یک کلمه (برای شرف وبلاگ‌نویسی، ستار بهشتی)

جسمی

 فرود آمد

سری سخت

شکافته شد

مادری

جیغ سرخی کشید

.

– می‌گویی

بسیار بیش از یک کلمه

یک کلمه

تازه اول کار است

زیر این سقف

دفترها نوشته‌اند

به من

عمار می‌گویند

.

اینبار جسم نرم بر صورت نشست

مویه‌کنان

خود را به اصابت‌گاه کابل و گونه رساند

مادر

خون

.

– حق با توست

یک کلمه

تازه اول ماجراست

هرکه یک کلمه را گفت

دفتر را نوشت

حق با منست

نمی‌گویم

.

دو دنده شکست

– به من عمار می‌گویند

  مادرت را به عزایت می‌نشانم

انفجار درد

نفیرکشان

 در کاسه سر پیچید

و از شرمِ خون

فرومُرد

.

– مادرم

به عزایم

اگر بگویم

.

صوتی سرد و زیر

از تجاوز سیم و مقهوریِ هوا

برقی پرید

و خون

مادر

چشم را در آغوش کشید

.

– به من عمار می‌گویند

حافظ مطلق‌العنان این نظام‌

بهوش!

مباحی خونت را

خودِ مطلق‌العنان

فتوایم داده

بهوش!

.

– به من ستار می‌گویند

خونم از آن تو

یک کلمه از آن من

بهوش!

.

در پا

در بازو

در انگشتان

در گوش

در بینی…

درد از شرم خون اینار تکان نخورد

– نمی‌آیی مادر به سراغ ما؟

– رنگ ارغوان نثار شما

راهی‌ام

.

– من ستارم

 بچه رباط کریم

فرزند خون و  ایران

و حافظ آن یک کلمه

اسم اعظم وبلاگ

رمزم

…که نمی‌گویم

که…

 نمی‌دهم…

صدا می‌لرزید و توان می‌رفت

تنها مادر

چون پلنگی در بند

خیز کرده و آماده جهیدن بود

.

– تو مرده‌ای

هاه!

شهید چند علامت و عدد

هاه!

زندگی احمقانه

مرگ خنده‌دار

تهیدستِ رباط کریم

روسیاه دوزخ و جحیم

هاه!

.

– تو … و …

حوری و … بهشت…

من و…

یک…

کلمه…

.

مشتی آمد

دندانی رفت

لبی درید

و مادری

به صورت طرف چنان جهید

که گویی نه خون‌آبه‌ای با توانِ آخرینِ رمق

که خود

گلوله بود

.

بارش‌ِ

چوب‌ها و میله‌ها و سیم‌ها و کابل‌ها

.

ستار رفته بود

و تا ابد

یک کلام

مانده بود.

 ————-

محمود فرجامی، ۲۴ آبان ۹۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *