بایگانی دسته: بیشعوری

پاسخی به رییس شهیددزدان تهران و حومه، آقای حسین ش

ریاست کبرای شهیددزدان تهران و حومه

آقای حسین ش

در تاریخ یکروز پیش از دهم اسفند سال حصر خانگی موسوی و کروبی، در جریده تحت تیول شما که همنام با روزنامه معروف و معتبر کیهان، یکی از پرافتخارترین روزنامه‌های تاریخ مطبوعات ایران است، مطلبی در مورد محمود ف، یعنی من به چاپ رساندید که پیش از هر چیز باعث سرفرازی اینجانب شد. اعتراف می‌کنم که خود را شایسته آن نمی‌دانم که در جایگاهی مورد پرونده‌سازی و هتاکی قرار گیرم که برای حمله به مشاهیری چون احمد شاملو و داریوش مهرجویی و محمود دولت‌آبادی وداریوش آشوری و ایران درودی و سیمین بهبهانی و شیرین عبادی و محمدرضا شجریان و… در یک کلام تمام روشنفکران و هنرمندان و اندیشمندان این سرزمین طراحی شده بود. از این بابت از شما سپاسگزارم هر چند که به نظر نمی‌رسد تعمدی در این لطف اجباری دخیل بوده باشد و بیشتر شبیه آن است که آن جناب بر بالای دروازه شهر ایستاده باشد و سر تک‌لول خود در دست، روی سر همه‌ی مردم ادرار بپاشد. با این حال برای من رد شدن از زیر دروازه‌ای که آن بزرگان رد شده‌اند هم افتخار است.

در بخشی از مطلب نسبتا بلندی که در آن به مطلبی از من اشاره شده، آمده است “به عنوان مثال شبكه صهيونيستي بالاترين در مطلبي به قلم «محمود-ف» – يكي از روزنامه نگاران كلاهبرداري كه با ژست مبارزه و اپوزيسيون بازي توانست پناهندگي بگيرد- مي نويسد…” که توضیحات زیر را برای بهرمندی از ثواب خواندن یاسین به زیر گوش حضرتعالی لازم می نماید:

1-      “بالاترین” یک وب‌سایت از نوع شبکه اجتماعی است. اینکه وظیفه دارید همه مخالفان و منتقدان را “صهیونیستی” بنامید و اصولا مورد استعمال افرادی چون شما در مطبوعات ولایی اعمال همین جور کارهاست، قابل درک است اما اینکه پس از چند سال پرونده سازی برای این سایت و کاربران انبوهش، هنوز نمی‌فهمید که کسی در بالاترین چیزی نمی‌نویسد و در این سایت صرفا لینک و توضیح مختصری از مطالب سایت‌های دیگر منتشر می‌شود دردناک است. مدتها پیش مطلبی با عنوان “خانه عنکبوت” درباره فعالیت معترضان در اینترنت با امضای شما به چاپ رسید که در آن علاوه بر به نسبت دادن فانتزی‌های سکسی خود به فعالان اینترنتی، در باب هاستینگ “وب‌سایت‌های معاند” در خارج از کشور هم اظهار فضل کرده و نوشته بودید: دلیل اینکه فیلترینگ بر آنها کارساز نیست این است که خارج از کشور قرار دارند! (عوضی گرفتن شحنه با فیلتر برای جناب متخصص) آن ماجرا سرآغازی شد بر مجموعه سوتی‌های اینترنتی در آن جریده که هربار تذکرات بسیاری از جانب دوستان و دشمنان‌تان را به همراه داشت که اشتباهات مضحکتان درباره چیزی که اینترنت نامیده می‌شود را گوشزد می‌کرد. بی‌گمان اگر یک جلبک با آی‌کیویی در حد خرسنگ در این شش سال فقط همان مطالب را می‌خواند حالا به درک درستی از فضای وب رسیده بود یا لااقل به نقل از منابع اینترنتی اوباما را بوشهری نمی‌کرد و خود را مضحکه خاص و عام نمی‌ساخت.

2-      من نه کلاهبرداری کرده‌ام و نه در جایی پناهنده هستم که ربطی به “اپوزوسیون‌بازی” داشته باشد یا نه. دانشجوی مقطع دکتری خارج از کشور هستم و پاسپورت ایرانی دارم. اطلاعات بیشتر و دقیق‌تر را می‌توانید از برادران گمنام و انونیموس مستقر در وزارت اطلاعات بگیرید. هرچند که بعید است آنها تمایلی داشته باشند با آدم بی‌آبرو و آدم‌فروشی مثل شما سروکار داشته باشند. لابد خودتان بهتر از من می‌دانید که وقتی پس از آنهمه لطف و محبت سعید امامی به شما، به محض دستگیری‌اش او و همسرش را عامل موساد معرفی کردید و برای خودکُشانده شدن او و فجایعی که بعدا بر همسر بی‌گناهش رفت زمینه‌سازی کردید؛ چنان کینه و نفرتی بر دل همکاران امامی –اعم از موافقان و مخالفانش، محافظه کاران و اصلاح‌طلبان- کاشتید که اگر به ثریا هم بروید روزی به دنبالتان خواهند آمد و بلایی به سرتان خواهند آورد که تمام نوره‌خواران عالم را خوشبخت بدانید که چه راحت مردند. هرچند که بعید می‌دانم چنان بی‌شرافت باشند که بلایی که شما و رفقا سر همسر سعید امامی آوردید را سر همسرتان بیاورند.

3-      اباطیلی که از قول من نوشته‌اید کاملا نوشته من است! مثلا اینها « موسوي و كروبي ناموس ما بودند و عملاً دستگير شده اند. آنها خط قرمزها بودند. بايد كارد كشيد يا كشت و يا كشته شد. اما همين كه كسي مخالفان را تشويق كند كه در مقابل رژيم كوتاه نيايند، يقه او را همه مي چسبند كه جوان مردم را كجا مي فرستد. يا به طرفي كه تشويق مي كند، مي گويند او چرا به خودش نارنجك نمي بندد و نمي آيد در يكي از خيابان هاي تهران خود را منفجر كند تا به همه ثابت نمايد، خشونت خوب است. بيچاره فعال سياسي و وبلاگ نويس و روزنامه نگاري كه دعوت به مبارزه كند. اگر در داخل باشد و با اسم فعاليت كند كه دستگير مي شود يا اگر با هويت مستعار فعاليت كند، از سوي مخالفان هو مي شود كه چرا وقتي خودت جرأت نداري اسم و رسمت را علني كني، ديگران را به خيابان دعوت مي كني؟ و اگر خارج نشين است برچسب مي خورد كه «خارج گودنشين است و مي گويد لنگش كن». عجيب اينكه در فضاي وب، بعضي از ناراضي ها و اپوزيسيون همين انگ را به ما مي زننداما همانقدر نوشته من است که عکسی واقعی از شما را بردارند، قطعه قطعه‌اش کنند و هر قطعه را جایی بچسبانند. مثل گوش چپتان را روی چشم راست‌تان بگذارند، پای چپتان را در گوش راست‌تان فرو کنند، کفش‌تان را به مچ دست‌تان پیوند بزنند و مچ‌تان را لای پایتان جاسازی کنند.

هرچند که تمام اجزا متعلق به شما هستند و تغییر داده نشده‌اند اما نتیجه مضحک و غیراخلاقی خواهد شد (البته نه به اندازه کارت بسیج صانع ژاله) و مصداق “تجزیه‌اش خوب است مرده‌شوی ترکیبش را ببرد”. هرچند که در مورد تجزیه‌تان هم اتفاق نظر وجود ندارد و برخی فضلا معتقدند دست کم دو عضو در مناطق فوقانی و میانی حضرتعالی کلا فاسد و پلشت هستند و چه در تجزیه و چه در ترکیب به عالمی گند می‌زنند.

در پایان این نوشته از شما خواستار هیچ چیز نیستم، نصیحتی برایتان ندارم و هشدار هم نمی‌دهم. چاپ این جوابیه هم در آن جریده دریده که تا به حال کمتر آدم متشخصی برای آن جوابیه نوشته یا اگر نوشته چاپ نشده، موجب بدنامی نویسنده خواهد شد و از این رو ممنوع است.

به امید دیدار نزدیک!

م ف

————————————–

آدرس اصلی نوشته‌ای به صورت کوژ و کولاژ، بخشی از آن به چاپ رسیده و در آن سخن از ایستادگی است نه دعوت به خشونت: http://www.debsh.com/1389/12/07/2188

خوش‌رقصی در جهنم، غزل امید در نیویورک

در ضیافت شام احمدی‌نژاد در نیویورک، زن جوانی با صدای لرزان به خبرنگار تلویزیون دولتی ایران می‌گوید: «شما نمی‌دونید چی دارید… اگه قدرشو داشتید… من خاک ایرانو ببینم خاکشو می‌بوسم…»

تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد. نه طرفداری از احمدی‌نژاد چیز غریبی‌ست نه از دست ندادن شام مفت وزارت امور خارجه ایران در آمریکا با مزایای جانبی، بی سابقه بوده . پرسش از این هم نیست که چرا اگر کسی تا این حد از اینکه مردم ایران “قدرشو نمی‌داشتن” حسرت زده و متاثر است خود در دورترین نقطه سیاسی-جغرافیایی  از ایران کنونی جا خوش کرده است.

ماجرا از آنجا بامزه می‌شود که بدانیم خانم قدردار، نویسنده کتابی‌ست به نام زندگی در جهنم، که البته منظور از جهنم هم نه آمریکای جنایت‌کار و شیطان بزرگ که همین نظام مقدس جمهوری اسلامی است. آنقدر هم اصرار بوده که  در سایت ویژه‌ی این کتاب عکسی از آیت‌الله خمینی چسبانده شده تا مبادا جهنم مورد نظر خانم امید با سایر جهنم‌ها اشتباه گرفته شود.

خانم امید البته به چسباندن عکس‌های شیرفهم‌کننده در بالای سایت‌هایی که مربوط به ایشان است علاقه دارد و مثلا عکسی با پرچم اسرائیل -که احتمالا مربوط به یکی از سخنرانی‌های ایشان در مقام اپوزوسیون رژیم ایران است- در بالای وب‌سایت شخصی ایشان به چشم می‌خورد. لابد برای مخاطب انگلیسی‌زبان تا بداند که با شیرزنی آزاده و روشنفکر طرف است که پنجه در پنجه رژیمی انداخته است که ایران را تبدیل به جهنم کرده است و فاکس‌نیوز همینجوری الکی یک نفر را برای نظر دادن در مورد ایران به میزگردها و مصاحبه‌های متعددش دعوت نمی‌کند.

ماجرا همچنان ادامه دارد. خانم امید پس از بالا گرفتن اعتراضات سبزها و توجه جهانی به این موضوع،  با شال سبز در فاکس نیوز ظاهر می‌شود و اظهار نظر می‌کند. او در ابتدای ویدئوی این گفتگو در سایت یوتیوب و چند جای دیگر مدیرسایت irananditsfuture.org معرفی می‌شود که وجود خارجی ندارد. وب سایت archive.net می‌گوید گویا هیچگاه هم وجود نداشته است. (سایت دیگری البته با آدرس iranfuture.org وجود دارد که گویی کپی-پیستی سرسری از وب‌سایت شخصی خود غزل امید است و در آنجا مدیر اجرایی معرفی شده است.)

پیشتر نوشته بودم که باید از پرونده سازی برای این قبیل افراد خودداری کرد اما هزینه این طور ژانگولرها را بالا برد (تعبیر رساتر برای ژانگولر، شاید خوردن همزمان از آخور و توبره باشد). به ما مربوط نیست که پروانه معصومی قبل از انقلاب چه می‌پوشیده و بر جلد مجلات چطور ظاهر می‌شده و حالا در دیدار با مقام عظما چه می‌پوشد. نه مشکلی با مینی‌ژوپ‌پوشی داریم (اصلا یکی از اهدافمان ملغی کردن حجاب اجباری برای زنان است) و نه به ما مربوط است که کسی به این نتیجه برسد که چادر سر کردن بهتر است و تغییر پوشش بدهد. اما اینکه کسی از طرف مردم برود جلوی ولی‌امر کذایی مسلمین جهان و از مردمی بگوید که آرزومندانه به او می‌گفته‌اند که خوشا به سعادتش که به دیدار آنجا می‌رود و در آن محیط مقدس نفس می‌کشد کاملا به ما مربوط است. پروانه معصومی که در مارکت هنری ایران کاملا اوت است اما از روزگاری که بر علیرضا افتخاری آمد باید حساب کار دست خیلی‌ها آمده باشد. روزگار سیاهی که نه با چوب و چماغ و فحش و کتک و بطری نوشابه، که صرفا با بی اعتنایی و تحریم و سرزنش به وجود آمده. حضرتش پس از چندبار اعلام گلایه و “می‌رم فرانسه”، جدیدا در یادداشتی، در لابلای دو شعر رمانتیک، یکی کلاسیک دیگری قهوه‌خانه‌ای، و شطحیاتی از قبیل “نور خدا با ما بود” (مشخص نفرموده است با هاله یا بی هاله؟)  اصل مطلب را نوشته است: “حتی آن شیر فروش محله، شیر که به ما نفروخت هیچ به قند و نباتی محل هم گفت که به افتخاری تلخش را بفروش؛ منظورش نبات تلخ بود…”

در مورد خانم غزل امید و جمع مستانی که اندک اندک می‌رسند هم داستان همین خواهد بود. اطلاعاتی که در بالا آمد هیچکدام جز از طریق جستجوهای ساده‌ای در وب به دست نیامده‌اند و همه‌ی آنها یا توسط خود خانم امید در وب گذاشته شده‌اند یا رسانه‌های رسمی‌ای که ایشان با آنها همکاری کرده‌اند. به چشم و گوش همان رسانه‌ها همین مطالب ما خواهد رسید. بی‌آبرویی و حقارت دولت کودتا هم که برای خرید مشروعیت، در لابلای اهل و عیال هیات همراه و کارمندان نمایندگی ایران در سازمان ملل و سفارت پاکستان، چنین افرادی را می‌گنجاند، اصولا نیازی به قلم‌فرسایی ندارد.

————-

پی‌افزود:

یادداشت پارسا صائبی و پرسش و پاسخش با غزل امید را از دست ندهید. “شما به محض اینكه با پول پابلیك پول نفت و مالیات مردم ایران تشریف میبرید چلوكباب سلطانی و ولایی در حضور دكتر احمدی نژاد نوش جان میفرمایید باید به پابلیك هم جواب بدهید.”

حقارت تا کجا آقای دانشمند؟!

