی‌نظم و اهل کار هیاتی!)

همانطور که گفتم این البته فقط یک مثال است اما مبتنی بر پروتکلی پیشنهادی است که می تواند در مورد همه‌ی پایه‌گذاران آن رسانه صادق باشد. البته طبیعی‌ست که رفاقت و اعتبار شخصیتی و حرفه‌ای (به خصوص اگر در وبلاگستان باشد) خیلی مهم است. آن بخشی که بیشتر بر رفاقت و اعتبار و میهن‌دوستی استوار است فراخوان عمومی برای کمک و سرمایه‌گذاری هموطنان است که هر کدام از آنها به وقت خودش باید انجام بدهند و برایش مایه بگذارند. اما از آن که گذشت هیچ‌کس نباید احساس زیان و بی‌عدالتی کند. هرکس هرچقدر کار کند سهم می‌برد و همه کارها هم معین و مشخص است. مثلا شاید یکی بخواهد سرمایه‌گذاری مالی کند و هم –به تشخیص بخش مربوطه- بتواند برنامه سازی کند. در این حالت سرمایه‌گذاری‌اش به جای خود مثل بقیه محفوظ است و ماجرای برنامه سازی‌اش جدا. به این ترتیب همه‌ی ما می‌توانیم بسته به میزان علاقه، وقت آزاد، تخصص و سایر موارد در تاسیس و اداره این رسانه نقش داشته باشیم.
 

************

از خواص وبلاگ (یا دست کم این وبلاگ) آن است که هر مطلبی را تحلیلی‌تر می نویسم و روی آن بیشتر وقت می‌گذارم کمتر خوانده می‌شود و مورد توجه قرار می‌گیرد. اما اگر این یکی استثنا بود خبر دهید تا در ادامه‌، جزئیات بیشتری از این طرح را بر روی وبلاگ بگذارم. حاصل تاملات و تحقیقات یک دغذغه‌ی ذهنی 6 ساله بیشتر از این‌هاست…

در فهم ارادت به حاجی اسفندیار!

برای درک بسیاری از رفتارهای احمدی نژاد و حلقه‌ی همفکران نزدیکش، رجوع به منطق سیاسی درست نیست و بیشتر منجر به پیچیدگی و تناقض در تحلیل و نتیجه‌گیری می‌شود. نمونه‌ها در این باب آنقدر زیادند که نیازی به نام بردن آنها نمی‌بینم. تازه‌ترین و شاید برجسته‌ترین رفتار احمدی‌نژادی از این دست، ماجرای رحیم مشائی است.

او نه تنها پس از حمله‌ی وسیع تمام اصلاح‌طلبان و بخش بزرگی از اصول‌گراها به رحیم مشائی بر سر داستان دوست خواندن ملت‌های اسرائیل و ایران کوتاه نیامد و تمام قد پشت سر او ایستاد، بلکه در شرایط بحرانی کنونی این دوست، همراه و خویشاوند خود را به مقام معاون اولی می‌رساند و در مقابل گسترده‌ترین اعتراض تاریخ سیاسی ایران در مقابل یک انتصاب سیاسی جانانه مقاومت می‌کند.
یافتن پاسخ برای چنین کار متهورانه‌ای با استفاده از منطق سیاسی در چنین شرایطی به چنین جواب‌هایی می‌انجامد: همه‌اش بازی‌ست… بین خودشان اختلاف است… می‌خواهند نشان بدهند که دولت هم تحت فشار قرار می‌گیرد… به کسی اعتماد ندارد…
جواب‌هایی که یافتن چند مثال نقض برای هر کدام چندان سخت نیست. اما به نظر من نه فقط در این مورد بلکه در بسیاری از موارد دیگر نیز باید روابط احمدی‌نژاد و نزدیکان درجه‌ی اولش (مشائی، الهام، بذرپاش، رجبی و معدودی دیگر) را از جنس روابط روحی و مذهبی دید. آنها همگی به قرائت‌های خاصی از مذهب شیعه و مسائل امام زمانی معتقدند که دایره‌ی روابط شخصی‌شان هم در همان محدوده شکل می‌گیرد. در این میان به خصوص رابطه‌ی احمدی‌نژاد و مشائی نوعی رابطه مرید و مرادی است.

حاجی در قجردر طول تاریخ ایران هرکجا خرافات مذهبی اوج گرفته چنین رابطه‌هایی در سطوح بالای سیاسی خودنمایی کرده است و البته نتیجه هم هربار فاجعه‌آمیز بوده است. بارزترین نمونه رابطه‌ی محمدشاه قاجار و حاجی میرزا آقاسی است. محمدشاه که شاهزاده‌ای شجاع و فرزند عباس‌میرزا، خوش‌نام‌ترین قجر تاریخ ایران بود؛ با لیاقت خود و درایت قائم مقام فراهانی به پادشاهی ایران رسید. اما خرافات مذهبی ممزوج با شیعه غالی از او چنان موجودی ساخت که در کمتر از یک سال، قائم مقام فراهانی را که وزیرش بود به دژخیمان سپرد و ميرزا بيات ايرواني معروف به حاجی ميرزا آقاسي را جانشین او کرد.

در قدرت بی حد و مرزی که شاه به حاجی داد و البته حماقت‌ها و بی‌کفایتی‌های حاجی میرزا نقل زیاد است. شاید بهترین توصیف که عمق فاجعه را نشان می‌دهد همان باشد که كنت دوسرسی وزير مختار وقت فرانسه درباره‌ی او نوشته‌است:
«حاج ميرزا آقاسي پيرمردي است كه تمام قدرت ايران و تمام بي كفايتي مسئولان دولتی آن در وجود او خلاصه شده است .»

حاجی در سفر و حضر!در چرایی دفاع همه‌جانبه‌ی محمدشاه از حاجی میرزا نیز کمک گرفتن از عقل و منطق سیاسی همان وضعیت بغرنجی را برای یک تحلیلگر سیاسی به وجود می‌آورد که اکنون بسیاری از تحلیلگران رفتار احمدی‌نژاد در قبال رحیم مشائی در آن قرار دارند و به نظر من هر دو از یک‌جا ریشه می‌گیرند. ارادت روحانی عمیقی که با مسائل مذهبی و کرامات غیبی و شبه شهودهای عرفانی همراه شده است و شخص را به چنان یقینی رسانده است که مطلقا از آن دست نخواهد شست. محمدشاه چنان اعتقادی از این دست داشت که معتقد بود علت آنکه دردپایش خوب نمی‌شود آن است که حاجی مقدر فرموده تا گناهانش در این دنیا شسته شود و پس از مرگ زودتر به بهشت شود. (شاه مبتلا به نقرس بود)

در دهه‌ی اخیر که سخیف‌ترین خرافات شبه‌مذهبی به کمک تریبون‌های رسمی و رسانه‌ی ملی(!) در قالب دین و اخلاقیات به خورد مردم داده شد و –به عنوان مشتی نمونه خروار- جمکرانیات آنچنان ریشه‌دار شدند که خود صاحبان بنا هم دادشان درآمد و در وزارت اطلاعات اداره‌ی عریض و طویلی برای دستگیری امام زمان‌های تقلبی که هر روز در جایی به ظهور می‌رسند دایر شده… ظهور حاجی میرزاها نباید هم چندان تعجب‌برانگیز باشد. آنچه شگفت خواهد بود برآمدن قائم‌مقام‌ها و امیرکبیرهاست!
 

چرا افسرده‌اید؟ فراموش نکنید که این بهترین حالت ممکن است!

این روزها دوستان بسیاری را می‌بینم که افسرده‌اند. این افسردگی ناشی از آن می‌شود که آنها گمان می‌کنند وضعیت فعلی بدترین وضعیت موجود است. از یک نظر این فکر می‌تواند درست باشد: کمتر کسی گمان می‌کرد حتی با انتخاب دوباره احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری چنین وضعیت اسف‌باری پیش آید. آنچه که نهایتا قابل پیش‌بینی بود ادامه‌ی همان وضعیت اقتصادی فرهنگی و سیاسی دوراه اول احمدی‌نژاد بود البته با سیر نزولی بیشتر. اما آنچه که در این سه هفته شاهد بودیم یک بحران و فاجعه‌ی به تمام معنا بود. خود من که در کل دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد و با وجود مشکلاتی مضاعف (از جمله خدمت 20 ماهه‌ی نظام وظیفه با داشتن زن و بچه!) به هر حال گلیم‌ام را از آب بیرون کشیده بودم؛ از 23 خرداد تا الان کاملا بیکار شده‌ام. تمام ستون هایم تعطیل شده‌اند، آی طنز را فیلتر کردند، خرده فعالیت‌های اقتصادی ام کاملا راکد شده‌اند و حتی چند پروژه‌ی تلویزیونی هم درباره‌ی آنها با من صحبت شده بود متوقف شده‌اند. جالب اینجاست که چند روز پیش به یکی از فعالان مطرح اقتصادی که از دهه چهل در کشور فعال بوده و ده‌ها سال در اتاق بازرگانی سمت‌های عالی داشته صحبت می‌کردم و او می‌گفت بلایی که در این چند هفته بر سر اقتصاد ایران آمده است حتی در بهمن 57 هم نیامده بود.

با تمام این اوصاف من معتقدم اگر از منظر دیگری نگاه کنیم وضعیت فعلی نه تنها بدترین نیست بلکه می تواند در دراز مدت بهترین هم باشد. اول بیایید دو نتیجه‌ی ممکن برای این انتخابات را بررسی کنیم:

1- اینکه احمدی‌نژاد قبول کند بازنده است و به موسوی تبریک بگوید یک خواب شیرین است که با توجه به روحیات و خلق و خوی احمدی نژاد هیچگاه قابلیت تحقق ندارد. در دولت احمدی‌نژاد قعطا باید نام احمدی‌نژاد از صندوق دربیاید. اما احمدی‌نژاد اگر اینقدر حرص و ولع برای شکستن رکورد خاتمی و خاک‌مال کردن کروبی و رضایی را نداشت می توانست به گونه‌ی دیگری عمل کند. اگر انتخابات به دور دوم می رفت و آنگاه او در مقابل موسوی مثلا 53 درصد رای می‌آورد قابل باور بود و این موج عظیم علیه او راه نمی‌افتاد. اعتراض‌های کوچکی نهایتا شکل می گرفت که خود معترضین هم زیاد به درستی اعتراض خود اعتقاد نداشتند. آنگاه احمدی نژاد می توانست با لبخند ملیحی بر صفحه تلویزیون ظاهر شود از همه تشکر کند و اعلام کند همه کسانی که در این مدت به او حمله کرده‌اند را می‌بخشد و یک ملودرام اشک‌انگیز از رئیس جمهور محبوب (دست کم برای 30 چهل درصد از مردم ایران) بازی کند و مخالفان را آچمز کند. کروبی اوت می‌شد، موسوی به کنج خانه‌اش برمی گشت و رضایی هم نهایتا به مجمع تشخیص برمی گشت.  آن‌وقت او 4 سال دیگر به ترکتازی ادامه می داد و ما هم همچنان از اینکه او «نظام جمهوری اسلامی» را تضعیف می‌کند حرص می خوردیم تا دق کنیم.

2- فرض اینکه احمدی‌نژاد بگذارد کسی جز خودش رئیس جمهور شود محال بود اما فرض رئیس جمهور شدن موسوی محال نبود. کاملا محتمل بود که با دخالت رهبر یا دوراندیشی عقلای قوم، موسوی علی‌رغم تمام مجاهدت‌های محصولی و کردان و رحیمی… رئیس جمهور شود. اینکه اصولا احمدی نژاد کلا صلاح نیست هیچ مسئولیتی درکشور داشته باشد که البته درست است اما من معتقدم حتی اگر حضرات احمدی نژاد را بهترین رئیس جمهور ایران می دانند هم صلاح بود موسوی رئیس جمهور بشود. ساده‌ترین دلیلش اینکه طرفداران احمدی‌نژاد اصولا نمی توانستند در صورت اعلام نام موسوی به نام برنده به تقلب اعتراض کنند چون موضوعیت نداشت اما طرفداران موسوی توانستند و همچنان به اعتراضات ادامه خواهند داد.
با این حال دیدیم  که موسوی رئیس جمهور نشد و از این جهت هرچند تداوم نابودی 4 ساله کشور تاسف برانگیز است و هر ایرانی حق دارد به خاطر این واقعیت تلخ خون گریه کند؛ اما از منظری پراگماتیستی بهترین حالت ممکن اتفاق افتاده است. چرا؟ به این دلایل:

1- احمدی‌نژاد رئیس جمهور شده است اما در بدترین حالت ممکن و با بیشترین تعداد مخالفان. علاوه بر کسانی که خیلی ساده به موسوی رای دادند و حالا خیلی خشمگین و جدی اعتراض می کنند که رای‌شان نادیده گرفته شده، من به چشم خودم دیده‌ام که بعضی از کسانی که به احمدی نژاد رای داده‌اند و انصاف دارند هم، اکنون با مخالفان همراهی می‌کنند. در میان تمام راه‌های رئیس جمهور شدن خوشبختانه احمدی نژاد و حامیان اصلی‌اش پرهزینه‌ترین راه را برگزیده‌اند.

2- «وجهه داشتن و چهره بودن» که بزرگترین عامل حرکت و جوهره‌ی اعتماد احمدی نژاد است از او ستانده شد. حالا او باید در حالی به سفرهای استانی برود که می داند مخالفانش که پیش از این نهایت اعتراضشان این بود که قاطی جمعیت مستقبلین او نشوند؛ حالا با انگیزه‌ای بالاتر از مخالفانش به پیشواز او خواهند آمد! او اگر با گارد و پلیس و جماعت لباس شخصی چماق‌بدست به سفر استانی برود دیگر آن "رئیس جمهور محبوب مردمی" نخواهد بود و اگر اینها را فرو بگذارد باید هر بار هزاران نفر را که علیه او شعار می دهند را تحمل کند.
در سفرهای خارجی وضعیت برایش بدتر خواهد بود. دیگر عده ای ساده‌دل که او را رئیس جمهور صادق و استکبارستیز مسلمانی می دانستند که به جای توجه به افکار عمومی جهان به ملتش پشتگرم است به استقبالش نخواهند آمد و حتی مخالفانش هم برای هو کردنش به هیچ دانشگاهی دعوتش نمی کنند. او هر جا که پا بگذارد اعتراض‌های شدید خواهد دید و سردی. و سردی و بی‌اعتنایی از همه چیز برای کسانی با روحیه‌ی احمدی‌نژاد خردکننده تر است.

3- با رویدادهایی که پس از اعلام نتایج رخ داد بسیاری از مشکلات و معضلات سیاسی و اجتماعی ایران که با روند پیش از این 20 سال طول می‌کشید تا چند میلیون نفر به آنها واقف شوند، در عرض چند روز (حد اکثر از شنبه 23 خرداد تا بعد از ظهر جمعه 29 خرداد) برای بیش از 20 میلیون نفر روشن شد. فراموش نکنید که تنها مشکل بزرگ ما احمدی‌نژاد نبود بلکه سیستمی بود که به احمدی‌نژادها میدان می دهد و از آنها حمایت می‌کند. یکی از آنها مساله بسیج است که اشکالات ساختاری وارد به آن تا پیش از این با توجیهاتی نظیر "بین همه قشر خوب و بد وجود دارد" در ذهن عامه مردم قابل حل بود اما الان میلیون‌ها ایرانی نسبت به آنها طور دیگری می اندیشند و حتی بسیاری از بسیجی‌های منصف نسبت به آفات تداخل نهادهای نظامی و غیر نظامی آگاه شده‌اند. معضلات و مشکلات بزرگتر هم به همچنین…

4- هنوز احمدی‌نژاد در ایران میلیون‌ها طرفدار دارد. اما این‌ها همان میلیون‌ها طرفدار دوره‌ی پیش نیستند و میلیون‌ها علامت سوال و تردید در ذهن آنها رسوخ کرده است. در پس ذهن همه‌ی آنها کلماتی مثل دروغ، فریب، آمار ساختگی و امثال آن قرار دارد که قابلیت رشد دارند. حالا تمام حرکات احمدی نژاد که در طول 4 (بلکه 6) سال گذشته صرفا با جنگ روانی و بازی‌های رسانه‌ای و شلوغ‌کاری‌های خودشان لاپوشانی و حتی به صورت عکس نشان داده می شد زیر ذره بین مخالفان و حتی طرفداران احمدی نژاد است. این مناظره‌ها در حکم آن کودکی‌ بود که گفت شاه لخت است. واقعیت را او کشف نکرد، اما به رو آورد و همهمه آورد و شد آنچه شد.

5- فراموش نکنید که اگر نام موسوی یا هر کس دیگری به عنوان رئیس جمهور بعدی ایران از صندوق درمی آمد او بلافاصله رئیس جمهور نمی‌شد. احمدی نژاد در هر حال تا شهریور ماه امسال رئیس جمهور بود و طی این مدت بلایی به سر بنگاه های اقتصادی و شرکت‌های عظیم صنعتی ایران می‌آمد که فقط و فقط با عقب‌نشینی زمانمند نظامی قابل مقایسه است. در یک عقب‌نشینی نظامی که زمان معینی برای آن در اختیار است، اصل بر این است که هیچ چیز قابل استفاده‌ای به دست «دشمن» نیفتد. از این رو یا تجهیزات غنیمتی به همراه نیروهای خودی به عقب برده می‌شوند و یا با آتش سوزی و بمب‌گذاری نابود می‌شوند. و فراموش نکنید که در نزد این دولت، همه‌ی غیرخودی‌ها دشمن‌اند!

6- امسال نه از نفت 150 دلاری خبری‌ست و نه از صندوق ذخیره ی ارزی پر و پیمان. میرحسین موسوی اگر رئیس جمهور می‌شد به معنای کامل کلمه به خاک سیاه می‌نشست. او نه فقط صنعت و اقتصاد ایران را – که به شرح فوق مشمول عقب‌نشینی قرار گرفته بود!- ویران تحویل می‌گرفت بلکه توان بازسازی آن را نمی داشت. بر طبق گمانه‌زنی های مدلل، صندوق ذخیره ارزی ایران تا اول مهر ایران کاملا تهی خواهد شد و دولت حتی برای تامین پرداخت حقوق کارمندهایش با مشکلات جدی روبرو خواهد بود. روستائیانی که در سال های اخیر عادت به گرفتن پول از دست رئیس جمهور کرده‌اند (گیریم هر دو سال یکبار) اگر با رئیس جمهور موسویِ کیسه تهی مواجه می‌شدند همه اشکالات را به پای او و همه ی خوبی ها را با هزاران آه و اندوه و نوستالژی به پای احمدی‌نژاد می نوشتند. حتی شاید بسیاری از طرفداران موسوی هم در مقابل بحران‌های عظیم پیش رو و بوق‌های رسانه‌ای مخالف دولت فرضی (نظیر کیهان) در مورد توانایی و کفایت موسوی و تیمش به تردید می افتادند. اما حالا همه‌ی توپ‌ها در زمین احمدی نژاد است که تا پیش از این با دادن پول و اضافه حقوق و وام رای جمع کرده است و مردمی را به این شیوه عادت داده.

7- فراموش نکنید که ما الان از میرحسین موسوی یک تصور بیشینه داریم که احتمال بسیار زیادی دارد با واقعیت منظبق نباشد. بی شک اگر در دوم خرداد خاتمی به ریاست جمهوری نمی‌رسید ما همین تصور را از خاتمی می داشتیم و گمان می کردیم اگر خاتمی ریس جمهور می‌شد ایران مدینه فاضله می شد یا دست کم جلوی بی‌قانونی‌ها گرفته می‌شد. اما دیدیم چنین نشد و با اشتباهات، خیانت‌ها و بی‌عرضگی‌های فاحش بعضی از اصلاح‌طلبان (و با عرض پوزش: تا حدودی خود خاتمی) بخش اعظم دوران اصلاحات به فجایعی گذشت که هرکدام زمینه‌ساز فجایعی بزرگتر شد. فقط در دوران رئیس جمهور 20 میلیونی بی‌عرضه‌ای چون خاتمی ممکن بود گناه فاجعه ای چون 18 تیر در حد دزدیدن یک ریش‌تراش خلاصه شود، کسی که به صورت نایب‌رئیس شورای شهر تیرزده و به ترورهای دیگری هم اعتراف کرده است بعد از چند ماه نه فقط آزاد شود بلکه در طرشت به دانشجوها قمه بزند، ضاربان دو وزیر کشور هیچ عقوبتی نبینند (دستور دهنده که فیلمساز هم شد!)… و در نهایت مردم از شر اصلاح‌طلبانی که حتی در شورای شهر پایتخت نمی توانند با شهردار و وزارت کشور همسو با خودشان بسازند (با رای دادن یا ندادن) به دامن اقتدارگراهای متحجری پناه ببرند که همین مردم وقتی دوم خرداد 5 سال پیش به خاتمی رای می‌دادند امیدوار بودند آنها را به زباله دان تاریخ سپرده باشند.
احتمالی هم وجود دارد که موسویِ بی‌حزب و بی استراتژی و خط فکری مشخص در صورت رسیدن به ریاست جمهوری؛ اشتباهاتی مشابه همان‌ها را تکرار می کرد که در نهایت به ضرر کشور و اصلاحات منجر می‌شد و این احتمال وقتی شدت می گیرد که بدانیم موسوی پیروز تمام بازندگان دولت نهم، شورای نگهبان، راست‌های سنتی و طیف وسیعی از سپاه را در مقابل خود و به عنوان اپوزوسیون داشت. اما اکنون و بدون آن هزینه‌ها، بسیاری از شعارها و انتظارات اصلاح‌طلبانه به وجود آمده که به جای صبر و مداراها و توجیهات بی مورد دوران 8 ساله‌ی خاتمی، بسیار صریح و روشن به پیش می‌روند….

 

دستور العمل عمومی دعوا کردن – سطح متوسط

مقدمه:  مجید؛ داداش کوچیکه‌ی من است که با هم ماجراها داشتیم. وقتی آمد کلاس اول دبستان من سال چهارم بودم و آنقدر شر که بدنامی من باعث می‌شد به عنوان "برادر اون فرجامی" همیشه برایش خط و نشان بکشند که اگر بخواهد راه من را برود از مدرسه اخراجش می‌کنند. یک سال بعد همه تعجب می‌کردند که چطور دوتا برادر یکی اینقدر شر است و یکی آنقدر آرام.

در دبیرستان دوباره به هم رسیدیم و این‌بار بدنامی من جدی‌تر شده بود. آنقدر جدی که فکر کنم همان روز ثبت نام ازش تعهد گرفته بودند که مثل من نباشد! طفلکی شاید اولین خاطره اش از دبیرستان اندیشه این باشد که داداشش با یکی از داش‌های مدرسه توی حیاط زد و خورد کرده بود. "یهو گفتند داداشت با فلانی دعواش شده. تا آمدم دیدم زیر چشم یارو یک بادمجان سیاه کاشته شده و محمود هم کف حیاط ولوست"
از این ماجراها زیاد داشتیم.

چند سال بعد دوباره در دانشگاه به هم رسیدیم. اما این بار در محیط تیره، خاک‌آلود و شادی‌کش دانشگاه همه طور رمقی از من گرفته شده بود. یک مقداری هم به جای کلاس‌های کانگ فو به کلاس‌های اخلاق یک حاج‌آقایی می‌رفتم که خیلی آرام و خونسرد بود. اما در این سال‌ها آقا مجید داشت جبران می‌کرد. داداش کوچیکه نه فقط هیکلش در این سال ها دوبرابر من شد و تُن صدایش از مقیاس دسی‌بل به ریشتر رسید بلکه از هیچ نوع دعوایی، از خیابانی بگیر تا سیاسی و دانشگاهی ابا نداشت. هرچقدر من بیشتر در خود فرو می رفتم داداشی بیشتر در دیگران! آنقدر که روزهای آخر تحصیل در دانشگاه وقتی با یکی از کارمندها دعوایم افتاد گفت "آقای فرجامی؛ پرونده‌ات سیاه هست، سیاه‌ترش نکن!" و بعدا کاشف به عمل آمد که ما را اشتباه گرفته…

خب… گمانم دیگر بس است و قبل از اینکه بیشتر از این پته پوته‌ی خودم و آقا داداش که یکی از مهندسان خوب عمران در مشهد است را روی آب بریزم؛ برویم سراغ راهنمای مفیدی برای دعوا که مهندس فرجامی، صاحب‌نظر انواع دعوا با کارگرهای ساختمانی، رهگذران پررو، راننده‌های بددهن، سوسول‌های مزاحم، جوات‌های لایی‌کش، روسای دانشگاه راستی، دخترهای 4 ساله‌ی شیطون (مثل دختر خودش) … و خلاصه هرکس و هرچیزی که توانایی بالقوه برای کتک خوردن داشته باشد؛ نوشته است.

با توجه به تجربیات تئوری و معمولا ارزشمندی که اخوی در زمینه دعوا داشت (هرچند که خودش فروتنانه همواره می‌گوید ما شاگرد شماییم آقا محمود!) از او خواستم که برای راهنمایی هر چه بیشتر خوانندگان این وبلاگ آنها را بنویسد. خوشبختانه این نوشته در آستانه‌ی انتخابات که نیاز به بعضی از بندهای آن  -به خصوص برای عزیزان اصلاح‌طلبی که قرار است با چماق بدست‌های آنطرفی مبارزه‌ی فراانتخاباتی داشته باشند- بیشتر است به دستم رسید.

شما با خواندن این دستوالعمل به تجربیات ارزشمندی در مورد دعوا کردن، فحش دادن، دادگاه رفتن، فرار کردن و خلاصه هرچیزی که مرتبط با این امور باشد دست خواهید یافت. این شما و این هم دستورالعمل سطح متوسط دعوا کردن به قلم کارشناس شهیر مجید فرجامی. با این توضیح که توضیحات داخل پرانتزها از من است.

هو القهار
دستور العمل عمومی دعوا کردن – سطح متوسط

چند روز قبل در خیابان یک دعوا کوچولو داشتم . اینکه آنجا چی شد مهم نیست . این مهمه که در دعوا چگونه باید بود و چه باید کرد و چه نباید کرد . بر همین اساس به این نتیجه رسیدم که تجربیات خودم را با تجربیات چند نفر آدم با تجربه و شنیده های معتبر دیگر ، در قالب این نوشته جمع آوری کنم و در قالب " دستور العمل عمومی دعوا کردن – سطح متوسط " در اختیار دوستان قرار دهم تا از این دستورالعمل در موقع لزوم استفاده کنند . این اصول شامل سه اصل مهم است که مانند اصول نیوتن نقش کلیدی دارند :
1- اصل اول و بسیار مهم اینکه دعوا نکنید . تا حد امکان از دعوا کردن و به ویژه فحاشی بپرهیزید چرا که دعوا کردن و فحاشی در شان شما نیست . (من: جدی نگیرید!)

2- اصل دوم ضعیف کشی نکنید . از برخورد فیزیکی یا فحاشی به افراد ضعیف تر از خود دوری کنید . در تمامی موارد ، افرادی که بخاطر مشت یا پشت قوی تر خود ، دعوا یا فحاشی کرده اند به سرعت نتیجه اش رابه شکل بسیار سختی دیده اند و در کوتاه مدت در مقابل افراد قوی تر از خود ، ضعبف واقع شده اند .

3- اصل سوم اینکه از دعوا کردن با افراد مسن و زنان بپرهیزید . این دسته معمولاً مورد حمایت افراد رهگذر و کناره قرار می گیرند و بعضاً با وجود مقصر بودن مظلوم نمایی می کنند . در این مواقع می توانید با اشاره به "حرمت موی سفید" و یا اینکه "ضعیفه که ارزش دعوا ندارد" (من: با پوزش از تمامی فیمینیست‌های محترمه خصوصا استاد سیبیل طلا) از خیر ! دعوا بگذرید .

و اما اصول بعدی :
4- اگر جایی مجبور به دعوا کردن شدید از فحاشی به ویژه فحش های ناموسی و رکیک بپرهیزید. هرگز خواهر و مادر طرف را جلوی چشمش نیاورید . پرهیز از فحاشی سه دلیل مهم دارد . اول اینکه این قبیل فحش ها به آدم غیرتمند انرژی مضاعفی می دهد و امکان دارد شما را ناک اوت کند . (من: فتامل!) دلیل دوم اینکه ، فحاشی به آدم بی غیرت ، اجازه فحاشی متقابل را می‌دهد و چه بسا طرف شما از فحاشی شما ناراحت نشود اما فحاشی ها شما را به سمت کارهای پیش بینی نشده سوق دهد و یک آن به خودتان بیایید و ببینید طرف رو زمین افتاده و دهان و دماغش یکی شده است . دلیل سوم اینکه فحش از نظر قضایی دردسر دارد و جرایم سنگین و زندان به همراه دارد . دوستی که در دعوا دستش شکسته بود و دادگاه طرف مقابل را دیه محکوم کرده بود به خاطر یک فحش ناموسی به 6 ماه زندان محکوم شده بود .

5- در تکمیل موارد قضایی فحاشی توجه به این نکته اساسی است که فحش دادن در مواردی که نسبتی به طرف مقابل وارد نمی شود فقط جریمه دارد ولی فحاشی که با نسبت دادن همراه باشد حد و تعزیر دارد . (من: قابل توجه خانم فاطمه رجبی عزیز!)
به عنوان نمونه (با عرض پوزش از خواهران محترم) اگر شما به کسی بگویید خواهرت فلانه این فحش در صورت اثبات حد و تعزیر دارد اما اگر بگویید خواهرت را فلان می کنم این فحش در صورت اثبات جریمه نقدی دارد . (من: با پوزش از خواهران محترمی و پوزش مضاعف از برادران غیرتمند)

6- دعوا را کش دار نکنید . دوران لجاره کشی تمام شده است . هر اتفاقی در بین دعوا رخ دهد رخ داده و معمولا تمام می شود . اگر در دعوا کتک خوردید به هر شکلی همانجا تلافی کنید . معمولاً 90% دعواها در پاسگاه خاتمه می یابد و طرفین به هم رضایت می دهند و روی هم را می بوسند! (من: برادران همجنسگرا از این مورد صرفنظر بفرمایند)

7- در هنگام حضور مامور کلانتری یا … ، بر خود مسلط باشید و با حاضرین به ویژه مامور کلانتری مودب صحبت کنید . در هنگام حضور در پاسگاه نهایت ادب خود را نشان دهید تا نظر مامورین به عنوان تهیه کنندگان گزارش برای دادگاه به شما مثبت باشد . ضمن آنکه شغل خودتان را اعلام کنید به ویژه اگر فرهنگی ، دانشجو ، مهندس ، پزشک و یا اداری هستید . 

8-  در هنگام دعوا از ضربه زدن به هر شکلی به سر و صورت طرف مقابل بپرهیزید . این قسمت ها به سرعت کبود شده و دیه های سنگینی در بر دارد . بهترین قسمت برای دعوا های معمولی سینه ، پهلو و ران پا است . همچنین در دعوا از چوب ، میله ، قفل فرمان ، زنجیر ماشین و … اکیداً استفاده نکنید . این وسایل ، جو پیرامون دعوا را بر علیه شما سوق می دهد . اگر جایی مجبور به استفاده از این وسایل شدید فقط به روی ران پاهای طرفتان ضربه بزنید چرا که هیچ اثری باقی نمی گذارد . (من: مجید! تو هم؟)

9- به طور کلی در دعوا از وسایل خطرناک استفاده نکنید . چه بسا اتفاقات جبران ناپذیری رخ دهد.

10- اگر مجبور به دعوا شدید و کتک زدید تا حد امکان صحنه را ترک کنید . به قول معروف بزنید و فرار کنید . این عاقلانه ترین کار است . هیچ اتفاقی نمی افتد . اگر در محل خاصی یکی را زدید و فرار کردید تا چند روزی (چند هفته ای ) آن طرف ها آفتابی نشوید .

11-  از دعوا در محل کار یا سکونت طرف مقابل بپرهیزید . همچنین از دعوا در روستاها به ویژه روستاهای کوهستانی دوری کنید.

12-  در محل کار یا زندگی خود دعوا نکنید . این گونه دعواها در هر شکلی به آبروریزی برای شما منجر خواهد شد .

13- اگر در سفر مجبور به دعوا با افراد محلی شدید مظلوم نمایی بهترین توصیه است . سعی کنید افرادی را که با شما مشترکاتی دارند را با خود همسو کنید . به عنوان نمونه اگر سفر شما به شمال کشور است در حین دعوا دیگر مسافران را با جمله هایی نظیر « غریب گیر آوردی؟» یا «چرا به مسافر زور می گی؟» به خودتان جذب کرده و همراه و پشتیبان خود کنید .

14-  در دعوا از هل دادن شدید و پر فشار بپرهیزید . چون در این گونه هل دادن نیروی هل شما و مقاومت طرفتان مشخص نیست این امکان که طرفتان سرش به جایی بخورد و یا عقب عقب رفته و از جایی بیفتد زیاد است . (من: به خصوص اگر مثل نویسنده دارای قدی نزدیک به 190 سانت و وزنی بیش از صد کیلو هستید)

15-  با تازه دامادها که با همسر یا نامزدشان هستند درگیر نشوید . این افراد حس خاصی دارند که در اوایل ازدواج بیشتر است . سعی کنید به غرور این دسته احترام بگذارید .

————————————————

توضیح ضروری: با خواندن این متن درباره‌ی نویسنده و خانواده‌اش فکرهای بد نکنیدها! همه‌ی اصلاح طلب‌ها در جوانی از این کارها کرده‌اند. سهل است –بلانسبت- آدم هم کشته اند! باور نمی کنید؟ یک سری به آرشیو روزنامه‌های اول انقلاب بیندازید… (اصولگراها هم که اصولا همین الان هم در همان فضا به سر می‌برند!)

هشتم مارس، روز زنان و حقوقی زنانه‌ای که مربوط به همه‌ی ماست

من از شماره‌ی اول شرق، تا آن روزی که برای همیشه ارتباط آن‌مدلی‌ام با مطبوعات را بستم، ماهی چند تا یادداشت و مقاله و گزارش در آن روزنامه داشتم. آشنایی من با آن تیم از همکاری با صفحه‌ی اندیشه‌ی ضمیمه‌ی جهان روزنامه همشهری – که بعدا تیم شرق را تشکیل دادند- شروع شد. آن زمان دانشجوی فلسفه بودم و انصافا قوی‌ترین تیم در این زمینه در روزنامه شرق با دبیری حمیدرضا ابک بود. با محمد رهبر هم که صفحات اجتماعی و شهری را درمی‌آورد از همان زمان آشنا شده بودم. یک مدتی هم مسئول صفحات کامپیوتر در سرویس علم شرق بودم. ضمن آنکه همزمان سردبیر یک نشریه داخلی پرتیراژ هم بودم… و با این سوابق نصفه نیمه حتما خیلی عجیب بود که موضوع یکی از گزارش‌های من یک "زن" باشد! آنهم نه یک زن روشنفکر، مبارز، محکوم و از این دست صفات. بلکه یک زن آرایشگر هشتاد و چند ساله که به نوعی معتبرترین آرایشگر زن ایران محسوب می‌شد (و می‌شود).

به طور اتفاقی پیدایش کرده بودم و وقتی قرار شد یک صفحه با نام "آدم‌ها" در شرق دربیاید، رفتم و از آن خانم ( ماکروهی استپانیان – ملقب به مادام) گزارشی تهیه کردم و دو روز بعد هم چاپ شد…

چشمتان روز بد نبیند… انگار که قتل کرده باشم. اینقدر طعنه و تمسخر دیدم و شنیدم که نگو و نپرس. یادم هست دو نفر که مشخصا به رویم آوردند. یکی‌اش آقایی بود همدانشکده‌ای خودم که گه‌گاهی مطلب به سرویس اندیشه می‌داد و وقتی من را دید گفت خیلی تعجب کرده و تاسف خورده که دیده یک دانشجوی فوق‌لیسانس فلسفه رفته با یک سلمونی زنانه گفتگو کرده.
یکی دیگر هم خانمی بود از همکاران سرویس اجتماعی که توصیه کرد بهتر است وارد این مسائل نشوم. عذاب‌آورتر ار اینها اما ایما و اشاره‌ها و نیشخندهای آنچنانی بود…

چند وقت پیش که اسم بعضی از همان همکاران و از جمله محمد قوچانی را در شناسنامه هفته‌نامه زنانه ایراندخت دیدم آن ماجرا برایم زنده شد…

ادامه خواندن هشتم مارس، روز زنان و حقوقی زنانه‌ای که مربوط به همه‌ی ماست

طنز تاریخ مصرف‌دار در برابر طنز غیر قابل مصرف!

امروزه، طنز مکتوب، و به خصوص طنز مطبوعاتی ما بیشتر عاملی شده‌است برای ریشخند کردن، انتقام گرفتن از دیگران و مجموعه فعالیت‌های افشاگرانه‌ای که به " دراز کردن" معروف شده است. شخصا هیچ مشکلی با این چیزها، یعنی ریشخند کردن، انتقام گرفتن و رسوا کردن دیگران در قالب طنز ندارم. چه بسا که بخش مهمی از رسالت طنز در مطبوعات همین باشد و اصولا در عرصه‌ی طنز جز با همین سلاح‌ها نمی‌توان به جنگ وقاحت‌ها، سواستفاده‌ها و نامردمی هایی که هر روز در عرصه‌ی سیاست و جامعه ظاهر می‌شوند رفت. اما سخن آن است که نه این تمام کارکرد طنز است و نه باید باشد. نمی خواهم مثل بزرگترها متر و معیار بردارم و انواع طنز و نوشته‌ی طنزآمیز را طبقه‌بندی کنم. نه در این حدم و نه به این مترها و معیارها و طبقه‌ها معتقد. اما همینقدر می دانم که طنز اگر فقط در خدمت خندیدن به افکار و کردار دیگران باشد (دیگرانی که شاید مستحقش هم باشند) نقش اصلاحی چندانی در جامعه نخواهد داشت. و بر همین اساس گمان می‌کنم طنزی بهتر و اثرگذارتر است که در کنار رعایت مسائل تکنیکی طنزپردازی، نقایص بزرگتر و ریشه‌دارتر انسانی را بنمایاند.

ادامه خواندن طنز تاریخ مصرف‌دار در برابر طنز غیر قابل مصرف!

طنز به مثابه شیرین‌دهنی

یک روایت رسمی که البته بیشتر به درد کتاب‌های ادبیات دوره دبیرستان و تست‌های کنکور می‌خورد، گفتار و نوشتار خنده‌دار را به سه دسته تقسیم می‌کند: طنز، هجو و هزل. بر طبق این تقسیم بندی هزل چیزی‌ست صرفا خنده‌دار و بدون ارزش ادبی و هنری خاص. هجو گفته یا نوشته‌ایست خنده‌دار که بر اساس اغراض شخصی و بر ضد شخص یا اشخاص معینی نوشته می‌شود و طنز هم نوشته یا گفته‌ایست برای اهداف اجتماعی و سیاسی غیر شخصی که دارای بار ادبی و فرهنگی بالاتری نسبت به دو گونه‌ی قبلیست.

این تعریف، یکی از مشهورترین تعاریف رسمی در این زمینه است که همچون سایر تعاریف رسمی به خوبی از عهده‌ی وظیفه‌ی خود، یعنی برپایی نظام‌ ارزش‌گذاری مفهوم‌گرا و آلوده کردن و منحرف کردن ذهن‌ها برآمده است!

اصطلاح "طنز" به آن معنایی که امروزه در زبان ما بکار می‌رود، سابقه‌ی چندانی در زبان پارسی ندارد. واژه‌ی طنز در متون ادبی کهن، هرچند به معنای "سخره کردن" نیز بوده است، اما نه معنای آن فقط این بوده و نه اصولا کاربرد چندانی داشته است. آنچه نزدیک به معنای امروزی طنز در ادبیات کهن ما وجود دارد هجو است و هزل.

احتمالا واژه "طنز" با کاربرد امروزی آن را زنده‌یاد عمران صلاحی جا انداخت. حتی مجله‌ی توفیق هم تا شماره‌آخرش در سال 1350خود را به عنوان "روزنامه فکاهی" معرفی می‌کرد. (جالب اینجاست که همین صفت "فکاهی" که پسوند مجله‌ی معتبر توفیق بود، فقط در عرض بیست سال تبدیل به صفتی تحقیرآمیز در مقابل "طنز" شد!)

شاید تا همین‌جا برای به چالش کشیدن آن تعریف رسمی از طنز و طبقه‌بندی کذایی کافی باشد؛ اما من فکر می‌کنم این تعریف و آن طبقه‌بندی که در بسیاری اوقات مثل وحی منزل پذیرفته می‌شوند باعث شده و می‌شوند که جریان غالب طنز ما اندک اندک "طعم" دیگری به خود بگیرد.

امروزه بسیاری از طنزپردازان ما "طنز" را وسیله‌ای برای یک هدف سیاسی یا اجتماعی می‌دانند. از نظر این دوستان که اکثرا حرفه‌ای به این مقوله می‌پردازند یا در این مسیر قرار دارند، طنز فقط له یا علیه یک اندیشه سیاسی یا اجتماعی خاص معنا پیدا می‌کند. به خصوص از آنجایی که طنز در ایران بیشتر در غالب مطبوعاتی شناخته و تعریف می‌شود؛ این مساله نمود بیشتری می‌یابد.

البته شکی نیست که بکارگیری طنز (یا لحن طنزآمیز) در راه مقاصد سیاسی و فرهنگی و اجتماعی خاص نه تنها اشکالی ندارد بلکه در همه جای دنیا معمول هم هست. اما آنچه در این میان گویی مغفول مانده این است که طنز همه‌اش این نیست.

طنز برابرنهاد "نقد" نیست. ذات طنز "خنده" است و خنده لازم نیست حتما به ریش کسی باشد! تعریف طنز با کارکردهای سیاسی و اجتماعی، و آنگاه عَلَم کردن یک نظام ارزشگذاری و ترفیع درجه دادن به طنز به این خاطر که مثلا "ستمکاران را رسوا می‌کند"، باعث شده است تا طنز به جای ابزاری برای خنداندن به ابزاری برای دراز کردن(!) تبدیل شود.

یکی از اثرات مستقیم چنین تغییر دیدگاهی – که پیشاپیش ارزشگذاری هم شده- آن است که طنزنویسان از طنز خود فاصله می‌گیرند. منظور دقیقترم آنست که طنزنویس‌ها شخصیت حقیقی‌شان را از "سوژه" فاصله می‌دهند.
به این معنا که هرگز تمایلی به سوژه شدن خود، خانواده و کسانی که دوستشان دارند؛ ندارند.
وقتی قرار است طنز "فقط" برای رسوا کردن بدکاران و انتقاد از کاستی‌ها و گرفتن انتقام‌های شخصی و گروهی بکار رود؛ چه دلیلی دارد ما سوژه‌اش باشیم؟

طنزنویس‌ها در چنین فضایی بیشتر و بیشتر از اول شخص دور می‌شوند و به سوم شخص نزدیک می‌شوند. اینچنین است که طنز آرام آرام از بذله‌گویی و شیرین‌دهنی دور می‌شود و بیشتر و بیشتر به ورطه‌ی انتقاد و انتقام جویی می‌افتد. شوخی، سر به سر گذاشتن، ریشخند کردن، نقد و اموری از این دست با رئیس جمهور، وکلا، سیاسمتداران، اصناف، ترافیک، گرانی، شخصیت‌های مشهور و خلاصه هرکسی غیر از "ما" مشروع است، اما نوک این پیکان هرگز نباید به سوی خود ما برگردد!

شاید یکی از دلایل فاصله گرفتن طنز ایرانی از جریان طنز جهانی همین باشد. بسیاری از طنزپردازان و کمدین‌های مشهور جهانی استندآپ کمدی‌هایی اجرا می‌کنند که سوژه‌ی اصلی در آنها خودشان هستند. از جمله وودی آلن، کمدین، نویسنده و فیلمساز مولفی که جایگاه ممتازی در عالم روشنفکری دارد، استندآپ کمدی‌های محبوبی در آمریکا اجرا کرده است که در آنها بیش از هر چیز با خود، خانوده و آیین اجدادی‌اش (یهودیت) شوخی کرده است. همین شوخی‌ها به وفور در فیلم‌های آلن هم وجود دارند… آیا چنین چیزی در این سوی دنیا ممکن یا "آبرومند" است؟

من فکر می کنم از این منظر ما طنز را زیادی جدی گرفته‌ایم. ما مثل تمام معناگراها، به جای تکنیک به هدف مشغول شده‌ایم. "شکار سوژه" جای "هنر پرداخت" را گرفته است. طنز شاید بیشتر هنر روایت فکاهی و بذله‌گویی باشد تا کشف سوژه‌هایی برای نقد و تمسخر.
در فضای مطبوعاتی البته خواه و ناخواه آنچه مطلوب است طنزهای سیاسی و اجتماعی است، اما در هنر و ادبیات چه؟ از آن مهمتر در وبلاگ‌ها، این رسانه‌های نوظهورِ "شخصی" چه؟

نگاهی به وبلاگ‌های موضوعی طنز یا وبلاگ‌های شخصی طنزنویسان بیندازید. در میان اینهمه طنزهای خوب و بد (از لحاظ تکنیکی) درباره احمدی‌نژاد و بوش و خاتمی و بی‌برقی… چند نوشته شیرین درباره‌ی خود نویسنده یا وقایع روزمره‌ی اطرافش پیدا می‌کنید؟ نوشته‌هایی که نحوه بیان اتفاقات یا چیدمان نقطه نظرات نویسنده آنقدر شیرین و جذاب باشد که تا انتها بخوانید و لبخندی هم میهمان شوید. مثالی بخواهم بزنم، وبلاگ شراگیم زند را به عنوان یک نمونه استثنای نادر ببینید. وبلاگی که البته با آن معیارهای "خیلی جدی" رسالت‌های سیاسی و اجتماعی ما، اصولا یک وبلاگ طنز به حساب نمی‌آید اما از لحاظ تکنیکی، و مهمتر از آن شیرین دهنی و بذله‌گویی، یکی از بهترین وبلاگ‌های طنزآمیز فارسی‌ است که سوژه‌ی آن خود نویسنده و روایت‌ها تقریبا همگی واقعی هستند.

در مقابل به چندین و چند وبلاگ نوظهور اما نسبتا مشهور سیاسی طنزآمیز که به مدد لینکدونی‌هایی مثل بالاترین در عرض مدت کوتاهی بالا آمده‌اند نگاه کنید. وبلاگ‌هایی که هر چقدر مملو از فحش‌های مستقیم سیاسی هستند از شیرینی و ملاحت دورند. صفحاتی برای خنک کردن دل و نه خنداندن خواننده.

******************

دو هزار سال پیش، در یونان "کمدی" را اینگونه تعریف می‌کردند: «تئاتری که پایانش خوش است.» امروزه چنین تعریفی اگر وجود دارد برای آنست که بدانیم یونانی‌ها چه می‌گفتند؛ و نه ساختن کمدی بر اساس آن!

————————-

نقل از آی طنز