بایگانی دسته: سهرابیات

اثبات وجود ملیح

بعضی وقتها دقیقا احساس قصه گویی که بعد از دوساعت فک زدن برای شرح دقیق قصه لیلی و مجنون، ازش پرسیده می شود لیلی زن بود یا مرد را می فهمم. دیروز فاجعه بارترین مورد پیش آمد. یکی از حضرات خردمندِ خوش تیپِ دبش خوان از من پرسید که سهراب واقعیه؟
انکار وجود تا این حد آقای فیلسوف؟! آن هم وجودی به این ملیحی!
sohrabi.jpg

ویروسی کردن

تذکر: اکیدا به زنان باردار، کلیه افرادی که سابقه ناراحتی قلبی دارند و نیز دختران و پسران معمولی و مابینهم توصیه می شود از خواندن این یادداشت خودداری کنند.

اصولا اینکه گفته اند علم را باید دست اهلش داد، یا دست کم نباید دست نااهلش داد؛ حرف درستی است یا فعلا در مورد موجودی 102 سانتیمتری به نام سهراب صادق است.
سهراب چند روزیست که سرما خورده و عطسه و سرفه می کند. یک روز مادرش بهش گفت که وقتی عطسه یا سرفه می کند، مواظب باشد که آب دهانش توی صورت ما یا غذا نپاشد. سهراب هم مثل همیشه پرسید "چرا؟" و آنقدر چرا-چرا کرد که به مفهوم "ویروس" رسید که در آب دهان آدم سرما خورده وجود دارد و اگر برود توی دهان دیگران، آنها را هم مریض می کند.

این گذشت تا اینکه دیشب که آمدم خانه، بعد بازی با سهراب، رفتم روی کاناپه دراز کشیدم به مجله خواندن. اما سهراب پیله کرد که بیا باز با هم بازی کنیم و من هم محلش ندادم. چند دقیقه ای ساکت بود و من هم داشتم خردنامه می خواندم و در مفاهیم معتبری مثل تفسیر و اسماالحسنی و میرعبداللهی و تاویل و میردامادی و ایمان و ایازی و این چیزها غور می کردم که دیدم سهراب اصرار می کند که با دو دستش دهان من را باز کند. همانطور که خوابیده بودم و مجله را بالا گرفته بودم به خواندن، دهانم را باز کردم. سهراب نزدیک شد و چیزی در دهانم گذاشت و رفت. چشمم به عبارات بود و سهراب را ندیدم ولی شنیدم که با رذالت خاصی دارد به مادرش با پیروزمندی توضیح می دهد که "بابا رو ویروسی کردم!"

ناگهان فهمیدم که این خبیث، چه کرده و دویدم به سمت دستشویی…
بله! لویی پاستور کوچک ما در دهان پدرش تف کرده بود!

سوتفاهم

سهراب: مامانی نمازتو خوندی؟
مامانی (مادربزرگ سهراب): آره… الهی قربون پسرم برم. چقدر…
سهراب: (خودش را به زمین پرت می کند و گریه کنان فریاد می زند) چرا یواشکی خوندی؟… می خواستم بیام سر نماز اذیتت کنم… اعصابمو خورد می کنید شماها!

مناسبت!

سهراب آنقدر مامانی (مادرِ مادرش) را دوست دارد که حاضر است پیش او بماند و با ما گردش نیاید. مامانی سهراب هم متاسفانه بیمار است و تحت شیمی درمانی.

چند روز پیش سهراب با لحن معصومانه ای می پرسید: روز مریض چه وقته؟ می خوام واسه مامانی ادکلن بخرم!