پس از کودتای انتخاباتی 22 خرداد و درگیری‌های پس از آن، فقط شدت خشم و کینه و قساوت سرکوبگران نبود که حیرت برانگیز بود بلکه “حقارت” بخشی از حاکمیت که به توهین و تحقیر اکثریت مردم پرداخت هم شگفت‌آور می‌نمود. حقارت الزاما با رذالت یکی نیست. اگر احمدی‌نژاد و دار و دسته با رذالتی وصف‌ناپذیر هم به سرکوب بسیار شدید مردم می‌پرداختند و هم آنها را خس و خاشاک و اراذل و اوباش و مزدور و وطن‌فروش می‌نامیدند هرچند که کارشان بسیار غیر اخلاقی بود اما حقارت‌آمیز نبود. حقارت اتفاقا از آن کسانی بود که احمدی‌نژاد و مشائی با تیپا آنها را از بلم کوچکشان به دریا انداخته بودند اما آنها بدون آنکه نیاز چندانی به سوار بودن بر این قایق تندرو داشته باشند همچنان متضرعانه به دنبال آنها شنای قورباغه می‌کردند. حداد عادل و محمدجواد لاریجانی دو نمونه بارز و مشمئز کننده از این دسته‌اند. هر دو دانش‌آموخته دانشگاه در بالاترین سطوح، هر دو از سابقون نظام (دست کم در مقابل تازه‌واردانی نظیر مشائی و محرابیان و بذرپاش و سایر اطرافیان احمدی‌نژاد)، هر دو بواسطه‌ی مناسبات خانوادگی در جایگاهی بسیار محکم در نظام آخوند-فامیل-سالار جمهوری اسلامی ایران. لاریجانی از یک سو پسر آیت‌الله میرزا هاشم آملی و از سوی دیگر برادر علی لاریجانی رئیس قوه مقننه و برادر صادق لاریجانی رئیس اخیر قوه قضائیه است و غلامعلی حداد عادل رئیس سابق مجلس شورای اسلامی پدرزن پسر رهبر جمهوری اسلامی ایران است و هر دو علاوه بر این مناسبات و سوابق ده‌ها سمت رسمی و غیررسمی در بالاترین سطوح حکومت فعلی دارا هستند.

افزون بر این هر دوی این افراد در یک چیز دیگر هم اشتراک عمیقی دارند و آن مواجهه با بی اعتنایی و حتی تحقیر از سوی احمدی‌نژاد و دولتش هستند. احمدی‌نژاد نه فقط به محمدجواد لاریجانی به عنوان یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان جناح راست بی اعتنا بوده و از ارجاع هرگونه شغل آبرومندی به وی خودداری کرده بلکه چندین بار در سخنرانی‌های رسمی به راست سنتی و نظریه‌پردازانش هم توهین کرده است. حداد عادل اما به واسطه ریاست سابقش بر مجلس شورای اسلامی سهمی بیشتر از لاریجانی از تحقیر و توهین‌های احمدی‌نژاد برده و به ویژه نامه رسمی سراسر توهین احمدی‌نژاد خطاب به وی در آن زمان هنوز در یادهای بسیاری مانده و بیش از همه در یاد خود حداد عادل.

با این حال حدادعادل، دارنده مدرک دکتری و مدرس رسمی دانشگاه، رئیس سابق مجلس و نماینده و رئیس کمیسیون فرهنگی فعلی، پدرزن مجتبی خامنه‌ای و مشاور او و دارنده ده‌ها سمت بسیار مهم در جمهوری اسلامی روز یکشنبه 24 خردادماه در “جشن پیروزی” احمدی‌نژاد – در همان مراسمی که او مردم معترض را “خس و خاشاک” خواند- با شور و شعف سخنرانی می‌کند و به جای دلداری دادن به مردمی که –به حق یا ناحق- معتقدند حق و رای آنها در انتخابات ناحق شده در شمایل “پااندازی حقیر” می‌گوید: «مگر در سال 76 آقای خاتمی رأی نیاورد. مگر آنانی که به ایشان رأی ندادند که 10 میلیون نفر هم بودند شیشه شکستند، تظاهرات کردند، شبهه افکنی کردند؟»

محمدجواد لاریجانی، ریاضی‌دان، استاد دانشگاه، موسس مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی ، رئیس پژوهشگاه دانش‌های بنیادی و رئیس کمیته حوقوق بشر قوه قضائیه هم در روزهای بعد به طور مستمر به موسوی و طرفدارانش می‌تازد و هر دم به شدت آنها می افزاید.  از جمله آنکه در یک همایش ظاهرا علمی آنچنان عنان از کف می دهد و که حتی خبرگزاری دولتی ایرنا هم پس از انتشار، به تعدیل سخنان او در مقایسه موسوی و معترضین با رجوی و مجاهدین خلق می‌پردازد.

از این نمونه‌ها باز هم می‌توان سراغ گرفت. شاید بیشتر آنها ناشی از کینه‌های قدیمی از دهه 60 باشند اما سخن بر دشمنی ریشه‌دار گروهی با موسوی، چپ‌ها یا اصلاح‌طلبان نیست که اگر بود در میان این مرکبات دانشگاهی و عالی‌رتبه باید از چغندرهایی در ردیف نوحه‌خوان‌های بازار –که البته در معادلات سیاسی سال‌های اخیر نقشی بسیار پررنگ داشته‌اند- نیز یادی می‌شد. سخن بر سر حقارت جلوه‌گر در نحوه واکنش‌هاست که از گروهی بعید می‌نماید. از لاشه‌لات‌هایی که به مدد کلفتی توامان بازوها و صداهایشان به شهرتی رسیدند و بعدا توانستند به جای مدح پدر تازه درگذشته فلان حاجی متول بازاری، مدح رییس جمهوری را بگویند تا به جای تراول‌های صد هزارتومانی، کارخانه‌های چند میلیاردتومانی را “خارج از مناقصه” صاحب شوند انتظار چندانی نیست. مداحی و مجیزگویی، حقارت این بندگان کوچک خدا و خلقش نیست، کار و کاسبی آنهاست و اتفاقا هر چقدر که عایدات مدحشان بیشتر باشد موفق‌تر و ماجورتر محسوب می‌شوند.

حقارت از آن کسانی‌ست که با دانش و هوشی قابل اعتنا، بی‌اعتنا به حق و انصاف و شرافت بر علیه مردم حرف‌هایی می‌زنند و کارهایی می‌کنند، اما نه به کاری که می‌کنند و حرفی که می‌زنند اعتقادی دارند، نه برایشان سود چندانی دارد و نه نیازی به سود آن دارند.

از لات عرق سگی خورده‌ای که بر سر ده‌ هزار تومان پول دعوای خونین راه می‌اندازد انتظار چندانی نیست اما برای پزشک حاذقی که روزی چند عمل جراحی ده میلیون تومانی انجام می‌دهد و شامپاین صد و پنجاه هزارتومانی سفارش می‌دهد قبیح است سر یک میلیون تومان بیشتر یا کمتر به دست و پای بیماران متمولش بیفتد. چنین کاری نه با دانش او همخوان است و نه با درآمدهای هنگفتش؛ اخلاق که جای خود دارد.

ماجرای برگزاری “همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج کشور” را هم بیش از هر چیز از منظر همین حقارت دید. عده‌ای از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و متخصصان ایرانی خارج از کشور به دعوت وزارت امور خارجه دولت احمدی‌نژاد به ایران می‌آیند و در شویی ننگین که صحنه‌گردانانش خود احمدی‌نژاد و رحیم مشائی هستند نقش سیاهی لشکر را بازی می‌کنند گویی انگار نه انگار که در این کشور حادثه‌ای چنان عظیم و جنایاتی چنین فجیع انجام شده است. پرهیز از سیاست و حتی طرفداری از احمدی‌نژاد و حکومت ایران مذموم نیست و اگر هم باشد حقیرانه نیست. حقارت این است که جمعی از دانشگاهیان ایرانی که همگی از سطح درآمد مالی متوسط به بالایی برخوردار هستند برای برخورداری از بلیط رایگان رفت و برگشت هواپیما و چند شب اقامت در هتل و گردش در ایران، تن به شرکت در چنین نمایش‌های وقیحی بدهند که حتی بیشتر دانشجویان کم بضاعت ایرانی هم از قبول چنین چیزهایی سربازمی‌زنند و چشم امید حکومت برای شرکت در چنین بازی‌هایی فقط به نمایندگان بسیجی‌اش در دانشگاه هاست.

این درست است که –بر خلاف تصور عوام، تا پیش از ظهور احمدی‌نژاد- سواد الزاما شعور و اخلاق و فرهنگ در پی نمی‌آورد، اما انتظار این است که آقا دکتر مهندس پرفسورهای مقیم ممالک خارجه دست کم از سطح شعور و شرمی در حد متوسط برخوردار باشند. دروغ گفتن برای ماستمالی قضیه از این هم بدتر است. اخیرا عده‌ای از شرکت‌کنندگان در آن همایش توضیحاتی برای شرکت کردن در برنامه دادند که مشخصا حاوی توهین به شعور مخاطبان و افزون بر آن، دروغ‌گویی است. یکی از آنها که پزشکی مقیم آلمان است –بدون ذکر نام خود- در وب‌سایتی در دفاع از شرکت در آن همایش با پی‌رنگ آشنای “آی گولمون زدن” توضیحانی می‌دهد که بخشهایی از آن برای آگاهی از شرکت ساده‌لوحانه این نخبگان ایرانی در سواستفاده‌ای بزرگ از سوی احمدی‌نژادیان و نیز نگاهی بر منطق توجیهات برخی از شرکت‌کنندگان خواندنی‌اند: (تاکیدها از من)

قرار بود همایش دو روز باشد. البته یک روز هم، بعنوان روز ورود و جابجائی. تاریخ آن 11 تا 12 مرداد اعلام شده بود، اما به محض این که ما رسیدیم به ایران، آن را کش دادند و گفتند تا 14 و حتی 17 می خواهند طول بدهند. ورود ما به فرودگاه امام خمینی؛ خودش یک داستان است. حدود 5 ساعت ما را در این فرودگاه نگهداشتند. پاسپورت های ما را اسکن کردند، به این بهانه که می خواهند براساس مشخصات آن کارت همایش صادر کنند. اما چنین کارتی هرگز صادر نشد و بجای آن کارت هائی بدون عکس و تنها با مشخصات اولیه صادر کردند، که بعدا دلیل آن را متوجه شدیم.


پیش از رفتن به ایران و در برنامه ای که پیش از رفتن به سالن همایش به ما ابلاغ کرده و اطلاع دادند، صحبت از شرکت احمدی نژاد و سخنرانی وی درمیان نبود. همایش قرار بود پس از شروع، شرکت کنندگان را که همگی تحصیل کردگان و متخصصین بودند به چند “کارگروه” تقسیم کرده و ارتباط آنها را با دانشگاه ها برقرار کنند. قرار بود هیچ نوع تبلیغات سیاسی درباره این همایش نشود. هیچکدام از این قول و قرارها عملی نشد. یعنی به یکباره سروکله احمدی نژاد در مراسم افتتاح همایش پیدا شد.


تا آنجا که من اطلاع دارم بیش از 700 نفر به ایران دعوت شده بودند اما، شما اگر به فیلم های این همایش که حتی از تلویزیون ایران پخش شد خود دقت کنید، بسیاری از صندلی ها خالی بود، زیرا بیش از 250 نفر از دعوت شدگان به محض پیدا شدن سرو کله احمدی نژاد از سالن خارج شدند. همه آنها معترض به این حضور بودند، چون قرار نبودن همایش تبدیل به نمایشی برای تبلیغ احمدی نژاد بشود. نزدیک 400 نفر در سالن ماندند که از میان آنها هم، در اواخر سخنرانی احمدی نژاد عده ای در اعتراض به حرف هائی که او زد سالن را ترک کردند. روز دوم کنفرانس به زحمت تعداد حاضران به 400 نفر می رسید. خیلی از آنها حتی محل استقرار خود در سه هتل بزرگ تهران که برایشان در نظر گرفته شده بود را ترک کرده و رفتند به خانه های اقوام خود.

به هیچکدام از “کارگروه”هائی که تشکیل شد، اجازه ارتباط با دانشگاه را ندادند. یک سد امنیتی بین ما و دانشگاه ایجاد کرده بودند.


از همان روز اول و پیش از مراسم افتتاحیه، عده ای که مانند ما کارت همایش به گردن داشتند وارد سالن شده و بین صندلی ها پخش شدند. آنها از خارج نیآمده بودند و هیچکدامشان را در سه هتل محل استقرار مهمانان ندیده بودیم و اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند. با ورود آنها به سالن همایش، تازه ما متوجه شدیم که چرا کارت های عکس دار برای ما، مطابق پاسپورت هایمان صادر نشده بود… آن کسی که نمایش تهوع آور زدن زانو در برابر احمدی نژاد را اجرا کرد، یکی از همین افرادی بود که میان مهمانان همایش جا زده بودند. تمام آن مراسم را قبلا شاید بارها تمرین کرده بود. خیلی خوب میدانست از کدام سمت برود بالا، کجا بایستد و چگونه زانو بزند. خیلی تمرین کرده بود.


یکی از سخنرانی های بسیار کوتاه و اعتراضی این همایش را پرفسور نجابت کرد. او در واکنش به آن صحنه ها و وضعی که درست کرده بودند و این همه خودی و غیر خودی که در کشور بوجود آورده اند، آرام و متین گفت: من در این مملکت بیش از هزار عمل جراحی بدون مزد انجام داده ام. از جبهه تا پشت جبهه. یک روز امام خطاب به ما گفت: شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.

واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد.


آن تشویق هائی که در سالن، هنگام سخنرانی احمدی نژاد دیدید، همه مربوط به همان کسانی بود که با کارت بدون عکس قاطی ما به سالن آورده بودند و اتفاقا دوربین های تلویزیون هم همیشه روی آنها متمرکز بود.

بحث اصلی بین همه ما در فاصله سخنرانی ها، اوضاع آشفته و بلبشوی حاکم بر کشور بود و خیلی ها از این فرصت چند روزه استفاده کردند و رفتند محل اصلی تظاهرات بعد از انتخابات 22 خرداد را دیدند. پل حافظ بیشترین بیننده را داشت.

… تا یادم نرفته این نکته آخر را هم بگویم. روز دوم، یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان به رحیم مشائی گفت: ما از اینجا (داخل کشور) بی خبر نیستیم. شما می گوئی 5 میلیون ایرانی در خارج از کشورند. این 5 میلیون اگر با خانواده خود، همسر و پدر یا پدربزرگ خود درتماس باشند، حداقل شامل 15 میلیون ایرانی می شود. فکر نمی کنید که آن 10 میلیون، به این 5 میلیون می گویند که در کشور چه می بینند؟

بسیار جالب است که اگر به گفته راوی و از قول ” یکی از پرفسورهای معروف ایرانی مقیم آلمان”، “این 5 میلیون خارج از کشور” بواسطه “آن 10 میلیون داخل کشور” از اوضاع و احوال ایران در سال‌های اخیر خبردارند و میزان مشروعیت دولت احمدی‌نژاد را می‌دانند چطور در چنین مراسم سراسر دولت ساخته‌ای شرکت می‌کنند و اوج اعتراضاتشان به دولت کودتا به جملات مشمشع “پروفسور نجابت” محدود می‌شود که بعد از یادآوری انجام هزار عمل جراحی بدون مزد و منت توسط خود، از قول “امام خمینی” خطاب به خود می‌گوید: «شما به مردم خدمت کردید و هرکس که به مردم خدمت کند، در هرکجای دنیا که باشد، اسلام را معرفی کرده است.»؟ و بعد هم راوی باشهامت که حتی پل حافظ را هم دیده تاکید می‌کند: “واقعا که پاسخ آن صحنه سازی ها و صحنه هائی که ما به چشم دیدیم، همین سخنرانی کوتاه پرفسور نجابت و جمله ای بود که از امام نقل کرد”!

انداختن تمام و کمال مسئولیت به گردن کسانی که کارت به گردن داشتند اما ” اصلا ریخت و قیافه پرفسور و متخصص و تحصیل کرده خارج از ایران نداشتند” هم از آن ادعاهایی‌ست که نه فقط قابل باور نیست بلکه اگر هم باشد مسئولیت “پروفسور و متخصص و تحصیل‌کرده”‌های واقعی را که شاهد چنین سدءاستفاده‌هایی بودند اما باز هم به شرکت در آن شو تبلیغاتی ادامه دادند را بیشتر می‌کند.

نکته جالبتر و اصلی آن است که گروهی مدعی‌اند -و همین پزشک آلمانی هم تاکید می‌کند- که در دعوت‌نامه‌ها حرفی از سخنرانی احمدی‌نژاد نبوده است و این درحالیست که از چند هفته پیش از برگزاری مراسم طبق برنامه‌ای که توسط ترتیب‌دهندگان همایش تنظیم شده و برای مدعوین فرستاده می‌شد بر سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه تاکید شده بود. از اینجاست که مساله شرکت حقارت بار در چنین مراسمی و توهین به شعور مخاطبان در توجیه آن، جای خود را به دروغ می‌دهد. در ابتدای فایل پی‌دی اف ارسالی که از سوی “فاطمه فرجندی؛ مسئول دبیرخانه کارگروه علمی آموزشی/ شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری”  عینا در پیوست همین مطلب ضمیمه شده است صراحتا به سخنرانی احمدی‌نژاد در مراسم افتتاحیه اشاره شده است.

×××××××××××

حقارت گروهی انسان‌ها در قیاس با شرافت و آزادگی گروهی دیگر رنگ می گیرد. همانگونه که اعمال افرادی نظیر حداد عادل و لاریجانی در  کنار آزادگی امثال نوری‌زاد و تاج‌زاده و صدها آزاده‌ی مشهور و گمنام دربند دیگر بیشتر به چشم می آید، برعهده گرفتن نقش سیاهی لشکر به ثمن بخس توسط این دانشگاه‌دیدگان فرنگ رفته و سپس توسل به دودوزه‌بازی و دروغ‌گویی برای توجیه آن، آنگاه بیشتر خود را می نمایاند که بدانیم هزاران نفر از دعوت شدگان به این مراسم در سراسر جهان در اعتراض به دولت کودتا از شرکت در آن سرباز زدند و حتی برخی برای ناکام گذاشتم کودتاچیان در این بازی دست به اقداماتی نیز زدند. یکی از همین افراد شریف چندی پیش از برگزاری جزئیات دعوت‌ها و از جمله همین فایل ضمیمه را در اختیار نگارنده گذاشته بود. امید است معدود شرکت‌کنندگان در آن همایش دست کم نمایندگی این افراد را برعهده نگیرند. یک بلیط دو سره و چند شب اقامت رایگان در هتل چهار ستاره با پول حکومتی که جویندگان رای را در زندان هتک حرکت می‌کند و جوانان معترض بیست و چند ساله را دار می‌زند و از جیب مردمی که هر روز بیکاری و گرسنگی و فلاکتشان بیشتر می‌شود، ارزش این حرکات را ندارد.

دریافت فایل پی دی اف دعوتنامه که برای همه مدعوین ارسال شده بود

فارنهایت خوش‌رقصی (پیشنهاد هزینه‌سازی به‌جای پرونده‌سازی)

می‌گویند زن و شوهری نیمه‌شب در محله‌ای راه می‌رفتند. لاشه‌لات‌ها جلویشان را گرفتند و گفتند یا هر دویتان را می‌کشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لات‌ها رهایشان کردند. زن دید که مرد از او رویگردان است. گفت خودت دیدی که شرطشان این بود وگرنه هیچ بعدی نبود مست و لایعقل هردویمان را بکشند. شرط عقل رقصیدن بود. مرد گفت بله. ولی خوش‌رقصی نبود. آنها نمی‌دانستند تو اینهمه هنر داری و با یک تکان سر و دست و کمر کار تمام بود؛ لزومی به یک ساعت سینه لزراندن و باسن چرخاندن و عشوه‌ریزی نبود. تو خوش‌رقصی کردی!

