بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

من هم زمین را دوست دارم

چند روزی دسترسی به اینترنت نداشتم. امروز که آمدم در بالاترین دیدم که بلاگرها دعوت شده بودند 16 خرداد درباره طبیعت و محیط زیست بنویسند. حیف که دیر دیدم والا مفصل می نوشتم. به نظر من بزرگترین بحران فعلی ما نه مسائل سیاسی و اقتصادی (که بعضا مثل م.ا.ن بسیار وخیم هم هستند!) نیست، بلکه محیط زیست است. به نظرم ما با سرعتی فجیع داریم زیستگاه های خودمان را نابود می کنیم و هیچ کس هم ککش نمی گزد. یکی از دلایلی که در انتخابات مجلس شرکت نکردم همین بود که یک نامزد هم -حتی محض شعار- درباره طبیعت و محیط زیست حرف نزد.

در اینباره حرف زیاد دارم که به مناسبتی خواهم گفت. فعلا این را بخوانید:

جایگاه بزرگترین معضل جهان در نزد تشکل های سیاسی ایران

روزگاری جنگی درگرفت

یک رزمنده قدیمی، پاک، اهل اندیشه و البته پشیمان، اینچنین تلخ می نویسد:

 شاید درست همین باشد که هر کس به فکر خود باشد و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. من نمی‌دانم. اما می‌دانم که این خوش‌فکری و زیرکی و عاقبت‌اندیشی و عافیت‌طلبی از ما ساخته نیست. گویا ما را برای جنگیدن آفریده‌اند؛ یک روز با دشمنان بیرونی و یک‌روز با دوستان داخلی و امروز هم با خود. نگویید ما آن جنگ را قبول نداریم و اصلا نباید جنگی می‌شد. این حرف‌ها در جای خود درست است؛ اما ما آن روز بیشتر از این نمی‌فهمیدیم که باید جنگید. پس از آن هم با زندگی جنگیدیم و با هر چیزی که گمان می‌کردیم آرمان‌های ما را کمرنگ می‌کند. موسیقی گوش نمی‌کردیم، لباس نو نمی‌پوشیدیم، خود را معطر نمی‌کردیم، عشق را نمی‌شناختیم، لذت را نمی‌فهمیدیم، جز خزیدن در گوشۀ امامزاده‌ها تفریحی نداشتیم، از سفره‌های رنگی بیزار بودیم و گمان می‌کردیم اگر موی دختری از روسری او بیرون زند، ما باید پاسخگوی این جنایت بزرگ در شب اول قبر باشیم … ما به اهدافی که داشتیم نرسیدیم و من الان خوشحالم که مردم راه خود را رفتند و فریب سادگی و پاکی ما را نخوردند. ما آرمان‌های خود را در کنار دوستانمان دفن کردیم؛ اما امیدوارم نسل شما بتواند روزی کاخ سعادت‌مندی خود را بر ویرانه‌های سرنوشت ما بنا کند…

 

 

بفرما زدن چلویی و داد زدن کاسه بشقابی ممنوع است!

مسعود بهنود، سه سال پیش یک بابایی را با سید ضیاالدین طباطبایی مقایسه کرده بود. اقدامات سید ضیا را بخوانید متوجه می شوید منظورم کدام باباست:

  • هر کاسب به جز نانوا و کله پز و حمامی بايد دکان خود را اول آفتاب باز و اول غروب تعطيل کند.‏
  • هر ظهر و غروب بايد کسبه در پای دکان های خود اذان بگويند.[از مدرس نقل است که می گفت: تجسم کنيد ‏حال مارطوس ارمنی را با نگاه های غضب آلود ماموران نظميه که به توضيحات وی توجه نداشتند و می ‏گویند دستور رييس الوزراست].‏
  • نان نکش ممنوع و نان سنگک خشگ از دانه هشت سير و نان تازه از یکی ده سیر نباید کمتر باشد.‏ تغارهای خمير نانواها بايد رويشان با تنظیف تميز پوشيده شده باشد.‏
  • سطح خيابان مخصوص چهارپایان و گاری و درشکه و واگن است و پياده روها مخصوص اياب و ذهاب پياده ‏هاست و هيچ پياده حق ندارد از سواره رو خيابان عبور نمايد.‏
  • سگ های خانگی بايد قلاده شده زنجير داشته باشند و در غير اين صورت در رديف سگهای ولگرد محسوب ‏شده و معدوم خواهند شد.‏
  • کبوتر بازی اکيدا ممنوع. چرا که موجب نگرانی مردم و خواتين می شود که نگاه نامحرم پشت بام است.‏
  • داد زدن اطراف کوچه ها توسط طواف، دوره گرد، طبقی، کاسه بشقابی، قباارخلقی، قفل و کليدی، گردوئی و ‏ميوه فروش و امثال آن و همچنين تعارف و اصرار کسبه به مشتری و بفرما زدن چلوئی و آبگوشتی و غيره ‏ممنوع و همراه جريمه و مجازات است.[ جوک دعوت به نيمرو با حرکت دست و اشاره توسط صاحب مغازه ‏برای فرار از مجازات از همان زمان رايج شد]‏
  • کليه احزاب منحل می شود و تشکيل هر نوع جمعيت و دسته قدغن و متخلفين تحت تعقيب قانونی قرار می ‏گيرند.‏ ت
  • ظاهرات مستانه ممنوع و متخلفين به سختی مجازات می شوند.‏
  • عربده کشی و آواز خوانی در کوچه و خيابان اکيدا ممنوع است.‏ اجتماعات خيابانی قدغن و بيش از دو نفر نبايد با هم گفتگو کنند.‏ ارباب قلم و جرايد بايد زبان و قلم خود را از هتاکی به اين و آن نگهداری کنند.‏

گوهر نیستم و صدف نمی خواهم! (مقاله دختر خلخالی بر علیه حجاب اجباری)

 

دختر آیت الله خلخالی

… تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب در هیچ‌یک از کتاب‌های جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارها هم تجدید چاپ شده‌اند، یافت نمی‌شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفۀ خطیر به خورد ما می‌دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی، تحقیرآمیزترین جمله‌ای که در مورد حجاب شنیده‌ام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهری!» می‌توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که: «خواهرم، حجاب تو کوبنده‌تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جملۀ فوق را هرگز.

در جملۀ نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی‌آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می‌توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبردست بوده باشند. شما هم می‌توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می‌شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می‌دانید. در جملۀ بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می‌کنم. از مبارزه جویی‌اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می‌شود، خوشم می‌آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد…

متن کامل مقاله خواندنی خانم فاطمه صادقی (دختر آیت الله خلخالی معروف) بر علیه حجاب اجباری زنان را از اینجا بخوانید.

ناشر

یک مجموعه داستان طنزآمیز جمع و جور را برای انتشار آماده کرده ام. 22 تا داستان کوتاه با محوریت یک آدم است که ضمنا زیاد به هم پیوسته نیستند و می توان هر کدام را جداجدا خواند. صد صفحه ای می شود. دادم چند نفر خواندند، انگاری بد نشده.

اگر ناشر خوبی سراغ دارید خبر بدهید.

دو نکته ضخیم

1- حسین شریعتمداری در جوابیه ای که برای شهروند امروز نوشته، چند جا از مجید مجیدی بعنوان یک دوست قدیمی که به همراه دوستان همفکر دیگر جلسات زیادی از قدیم با هم داشته اند یاد کرده. من اگر این را زودتر فهمیده بودم اینقدر از دست مجیدی به خاطر حکم تکفیرش علیه سروش ناراحت نمی شدم. قاعدتا از کوزه همان برون طراود که در اوست؛ منتها ما در مورد محتویات کوزه اشتباه می کرده ایم!
2- معاون فرهنگی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی از جمع‌آوری حدود ۳۰۰ عنوان کتاب در بیست ویکمین نمایشگاه کتاب تهران خبر داده. آقای پرویز در عین‌حال با کم‌تعداد دانستن جمع‌آوری ۳۰۰ عنوان کتاب گفته: «بر اساس گزارشی که از دوستانم در مورد کتب جمع‌آوری شده گرفتم تعداد این کتاب‌ها خیلی زیاد نیست و سرجمع کتاب‌های داخلی و خارجی که با ضوابط نمایشگاه سازگار نیست و مشکل دارد، به ۳۰۰ عنوان نیز نمی‌رسد.»
آدم ناخودآگاه یاد آن جوکی می افتد که بچه هه عضو شریف الاغی را می بینه. از خاله اش می پرسه “این چیه؟” جواب می دهد “هیچی”. از پدرش می پرسد، می گه این فلانه. بچه هه می گه چرا پس خاله گفت هیچی؟ باباهه می گه “این واسه خالت هیچی محسوب میشه!”