من و این بلاگرها رو شب چله ای کجا می برید؟

شب چله یک جورایی عید حساب می‌شود، به خصوص برای ما شب‌دوستان. کریسمس هم که کلا عید محسوب می‌شود. به همین خاطر تصمیم گرفتم به دوستان وبلاگی هدیه‌ای بدهم. البته هدیه که چه عرض کنم! شاید بشود گفت نوشته ویژه‌ای. این نوشته، معرفی بلاگرهایی‌ست که من بعد از خواندن وبلاگشان با آنها آشنا شدم. یعنی اول یک شخصیت وبلاگی در ذهن من داشتند و بعد با دیداری یا تلفنی یا چتی یا ایمیلی، با شخصیت واقعی آنها بیشتر آشنا شدم.

این نوشته طنزآمیز است و حتی شاید بشود اسمش را گذاشت یک جور شوخی و سربه سر گذاشتن با بلاگرها، در طولانی ترین شب سال و در آستانه کریسمس. اصلا می‌توانید این نوشته را درخت کاجی تصور کنید که به… بی خیال!

به هر حال امیدوارم کسی از این شوخی کوچک نرنجد، اگر هم رنجید به بزرگی خودش ببخشد، و اگر این هم میسر نشد، قبل از خبرکردن محتسب و شحنه‌های وبلاگستان، به خودم بگوید تا نوشته مربوط به او را حذف کنم.

***********

سیبیل طلا: نمی دانم چرا خیلی ها فکر می کنند من و نازلی جان با هم دعوایی هستیم، در حالی که اینطورها نیست و ما فوق فوقش با هم اختلاف نظر داریم، آن هم فقط تا حدی که نازلی دلش می خواهد من را در سماور بیندازد و بجوشاند و من هم دلم غنج می رود که روزگاری سماوری که بشود نازلی را تویش جوشاند را ببینم!

در عمل اما اینطور نیست، چون نه جوشانده من دردی از کسی دوا می کند و نه سماوری که نازلی تویش جا بشود به وجود خواهد آمد؛ این است که ما گه گاهی با هم چت هم می کنیم. شاید باور نکنید، ولی نازلی در چت‌هایش تبدیل به یک دختر مودب و رسمی می‌شود که به من یا "آقا" می‌گوید و یا "قربان"! طبع طنز نازلی هم خوب است و بعضی نوشته هایش خیلی با مزه‌اند، مثل همان توصیف متبرجانه‌ای که از بدن خود کرد و دل آقای شمقدری را برد. راستی با این اوصاف پشمکی که نازلی از خودش کرده و با این دعواهایی که هر از چندی راه می اندازد، من هر بار که اصطلاح "پشمینه پوش تندخو" را می شنوم، یاد او می افتم!

 

بهمن هدایتی: کلاشینکفی دیجیتال با چشمهای سبز و پوستی سفید و هیکلی درشت و تپلی (بالام جان بگو هلو!) از آن نمونه های نادر است که فقط در آکواریوم‌های شوروی و وبلاگستان فارسی می شود پیدایشان کرد. اولین برخورد من با او احتمالا چتی بود که همینجور ناغافلی داشتیم و خیلی بامزه از کار درآمد و بعدها شبی او با چندتا از رفقای حزبلش مرا بردند به یک قهوه خانه‌ای به کشیدن قلیان و بحث سیاسی. مدتی بعد من او را به همکاری دعوت کردم که البته بشر جایزالخطاست و بنده از الان همه چیز را تکذیب می‌کنم. طفلک خیلی زحمت کشید که بچسبد به آقام احمدی‌نژاد و از قبل آن دست کم چارتا سفر خارجی و چهل تا سفر استانی برود، اما از آنجایی که خداوند آبروی بندگانش را بیشتر از شکمشان دوست دارد، خدا خواست و نشد! این است که بهمنِ مذک
ور تا اطلاع ثانوی به صف اپوزوسیون پیوسته و همکار استراتژیک خودمان شده است. عکس های خوبی می‌گیرد و روحیه Ú©Ù…یکی دارد. به خصوص اگر محضرش را درک کرده باشید و از هنرنمایی‌های ویژه بهمن بهره برده باشید، می فهمید چه می گویم.

 

مهدی جامی: یک دوست سابقا بسیار خوب که جدیدا مشخص شده است که جاسوس سیا و موساد است و با ماه منیر کریمی و ابراهیم رحیمی و مهدی محمدپور و داریوش نبوی و فرح خلجی می‌خواهند نظام مقدس ج.ا.ا. را سرنگون کنند. مهدی را اول بار همین پارسال که آمده بود ایران – ولابد از طرف سیا با وزارت اطلاعات مذاکره کند!- دیدم. نسبتا ریزنقش است و از جهت دوری اش از تعارف و تملق، خلقیاتش اروپایی و اندکی سرد می‌زند. جامی هم از آن دوستان با مرام و است که حرمت دوستی‌ها را می‌شناسد. مهدی هرچند در کارهایش نظم و دیسیپلین اروپایی را سعی می کند رعایت کند به همان میزان در روابط انسانی بی غش است و اهل کلاس گذاشتن نیست. با تمام این اوصاف من هم مثل حسین آقامان ازش متنفرم!

 

 Ú©ÙˆØ±ÙˆØ´ عل‌یانی: ملقب به " کاف عین احتمالا می‌شناسیم نه؟" یکی از آن شخصیت‌های که جان می دهد برای هجو کردن و من تا به حال صد و نود و نه بار در مقابل این وسوسه مقاومت کرده‌ام. البته یک بار هم از دستم دررفت و تذکره بلندی در احوالات این عارف روشن ضمیر وبلاگستان و فرهنگسرای پایداری نوشتم، اما به محض اینکه دکمه پابلیش وبلاگم را زدم، کل سایت بهم ریخت و جالبتر آنکه بعدا روی هارد دستگاهم هم نتوانستم آن نوشته را پیدا کنم. حالا حیف که من یک کم لامصبم و از این نشانه های روشن درس نمی‌گیرم والا کاملا مشخص است که این از کرامات شیخ ماست. به نظر من کوروش از آنهاییست که به یک عرفان راستین و ناب دست یافته و البته اصرار هم دارد که آن را توی چشم ما بکند! وبلاگش را عجیب می‌نویسد، آن را خصوصی می‌کند و برای خواندن مطالب آن رمز ورود طلب می‌کند، بعد عمومی می‌کند اما به عمد آدرس عجق‌وجق برایش انتخاب می‌کند… دو سه باری همدیگر را دیده‌ایم و یک بارش بحث مفصلی کردیم که شد کاریکاتوری از دیدار ابوسعید و ابن سینا: هر چه ما نمی‌دانستیم او نمی‌دید و هر چه او نمی دید ما نمی دانستیم! جالبترین خصوصیت کوروش آن است که همانطوری حرف می زند و راه می‌رود، که
می نویسد. اعتراف میکنم که به آن پالتوی گشادش که کوروش تویش مچاله میشود حسودی می کنم. هم‌این!

 

داریوش محمدپور: احتمالا تنها بلاگریست که با پیژامه در مقابل هوشنگ ابتهاج می‌نشیند و تخمه ژاپنی می‌خورد. موسس حلقه ملکوت و صاحب ارض ملکوت که همانطور که از نام‌های انتخابی‌اش بر می‌آید، در قلب لندن هم دست از سر عالم معنا برنداشته است! عنایتی به من دارد و گه گاه حالی می‌پرسد. دوست خوبی‌ست منتها به شرطی که باهاش زیادی شوخی نکنید. این هم البته به شرایط خاص زندگی و عقاید او برمی‌گردد که قابل درک است. مثلا اگر به شوخی به او بگویید "زن ذلیل"، زندگی‌اش به خطر می‌آفتد و پاسپورتش باطل می‌شود و از همه بدتر اینکه گربه‌اش سرما می خورد. مذهبی هست ولی خوش قلب و تکثرپذیر هم هست. دوستش دارم حتی اگر بیاید ایران و برود مشهد و احوالی هم از ما نپرسد. به گردن وبلاگستان حق دارد.

 

رضا شکراللهی: نامی از داریوش آمد، یاد جناب آقای شکراللهی افتادم. ایشان خدا را حفظ کند!

 

سعید حنایی کاشانی: شما باورتان می‌شود یک مدرس فلسفه، سال‌ها پیش Ø±ÙØªÙ‡ باشد Ù†Ø±Ù… افزار فرانت پیج یاد Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ باشد Ùˆ بعد برای هر پست وبلاگش یک صفحه جداگانه با فرانت پیچ طراحی و آپلود کرده باشد؟ باورتان می‌شود این آدم متاهل هم باشد؟ اگر دومی را باور نمی‌کنید کاملا حق با شماست اما در مورد اولی باید بگویم آقای حنایی کاشانی واقعا تا همین پارسال پیارسال، به این روش محیرالعقول وبلاگ می‌نوشت. من که اگر همچین تیپ و صدایی می‌داشتم نه می‌رفتم سراغ فرانت پیج و نه فلسفه، می‌رفتم آرتیست تلوزیون می‌شدم. البته آقای حنایی هم کم در تلویزیون ظاهر نمی‌شود!

 

حسین درخشان: اگر از دید جنسی به مساله نگاه کنیم او نه تنها پدرخوانده، بلکه پدر واقعی وبلاگستان است! یک روز حوالی انتخابات ریاست جمهوری بود و من هم مثل بچه آدم در اتاق سرویس اندیشه و علم نشسته بودم و سرم گرم کار خودم بود که یکی سلام و علیکی کرد. نگاه کردم دیدم حسین درخشان است. گپی با هم زدیم و عکسی به یادگار گرفتیم. خیلی معقول می نمود، یا دست کم خیلی نامعقول نمی‌نمود! هیچ شباهتی به این حسین شریعتمداریِ تحت وبی که الان سردبیر خودش است نداشت.

 

ابراهیم نبوی: یک بار کسی در توصیف ابراهیم نبوی گفته بود "او یک نابغه دیوانه است". شاید من با تجربیاتی که دارم خیلی بهتر می‌توانم او را توصیف کنم: "او در دیوانه کردن نابغه است"! البته داور خان در چیزهای دیگری هم نبوغ دارد، مثل طنز  و محو کردن، ولی همچنان من فکر می‌کنم نبوغ حضرتش در دیوانه کردن باشد. لا اقل در مورد من که این طور بوده و هست. به قول علما مجرب است!

خوشبختانه بعد از خارج شدن نبوی و نوساناتی که زندگی در غربت به زندگی آدم تحمیل می‌کند، گویا الان زندگی و افکار Ø

18 دیدگاه در “من و این بلاگرها رو شب چله ای کجا می برید؟”

  1. سلام
    اولاً خسته نباشی!
    دوماً من موندم شما چطور اینهمه حوصله داری بنویسی؟! ها!
    چون احساس می‌کنم در طول روز زیاد باید مشغول نوشتن باشی می‌گم.
    ببخشید که زیادی فضولی می‌کنیم. اما برامون خیلی جالبه …
    شاد باشی!

  2. می‌بينم که علما در حق گوشه‌نشينان هم مرحمت دارند! شب يلدا و سال نو مسيحی و هر چه عيد ماضی و آتی است بر حضرت‌عالی فرخنده باد… و همچنين بر اهل بيت و سهراب‌ خان‌تان! زياد عرضی نيست.
    د. م. (به شيوه‌ی پ. ف. ن. و ح. ش.)!!!!

  3. راجع به الپر نوشتی!
    بابا این از وقتی مزدوج شد که دیگه جمع کرده در و دکان رو!
    کارهای زیادی دارن لابــــــــــــــــد!

  4. … (محمود فرجامی: جناب امیری با تشکر فراوان از لطف شما، چون کامنت شما حاوی اسامی ای بود که بهتر است در اینجا اشاره ای به آنها نشود، آن را پاک کردم.)

  5. … (محمود فرجامی: جناب امیری با تشکر فراوان از لطف شما، چون کامنت شما حاوی اسامی ای بود که بهتر است در اینجا اشاره ای به آنها نشود، آن را پاک کردم.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *