سهراب دست قیچی

دوستان زیادی از من خواسته اند که ماجراهای سهراب را ادامه بدهم. راستش دلیل زیاد ننوشتن در مورد ماجراهای خودم و سهراب این است که نمی خواهم از خودم داستان پردازی کنم و در این مورد تا ماجرایی واقعا واقع نشود در موردش چیزی نمی نویسم. ضمن آنکه از تبدیل بچه ها به "نقل مجلس" اصلا خوشم نمی آید و دوست دارم دست کم برای بچه خودم شرایطی بوجود بیاورم که بطور طبیعی بتواند بچگی اش را بکند، چرا که عقیده دارم هرطور تشویق یا تنبیه کودکان یا توجه به کار خاصی از آنها که روال طبیعی نداشته باشد باعث می شود بچه ها –که بطور غریزی در دریافت مولفه های جلب توجه زیرکند- بیشتر به میل بزرگترها بچگی کنند تا طبیعت خودشان. (اِهم… ما هم یکپا متخصص امور تربیتی هستیم ها!)

خب حالا که به روال همیشه، روضه مقدمه را خواندیم، برویم سر دو ماجرای اخیر سهراب، تقدیم به علیرضای نازنین و همسر خوبش که سهراب و ماجراهایش را عینهو جواهری در قصر دنبال می کنند!

1
چند ماه پیش، بعد از ظهر روزی داشتم از سرکار می رفتم خانه که همسرم تماس گرفت و با صدایی لرزان پرسید فیوزهای برق خانه کجاست. جایشان را گفتم و پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفت نه فقط برق رفته. وقتی رسیدم خانه دیدم رنگ به رخسارش نیست و نزدیک است پس بیفتد. با نگرانی گفتم چی شده؟ به زحمت گفت سهراب…
دویدم ببینم سهراب چی شده که دیدم مثل شاخ شمشاد پشت سرم ایستاده. خیالم تا حدودی راحت شد و از سهراب پرسیدم چی شده؟ سهراب هم در حالی که معلوم بود سعی می کند ترس و پشیمانی اش را پشت اعتماد به نفسش پنهان کند گفت "بچه بده رفته گیچی کرده پای خرس سوخته" چون نفهمیدم منظورش چیه به اتاقی رفتم که با دست اشاره می کرد و آنجا منظره ای دیدم که نزدیک بود سکته کنم: یک سیم برق بریده شده که یک قیچی به آن آویزان است… یک عروسک که پایش سوخته… زیر اندازی که از جرقه ها سوخته…
در حالی که صدایم از شدت ترس می لرزید گفتم "سهراب چی کار کردی؟" سهراب هم جواب داد "من نکردم، بچه بده کرده."
 تا بحال اسم "بچه بده" به گوشم نخورده بود. پرسیدم: بچه بده کیه؟
گفت: همونی که اون رو گیچی کرد!
گفتم: کجاست؟ و انتظار داشتم بگه فرار کرد، اما سهراب با اعتماد به نفسی که فقط از یک رییس جمهور اصولگرا برمی آید با دست اشاره ای کرد به کنار دست من و گفت: اینجاست!
گفتم: کو کجا؟
گفت: همینجا… کنارت وایساده!
و آنقدر با جدیت گفت که چند لحظه ای به کناردستم خیره شدم بلکه "بچه بده" را ببینم. اما هیچ کس نبود.
گفتم: اینجا که کسی نیست.
گفت: نه هست. من دارم می بینم تو نمی بینی.
با عصبانیت فریاد زدم: دروغ نگو. الاغ! نمی گی برق خشکت می کرد می مردی!
زد زیر گریه، ولی کوتاه نیامد:
– نخیر هستش… من می بینم. خیلی ناراحته. تازه شم می گه من الاغ نیستم!
خلاصه کلام تا امروز ما هر کاری کردیم که سهراب قبول کند که این کار را کرده الا و بالّا که این کار کار بچه بده بوده. جالبتر اینکه از آن روز که بطور ناگهانی "بچه بده" به زندگی ما وارد شده، اصولا سهراب زیر بار قبول هیچ اشتباهی نمی رود (دوباره یاد یک بنده خدایی افتادید. نه؟)
از آن به بعد "بچه بده" با ما می آید پارک و می دود توی گِل ها، به مامان بزرگ تف می کند، صبح ها به من "صبح بخیر گنده بک!" می گوید، دست و پاهای سهراب را آبرنگی می کند، حتی با ما توی هواپیما هم می آید و در مشهد  مادر من را اذیت می کند و در همه این حالت ها سهراب ما مظلوم و بی گناه است؛ مثل یک فرشته.

2
چند هفته پیش، چند روزی بعد از درگذشت پدربزرگ سهراب (که خیلی با هم دمخور بودند) ظهر آمدیم بخوابیم. سهراب داشت با خودش بازی می کرد و گفت نمی خوابد. از عجایب بود که سهراب نه می خوابید و نه کاری به کار ما داشت. چند تا کاغذ باطله را گذاشته بود جلویش و داشت قیچی شان می کرد. به مادرش گفتم: "باز بچه بده نیاد بره سیم قیچی کنه." مادرش هم اطمینان داد که با این قیچی محال است سیم بریده شود. رفتیم بخوابیم و تازه داشت چشمهایم گرم می شد که دیدم سهراب آمد توی اتاق و برس پیچی را برداشت. چیزی نگفتم و خوابیدم. هنوز ساعتی نگذشته بود که دوباره آمد توی اتاق و گفت "من آرایشگاه کردم!" محلش نگذاشتم و خواستم دوباره بخوابم که یکباره مثل برق گرفته ها از جا جستم. بله… آقا سهراب تمام جلوی موها و بخش های وسیعی از موهای کله تازه سلمونی رفته را با قیچی از ته زده بود!
توی هال که رفتم صحنه ای دیدم که برای من مثل صحنه های جنایت بود: موهای بر زمین ریخته، آلت جرم افتاده و البته مجرم بی گناه! جالب اینجا بود که بدون آینه آنچنان جلوی سرش را از ته و یکنواخت کوتاه کرده بود که به عنوان یک مد می شد قالبش کرد البته اگر سفیدی های بقیه کله اش معلوم نبود!صحنه جنایت!
شب، بچه بده را در خانه زندانی کردیم و با سهراب رفتیم سلمانی. اوستا می گفت تنها چاره ماشین کردن سر سهرابه ولی آخرش توافق کردیم خیلی کوتاه اصلاح کند، که البته سفیدی های جابه جای سر سهراب به این خاطر هنوز مشخص است و روزی چند دفعه به یاد من می آورد که حواسم به حضور "بچه بده"های خانه و کوچه و شهر و مملکت باشد.

 

مجرم در خواب معصومیت!

پی نوشت:
چه لزومی داره؟
تا به حال چند نفری از دوستان و همکارانم که هم مهربان و  دلسوز منند و هم مهم اند و دوست دارند من هم مهم بشوم، نسبت به انتشار این طور مطالب در وبلاگم به من اعتراض کرده اند. به عقیده این دوستان من با نوشتن اینطور مطالب شخصی و بعضا بچه گانه اعتبار وبلاگم را پایین می آورم؛ به خصوص یکی از این دوستان که شدیدا سیاسی است، به این امر اصرار دارد و دائما معترضانه می پرسد "چه لزومی داره؟"
نظر شما در این باره چیه؟ واقعا چه لزومی داره؟

7 دیدگاه در “سهراب دست قیچی”

  1. آقای فرجامی عزیز.از طریق سایت بالاترین اینجا اومدم و علت اینکه براتون کامنت میگذارم اینه که فکر می کنم این موضوع بچه بده اصلاً ماجرای بی اهمیت و صرفاً خنده داری نیست و ممکنه اگر بهش بی توجهی کنید (که به نظر نمیاد چنین پدری باشید) مشکل حادی باشه. حتماً توصیهء من اینه که فرزند دلبندتون رو به یه روانکاو (و نه روانپزشک و روانشناس) خوب نشون بدید چون جدی گرفتن شخصیت های خیالی تا این حد اصلاً نشانهء خوبی نیست. شاد باشید.
    پ ن : از نظر من ایرادی نداره اگر این کامنت رو بعد از خوندن پاک کنید.

  2. اتفاقا اصلا کاربرد وبلاگ همینه. وبلاگ که مجله‌ی سیاسی نیست.
    من که عشق کردم از تعریفایی که از پسر گلتون کردید. یه کم هم نگران شدم از شیطونیاش…
    ترو خدا تنهاش نذارید. یعنی نوبتی برید بخوابید.. یا حداقل چیزای تیز مثل قیچی و چاقو و میل‌بافتنی و اینا جلوی دستش نذارید… به عنوان خاله‌خونده‌ش گفتم ها…
    ولی گفته باشم ها… این بزرگ شه یه چیزی می‌شه:)

  3. محمود خوان من خوشم نیومد…
    اصلا من نیمیدونم چرا از نوشته های بلندت خوشم نمیاد! حتما مشکل تز منه! اون بنی یعقوب و که خوندم ترکیدم از خنده هم باحال بود هم آموزنده!!

  4. شیطنت های بچه ها،می تونه مایه طنزهای خواندنی باشه و همیشه هم بوده…کارهای زیبایی مثل نیکولا کوچولو …بنابراین این هم یک جورشه و برای من که بامزه بود…

  5. جناب فرجامی، این ماجرا خیلی راحت میتواند از علائم پارانویید اسکیزوفرنی باشد. جدی بگیرید و همین الان به روانپزشک (و نه روانکاو)‌مراجعه کنید که فردا ممکن است خیلی دیر باشد. جهت اطلاع من نه پزشک هستم نه علاقه خاصی به این قشر شریف دارم، اما نمونه های بالغ کودکان مبتلایی که بیماریشان سال ها توسط پدر و مادر جدی گرفته نشده را دیده ام.

  6. Please ignore the hypochondriacs like sadaf here. You seem to have a clever, resourceful and inquisitive child who is exploring his surroundings. As a qualified psychologist and a parent I realise that you must put your foot down if your son endangers himself of others. But it is very important that you don’t hamper his creativity and confidence. And never directly accuse him of lying; as you will be fostering such a self-image in your child. In the same token never set rules that he is bound to break; as you will only be fostering a rule breaker. Just keep safe environment (hide sharp instruments etc) and offer love and support.
    It is very common for children of up to four years of age to have an imaginary friend… and no way is this sign of schizophrenia. Imaginary friends usually disappear when they start school and make real friends. My children are all grown up now, but I used to put an extra plate on the table with food for my child’s imaginary friend. So don’t push him to get rid of his friend, he will leave him behind when he is ready.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *