فرض کن روزه ام، دوست مستبد من!

اول از کار و بارم بنویسم در این روزها و بعد بروم سراغ اصل مطلب.
خیلی وقت بود که می خواستم از هر چه کار غیر تخصصی‌ست، بیرون بیایم. اما تکلف ها و تعارف ها نمی گذاشت. تا اینکه اول این ماه، از آخرین کاری که داشتم استعفا دادم و صددرصد روی طنز متمرکز شدم. حالا من آدمی هستم بیکار که درآمدم از همین چند ستون طنز و یک برنامه رادیویی خیلی کوتاه و بعضی فعالیتهای مطبوعاتی جسته و گریخته درباره طنز تامین می شود. البته می توانستم از آن کار بیرون نیایم و حقوق خوبی که از آن کار می گرفتم را از دست ندهم و همه این کارها را هم به طور موازی انجام بدهم، اما این حجم – و مهمتر از آن، کیفیتِ- خواندن و نوشتنی را که الان دارم هیچوقت نمی داشتم.

بیشتر وقت من حالا در خانه می گذرد. به نحوی چشمگیری ارتباط های غیر ضروری ام را کاهش داده ام و حتی وبگردی هم به ندرت می کنم. چندماه دنبال ای دی اس ال برای خانه بودم و حالا که وصل شده، می بینم این سرعت اینترنت، بیشتر از آنکه به اتلاف وقت من کمک کند، باعث تلف شدن وقتم می شود!

در عوض تمرکز و آرامشم روز به روز زیادتر می شود. و روز به روز مصممتر می شوم که با هیچی عوضش نکنم!

این از این. و اما بعد.

امروز دیدم رفیقی که شغل خوبی در سازمان صدا و سیما دارد و اخیرا فهمیده بود که من با یکی از شبکه های رادیویی همکاری – بسیار محدودی- دارم، پیغام گذاشته در مسنجر که من با رئیس روابط عمومی فلان درباره تو صحبت کرده ام و معرفی ات کرده ام که چه کاره ای و خوشحال می شود که با تو آشنا شود و این هم شماره اش و زنگ بزن و الخ.

تشکر کردم بابت حسن نیتش ولی یادآوری کردم که من از او همچین کاری را نخواسته بودم و بهتر بود از خودم برای چنین توصیه ای می پرسید. به طبیعتِ رفاقتِ ایرانی مان، بهش برخورد و گفت گویا بدهکار هم شده! بعد هم گفت تو خیلی مغروری و در ایران و به خصوص این سازمان روابط حرف اول را می زند و باید حتما چند تا رابط و رابطه خوب داشت و از این قبیل حرفها.

یکی از معضلات من در این روزها همین دلسوزی های بیجاست. یک بار یکی زنگ می زند کجایی بیاییم دنبالت برویم پیش فلانی، بار دیگر یکی زنگ می زند که فلان جا برایت قرار ملاقات گذاشته ام. یک وقت می بینم سفارشم شده که فلان مسئولیت را بدهندم. حتی یک بار رفیقی زنگ زده بود که چه نشسته ای که من برای ملاقات (عمومی) با "آقا" اسمت را رد کرده ام!
اغلب این وصل کردن ها هم بیمورد است و بدون در نظر گرفتن نظر و اعتقادات شخصی من. اینطور هم که نباشد، بازهم ناخواسته است. دلسوزی مستبدانه و اظهار لطفِ توهین آمیز است. مثل خانی هستند که صلاح رعیتشن را بهتر از خودشان می داند و رد احسان را بی ادبی و مستحق مجازات.

وقتی فردیت شخص به رسمیت شناخته نشود و حرمت واقعی افراد حفظ نشود، حتی دوستی ها و اظهار لطف ها هم به شکل توسری نازل می شوند! همه می شوند دایه مهربانتر از مادر. همه صلاح تو را بهتر از تو می دانند و آنقدر دوستت دارند که حاضرند درازت کنند و این صلاح را بهت اماله کنند!
بعد هم تو یا باید قبول کنی و منت دارشان باشی و یا عذرخواهی کنی و برنجانی شان. البته تو نمی خواهی که برنجانی، اما لطافتِ استبدادی اصلا کاری به کار و دلیل و نیت تو که ندارد؛ می رنجد و ای بسا صلاح بداند که به این خاطر ادبت هم بکند. شخصیت و عقیده و سلیقه تو که هیچ؛ یک بار هم پیش خودش فکر نمی کند که این لطفش ممکن است چه دردسرهایی بوجود بیاورد.

مثلا همین دوست عزیز من با خودش نگفته که شاید من دارم به کسی این توصیه را می کنم که دوستم با او دشمن است و این بابا ممکن است فکر کند این توصیه به عمد است و منظورهایی پشت آن. یک لحظه هم فکر نکرده شاید همکارانِ محمود فکر کنند دارد دورشان می زند و رفاقت کاریشان بابت همین کار به دشمنی تبدیل شود. به هیچ عنوان هم حاضر نیست قبول کند که شاید این میانبرها را خود این رفیق ما بلد است و شاید عمدا از آنها دوری می کند.

این رفقا غذایی را خودشان دوست دارند، همین را دلیل کافی می دانند که توی حلق ما بریزند. یک آن هم فکر نمی کنند شاید ما آن را دوست نداشته باشیم، یا دوست داشته باشیم ولی الان تا خرخره پر باشیم، یا پر نباشیم اما روزه باشیم. نه به این چیزها اصلا فکر نمی کنند، فکر هم بکنند اهمیت نمی دهند.

در کل دوران اصلاحات، یکی از اقوام نزدیک من، که بلا استثنا هفته ای چند بار هم را می بینیم، معاون وزیرِ وزارتخانه مهمی بود. در یکی از این سالها، یکی از شرکتهای تابعه آنجا از من دعوت کرد که نشریه داخلی اش را سر و سامانی بدهم. رفتم آنجا و با یک حقوق خیلی کمی شروع به کار کردم. صادقانه کار می کردم و خوشبختانه حاصل هم به چشم همه آمد. در تمام این مدت نه از آن خویشمان کمکی گرفتم و نه گذاشتم کسی در محل کار بفهمد که ما با هم نسبتی داریم. سلسله مراتب هم رعایت می شد به چه دقتی: من یک ساعت معطل می شدم تا مدیرم را ببینیم، او یک روز معطل می شد تا مدیر عامل را ببنید، مدیر عامل یک هفته علاف می شد تا رئیس کل مجموعه را ملاقات کند و رئیس بزرگ سالی یکی دو دفعه به زیارت معاون می رفت! یعنی همان کسی که هفته ای یکی دوبار با هم کشتی می گرفتیم!

بعد در یک همچین فضایی، بعضی از همکاران که لابد خیلی از من خوششان میآمد، می خواستند راه های چاپلوسی و خود را به مدیر نزدیک کردن و زیرپای همکار را زدن را به من آموزش بدهند. بعد هم که می دیدند تحویل نمی گیرم می گفتند این مغروره، دیگران را آدم حساب نمی کند، نمک نشناس!
چند باری آنقدر ا

12 دیدگاه در “فرض کن روزه ام، دوست مستبد من!”

  1. هر جور که می دونی بهتره باش اما سعی کن که ثبات داشته باشی . ثبات در راه منتخب تو برات آرامش در پی داره .

  2. سلام محمودجون! یه وقت ملاقات خصوصی گرفتم برات با هاشمی رفسنجانی! طنزهاتو می خونه و خیلی علاقه داره ببینتت! فردا آماده باش که می یام سراغت که باهم بریم!

  3. سلام. جان من بیا این مسوولیتهای زمین مونده رو قبول کن! آخه ما تو مملکت دیگه مثل تو نداریم دوست متخصص متشرع روزه دار من!

  4. مرده شورت و ببرن با اين توجيه هاي فلسفي ! گفتم با تو يكي نمي شه زياد كل كل كردها! باز گفتم شايد به ياد ايام شباب گير بدم بهت شايد يك نقدي چيزي از حال و روز ما بكني!!
    دمت گرم حداقل اول مطلب يك حال اساسي بهم دادي بعد فكم و آوردي پايين !
    اما چه خياليه خوش بودن تو براي دوستات هم خوشيه و اميدوارم هيچ وقت غم نبيني!
    ولي حرفت كاملا درسته ولي به قول استادم چكار كنيم كه اينجا ژشتمان توسعه يافته است اما تفكرمان جهان سومي است.
    چيكار بايد كرد !!!!!!!!!!!!!!!؟

  5. باسلام و احترام
    سيدمحمود عزيز رفتار حرفه اي شما واقعا” متعجبم کرد . حقيقتش باورش برايم کمي سخت بود و لي از آنجا که اصل مهم تمرکز را براي کار حرفه اي کاملا” لازم مي دانم ازپيشقدم شدن شما براي اينکار لذت بردم.
    همواره شاد و موفق وسربلند باشيد.
    يه وقت گرفتم که شما را با خودتون آشنا کنم . … آينه آن روز که گيري به دست … خود شکن آينه شکستن خطاست.
    با تجديد احترام
    شهرام صاحب الزماني اراک

  6. من که میدونم تو فقط به کارهایی که من به ات پیشنهاد میکنم جواب مثبت میدی الان هم یک کار دوبی برات پیدا کرده ام ، سگ! قبوله؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *