بایگانی دسته: بی دستگان

ادب دیکتاتور به ز دولت است

سیاستمدارها هم انسان‌هایی هستند با عواطفی شبیه ما آدمهای معمولی. قذافی وقتی که در مجمع عمومی سازمان ملل بجای 20 دقیقه دو ساعت و نیم حرف می‌زد و به همه حاضران توهین می‌کرد، وقتی که منشور سازمان ملل را پاره می‌کرد، وقتی که در پارک نزدیک مقر سازمان ملل خیمه سلطانی برپا می‌کرد، وقتی که به جای نگاه کردن در چشم سایر دیپلمات‌ها به بالای سرشان نگاه می‌کرد که یعنی شما در حتی نیستید که چشم به شما بدوزم، وقتی که چهل و دو سال تمام یکسر علیه اعتقادات دیگران یاوه گفت… باید می‌دانست که سیاستمدارها هم احساسات و عواطفی شبیه آدمهای معمولی دارند: تحقیر و توهین از جانب آدمهای بیشعور در دلشان به کینه تبدیل می‌شود و کینه کمین می‌کند شاید فرصتی بیابد.

سرنگونی قذافی را حاصل کینه‌های شخصی سیاستمداران نمی دانم اما فکر می‌کنم در نحوه مقابله و سرنگونی او بی‌تاثیر نبود.

رویای نیمه شب در وبلاگستان

به نظرم وبلاگستان یک سکته خفیف زده است. افسردگی بعد از کودتا از یک طرف و رواج گسترده شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر وب2 مثل فیس بوک و توییتر از طرف دیگر، باعث شده است که وبلاگستان فارسی به یک دوره رکود بی سابقه دچار شود. شاید هم بهتر باشد حکم کلی ندهم و به همین محدوده‌ای از وبلاگستان که خودمان هستیم کفایت کنم. منظورم همین محدوده چهل پنجاه تایی از وبلاگهایی‌ست که در ماه به آنها سر می‌زنم.

اصلا شاید بهتر باشد فقط درباره خودم نظر بدهم. بله… انگار اینطوری بهتر است. در این نیمه شبی که بی‌خوابی به سرم زده حکم مستی را دارم که باید ازش راستی خواست. بعد از هفت سال وبلاگ‌نویسی (آن اوایلش با نام مستعار بود و در وبلاگی در پرشین بلاگ، که حالا نیست) درست که نگاه می کنم می‌بینم کمتر وقتی بوده است که اینقدر با وبلاگ‌نویسی غریبه شده باشم. منظورم از وبلاگ‌نویسی، “به‌روز کردن وبلاگ” نیست. میانگین که بگیریم شاید در چند ماه گذشته کمتر از ماه‌های قبل مطلب منتشر نکرده باشم. اما وبلاگ، وب‌ سایت شخصی نیست که آدم نوشته‌هایش را برای اینکه گم و گور نشوند در آنجا بگذارد. قرار بود از وبلاگ از خودمان بنویسیم، از اینکه داریم چکار می‌کنیم و دنیا را چطور می‌بینیم.

از اردیبهشت امسال (89) از ایران خارج شدم و به مالزی آمدم. دلیل آمدن به ظاهر ادامه تحصیل است اما در واقع، من هم مثل خیلی‌های دیگر در وهله‌ی اول عزم کرده بودم که از ایران خارج شوم. دلایلش هم به نظرم آنقدر واضح است که نوشتن ندارد. البته این به آن معنا نیست که به درسی که اینجا می‌خوانم علاقه‌ای ندارم. اتفاقا برای اولین بار است که از رشته و دانشگاهی که انتخاب کرده ام پشیمان نیستم. از چهارده پانزده سالگی که به اجبار پدرم در دبیرستان به رشته ریاضی فیزیک رفتم همیشه این مشکل را داشتم که نه فقط به رشته‌ام علاقه‌ای نداشتم بلکه بیشتر درس‌ها را اصلا نمی‌فهمیدم. مثلا فایده فیزیک و هندسه را –هرچند با مشقت- می‌فهمیدم اما کاربرد جبر را مطلقا نمی‌فهمیدم. یعنی تقریبا تا اواخر سال اول دبیرستان اصلا نمی‌توانستم درک کنم اتحاد مزدوج یعنی چه. یادم می‌آید آقای معماریان بنده خدا با چه ترحمی به من نگاه می‌کرد و می‌گفت “پسرم باور کن حتی تو هم می‌توانی جبر را یاد بگیری!” فکر کنم آن موقعی این حرف را زد که بعد از شش هفت ماه از شروع سال تحصیلی ازش پرسیدم چرا 2 ایکس بعلاوه 2 ایکس می‌شود 4ایکس و نمی‌شود 4 ایکس2!

من عاشق تئاتر بودم و اگر آن شهر مقدس لعنتی هنرستانی داشت که ویژه هنرهای نمایشی باشد الان یک پخی شده بودم. یا لااقل ده دوازده سال آزگار، با دیدن هر کارگردان و بازیگر تئاتری حسرت نمی‌کشیدم. بعدها گویا تاسیس شد.

سال سوم دبیرستان با مطالعه جانبی‌ای که داشتم رشته تئاتر دانشگاه آزاد تهران قبول شدم اما ثبت نام نکردم به این هوا که سال بعد دانشگاه هنر قبول شوم. سال بعد خودم را کشتم. رتبه کنکور هنرم شد 137 اما در مصاحبه ردم کردند و شدم دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد مشهد. شش سال تمام عذاب کشیدم تا درسم را تمام کردم. نشان به آن نشان که چهاربار ریاضی2 را برداشتم تا آخرش با ارفاق 10 گرفتم. آن موقع دیگر عاشق فلسفه (اسلام) شده‌بودم و آنقدر سودایی بودم که ترم آخر دانشگاه، در حالی که متاهل بودم و سر خانه زندگی خودم، و 20 واحد درس داشتم و ضمنا کار هم می‌کردم، صبح‌ها ساعت 6 صبح می‌رفتم حرم تا از یکی از طلبه‌ها عربی یاد بگیرم. لیسانسم را اگر چند ماه زودتر گرفته بودم می‌توانستم معافیت از خدمت سربازی را بخرم اما به ما که رسید آسمان تپید. رتبه‌ام هم برای فوق لیسانس فلسفه اسلامی شد10. اگر می‌شد 3 معاف می‌شدم.

آمدم تهران و همانطوری که تمام رفقای فلسفه خوانده پیش بینی می‌کردند به سرعت سرخورده شدم. یعنی در واقع وا رفتم وقتی دیدم تمام آن چیزی که به اسم فلسفه اسلامی مشهور شده است – در بهترین حالت- حاصل فلسفه‌ورزی‌های جمعی از مسلمانان با فلسفه یونانی بوده که تازه بیشترهم و غم شان هم وصل کردن یونانیات به اسلامیات بوده است و نه اندیشه صرف فلسفی یا تلاش برای برپایی یک نظام فکری مستقل.

سال 80 آن ماجرا شروع شد و اواخر 82 تمام. همین موقع‌ها هم بود که بچه‌دار شدیم. در این مدت از همکاری جسته و گریخته با مطبوعات رسیدم به همکاری جدی‌تر به عنوان ژورنالیست. یک سالی هم در روابط عمومی برق تهران نشریه داخلی‌شان را درمی‌آوردم، اما کار اداره‌جاتی واقعا از من برنمی‌آمد. آمدم بیرون و دوباره شدم همان خبرنگار آزاد. هیچ نیازی هم به رفتن به سربازی نمی دیدم. تا اینکه احمدی‌نژاد شد رئیس جمهور و یکهو به سرم زد که تکلیفم را با گذرنامه یکسره کنم. البته با شناختی که از بخت خودم داشتم مطمئن بودم که در آینده قانونی به تصویب خواهد رسید که طبق آن من مشمول معافیت خواهم شد اما حتما این قانون بعد از اتمام خدمت من خواهد بود حتی اگر ده سال طول بکشد! یک سال دنبال پرونده‌های گم شده‌ام گشتم تا بالاخره اعزام به خدمت شوم و بیست ماه و چند روز طول کشید تا آن حماقت بزرگ تمام شود. چندی بعد هم اعلام شد کسانی که سه برادرشان قبلا به سربازی رفته باشند معاف از خدمت هستند و من که مشمول شرایط…

بگذریم. داشتم چی می‌گفتم؟ آها… حرف درس و اینها بود. خلاصه اینکه سال پیش تصمیم گرفتم بیایم بیرون. البته تنها شانسم ادامه تحصیل نبود و راستش فکر می‌کنم به عنوان روزنامه‌نگار و همینطور طنزنویسی که بالاخره یک سابقه‌ای برای خودش دارد شانس استخدام خوبی در بعضی جاها داشتم اما در وهله‌ی اول می‌خواستم اگر بشود در رشته ارتباطات ادامه تحصیل بدهم. از میان درخواستهایی که فرستادم از دوجا موافقت اولیه گرفتم. یکی دانشگاهی بود در استرالیا و دیگری دانشگاه علوم مالزی (USM). اولی خیلی گران بود. ترمی فقط ده هزار دلار شهریه‌اش بود و با هزینه‌های سرسام‌آور زندگی. تازه برای گرفتن ویزا هم هزار مشکل بود.

در مورد مالزی خیلی دل به شک بودم و چیزهای ضد و نقیض زیادی می‌شنیدم. بعضی ها خیلی تعریف می‌کردند و بعضی‌ها بدگویی. آخرش گفتم یک سر بیایم ببینم چطور است. آمدم، خوشم آمد و ماندم. چند ماهی ننوشتم کجایم و چه می‌کنم تا زن و بچه هم بیایند. بعد که آمدند ماندم با این تل دستنویس‌های روزانه از زندگی در مالزی و آشنایی با سه فرهنگ چینی، هندی و مالیایی از کجا شروع کنم به نوشتن.

فیس‌بوک‌ هم البته بی‌تقصیر نبود. آدم با خودش می‌گوید بگذار روزمره‌ها را خرد-خرد آنجا بنویسم و نوشته‌های جدی‌تر را در وبلاگ. نتیجه این می‌شود که نوشته‌های وبلاگی از آن حالت خودمانی دور می‌شود. تازه من دوبار اسباب کشی –از اینجا و به اینجا- داشتم که خودش در پراندن همین چهارتا خواننده‌ای که داشتم بی تاثیر نبوده. بالاخره تعارف که نداریم. آدم وبلاگ می‌نویسد که کسی آن را بخواند؛ درست مثل تئاتر که به صحنه می‌رود تا عده‌ای آن را ببینند. و شاید به خاطر همین شباهتش است که من اینقدر عاشق وبلاگ و وبلاگ‌نویسی‌ام.

البته رفت و برگشتم دلیل داشت. بعد از اینکه دامنه دبش را فیلتر کردند، به فکرم رسید که بروم روی وردپرس که خواننده‌های ساکن در داخل را از دست ندهم؛ تازه حتی خودم هم در آپلود کردن مطالب به مشکل برخورده بودم. اما آنجا هم فیلتریده شد و من هم که از مملکت آقا امام زمان و فیلتر خارج شدم، به این نتیجه رسیدم که برگردم سرجای اولم. این بار البته طراحی سایت و آدرس فید آن تغییر کرد.

بگذریم… داشتم چی می‌گفتم؟ حرف درس بود یا فیلتر؟ از تئاتر حرف می‌زدیم؟ قرار بود از مالزی برایتان بگویم و زندگی در جزیره پنانگ که جزو میراث جهانی یونسکو است؟ نه نه… یادم آمد. داشتیم درباره وبلاگ‌نویسی حرف می‌زدیم. شاید وبلاگنویسی یعنی همین. شب‌بخیر!

دو پهلو حرف زدن ما ایرانی‌ها به خودی خود جالب نیست، وقتی به عمل و انتظار منتهی بشود آزاردهنده هم می‌شود. قول و قرار مشخصی برقرار نمی‌شود اما انتظار مبهمی از کاری که وقوعش مشخص نیست به وجود می‌آید. یک شب خانه  بودم که برادرم تماس گرفت و گفت با یکی از دوستانش در راه تهران است و شب به خانه ما خواهد آمد. پرسیدم شام می‌آیید اینجا؟ گفت: ای شاید… حالا منتظر نباش… یک چیزی همینجا توی راه شاید خوردیم. منظورش را نفهمیدم و پرسیدم بالاخره شب شام منتظرشان باشم یا نه. باز هم جوابش همان بود که: نه… منتظر نباش… یک چیزی توی راه… حالا می‌آییم. سوال و جواب‌های بعدی هم به همین اندازه دو پهلو بود. بالاخره نیمه شب رسیدند. خسته و بسیار گرسنه. نه غذایی داشتیم و نه رستورانی باز بود برای جبران مافات. با نیمرو سر و ته قضیه هم آمد اما خجالت زده‌شان شدم.

دفعه بعد که مکالمه مشابهی با همان برادرِ عازم تهران داشتم دست به کار پختن شام شدیم. قرمه‌سبزی که از ساعت ده شب سرد و گرم می‌شد بالاخره ساعت دوازده و نیم در ظرفها شرف حضور یافت. میهمان‌ها که رسیدند گفتند: ئه… ما که گفتیم منتظر نباش… شام در رستوران خوردیم. قربانت ما رفتیم بخوابیم.

در عرصه حرفه‌ای خاطرات از این دست بسیار دارم. یک بار در دوره مدیریت جامی بر زمانه، یک نفر از آن رادیو با من تماس گرفت که برای امشب که شب یلداست چه خوب است شما برای ما فال حافظ بگیرید. فکر کردم اشتباهی رخ داده. به جامی ایمیلی زدم و پرسیدم منظورشان منم؟ گفت انگار چند تا از وبلاگ‌نویسها تو را انتخاب کرده‌اند. اسم وبلاگ‌هایی هم برده شد که چندان شناختی از آنها نداشتم. چون در آنجا مدتی برنامه طنز داشتم حدس زدم انتظار فال طنزآمیزی داشته باشند. وسط میهمانی شب یلدا، حافظ به دست به اتاقی خزیدم و چند ساعتی دیوان جناب شاعر را پایین و بالا کردم تا شعری پیدا کنم که بتوان تعبیری طنزآمیز مناسب آن ایام بر آن سوار کرد. بعد هم منتظر که حالا کی تماس می‌گیرند. نگرفتند.

همین چند هفته پیش هم یکی از همکاران شاغل در یکی از رسانه‌های مشهور فارسی زبان در فیس بوک تماس گرفت که می‌خواهیم برای سالگرد جنگ ایران و عراق ویژه‌نامه‌ای کار کنیم؛ شماره تلفنت را بده که با هم صحبت کنیم یادداشتی هم تو بنویسی. برای من که نه پژوهشگر جنگ هستم نه تاریخ‌نگار جنگ، و بنابراین هیچ نوشته از پیش آماده یا پروفایل‌های پر و پیمان از اطلاعات آرشیو شده ندارد، تصمیم در مورد اینکه می‌توانم یادداشتی در این مورد بنویسم یا نه، مستلزم این است که تمام خاطرات شخصی‌ام را یک دور مرور کنم و بعد مرتب کنم تا آخرش ببینم می‌توانم یادداشتی شخصی در این باره بنویسم یا نه. بعد از چند روز بالا و پایین کردن تمام آن چیزهای بد و ویران‌کننده که سالهاست سعی می‌کنم فراموش‌شان کنم به این نتیجه رسیدم که بله، می توانم یادداشتی بنویسم. خبری از آن همکار نشد.

تا پیش از خرداد 88 که تصمیم گرفتم به هیچ وجه با صدا و سیما همکاری نکنم، چند طرح فیلمنامه و برنامه تلویزیونی و رادیویی را به آنجا داده بودم. مساله این نیست که به انجامی نرسیدند – قرار نیست هر طرحی عملی و عملیاتی بشود- مساله این است که گویا اصولا قرار نبوده هم به عمل برسند. تهیه‌کننده‌ای یا مدیر تولیدی ـیا در یک مورد مدیر گروه اجتماعی شبکه یک- هوس کرده ببیند “طرح مرح چی داری” بدون اینکه تا سال‌ها بعد هیچ شانسی برای عملی شدن هر “طرح مرحی” از غیر خودی‌ها باشد.

(به قول زنده‌یاد احترامی؛ بعضی ها به قصد رد، شرط می‌گذارند. مثلا ساعت قرار‌های عمومی را به قصد نیامدن عوض می‌کنند، تماس می‌گیری که حضرت استاد ساعت 3 روز بهمان وقت دارید در میزگردی مطبوعاتی شرکت کنید؟ می‌گوید 3 نه اما 5 شاید. تماس می‌گیری و تمام قرارهای دیگر و هماهنگی‌ها را به 5 تغییر می دهی اما خبری از استاد نمی‌شود. از اول هم تصمیم داشته که نیاید.)

بعد از آن ماجرا، روال مشابهی از سوی دیگران شروع شد. «ما داریم یک تلویزیون ماهواره‌ای تاسیس می‌کنیم. در بخش طنز اگر طرحی داری لطفا بفرست. قربانت» (بعضی وقتها با اظهار لطف بیشتر: روی تو حساب کرده‌ایم‌ها)جدی گرفتن چنین پیام‌هایی یعنی هر بار نشستن و چند روز طرح و پروپوزال تایپ کردن و فرستادن. بلندترین پاسخ –اگر پاسخی در کار باشد- این است: «ایمیلت رسید. ممنون. خبرت می‌کنم».

نادیده گرفتن آن پیام‌های دعوت به همکاری یعنی خروج تدریجی از حوزه‌ی رسانه. یعنی انزوا. یعنی مرگ حرفه‌ای برای آدم‌هایی مثل ما. جدی گرفتن‌شان تبدیل شده به صرف وقت و انرژی فکری بعلاوه عصبیت ناشی از انتظار. عمر هم که برف است و آفتاب تموز…

سال نو مبارک

سال نو بر شما مبارك. من الان از كافي نتي در دمشق اين يادداشت را مي نويسم. صفحه كليد عربي است و من با مكافات اين جند كلمه را مي نويسم. جاي حروف به طرز فجيعي جابجاست و افزون بر اين بايد مواظب باشم ان 4 حرف را بكار نبرم. با بدر و مادرم و سهراب و بريسا از 5 شنبه به اينجا امده ايم و فردا به بيروت مي رويم. تا اينجايش كه خيلي خوش كذشته و اصلا فكر نمي كردم دمشق اينقدر ديدني باشد.

اين جند كلام را نوشتم تا هم از حال خودم خبر داده باشم و هم سال نو را تبريك بكويم. اميىدوارم همه مان سال خوب يا دست كم بهتري داشته باشيم. و البته با صبر و استقامت شايسته اوضاع بهتري هم هستيم.

مردی که نفسش (او) را کشت

می خوام یه چیزی بگم یعنی به همین سوی چراغ که هی داره تلو تلو می خوره نامردین مشغول ذمه‌این اگه درباره من فکرای بد بکنین. درباره من فکرای خوب بکنین… من خوبم… شما چطورین؟… داشتم چی می گفتم؟ ها… می خوام بگم امشب این داستان هدایت منو دیوونه کرد که الهی به همین سوی چراغ خدا دیوونه ش بکنه… یاد تموم اون روزایی افتادم که ریدم توشون… آره خودم به دست خودم ریدم توشون… خدا از سر تقصیراتم نگذره… نگذشت هم البته نگذره… خب کفاره که شاخ و دم نداره وختی آدم حتی ماکسیم نداشته باشه… ماکسیم چیه؟ … دندون رو جیگر بذار الان می گم… آخ دیوث دندون رو جیگر خودت بذار ول کن این جیگر آش و لاش منو… آخ…

مردي كه نفسش را كشت

صادق هدايت

نفس اژدرهاست او كي مرده است

از غم بي آلتي افسرده است

مولوي

ميرزا حسينعلي هر روز صبح سر ساعت معين، با سرداري سياه، دگمه هاي انداخته، شلوار اتو زده و كفش مشكي براق گامهاي مرتب بر ميداشت و از يكي از كوچه هاي طرف سرچشمه بيرون ميآمد، از جلو مسجد سپهسالار ميگذشت، از كوچ ة صفي عليشاه پيچ ميخورد و به مدرسه ميرفت. در ميان راه اطراف خودش را نگاه نميكرد . مثل اينكه فكر او متوجه چيز مخصوصي بود . قيافه اي نجيب و باوقار، چشمهاي كو چك، لبهاي برجسته و سبيلهاي خرمائي داشت . ريش خودش را هميشه با ماشين ميزد، خيليمتواضع و كم حرف بود.

ولي گاهي، طرف غروب از دور هيكل لاغر ميرزا حسينعلي را بيرون دروازه ميشد تشخيص داد كه دستهايش را از پشت بهم وصل كرده، خيلي آهسته قدم ميزد، سرش پائين، پشتش خميد ه، مثل اينكه چيزي را جستجو مي كرد،گاهي ميايستاد و زماني زير لب با خودش حرف ميزد.

ادامه خواندن مردی که نفسش (او) را کشت

چند پیشنهاد برای سبزها

خیلی سریع و تلگرافی چند نکته برای بروبچه های جنبش سبز:

1-     سیاست مثل بازی شطرنج است. هرچقدر هم که ماهر باشید محال است در مقابل حریفی که همسطح خود شماست خطا نکنید. اصلا مزه و شاید هویت شطرنج به این است که حرکت ها در هم گره بخورد و بازی چندان قابل پیش بینی نباشد. بجز بچه‌ها و افراد خیلی آماتور یا خیلی عصبی، سایرین وقتی حرکتی را غلط انجام دادند با لگد زیر صفحه نمی‌کوبند یا قهر و گریه نمی‌کنند. شطرنج‌باز خیلی خونسرد می‌نشیند و به بازی ادامه می‌دهد و حرکت اشتباهش را جبران می‌کند. 22 بهمن هرچقدر هم که مهم بوده یا ماجرای اسب تروا هرقدرکه اشتباه بوده گذشته و رفته است و فقط باید از آن درس گرفت و به آینده فکر کرد. اینکه اینروزها دوستان ناامید شده‌اند –یا بدتر از آن- همدیگر را متهم می‌کنند و یا بعضا به رهبران جنش می‌پرند مثل گریه کردن و قهر کردن از بازی در هنگام خوردن یکی از رخ‌هاست.

2-     مهاجرانی، مخملباف، سازگارا، نبوی، بر و بچه‌های وبلاگنویس،بالاترینی‌ها و سایر کسانی که دستشان به رسانه می‌رساند همانقدر از جنبش سبزسهم دارند که بقیه دارند. نه می‌توان آنها را برای یک اشتباه (حتی به بزرگی اشتباه طرح تروا) طرد کرد و نه درست است که به آنها جایگاه رهبری جنبش را داد. درست یا غلط الان صلاح است که رهبران جنبش سبز موسوی و کروبی باشند. البته فعالیت همه افراد به موازات همدیگر اشکالی ندارد و خیلی هم خوب و کاربردی است اما باید در نظرداشت که وقتی در یک مورد عملی (عملیاتی) موسوی و کروبی صریحا موضع دارند، آنها مقدمند. مثلا درماجرای 22 بهمن موسوی و کروبیاعلام کردند که سبزها “با حفظ هویت و نماد” حاضر شوند که دقیقا برخلاف طرح “اسب تروای” برخی دوستان بود و در عمل هم ثابت شد که حق با موسوی و کروبی بوده. در موارد نظری اختلاف نظر با موسوی و کروبی هیچ اشکالی ندارد و خیلی هم خوب است، مثل سکولارها که موضع صریحشان در مقابل تمام مذهبی‌هایی که می‌خواهند دین با سیاست مخلوط باشد (و از جمله موسوی و کروبی) را اعلام کردند اما در مواردی تا این حد عملی و عینی باید سبزها تابع سران رسمی جنبش باشند.پیشنهاد می‌کنم از این به بعد دست کم درمواردی مثل راهپیمایی‌های رسمی این مساله به عنوان یک اصل درنظر گرفته شود وبحث و جدلی نباشد.

3-     از این به بعد به هیچ عنوان، به هیچ عنوان نباید توهین و تعرض فیزیکی در راهپیمایی‌ها و تظاهرات نسبت به موسوی و کروبی صورت گیرد. اگر آنها آنقدر نجیب یا کم‌توقعند که از طرفدارانشان نمی‌خواهند آنها را در مقابل متعرضان حفاظت کنند، سبزها باید خودشان اینقدر درک و غیرت داشته باشند که لااقل در حضور آنها نسبت به رهبرانشان ضرب و شتم صورت نگیرد. موسوی و کروبی اگر رهبر جنبش نباشند، نماد و پرچم آنند. در نبردها عده‌ی بسیاری جانشان را فدا می‌کنند تا پرچم‌دار سپاه سالم بماند. لشکری که در چشم‌برهم‌زدنی پرچم‌دارش را تار و مار کنند و پرچمش را پاره و منهدم، پیش از هر چیز باعث بالا رفتن روحیه طرف مقابل شده و روحیه‌ی سربازان خودش از میان می‌رود. چنین لشکری از هم می‌پاشد و هر کس به سویی می‌رود و به زودی شکست می‌خورد. اما وقتی پرچم هست هر کس‌ می داند قلب سپاه کجاست و با حفاظت از پرچم و پرچم‌دار، سپاهیانی که در یک جا جمعند و پشت به پشت هم داده‌اند در واقع از جان خود و همزمانشان حفاظت می‌کنند. موسوی و کروبی پرچم جنبش سبزند،ناموس سبزها هستند. به هیچ عنوان نباید وقتی آنها در میان راهپیمایان ظاهر می‌شوند کسی جرات کند که به آنها ناسزا بگوید یا کتک‌شان بزند. داشتن یا نداشتن چند محافظ رسمی برای آنها هیچ اهمیتی ندارد، مهم چند هزار نفری‌ست که گرداگرد آنهایند. هر وقت آزادی بیان و شعور همگانی به آن حدی رسید که سبزها به احمدی‌نژاد نزدیک شوند و هرچه دل تنگشان خواست بگویند (پرتاب اشیا پیش‌کش) مخالفان سبزها هم حق نزدیک شدن به موسوی و کروبی رادارند. به نظر من زشت‌ترین چیز که جدا مایه ننگ سبزها در 22 بهمن امسالست، کتک زدن کروبی در مکانی بود که دست کم ده هزار سبز در آنجا حضور داشتند. گویا در آن موسوی و خاتمی هم در نقاط دیگری مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. فراموش نکنیم که این افراد هم مثل ما انسان هستند و رفتارهای بیرونی بر روحیه و تصمیم‌گیری آنها تاثیر می‌گذارد. من و شما اگر جای هر کدام از آنها بودیم و می دیدیم در میان هوادارنمان یک عده به راحتی به ما نزدیک می‌شوند، فحش می‌دهند، لنگه کفش پرت می‌کنند و کتکمان می‌زنند چه نتیجه‌ای می‌گرفتیم؟ من هیچ جایگاه قدسی و فراانسانی برای موسوی و کروبی قائل نیستم اما بنا به همین دلایل عقلانی‌ای که برشمردم معتقدم حتی اگر پای خون هم بیفتد باید به هر قیمتی سلامتی و حرمت آنها لااقل در جمع یارانشان در مناسبتهای عمومی حفظ شود.

4-     سبزها تا اینجا به اندازه کافی از اشتباهات حریف امتیاز گرفته‌اند. یک نمونه‌اش را بگویم همان ماجرای واکنش گسترده ائمه جمعه سراسر کشور در برابر نامه کروبی در مورد تجاوز‌ها؛ که باعث شد تا ته ده‌کوره‌های ایران هم این مساله هولناک (که برای ایرانی‌ها هولناک‌تر هم هست) مطرح شود. یا مثلا حرکت خام طرفداران دولت در گرفتن جشن زودهنگام پیروزی و ماجرای خس و خاشاک که باعث شد فردای آن روز بزرگترین راهپیمایی تاریخ انقلاب انجام گیرد. از این نمونه‌ها زیادند. می‌خواهم بگویم نه جای ناامیدی است و نه خودخوری بر سر 22 بهمن. تلاش برای پیدا کردن مناسبت و آمدن به خیابان جز بازی در زمین حریف و تحلیل روحیه و انرژی سبزها (با نمایی که انگار روز به روز آب می‌روند) نتیجه‌ای نخواهد داشت. درمقابل سبزها می‌توانند بازی را چنان به زمین خود بکشانند که مخالفان اصولا توان ورود به آن را نداشته باشند. مثلا به عنوان یک پیشنهاد، پیشنهاد می‌کنم چهارشنبه سوری امسال را سبزها آنچنان شاد و صمیمی و سرشار از پایکوبی برگزار کنند که تهران و سایر شهرهای بزرگ شادترین و نورانی‌ترین شب تاریخ خود را داشته باشند. قشرمتوسط جامعه که پشتیبان اصلی جنبش سبزاست سرباز این جور مبارزه‌ه است نه آمدن پیاپی به خیابان و خوردن باتوم و گاز اشک‌آور و گلوله.

چرا بجای فرستادن دست خالی و تن بی حفاظ در مقابل تفنگ و چماغ، یکبار شادی و دست‌افشانی در مقابل زاری و گریه و دلمردگی و تباکی و نوحه‌های دوبس دوبسی به میدان فرستاده نشود؟ و پیشاپیش گمان می‌کنید در نظر شاهد بی قصد و غرضی که در این جامعه دلمرده و افسرده زندگی می کند پیوستن کدام یک ازاین دو جبهه دوست داشتنی‌تر بیاید؟

روی این پیشنهاد آخری فکر کنید و نظرتان را بگویید شاید بازترش کردیم.

گزارش از 22 بهمنی که گذشت و پیش بینی آینده

ساعت حدود 9 و نیم پنج شنبه شب 22 بهمن است که این یادداشت را می نویسم. چند روزی‌ست که چیزی ننوشته‌ام در وبلاگم. یکی از دلایلش این است که نمی‌توانم در وبلاگ فیلتر شده‌ام چیزی آپلود کنم. افزون بر این اشکالی فنی هم باعث بروز خطا می‌شود که با توجه به کند بودن اینترنت و همینطور استفاده از فیلترشکن برای دسترسی به سورس قالب‌های وبلاگم، رفع آن تا الان ناممکن شده. دلایل دیگری هم البته بود که گفتن ندارد. به هرحال الان این یادداشت را در وبلاگ جدیدی که روی وردپرس برای خودم دست و پا کرده‌ام می‌گذارم و بعدا شاید آرشیووبلاگ قبلی‌ام را هم به اینجا منتقل کنم.

آدم وقتی پیش‌بینی‌هایش درست از آب درمی‌آیند باید خوشحال باشد و به خودش امیدوار؛ اما وقتی این پیش‌بینی‌ها حاکی از شرایط ناامیدکننده است و آنچه عقل و منطق می‌بیند خلاف آنچیزی‌ست که دل می‌خواهد، وضعیت پارادوکسیکالی پیش می‌آید. مثل وقتی که یک ایرانی عاشق فوتبال پیش می‌کند که تیم ملی ایران از تیم ضعیف فلان کشورمی‌بازد و در حالی که با تمام وجود دوست دارد تیمش نبازد اما پیش‌بینی‌اش درست از آب درمی‌آید. و تاسف‌بارتر اینجاست که چنین شخصی اگر بر اساس وضعیت تیم و تحلیل‌های فنی خودش پیش‌بینی‌هایش را بگوید، چه درست از آب درآید و چه نه، همیشه متهم به بدبینی، بدخواهی، تضعیف روحیه و امثال آنها می‌شود.

در مورد آنچه امروز اتفاق افتاد وبه نظرمن یکی از بزرگترین شکست‌های جنبش سبز بودهم من پیش‌بینی کرده بودم اما نمیِ‌خواستم –یا شاید مقداری هم نتوانستم- آن را پیش از این به طور عمومی اعلام کنم و فقط به دوستان معدودی با ذکر دلیل گفتم.

امروز سبزها در تهران بسیار کمتر از آن چیزی بودند که انتظار می‌رفتو دلیل آن هم ساده بود: 5 روزتعطیلی.

آنهایی که در تهران زندگی کرده‌اند می‌دانند که محال است یک تعطیلی چند روزه پیش آید و جمعیت تهران به طور قابل ملاحظه‌‌ای کم نشود. قشر مرفه به شمال و جنوب و خارج از کشور می‌روند و قشرمیانه هم یا به سفر تفریحی و یا به دیدار خویشان در شهرستان. چنین اتفاقی در شهرستان‌ها خیلی کمتر می‌افتد. من خودم آن اوایل (سال 80) که از مشهد به تهران نقل مکان کرده بودم واقعا تعجب می‌کردم از تهران در روزهای تعطیل متوالی. شهری خلوت و سوت و کور به خصوص در نواحی مرکزی و شمالی. عموم سبزها هم ازکدام قشرجامعه هستند؟ متوسطبه بالا.

امسال همین اتفاق به سادگی افتاد. همه راهی سفرشدند و شنیده نشد کسی در اینباره هشداربدهد. خود من درمیان دوستانم می‌توانم دست کم نیمی از آنها را نام ببرم که عصر چهارشنبه یا صبح 5 شنبه عازم سفر شدند. این‌یکی رفت شاهرود، آن چندتا رفتند کرمان، آن دیگری کرمانشاه…

بسیاری ازجوان‌ها را هم والدینشان به زور به سفربردند تا از درگیری‌ها به دور باشند. به خصوص که این ماجرای اعدام‌ها هم خیلی تاثیرگذار بود.

اینها را که دارم می‌گویم بیش از آنکه تحلیل باشد گزارش است. من هر چند که خط و ربط مشخص سیاسی دارم اما در مقام یک گزارشگر سعی می‌کنم بی‌طرف باشم. کسی که گزارش می‌کند دارد مواد خام تحلیل برای خودش و دیگران را فراهم می‌کند و ازاین رو اگر گزارشگر برای خودش مقام خیرخواهی یا وظیفه امیددادن یا تهییج … و از این قبیل امور را قائل باشد و بخواهد همزمان آنها را هم در گزارشگری‌اش دخیل کند عملا به خودش و دیگران لطمه زده و –حتی به نظر من- خیانت کرده است.

درباره تاثیر سفر در حضور سبزها در 22بهمن من نه فقط مشاهداتم از سطح شهر،جامعه و دوستان و نزدیکانم را می‌گویم بلکه خودم هم عملا با این مساله درگیر بودم و تجربه شخصی دارم. مادرم سه هفته است که به من اصرار دارد ایام تعطیلات به مشهد برویم و از “عیادت مادر بیمار” تا “بیا برویم با هم سفر” و “یک مجلسی داریم تو هم بیا” دلایل این اصرار تغییر می‌کرد که در واقع ته مایه‌ی همه‌ی آنها نگرانی از مسائل امروز بود. حتی برادرم جداگانه تماس گرفته بود که “اگرمی‌توانی بیا که از وقتی خبراعدام‌ها پخش شده مامان شبها خوابش نمی‌برد…” طبیعی‌ست در چنین شرایطی، ماندن چقدر سخت می‌شود. و تازه وقتی امنیت برقرارنباشد حضور هم بسیار سخت. مثلا ما مجبور شدیم پسرمان را صبح زود با هزار سلام و صلوات وشرمندگی ببریم بگذاریم منزل یکی از اقوام تا همسرم که امروز می‌خواست بیاید راهپیمایی بتواند بیاید. در حالی که خیلی‌ها با تمام اعضای خانواده و طیب خاطر آمده بودند!

امروز هم من در چند مسیر در راهپیمایی بودم و مهمترین وظیفه‌ی خودم را هم مشاهده و گزارشگری می‌دانستم. در همین کانتکس است که می‌گویم سبزها درراهپیمایی 22بهمن بسیار کم و کم‌اثر بودند. در مسیر خیابان انقلاب که عملا لای جمعیت گم شدند و چون نتوانستند نماد سبزهایشان رانمایش بدهند به پرشکوهتر شدن جمعیت آنها کمک کردند! و در فلکه صادقیه هم که شاید بزرگترین میعادشان بود نتوانستند کاری بکنند. آنقدر پراکنده و بی‌برنامه بودند که نه تنها نتوانستند دور هم جمع و منسجم شوند بلکه حتی نتوانستند دور کروبی که به محل آمد یک حلقه انسانی تشکیل دهند و دست کم ازکتک خوردن این پیرمرد جلوگیری کنند.

در مقابل هواداران دولت که از تهران و شهرهای اطراف آمده -و آورده شده- بودند نه فقط زیاد بودند بلکه با سازماندهی خوبی همان اجتماع پراکنده سبزها را هم می‌تاراندند. مثلا دور میدان صادقیه یک دسته حدود 70 نفره که مترسک نامفهومی را هم جلویشان گرفته بودند دائما دورمی‌زدند و از دل جمعیت سبزهاکه هیچ کاری نمی‌کردند رد می‌شدند و آنها را پراکنده‌ترمی‌کردند. و البته به موازات همه اینها نیروهای نظامی و انتظامی و بسیجی هم که سنگ تمام می‌گذاشتند…

از آنسو نکته جالب برای من – که راهپیمایی 9 دی را هم به همین صورت ازنزدیک دیده بودم- این بود که در این راهپیمایی ازشعارهای موهن و تحریک کننده «نسبت به راهپیمایی 9 دی» چندان خبری نبود. به خصوص متوجه شدم که به قول معروف “وزیر شعار”های رسمی و سازمان‌دهی شده از شعارهای افراطی دوری می‌کردند و بیشتر به مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس متمرکز بودند. حتی خود احمدی‌نژاد هم در سخنرانی‌اش چندان به مسائل تحریک کننده، افشاگری و تحقیر کنندگی نپرداخت و حرفها عمومی درباره انقلاب و جمهوری اسلامی زد.

با توجه به همه‌ی اینها و از مجموع چیزهایی که در این ایام از نزدیک دیده‌ام و شنیده‌ام  من دو پیش‌بینی عمده درباره آینده دارم:

1-     ممکن است نظام به این نتیجه رسیده باشد که بهتر است این قائله با کمترین هزینه جمع شود. از این‌رو هیچ بعید نیست که پرهیز از شعارها و مواضع افراطی (که با توجه به روحیه دولتی‌ها و طرفداران دولت عجیب می‌نماید اما کاملا محسوس بود) در همین راستا باشد با توجه به حضور و فعالیت کمرنگ سبزها در 22 بهمن، نظام هم با خیال راحتتری دنبال این موضع باشد. این یعنی که معتدل‌ها در جناح اصولگرا قالب شده‌اند و اگر چنین باشدنه فقط روزهای آینده روزهای کم‌تنش تری خواهد بود بلکه احتمال آزادی بسیاری از زندانیان سیاسی نیز می‌رود.

2-     احتمال زیادی هم وجود دارد که سبزها با ازدست دادن این فرصت تاریخی، ضعف خود را به حریف افراطی نشان داده و سرکوبی بسیار بیشترو شدیدتری را متحمل شوند. سرکوبی‌ای که تا حد دستگیری موسوی و کروبی هم پیش رود. البته این یک روی سکه است و من گمان می‌کنم اگر جناح مقابل چنین اشتباهی را مرتکب شود به دست خودش مقدمات اتحاد سبزها را فراهم آورد. سبزهایی که در روزهای آینده بیشتر درک خواهند کرد که چه فرصت بزرگی را با سهل‌انگاری و بی‌برنامگی از دست دادند چنانچه تحت فشار بیشتری قرار گیرند مترصد فرصتی خواهند بود تا بایک اقدام برق‌آسا جبران مافات کنند و اگر با خبری نظیر دستگیری موسوی روبرو شوند چنان پتانسیلی آزادخواهند کرد که مبهوت کننده باشد و مجددا کشور در بحران بزرگتری فرو خواهد رفت.

*************

البته باید دوباره یادآوری کنم که آنچه آمد الزاما ربطی به خواسته‌ها و آرزوهای شخصی من ندارد و من صرفا سعی می‌کنم گزارشگری کنم و بر پایه آن تحلیل. و البته فکر هم می‌کنم اینکه یک تحلیلگر بتواند خودش از نزدیک حوادث را ببیند و کاملا بی‌واسطه آنها را تجربه کند مزیت بزرگی است که بسیاری ازدوستان ما از آن محرومند.

معرفی کتاب راننده تاکسی در سه برداشت

برداشت 1

اگر دو هزار تومان پول دارید که نمی‌دانید با آن چکار کنید من حاضرم به طور رایگان به شما مشاوره بدهم. مساله سختی‌ست و واقعا هم به مشاوره نیاز دارد. دو هزار تومان نه آنقدر کم است که بی‌خیالش شوید و مثلا بدهیدش به گدا یا آدامس‌فروش دوره‌گرد و نه آنقدر زیاد است که بشود حتی با آن یک پیتزا خورد. ساندویچ دو هزار تومانی هم که نخوردنش مفیدتر است تا خوردنش و میزبان انگل‌های روده آدمهایی شدن که فضولاتشان پای کاهوهایی ریخته شده که شما الان دارید با چند پر کالباس نوش جان می‌کنید! تئاتر و سینما هم نمی‌شود با دو هزار تومان رفت.

با این مبلغ فقط می‌توانید یک کارت اعتباری ایرانسل بخرید و با دوست پسر یا دوست دخترتان حرف بزنید که آن هم اصلا توصیه نمی‌شود چون خطر بالقوه ازدواج را در پی دارد. اگر هم ازدواج کرده‌اید که دیگر دیوانه نیستید با همسرتان دو هزارتومان حرف بزنید. روابط خارج از ازدواج هم که اصلا توصیه نمی‌شود به خصوص برای آدم‌های یک‌لاقبای دوهزار تومان بدست!

خریدن مجله و روزنامه هم که از آن کارهاست. می خواهید دو هزار تومان بدهید که در سایه آزادی نسبتا مطلقی که به خصوص در مطبوعات وجود دارد یا دروغ بخوانید یا جفنگیات خاله زنکی که روانتان آزرده شود یا –به فرض- اخبار و گزارش‌هایی واقعی از وضعیت ممکلت بخوانید که افسردگی بگیرید؟!

این است که وقتی من می‌گویم باید به شما مشاوره بدهم قبول کنید که این موضوع نیاز به مشاوره دارد. بهترین کاری که می‌توانید با دوهزار تومان بکنید این است که بروید دم یک کتاب‌فروشی معتبر (ترجیحا نی باشد) و بگویید:
–    سلام… لطفا یک راننده تاکسی بدهید!

بعد وقتی که کتابفروش به شما نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت اینجا ایستگاه تاکسی فرودگاه نیست شما هم نگاه عاقل اندرسفیه‌تری به او بیندازید و بگویید:
–    منظورم کتاب «راننده تاکسی» نوشته محمود فرجامی است.

حالا یا کتابفروش این کتاب وزین 112 صفحه‌ای طنزآمیز را که دقیقا قیمتش 2 هزار تومان است دارد یا ندارد. اگر داشت که بدانید با خوب کسی مشاوره کردید چون دقیقا به اندازه پول شما پیشنهاد خرید داد و فوری کتاب را بخرید. اگر هم نداشت لبخندی بزنید، گردنتان را کج کنید و به کتابفروش بگویید:
–    من شما رو دوست دارم آقای کتابفروش… من به شما علاقه دارم… ولی این رسمش نیست که شما کتابفروشی به این بزرگی بزنید آنوقت راننده تاکسی نداشته باشید… پس شما چکار می‌کنید اینجا؟… بچه‌های شما چکار می‌کنند…

و قبل از اینکه طرف با اردنگی شما را به بیرون هدایت کند بیایید بیرون و به سراغ کتابفروشی بعدی بروید. و اینقدر این کار را ادامه بدهید تا راننده تاکسی را بدست بیاورید. به قول صاحب کتاب راننده تاکسی: جوینده یابنده است به خصوص اگر به دوهزارتومنش دست نزند.

******
برداشت 2

این کتاب 18 داستان کوتاه طنزآمیز دارد با موضوعات اجتماعی روزمره. در این کتاب از ماجرای برخورد با راذل و اوباش و کهریزک هست تا سهمیه‌ای شدن بنزین و نرخ دستمزد مداح‌ها و حرکت‌های فیمینیستی و آزادی جنسی و 120 دلاری شدن نفت و حق‌التحریر روزنامه نگارها و برداشتن سه صفر از پول ملی.

البته این‌ها دستمایه‌اند برای نقد رفتارها و باورهای اجتماعی ما. مثلا داستانی که در آن به ماجرای کهریزک و برخوردهای غیر انسانی با عده‌ای (گیریم مجرم) تحت عنوان اراذل اوباش اشاره دارد مدتها قبل از بر سر زبان افتادن کهریزک بر سر جنایات علیه متهمان سیاسی نوشته شده است. اما بن‌مایه پابرجا‌ست: جامعه‌ای که در آن افکار عمومی نه فقط قبول می‌کند که با بعضی شهروندان غیرانسانی‌ترین اعمال تحت عنوان برقراری امنیت صورت گیرد بلکه منتقدان چنان رفتارهایی را منکوب می‌کند باید منتظر عواقب وخیمتری باشد.

«تاریخ مصرف داشتن» که این روزها لقلقه‌ی زبان‌ها شده و همه با افتخار سعی می‌کنند پرهیزشان از آن را جار بزنند، می‌تواند حرفی باشد در مایه و پایه «طنز فاخر». و می توانید منجر شود به نتیجه‌ای در مایه آن بابایی که پدرش نصیحتش کرد هرکجا رفت بالا بنشیند و بزرگ حرف بزند. در اولین مجلس رفت رو طاقچه و از نهنگ و فیل حرف زد!

آیا قرار است ما از موضوعات اجتماعی روزمره‌مان و –از آن مهمتر- عادت بد و ناهانجاری‌عای زمانه‌مان حرف نزنیم که تاریخ مصرف نداشته‌باشیم؟ که مثلا 200 سال دیگر اگر یکی نوشته‌مان را خواند به فلان موضوعی که ما دغدغه‌اش را داریم و او نخواهد داشت برنخورد؟! با همین تعریف پس بیایید نوشته‌های "تاریخ مصرف دار" دهخدا و عارف و میرزاده را بریزیم دور و چرندیات ملک‌الشعراهای دربار قاجار و صفویه را قاب کنیم بالای سرمان. مگر نه اینست که محمدعلی شاه و شیخ فضل‌الله و رضاشاه مرده‌اند و دیگر مساله قحط نان و توزیع دولتی تریاک حتی به ذهن مردم هم نمی آید اما همچنان گل زیباست و بهار روح انگیز است و شراب حال می دهد و ساقی…؟

البته شکی نیست که بسیاری از نوشته‌ها تاریخ مصرف دارند و پس از مدتی به شدت ارزش خود را از دست می دهند اما آنچه که ارزش یک نوشته را مشخص می‌کند "موضوع" نیست، نحوه پرداخت است، نوع نگاه است. عبید زاکانی از فلان قاضی می‌نویسد که نامش در تاریخ جز در همان نوشته عبید نیست اما به خاطر نوع نگاه ژرف عبید نه فقط نوشته‌اش در اثر گذشت زمان بی‌ارزش نمی‌شود بلکه فارغ از کیستی جناب قاضی، بر ارزش آن افزوده می‌شود.

******
برداشت 3

طرح روی جلد کتاب راننده تاکسی نوشته محمود فرجامییعنی واقعا این رسمش است که من در ازای گرفتن 200 هزارتومان پول (طی دوفقره چک در وجه آقای محمود فرجامی بابت بند فلان قراداد بابت…) اینقدر ژانگولر بزنم؟ نه خداوکیلی انصاف است برداشت یک را خنده دار و خودمونی بنویسم و در برداشت 2 اظهار فضل‌های روشنفکرانه بکنم و پای اسطوره‌های طنز و ژورنالیسم فارسی را بکشم وسط و هوار بزنم "آهای من و داریوش را کجا می‌برید!" که شما بروید یک کتابی را بخرید که اگر نخرید هم کمیاب خواهد شد؟ همه اش 1650 تا چاپ شده که با احتساب 4000 ناشر و کتابفروشی که داریم به هر کدام نصف دانه هم نمی رسد! (تازه ده‌تایش را هم جناب ناشر به خودم هبه کرده است )

این هم از برداشت سه که به التماس افتاده‌ام. اصلا…

(می‌گویند یک بابایی اوایل اسفند پارچه‌ای را برد پیش خیاط و گفت: اوستا این رو الان آوردم که برام تا شب عید کت و شلوار بدوزی. ببین شب عیدی نیام بگی دیر شد، چرخم خراب شد، شاگردم قهر کرد، زنم مریض بود، برق رفت، سوزنم شکست… اصلا لازم نکرده بدوزی. بده خودم. به درک. از اولش هم نباید پیش تو می آوردم.)

… اصلا شما هم لازم نکرده بخرید، بدهیدش به خودم،  از اولش هم نباید به شما رومی انداختم!
 

دکان ما و دکان بهایی‌ها

برای توقیف ده روزه روزنامه همشهری دلیل بامزه‌ای تراشیده‌اند که تامل برانگیز است. گفته‌اند در آگهی صفحه نخست این روزنامه برای دعوت مردم به بازدید از هند تصویری چاپ شده از معبدی که معمار آن بهایی بوده (یا خود معبد از آن بهاییان بوده). ترس یا پرهیز از بهایی‌گری آنچنان است که حتی سایت بازتاب هم پس از ساعتی چند خط توضیحی که راجع به بهاییان منتشر کرده را از روی صفحه حذف می کند.

چرا بزرگترین دغدغه گروهی از شیعیان در ده‌های اخیر بهاییت بوده و هست؟ آیا اگر تصویر کذایی مجسمه‌ای از بودا یا تصویری از معبد برهماییان بود که طبق نص صریح قرآن و اسلام در حکم بت و شرک است هم واکنش اینقدر شدید بود؟ حرفم سر توقیف موقت همشهری که طبعا آن عکس بهانه‌‌ای برای تسویه حساب احمدی‌نژادی‌ها با قالیبافی‌هاست نیست. دارم در مورد بهایی‌ها و دلیل اینهمه شدت عمل علیه آنها حرف می‌زنم.

بهایی نیستم و به نظرم این دین یا مذهب صددرصد ساختگی می‌آید اما اگر قرار بود بی‌پایه بودن اعتقادات دلیلی بر بی‌احترامی به معتقدان باشد عده بسیار کمی بر روی این کره خاکی مستحق احترام بودند. شاید هم هیچکس!

برخورد شدید با بهائیت در صورت کنونی را شبیه همان برخورد بسیار شدید مسیحیان در طول تاریخ با یهودیان می دانم که البته به برکت سکولاریسم لااقل در اروپا محدود شده است. قیاس کوچکی  از کنش دینورزان غیور حکومت اسلامی بر سر بودا و بها روشن می‌کند که ماجرا سر اعتقادات نیست. سر دکان و دستگاه است که طبق اصل بازار هر چقدر اشتراک بین مشتریان و اجناس بیشتر باشد رقابت سنگین‌تر و خشن‌تر است .

پیام ملکوتی، روشن است: روبروی دکان من حق نداری دکان باز کنی.

معرفی چند کتاب طنزآمیز دیگر

پارسال همین‌طور خوش‌خوشکی 12 تا کتاب طنزآمیز معرفی کردم که خودم از خواندن آنها بسیار لذت برده‌بودم. بعد – باز هم خوش‌خوشکی- در آخر بخش دوم معرفی کتاب‌ها نوشته بودم که اگر اینها را خواندید سال آینده همین موقع به خاطرم بیاورید دوازده تای دیگر معرفی کنم. حالا چند تا از دوستان کامنت گذاشته‌اند و ایمیل زده‌اند زود باش! قول دادی… انگار نه انگار که همه ما داریم در مملکتی زندگی می‌کنیم که اعتبار حرف‌های مقامات رسمی‌اش 24 ساعت هم نیست…

ولی به هر صورت من تسلیمم و از شوخی گذشته، خوشحال از این پیگری دوستان و ایضا اینکه حساب ما را از حساب مقامات رسمی –اعم از تقلبی و غیر تقلبی- جدا کرده‌اید. بنابراین امروز چند کتاب دیگر معرفی می‌کنم که همگی در بازار رسمی کتاب ایران در حال حاضر موجود و به راحتی قابل خریداری‌اند. خواندن آنها را جدا توصیه می‌کنم فقط متاسفانه وقت و امکان اینکه برای همه آنها مشخصات کامل (مثل قیمت و ناشر و این چیزها) را بنویسم ندارم. ولی خوشبختانه مشخصات همگی با جستجو در اینترنت به راحتی بدست می آید:

1- عطر سنبل عطر کاج (نام اصلی:Funny in Farsi)؛ فیروزه جزایری دوما
یکی از خلقیات بد من این است که چیزی مد بشود نمی‌روم طرفش. در مورد کتاب این عادت بد من باعث می‌شود تا بعضی وقتها کتاب‌های خوب را از دست بدهم یا دیر به سراغشان بروم مثل عطر سنبل عطر کاج که وقتی درآمد فقط به خاطر مد شدنش در صفحه کتاب روزنامه ها نرفتم طرفش. ولی پارسال که بالاخره آن را خریدم و خواندم دیدم عجب شاهکاری‌ست. یک روایت شخصی، موشکافانه، ظریف، یکدست و البته بسیار خنده‌دار از یک بانوی ایرانی که بیش از سی سال است که در آمریکاست. پر از بازی‌های زبانی و شوخی‌های بین فرهنگی. در مورد این کتاب امیدوارم روزی جداگانه بنویسم. طنز چند لایه‌ی این کتاب که در بطن آن نویسنده نگاهی ژرف –و البته شخصی- به تفاوت‌های فرهنگ ایرانی و آمریکایی دارد لااقل در فارسی منحصر بفرد است. خانم جزایری در این کتاب بیش از هر چیز با خودش و خانواده اش شوخی می کند که البته چون نام نویسنده Firoozeh Dumas یعنی به سنت آمریکایی ترکیبی از نام کوچک ایشان و نام خانودگی شوهرش در پشت کتاب خورده بوده به کسی برنمی‌خورد. اما –آنگونه که مقدمه کتاب جدید ایشان که هنوز ترجمه نشده خواندم- ناشر یا مترجم فارسی کتاب بدون اجازه ایشان نام خانواده پدری‌شان را پشت جلد ترجمه آورده که باعث دلخوری‌های زیادی شده. ولی در مجموع ترجمه خوبی هم دارد و توصیه می کنم حتما آن را بخوانید. ضمنا از آن دوستی که این کتاب را از من امانت گرفته و به روی خودش نمی‌آورد خواهش می‌کنم لااقل مشخصات کتاب را در بخش کامنت‌ها بگذارد.

2- دفترچه خاطرات و فراموشی؛ محمد قائد
این کار به معنای مصطلح طنزآمیز نیست. مجموعه مقالاتی بسیار جدی و عمیق در باب جامعه و رفتار ایرانی است که نویسنده طنز ظریف و بعضا بسیار خنده‌آورنده‌ای را در آنها بکار برده است. خواندن این کتاب می‌تواند برای شما هم مثل من اتفاق بزرگی در زندگی‌ محسوب شود. قیمتش در چاپ جدید 10 هزار تومان است که البته یک مقداری گران است اما اگر دیربجنبید همان هم نایاب می‌شود. (خود من به 5 تا کتاب‌فروشی سر زدم تا توانستم همین چاپ دوم را که چند ماه از چاپش نمی‌گذرد پیدا کنم) ضمنا می‌توانید سری به سایت قائد بزنید و مفتکی هم مستفیض بشوید ولی از من بشنوید و این ده هزار تومان را از جگرتان بکنید و خرج فرهنگتان بکنید که اصل جنس است. انتشارات طرح نو.(راستی اگر کتاب را خریدید و خواندید، وقتی به آن پاورقی‌ای رسیدید که قائد از فردید و مظنه‌ی اجناس و "بقیه‌الله الاعظم" نوشته ؛ به قول شاعر بسیار مرا یاد کنید!)

3- کهنه‌های همیشه نو؛ مرتضی احمدی
بالاخره این کتاب ارشمند تجدید چاپ شد. کتابی حاوی متن و حتی نت‌های بسیاری از ترانه‌های روحوضی و ضربی‌خوانی که بومی تهران هستند و بسیار کمیک. مرتضی احمدی با این کار جدا خدمت بزرگی به فرهنگ ایران و به خصوص تهران کرده است. او علاوه بر جمع‌آوری و کتابت نسخه‌های اصیل توضیحات بسیار ارزشمندی در مورد تاریخچه این نوع از موسیقی و تئاتر به همره نکات اجرایی بعضی از آنها داده است. احمدی که بیش از 85 سال عمر دارد آخرین ضربی‌خوان اصیل ایران است. اتشارات ققنوس؛4500 تومان

4- چرند و پرند؛ علی اکبر دهخدا
در مورد چرند و پرند چه می‌توانم بگویم؟ جز اینکه سرآغار طنز سیاسی-مطبوعاتی ایران است به قلم آدمی مثل دهخدا که لابد مقام شامخ علامگی را با طنزنویسی (آن هم در زمان مشروطه که این قبیل چیزها را در ردیف مطایبه و هزل و تفنن‌جات می‌دانسته‌اند) مغایر نمی‌دیده. چرند و پرند علاوه بر ارزش تاریخی و کلاسیک هنوز هم از حیث قدرت طنزنویسی از لحاظ تکنیکی قابل توجه و مطالعه است و به خصوص از این نظر آموزنده که می‌توان با پرهیز از زبان شلخته و ادبیات رها، با استفاده از زبان مردم کوچه و بازار اثر طنزآمیزی ساخت که ارزش ادبی هم داشته باشد. انتشارات خلاق؛ 2000 تومان ؛ تلفن 66959971

5- قنبرعلی؛ محمدعلی جمالزاده
حالا که حرف کلاسیک‌ها شد این رمان طنزآمیز را که ترجمه آزاد جمالزاده است را بخوانید. ثواب دارد لذت هم می‌برید هزینه‌اش هم زیاد نیست (بلانسبت مثل متعه در مذهب حقه جعفری). انتشارات سخن

6- ژاک قضا و قدری و اربابش؛ دُنی دیدرو
این اثر گرچه چند صدسال پیش و توسط یکی از اصحاب دایره‌المعارف نوشته شده است ولی بسیار مدرن است. حتی بعضی معتقدند به خاطر شیوه بدیع قصه‌گویی و قطع مکرر خط روایی داستان در حوزه پست مدرن می‌گنجد. اما من به این چیزهایش کاری ندارم. داستانی‌ست بسیار جذاب، طنزآمیز، بدیع و انسان‌گرایانه. مینو مشیری از فرانسه ترجمه‌اش کرده و بسیار هم خوب. چاپ سال 86اش که فرهنگ نو منتشر کرده 6500 است. حتما بخوانید.

7- در رویای بابل؛ ریچارد براتیگان
یک قصه بامزه و جذاب با ریتمی بسیار تند که تقریبا در یک شبانه‌روز اتفاق می‌افتد. داستان یک کارآگاه خصوصی سودایی که دائما در خیال بابل است. یک براتیگان بازی اصیل که می تواند شدیدا منبع الهام شود. ترجمه پیام یزدانجو.
نشر چشمه؛ 3400 تومان

8- راننده تاکسی
هنوز قیمت این کتاب معلوم نیست اما نشر نی دارد آن را درمی‌آورد و الان توی چاپخانه است. خریدن این کتاب را بیش از خواندنش توصیه می‌کنم. حدود بیست داستان کوتاه پیوسته طنزآمیز است که بدک نیست. یا در واقع اینجوری فکر می‌کنم…!

*******
پی‌نوشت: دوازده کتابی که قبلا در دوبخش (اینجا  و اینجا معرفی – یا به عبارت بهتر: توصیه به خواندنشان- کرده‌بودم اینها بودند که همچنان توصیه به قوت خود باقیست: 1- سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی2- نیکولا کوچولو 3- وغ‌وغ ساهاب 4- بی بال و پر 5- شوایک 6- چنین کنند بزرگان 7- دن كاميلو 8- قلندران پیژامه‌پوش 9- طنزآوران امروز ایران 10- شوکران شیرین 11- فرهنگ گفته‌های طنزآمیز 12- فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز.

ضمنا پیش از آن هم چند کتاب "درباره" طنز و طنزنویسان معرفی کرده بودم که بیشتر به درد طنزپردازها و دانشجویان ادبیات می‌خورد و می توانید اینجا با آنها آشنا شوید. البته بعضی‌هایشان در بازار رسمی کتاب نیستند یا تجدید چاپ نشده‌اند.