بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

قائد، سایه و ضجه‌های گربه‌وار شجریان

محمد قائد در آخرین یادداشت بلندش (بیان سیاسی ِ تشویق جنازه) ادعایی را مطرح کرده بس عجیب:

«مدتی پس از انتشار مصاحبه با شجریان،‌ هوشنگ ابتهاج که از چندین سال پیش‌تر به جای داود پیرنیا سرپرست موسیقی سنتی رادیوتلویزیون شده بود مرا به دیداری دعوت کرد و دربارهٔ دو نوار کاست حرف زدیم که شجریان پس از ترک صداوسیما [!؟] مستقلاً تولید و تکثیر کرده بود. جزئیات صحبت دقیقاً یادم نیست جز اینکه همعقیده بودیم بعید و بلکه محال است رادیوتلویزیون نوار سطح پائین بازاری او را حتی چکی بخرد، تا چه رسد که به سبک خارجه حق‌ پخش بپردازد. نظرم را قاطع اما ملایم در مطلبی نوشتم. ظاهراً شجریان متوجه اشتباهش شد و تولید چنان چیزهایی را ادامه نداد.» (کروشه از من)

اینکه هوشنگ ابتهاج با آن دبدبه و کبکبه آن زمانش جوانی بیست و چند ساله به نام محمد قائد، که هیچ نام و نشانی در شعر و موسیقی نداشته را به دفترش دعوت کرده باشد و پشت سر محمدرضا شجریان صفحه گذاشته باشد (‘آره جون ممد… دلم خونه از دست این ممدرضا… دیدی به خودش چه کرد؟… یه چایی دیگه بگم بیارن؟… به حرف ما که گوش نمی‌کنه مگه از تو کاری بیاد’) همانقدر غریب و مضحک است که شجریان با نقد «قاطع اما ملایم» قائد، مثل داستان‌های پندآموز ناگهان به خود آمده باشد و از راه نادرست بازگشته باشد. با این حال درباره تنها چیز قابل راستی‌آزمایی این نوشته، ادعا را از طریق داریوش محمدپور با هوشنگ ابتهاج مطرح کردم و پاسخ، تکذیب قاطع آن بود. هوشنگ ابتهاج می‌گوید مطلقا چنین چیزی روی نداده و اصلا محمد قائد را نمی‌شناسد.

اشکال این یادداشت اما منحصر به این ادعای بزرگ تکذیب شده، یا اشتباهات کوچکتری مثل اشاره به انتخابات ریاست‌جمهوری در سالهای ۸۲ و ۸۶ نیست (آن را در کامنتی تذکر دادم. قائد بدون هیچ پاسخ یا اشاره‌ای متن را تغییر داد. کاری که علاوه بر بی‌نزاکتی نسبت به نظردهنده، تذکر او را پرت و نادرست جلوه می‌دهد). همانطور که خود آقای قائد بارها در مقالاتش یادآور شده حافظه انسان غیرقابل اعتماد است و نه فقط در جزییاتِ یادآوری خطا می‌کند بلکه آزمایش‌های روانشناختی فراوانی نشان داده‌اند که حافظه فرد قادر است بر اساس آرزوها، عشق‌ها، نفرت‌ها و سایر امیال و عواطف، خاطراتی را بسازد که هرگز وجود نداشته‌اند. مساله این است که اگر صاحاب‌حافظه چنان قاطع (و غیرملایم!) نظرات و خاطرات و اخبار و نقدها و تمسخرهایش را مخلوط کرد که جای سند و تاریخ نشست، باید در برابر آنها پاسخگو باشد. «فضلیت فروتنی» که آقای قائد بارها با افتخار اعلام کرده «از آن بی‌بهره» است اتفاقا همینجاها به‌کار می‌آید؛ به طور کامل در عذرخواهی و تصحیح اشتباه، و به طور قابل قبول در آنجا که شخص حاضر است مورد پرسش و نقد قرار بگیرد و توجیهاتش را بیان کند (چنان که گاه مسعود بهنود می‌کند).

یادداشت کذا در واقع فحش‌نامه‌ایست علیه محمدرضا شجریان که محمد قائد ظاهرا هرگز صدایش را دوست نداشته و ربنایش هم به گوشش ضجه گربه می‌آید. دوست داشتن یا نداشتن یک صدا یا موسیقی به خود شخص بستگی دارد و در فقره گربه هم می‌توان به آقای قائد غبطه خورد که در داوودآباد یا جای مشابهی با گربه‌های آشنا به تمام ردیف‌های موسیقی ایران زندگی می‌کند. اما در مورد اظهار نظرهای موسیقایی ایشان و اینکه شجریان کلمات را بریده و جویده تلفظ می‌کرد جا دارد توصیه بسیار درستی از یک بزرگوار را نقل کرد که به کرات یادآور شده ‘گوش دادن، درک و لذت بردن از موسیقی کلاسیک اروپایی نیازمند گوش تربیت شده است’ و اضافه کرد موسیقی پاکستانی و ژاپنی و آفریقایی و شمنی و ایرانی نیز هم‌چنین. نام بزرگوار مذکور محمد قائد است.

نثر قائد که با پرهیز عامدانه از بسیاری جملات و عبارت و حتی کلماتی توصیفی و معترضه و ربطی، روشنی خاصی داشت و از ابهامات معمول فارسی‌نویسی دور شده بود امروزه گاه به ضد آن منظور بکار می‌رود. در جایی از همان یادداشت، پاراگرافی کامل اینگونه است:«اما کلاً طرز کار دستگاه و سیستمی که قاری یک‌لا قبای پسکوچهٔ‌ مشهد را به برنامهٔ گلها می‌بـَرد و با سلام و صلوات در تالار رودکی و حافظیه می‌نشاند و در بالاترین سطح ملی و مملکتی به شهرت و عزّت می‌رساند شباهتی به تولید موسیقی در آمریکا و اروپا نداشت که هزارها هنرمند و هنرجوی بومی و مهاجر از سراسر دنیا نوار و صفحه‌ پُّر می‌کنند و هر کدام در رادیوی محلی گـُل کند به تلویزیون محلی و سپس شبکه‌های تلویزیون سراسری و در نهایت به فیلم سینمایی راه می‌یابد.»مشخص نیست که چنین قضاوت نادرست و توصیفات تحقیرآمیزی محصول نگاه و اندیشه خود قائد است یا نقل غیرمستقیم کناییِ آنچه که به نظر نویسنده در ذهن مدیران رادیو و تلویزیون می‌گذشته. در هر حال چیزی از بی‌انصافی و بلاهت گوینده کم نمی‌کند (شجریان مگر در مسابقه استعدادیابی کشف شده بود؟ ذره‌ذره، بدون رابط و پارتی، و در مسیر درست بالا رفته بود) اما بد نیست مخاطبی که علاقه چندانی به بازی‌های کلامی و بندبازی‌های ادبی ندارد بداند کی چی می‌گوید.

نوشته‌های قائد سالهاست که از آن آبجکتیویتی پیشین که با نثری پالوده و گاه طنزی گزنده و مفرح، به یادداشتهای درخشانی منتهی می‌شد فاصله گرفته؛ و به موازات، مریدانی گردش را گرفته‌اند عموما چنان تحت تاثیرش که در کامنتها جز با تقلید ترحم‌انگیز نثر او، مدح و ثنا و تاییدش نمی‌کنند. خود قائد هم ظاهرا جز به کسانی که التزام عملی به قیادت داده باشند پاسخ نمی‌دهد. اگر می‌داد، شاید می‌شد در ارتکاباتی متقدم، مثلا وقتی که او متنی نه فقط توهین‌آمیز بلکه غلط و بهتان‌زن را علیه ایران‌شهری‌ها منتشر کرد، با او وارد گفتگو شد و متوجهش کرد. افسوس که چنین فرصت‌هایی در هیاهوی سینه‌زنان هر دو طرف، و اعراض کلی صاحب مجلس (و حتی سکوتهای تایید آمیز قمه‌کشی‌های مجازی مریدان محضرش علیه منتقدان) از دست می‌روند. عنیفتر، اظهارنظرهای نژادپرستانه‌ای است که اینجا و آنجا در نوشته‌های قائد ظاهر و از آفریقایی‌های قحطی‌زده تا الجزیره‌ای‌های پاسپورت‌بدست را شامل می‌شود. اینها البته بجز تحقیرهای مداوم قائد است مر ساکنان این «نیرنگستان آریایی-اسلامی» که کارشان «ایرونی‌بازی» است. (نیرنگستان مذکور اتفاقا هر بدی داشته باشد این خوبی را دارد که ساکنانش از اظهار نظر به‌روشنی نژادپرستانه روشنفکر طراز اول مملکت با شوخی و حالاسخت‌نگیر و منظورشودرست‌نفهمیدی و اصلاهمینه‌نمی خوای‌نخون و… [‘ایرونی‌بازی’ دیگه!] می‌گذرند. قیاس کنید با سناریویی که روشنفکری معادل در انگلیس، کشته‌شدگان جنگ جهانی را «گوشت‌دم‌توپ» و مبتلایان به ایدز در آفریقا را «گله‌های آدم اضافی» خطاب کند، و ناایرونی‌بازی‌هایی که بعد از آن گریبانش را تا آخر عمر خواهد گرفت)

شخصا نه با خودستایی مشکلی دارم و نه توهین به هنرمند و شاعر و فیلمساز و نه حتی نفرت از موسیقی و هنر و ادبیات هر چیز ایرانی برایم غیرقابل تحمل است. احساسات آدم‌ها دست خودشان است و تا وقتی به نتایج زیانبار عملی ختم نشود تابع شعور و درک ادبی‌هنری و وضعیت روحی و روانیِ شخصی [و اصلا چه می‌شود کرد اگر کسی صدای بنان و شجریان برایش حکم عرعر داشته باشد؟]. ساختن خاطره و روایت و تاریخ، و دامن کشیدن از پاسخگویی و قبول مسئولیت اما حرف دیگریست.

در حکایات عربی عبید است که ‘مردی ناخوبروی در آینه نظر کرد و خدا را سپاس کرد که او را بدین خوبی آفریده. غلامش بیرون رفت. یکی پرسید اربابت کجاست و چه می‌کند. گفت در خانه است و به خدا دروغ می‌بندد.’خودستایی مباح، اما دروغ بستن به خدا هم روا نیست چه برسد به چیزهایی که واقعا وجود دارند و همین الان پای تلفن هستند. به قول خودِ بزرگوار، آدم بهتر است اسباب خنده باشد تا ماﻳﮥ عبرت.

درباره برنامه ممیزی شعر و ترانه

سالها پیش، شاید سال هشتاد و شش بود که یک روز نیما اکبرپور با من، محمود فرجامی، تماس گرفت و گفت تیمی در رادیوجوان دنبال کسی می‌گردند که بتواند با زبان و ادبیات قاجاری طنز بنویسد و من تو را معرفی کرده‌ام. شماره‌ات را بدهم؟ گفتم بده. چند بعد آقایی با من تماس گرفت و دعوت کرد جلسه‌ای بروم در ساختمان رادیو. رفتم آنجا. جمعی بودند که اسم هیچکدامشان یادم نمانده بجز همان آقا، حامد جوادزاده و یک نفر کاملا متفاوت با آن جمع، نیما دهقانی که یکی دو جلسه‌ای بیشتر نیامد. آنجا بود که فهمیدم برنامه طنزآمیزی در رادیوجوان پخش می‌شود که سه روز در هفته این گروه آن را می‌سازند و سه روز دیگر گروه دیگری به سرپرستی صادق داوری‌فر. خیلی زود فهمیدم که کلا اخلاق و سلیقه‌ام به آن یکی گروه می‌خورد و اصولا طرح‌هایی که در ذهن دارم هم راست‌کار اینطور برنامه‌سازی نیست ولی خب به اینها قول همکاری داده بودم…نهایتا و بعد از چند بار تست زدن من دو تا کار را قبول کردم که به طور بداهه اجرا کنم؛ یکی «دکتر فرجام» بود که متخصصی بود همه‌چیز دان و در هر برنامه در هر موضوعی به عنوان کارشناس با او مصاحبه می‌شد… دکتر فرجام همیشه مقدمه‌هایی طولانی و بی‌ربط می‌گفت، به کتابهای در دست نگارشش ارجاع می‌داد و به دوستی‌هایش با مقامات صداوسیما اشاره می‌کرد و نهایتا احمقانه‌ترین نظر ممکن را می‌گفت. مثلا یک بار که موضوع برنامه درباره کمربند ایمنی بود بعد از کلی حرافی سابقه کمربند ایمنی را به افتادن جادگرها از روی جاروهای پرنده مرتبط کرد! طنز ماجرا البته در پارودی (نقیضه‌سازی) بود و به توصیه اکید من، خانمی که هربار تماس می‌گرفت برای مصاحبه واقعا فکر می‌کرد با یکی از کارشناسان صحبت می‌کند و تا روز آخر هم طنز بودن ماجرا را نگرفت (حیرت کردید؟ حیرت‌انگیزتر اینکه طبق برآوردها، بیشتر مخاطبان برنامه هم طنزآمیز بودن نظراتی که یک نمونه‌اش را آوردم نگرفته بودند و نهایتا این آیتم پرمخاطب نشد).برنامه دیگر، که آن هم نیمه بداهه بود، اما بسیار پرمخاطب شد: «ممیزی شعر و ترانه». بله برنامه‌ای با همین نامی که الان ویدویی/تلویزیونی شده و دقیقا – تاکید می‌کنم دقیقا- با همین ساختار. کل ایده‌ و طرحش هم از من بود و محتوایش نه فقط انتقاد از سیستم نظارتی/ممیزی صدا و سیما بلکه دست انداختن رییس وقتش حسن خجسته بود که ته‌لهجه‌ای مشهدی داشت و من هم با توصیفاتی که از او شنیده بودم (هیچوقت ندیدمش) این آیتم را درآوردم. وصفش نمی‌کنم چون دقیقا همینی‌ست که شاید قسمتهایی از آن را دیده‌اید جز اینکه رادیویی بود و نقش ممیز را من داشتم (خواننده حامد جوادزاده بود که الان هم نقش هنرمند را دارد. روی شعر، پیشتر من سناریوی نصفه نیمه‌ای می‌نوشتم و اجرا نیمه بداهه بود). اولین قسمتش حتی همین را هم نداشت و یادم هست در یک اتاق معمولی در ساختمان رادیو با میکروفن رومیزی قابل حمل ضبط کردیم… اگر اشتباه نکنم بیش از بیست آیتم ضبط و پخش شد همان ایام.این گذشت تا سالها بعد رفقایی همین برنامه ویدیویی را برای من فرستادند. از اینکه بدون هیچ تغییری برنامه زنده و تصویری شده و مورد استقبال هم قرار گرفته خوشحال شدم ولی هر چه فکر کردم یادم نیامد سازنده‌اش اطلاعی به من داده باشد، کسب اجازه که هیچ! بعد فکر کردم شاید چون من سالهاست از ایران خارج شده‌ام دسترسی به من سخت بوده… اما هیچ چیز، حتی در حد یک تشکر یا یادکرد هم در تیتراژ آغاز و پایان برنامه چیزی ندیدم. شماره حامد جوادزاده را از یکی از دوستان بدست آوردم و پیامی دادم. جواب داد و احوالپرسی گرمی درگرفت. منتظر ماندم چیزی در مایه «عه اتفاقا دنبالت می‌گشتیم…» بیاید. نیامد. ناچار خودم حرف را کشاندم به برنامه و گلایه بسیار ملایمی که بیشتر از یک سطر نرفت. بلافاصله آقای جوادزاده که چاکرم‌مخلصم‌های بی‌حسابش روزگاری من را شرمنده و کلافه می‌کرد گذاشت و رفت! یعنی حتی نیازی به توضیح هم ندید… . نمی‌دانم چرا بی‌ادبی را هم به سرقت هنری اضافه کرد، شاید فکر کرد من هم از جماعت اسکرین‌شات‌بگیر هستم. قاعدتا بعد از ماه‌ها همکاری و سالها آشنایی اگر من را می‌شناخت می‌دانست اهل این کار نیستم، نیاز مالی ندارم، شهرتم -هرچقدر کم یا بد- خیلی بیشتر از نیاز به اینطور یادکردهاست… و حتی دنبال عذرخواهی هم نبودم.از آن موقع تا بحال چند بار خواسته‌ام این مطلب را بنویسم، یا حتی نوشته‌ام اما از انتشارش پشیمان شده‌ام. ولی چند روز پیش برایم ماجرایی علنی شد که اگر چه نه به این شدت ولی در همین راستاست: پایمال کردن حقوق معنوی. افزون بر این دو، ماجرای کتاب بیشعوری را هم که می‌دانید؛ بعد از آنکه نزدیک به سی‌ناشر و مترجم[؟!] متن ترجمه من را کپی کردند، همان ناشر خودم هم آن را به اسم مترجمی که اصولا وجود خارجی ندارد کپی کرد و به بازار داد (بله درست خواندید!)غم‌انگیز است برایم که بخش بزرگی از این ناجوانمردی‌ها بخاطر این صورت می‌گیرد که حضرات -حتی کسانی که اظهار دوستی‌های غلیظ می‌کردند زمانی- می‌دانند من خارج از کشور هستم و [لابد به گمان آنها] دستم از همه جا کوتاه است. متاسفم. اما دستم را کوتاه نمی‌بینم و [دیگر] کوتاه نمی‌آیم. این فقدان قانون و عدالت و شرم و انصاف را دست کم باید فریاد زد.

May be an image of one or more people and text

بدهکارانِ همیشگی

‎آدمهایی هم هستند در زندگی که بدهکار زاده می‌شود. بدهکار به نزدیکان و دوران. بدهکار به دوستان و دشمنان. آدمهایی که هر خدمتی بکنند به وظیفه‌شان تبدیل می‌شود و هر انتظاری را که برآورده کنند انتظار بزرگتری می‌سازند. آدمهایی که در مقابل، اعتماد به نفس‌شان برای خواستن هر چیزی ذره-ذره آب می‌شود و برای کوچکترین لطف دیگران باید دریایی از دخالت در زندگی‌شان و شماتت برای زندگی‌شان را پذیرا باشند. آدمهایی که اگر لب به اعتراض باز کنند حق‌ناشناس‌اند و اگر سکوت کنند پس حق‌شان بوده. آدمهایی که همیشه باید پاسخ بدهند و اگر روزی بپرسند لابد نشانه‌ی بی‌اعتمادی‌شان است یا طماع‌ بودن‌شان. آدمهایی که همیشه مستحق مجازاتند. آدمهایی که برای خوبی‌های دیگران و اشتباهات خودشان باید قوی‌ترین حافظه‌های دنیا را داشته باشند همچنان که برای خدمات خودشان و کم‌لطفی‌های دیگران وظیفه دارند آلزامیر بگیرند. ‎آدمهایی سرشار از تناقض… پرحرف و شاد، دلشکسته و غمگین. آدمهایی خودمحاکمه‌گر برای هر خطایی از جانب هر کسی، و متهم و بدهکار به هر کسی. آدمهایی که وقتی حافظ می‌خوانند که “زین آتش نهفته که در سینه من است؛ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت” مکث می‌کنند و خیره می شوند و نفسی عمیق می‌کشند… بعد ناگهان دزدکی به اطراف نگاه می‌کنند مبادا برای همین هم متهم شوند به از خود متشکر بودن، به مظلوم‌نمایی، به قدرناشناسی، به خودبزرگ‌بینی…

‎بدهکاران همیشگی.

ضدراهنمای لکنت برای اهل شهرت

اول یک ماجرای شخصی و خصوصی:

زمانی درباره یکی از هنرمند/سلبریتی‌هایی که محصول هنری‌شان را دوست دارم مطلبی نوشتم. اندکی بعد پیامی از خودش دریافت کردم که ایمیلتان را بدهید مطلبی دارم (همیشه از افعال جمع استفاده می‌کرد). آمدم ایمیل را برایش بفرستم نامه‌اش رسید. بلندبالا و فروتنانه و توضیح درباره مطلب خودش و نقد من. پاسخی نوشتم. به سرعت پاسخ داد و خلاصه در یکی دو هفته ده پانزده نوشته بلند بین‌مان رد و بدل شد که علیرغم ظاهرا محترمانه بودنشان اندک‌اندک به نظرم نامحترمانه می‌رسید. ناپرهیزی کردم، خودم را گول زدم که خب بحث همین است دیگر، و به نامه‌نگاری، یا در واقع پاسخ به نامه‌های بلندبالای بزرگوار، ادامه دادم. بعد تصمیم گرفتم فقط نکات کوتاه یادآوری کنم و البته هر بار هم پاسخ می‌داد. آخرین بار نکته‌ ساده‌ای نوشتم در ارجاع به نقدی بر شاملو. نوشت «کافیست دیگر آقای فرجامی» و من را بلاک کرد. چنان حیرت‌زده شدم از این رفتار کودکانه و در عین حال سلطان‌مآبانه که تا مدتی شروع کردم به فکر کردن به گذشته. به اینکه کجای کار اشتباه بود. و اعتراف می کنم منی که هر روز در شبکه‌های اجتماعی و خصوصی‌تر (مثل ایمیل) با انبوهی از توهین و ناسزا و گاه تهدیدهای جانی روبرویم، منی که حتی از دوستان سابقی که از نزدیک می‌شناسندم سر اظهار نظری درباره فروغ فرخزاد یا دریای خزر توهین و تهمت‌های شنیع دیده‌ام… و عموما از آنها گذشته‌ام یا به چیزی نگرفته‌ام، چنان از این رفتار توهین آمیز دل‌آزرده شدم که تصمیم گرفتم کلا در اخلاق و رفتارم در موارد مشابه تجدید نظر کنم. حالا فهمیده بودم که اصولا سلبریتی ایرانی (و شاید غیر ایرانی، نمی‌دانم) در ناخودآگاهش بچه ارباب -اگر نگوییم شاه- است و امثال ما رعیت‌زادگان ایام ماضی‌: به ثریا هم برویم باز ما را از ارتفاعی می‌بیند که نباید از حد خودمان تجاوز کنیم. («این را می‌بینید. همسن ما بود رعیت‌زاده. تاپاله جمع می‌کرد زمستان‌ها. تقی به توقی خورد و اینها هم آدم شدند نمی دانم چطور شد سر از انیورسیته و این‌طور کوفت و زهرمارها درآورد. البته مختصر هوشی هم داشت انصافا. باز از بقیه‌شان بهتر است. گاهی خوشمان می‌آید بیاید بنشیند با او حرف بزنیم خودش ملاک کند که از صدتا عنتلکتوعل بیشتر می‌فهمیم…یکبار البته روداری کرد دادیم قاسم بیندازدش بیرون») اگر دعوت هم می‌کند که هم‌بازی یا هم‌مباحثه شویم انتظار دارد حد خودمان را بشناسیم، بازنده باشیم و نهایتا وقتی حوصله‌اش سررفت سروته‌قضیه و البته خودمان را جمع، و زحمت را کم کنیم.

*
روباهی را پرسیدند تو که چندان حیلت‌گری چند حیله در دفع شر سگان می‌دانی؟
گفت هزار. لاکن بهترین آنها آن باشد که نه من آنان را بینم و نه آنان مرا!
*

از آن به بعد تصمیم گرفتم نه فقط در رابطه شخصی که حتی در نوشتن و گفتن از سلبریتی‌ها پرهیز کنم. این ماجرا را هم راستش نه برای شما که برای یادآوری به خودم و بعد توجیه وجدان معذبم استفاده کنم که چرا ناپرهیزی می‌کنم و چیزی درباره گفتگوی سالار ملایری و محسن نامجو در پرگار می‌نویسم. چون فکر می‌کنم نکته‌ای باید گفته شود که عمومی است و من بارها اثرات مخربش را دیده‌ام.

محسن نامجو، که حرفهای خوبی هم می‌زند، در این گفتگو به سرعت در مقابل چند سوال و نمایش تناقض در حرفهایش آچمز می‌شود و به لکنت می‌افتد. اشکالی هم ندارد. اشکال اینجاست که همین انتقادات عینا پیشتر بارها و بارها گفته و نوشته شده بود اما او بی‌اعتنا رد شد. 
نامجو (شاید مثل خیلی‌ها، از جمله خود من) دوست دارد با او مثل یک اندیشمند برخورد شود اما از سوی دیگر نمی‌تواند یا نمی‌خواهد قبول کند که تقریبا تمام توجهی که به او می‌شود برای هنر او به عنوان موزیسین است. قطعا حق دارد اگر با مقایسه خودش با معدل درک و شعور و دغدغه‌مندی اهل موسیقی و هنر امروز ایران به خود ببالد که ژرف به مسایل می‌نگرد، دغدغه دارد، شجاع است، فریاد می‌زند، کتاب می‌نویسد… اما واقعیت تلخ آن است که او همانقدر که خواننده «ایرانه خانم زیبا»ست که سراینده «دور ایرانو تو خط بکش» و اگردر بی‌بی‌سی فارسی نوشته است «این آقا [میرحسین موسوی] بخاطر ما در زندان است» در گفتگو با شبکه ترکیه‌ای گفته است «استانبول خانه دوم من است. خانه اولم نیویورک است/ نه تهران. واقعا، نسبت به ایران دیگر حس خوبی ندارم».

از مثالهای فراوان بگذریم، اگر یکی همین حرفهای نامجو را -نامجویی که فریاد می‌زند و از «بازی» و «سیرک» می‌نالد و بسیاری از ژستهای آزادی‌خواهی را به درستی به قصد «فروش» می‌داند- جلوی خودش بگذارد چه حرفی دارد بزند؟ تکرار مکرر اینکه بله من می‌خواهم تناقض را نشان بدهم؟! چیزی در این مایه که خطای مدعی را نشانش بدهی ابرویی بالا بیندازد که «گفته بودم بشر جایزالخطاست». خب که چه؟

حرف اصلا سر این نیست که یک هنرمند خلاق قطعا غلیان‌های احساسی عاطفی شدیدی دارد که ممکن است با همدیگر نخوانند، یا اینکه آدمها در گذر زمان خود را تصحیح و حتی مسیرشان را تغییر می‌دهند. ماجرا این است که آدم اگر نمی‌خواهد یا نمی تواند اینها را ببیند بگذارد دیگران ببیند و به چالشش بکشند. و اگر دیگرانی که پای منبرش و تریبون و سخنرانی‌اش می‌نشینند، نمی‌توانند تناقضات را ببینند حواس آدم باشد که پامنبری و نوچه و مرید دارد جمع می‌کند دور خودش. یا احتمال دیگر: چنان هیبتی برای خودش ساخته که دیگران جرات جیک زدن ندارند. 
یک پرسش یا محک ساده در این خصوص می‌تواند این باشد که یک نفر تا بحال بعد از سخنرانی‌های پرشور نامجو، که اتفاقا در آنها هیچ ابایی از نام بردن از دیگران با انتقادهای شدید ندارد، درباره تناقضات همین چهار مثال بالا پرسیده؟ مسایل نظری پیشکش.

آن بزرگوار اول که خاطره‌اش را گفتم در هر محفلی که اهل دانشگاه برایشان می‌گرفتند اصرار فراوان داشت و دارد که به جمع درس بدهد، و انگار که کینه یا تحقیری از آنها بدل دارد، نیشی برتری‌جویانه هم حواله کند. در بعضی سخنرانی‌های دانشگاهی‌اش کار را بجایی رسانده بود که به سوال دانشجویان جوان (و آخ امان از بعضی از آنها که برای همصحبتی و امضا و سلفی گرفتن دست بدامان سوال پرسیدن‌های استفتایی می‌شوند)، در پاسخ به سوالهایی کاملا نامرتبط با رشته هنری‌اش، می‌فرمود: فلان کتاب خارجی جدید را نخوانید جایش بهمان کتاب کلاسیک فارسی را بخوانید – چیزی در این مایه که دانیل استیلز نخوانید هفت پیکر نظامی بخوانید!

از جعفر شهیدی فقید که هم از نظر حوزوی مجتهدی مبرز بود و هم از نظر دانشگاهی استادی مسلم نقل است که در جمع طلاب قم یکبار گفت: در ایام جوانی ما طلبه‌ها به سختکوشی و تعبد شهره بودند و دانشجویان به نظم و آزاداندیشی، شکر که از وحدت حوزه و دانشگاه هیچکدام نمانده (نقل به مضمون). اگر بعد از اینهمه شهر به شهر گشتن و دانشگاه‌به‌دانشگاه سخنرانی و خواندن کتابها، اهل دانشگاه اینقدر همت یا جرات نداشته‌اند تناقض‌ها را نشان بدهند خوشا اهل دانش که به پامنبری تبدیل شده‌اند! اگر چنین نبوده و بعد از شنیدن و دانستن تناقضاتش بزرگوار ثانی در یک بحث نیمه‌جدی به چنان تته‌پته‌ای افتاده خوشا اهل هنر که به تعبیر خراسانیان (و با عرض پوزش) دوغی‌است که اگر صد بار چمبه بزنیدش همان دوغ است!
***
آخر:
اعتراف می‌کنم سخت خوشحال خواهم شد روزی بزرگوار اول را روی همین صندلی که نامجو نشست ببینم، و در حالیکه چیپس می‌خورم لکنتش و سردرگمی‌اش را در پاسخ به پرسش از ساده‌ترین‌ چیزهای پارادوکسیکالی که سعی کردم نشانش بدهم تماشا کنم. ما رعیت‌زادگان چندان آدمهای بی‌کینه‌ای هم نیستیم.

ترانه و متن ترانه‌ی یونانی اسی

ترانه‌ی اِسی (Εσύ=تو) عاشقانه‌ترین ترانه‌ایست که تابحال شنیده‌ام. ترانه‌ای‌ست یونانی که چندبار بازخوانی شده اما به نظر من بهترین اجرایش همین است که آنتونیوس پُلیتیس و تزینا اسپیلیوتپو در سال ۱۹۷۷ اجرا کرده‌اند. وقتی آن را گوش می‌دهید می‌توانید ترجمه‌ی آزاد من (از روی ترجمه‌ی انگلیسی) را در ادامه بخوانید.

ترانه‌ی یونانی Εσύ (تو)

(ترجمه‌ی آزاد محمود فرجامی)

 

تو…
زیباترین گلی را می‌مانی که زمین به خود دیده
منبع لایزال زلالی در تشنگیِ بیابان
تو… تنها تو

تو…
به آفتاب می‌مانی در آبیِ آسمان
سوسوی ستاره‌ای در شهد شب برگ‌ریزان
تو… تنها تو
تنها عشق منی

تا من تو شوم و تو من شوی
تا وقتی که آینده و اکنون و گذشته
مثل من و تو
یکی شوند
تو تنها عشق منی

تو …
تابستانی – بی‌لکه ای ابر
گرمای امیدی، در دل سرد
تو… تنها تو

روشنی شبنمی بر بامدادِ برگی
عطر سرزمینی از یاد رفته‌ای

تو… تنها تو…

بیانیه‌ی یک‌صد روزنامه‌نگار ایرانی درباره‌ی حمله به کارکنان شبکه‌ی طلوع

حمله‌ی مرگبار روز چهارشنبه به خودرو حامل کارکنان شبکه‌ طلوع افغانستان که منجر به کشته شدن هفت نفر و مجروح شدن تعدادی از کارکنان این رسانه شد، فصل خونین دیگری در تاریخ پرحادثه‌ی رسانه و خبرنگاری را رقم زد. ما، جمعی از روزنامه‌نگاران ایرانی، این حمله‌ی تروریستی را شدیدا محکوم می‌کنیم و به مردم افغانستان و به ویژه خانواده آسیب‌دیدگان این حادثه‌ی غمبار تسلیت می‌گوییم. همچنین، ضمن ابراز همدردی با همکاران سوگوارمان که در چنین شرایطی همچنان چراغ رسانه‌های آزاد را در افغانستان روشن نگه‌داشته‌اند همبستگی‌ صمیمانه‌مان را با آنها اعلام می‌داریم و از همه‌ی مقامات مسئول در افغانستان می‌خواهیم تا امنیت کامل را برای اصحاب رسانه تامین کنند. مسببان این حادثه‌ی دهشتناک نیز، در هر جای جهان که باشند، باید تحت پیگرد قانونی جدی قرار گرفته و به سزای عمل‌شان برسند. کشتار جمعی‌ِ دست‌اندرکاران رسانه‌ها، در هرکجا باشد و به هر بهانه‌ای، فاجعه‌ای بزرگ است و فراموش‌شدنی نیست.
بزرگ می‌داریم و فراموش نمی‌کنیم.

امضا کنندگان:

على آخوندان
شکوفه آذر
صبا آذرپیک
سهیل آصفی
محمد آقازاده
مریم آموسا
فرزانه آیینی
سعیده اسلامیه
رسول اصغری
محمدجواد اکبرین
مهدیس امیری
سولماز ایکدر
سعید برآبادی
کامیار بهرنگ
نگین بهکام
مسعود بهنود
فریبا پژوه
نیلوفر پورابراهیم
مهدی تاجیک
محمد تنگستانی
امید توشه
دلبر توکلی
مهسا جزینی
جهانشاه جاوید
لیدا حسینى‌‌نژاد
رضا حاجی حسینی
فرید حائری‌نژاد
مریم حسین خواه
نگار حسینی
حبیب حسینی‌فرد
مهرداد حجتى
شاهد حلاج
مازیار خسروی
میترا خلعتبرى
مهراوه خوارزمی
جلال خوش چهره
ناهید خیرابی
همایون خیری
سارا دماوندان
مصطفی دهقان
نعیمه دوستدار
پرستو دوکوهکی
منوچهر دین پرست
بابک ذاکری
احمد رافت
شهرام رفیع زاده
فیروزه رمضان‌زاده
محمد رهبر
اردوان روزبه
حسن سربخشیان
مجید سعیدی
صبا شعردوست
شادی شفیعی
بیژن صف‌سری
سحر طلوعی
شاهد علوى
مهسا علی‌بیگی
ارشاد علیجانی
سارا غضنفری
مژگان غفاری شیروان
ماهرخ غلامحسین پور
بابک غفوری آذر
کامبیز غفوری
فرشید فاریابی
شیرین فامیلی
حسن فتحی
میلاد فدایی اصل
پویان فخرایی
منصوره فراهانی
محمود فرجامی
مهران فرجی
سروش فرهادیان
بیژن فرهودی
فاطمه فنائیان
كاوه فولادی نسب
سیامک قادری
فاطمه کریمخان
محمد کسایی زاده
امید کشتکار
فرزین گلپاد
ساقی لقایی
مسعود لواسانی
امیرحسین متقى
پاکسیما مجوزی
مهدى محسنى
حنیف مزروعی
علی مزروعی
مریم مزروعی
نفیسه مطلق
داریوش معمار
احسان مهرابی
جواد منتظری
آمنه موسوی
مینو مومنی
روزبه میرابراهیمی
مجتبی نجفی
مزدک علی نظری
توکا نیستانی
شهرزاد همتی
الهام یزدی ها

سهرابیات

عاقبت تسلیم وسوسه ای که بیشتر از یک سال است در ذهنم است شدم و سهرابیات را راه انداختم. نوعی نگاه کودکانه به وقایع زندگی واقعی. هفته ای دو سه بار از زبان سهراب وقایع زندگی مان را خواهم نوشت. البته قصد دارم حتما یک مقدار فانتزی هم قاطی اش کنم و از این لحاظ شاید قابل استناد نباشند. فکر کنم جالب شود. نقل مطالب آن وبلاگ ممنوع ولی لینک دادن مزید امتنان است. شاید کتابش کنم.

توضیح و پوزش

در  چند روز گذشته سایت های دبش و آی طنز هر دو با اشکال مواجه شدند. ماجرا از این قرار بود که سِروری که این دو سایت بر روی آنها قرار داشت، هر دو در آمریکا بودند و گویا شرکتی که سیستمهای هاستینگ آنها و شماری دیگر از سایتهای ایرانی را نگهداری می کرد، با تشدید تحریم های اقتصادی علیه ایران، از سرویس دهی سرباز زده بود. البته این تمام ماجرا نبود و سهل انگاری و وظیفه نشناسی چند شخص در ایران که وظیفه پشتیبانی فنی در بخش هاستیگ را به عهده داشتند نیز باعث شد تا کار به مراحل بحرانی برسد و چند روزی به خاطر تعویض هاست و تغییر دی ان اس ها، این دو سایت با اشکال مواجه شدند. الان با دوست خوبم نوید مجاهد داریم مشکلات را بر طرف می کنیم و به هر حال از دوستانی که این چند روزه در دسترسی به این سایتها با اشکال مواجه شدند عذر می خواهم.

توفیق از نگاه احترامی

اگر دوست دارید از زبان یک همکار قدیمی مجله توفیق و دوست فعلی خانواده توفیق، مطالب جالبی درباره مجله معروف توفیق و تاثیرش بر جریان طنزنویسی ایران بشنوید، برنامه سه شنبه شب این هفته "طنزگفتار" رو از دست ندهید. گفتگو با منوچهر احترامی. ساعت حدود یک ربع به یازده تا 11 و نیم شب. رادیو گفتگو.. به کارگردانی و مجری گری و تبلیغات چی گریِ خودم!