حکایت ما با بعضی آرتیست‌ها گویا از همین دست است البته با این تفاوت که اگر نرقصند هم چندان آسیبی نمی‌بینند. یکی از رفقا که مهران م. را می‌شناخت می‌گفت برای دیدار دیدار پیشین با آقا سخت به او پیله می‌کنند که باید بیایی و هرکار که می‌کند دست از سرش برنمی‌دارند. آخر سر مجبور می‌شود چند روزی در جایی پنهان شود تا نرود. و نرفت. زنده هم مانده و هرچند که طبعا از این به بعد در کارهایش کارشکنی می‌کنند و حتی شاید نتواند هیچ فیلم و سریالی بسازد، اما از چشم مردم نیفتاد. دو دو تا چهارتا هم که حساب کنیم عقل همین را حکم می‌کند. مهران و ده‌ها و صدها نفر مثل او مگر از زندگی چه می‌خواهند؟ همین‌ الان هم اگر خانه‌نشینشان کنند باز هم برنده آنهایند که عمری در دل مردم خواهند بود. حالا به آن همه کارش دوکار دیگر هم اضافه می‌کرد به بهای دهن‌کجی به این همه خونی که ریخته شده و به اینهمه چشم و سر و دست و پا و پهلویی که درآمده و شکسته و بسته و دریده شده؛ چه سودی برایش داشت؟ مهران مسعود ده‌نمکی که نیست که روی نفرت و ابتذال هم بتواند موج‌سواری کند.

تازه اینها که بهایی نیست. یکی از دوستان در فیس‌بوک یادآوری کرد که میلان کندرا بارها نوشته است که در چکسلواکی دوران جنگ سرد بسیاری ار هنرمندان و نویسندگان به رفتگری و شیشه‌شویی حاضر شدند اما به کرنش مقابل کمونیست‌ها تن ندادند. بالاخره هرچیزی بهایی دارد و آزادگی هم بی‌بها نمی‌شود. همین‌جا هم البته کم نیستند آزاده‌مردان و زنانی که سربه‌دار می‌دهند اما تن به هرکار نمی‌دهند. محمدنوری‌زاد و جعفرپناهی از این دسته‌اند و صدها نفر کم نام و نشان‌تر.

اما حالا گیریم به هر دلیلی این افراد به کارهایی تن دادند یا اصلا عقیده داشتند. خوش‌رقصی دیگر چه معنایی دارد؟ فلان آکتریس درجه دو سینما هر عقیده‌ای که دارد محترم است و هر کاری که کرده به خودش مربوط است، اما چادر چاقچور کردن و به ضیافت رفتن و نطق سی و نه درجه‌ای کردنش چه معنایی دارد؟ باباکرم در این سن و سال و با این ریخت و قیافه؟! شهاب حسینی نه فقط از این محافل پرفیض نمی‌گذرد که در بدترین شرایط بگیر و ببند و خفقان، با همسرش به عنوان زوج نمونه در جشنواره زوج خوشبخت ایرانی از دست مهرداد بذرپاش و احمدی‌نژاد جایزه می‌گیرد. آدم این قدر چیپ و ندیدپدید؟

با همه این‌ها من با هر واکنش غیراخلاقی به این حضرات مخالفم. اصلا کار غیراخلاقی اصولا در جنبش سبز به هبچ بهانه‌ای نباید جاگیر بشود. اما با تحمیل کردن هزینه سخت موافقم. پرونده سازی نه هزینه‌سازی آری. به عنوان یک نمونه من پیشنهاد کرده‌ام و می‌کنم که طرفداران جنبش سبز و از آن بالاتر تمام کسانی که دل در گرو آزادگی و شرافت به ویژه در عرصه هنر دارند، به جنبش تحریم هر گونه محصولات هنری و غیرهنری این جماعت بپیوندند. کاری‌ست هم هزینه برای مردم و پرهزینه برای مردم فروشان. کافیست موجی راه بیفتد و ده‌ها هزار نفر اعلام تحریم کنند و به گوش صدها هزار نفر برسانند. خواهید دید نه به هیچ ضرب و زوری -حتی صدا و سیما- اینها نخواهند توانست در صحنه بمانند و کمر راست کنند. تهیه‌کننده سینما بیش از هر سیاستی به سیاست گیشه می‌اندیشد و همینکه احساس کند منبعد هدیه تهرانی نه فقط تضمین فروش نمی‌کند که باعث کسادی بازارش هم می‌شود، او را حذف می‌کند. آنوقت خانم تهرانی می‌تواند در کمال آزادی برود هر بار با رحیم مشائی عکس بیندازد و کمک صدمیلیون تومانی -لابد از میراث پدر آقای رحیم مشائی که از شیر مادر حلالتر است- بگیرد و خوش بگذراند. اما تا کی؟

و به قول مهدی کروبی: تازه این اول داستان است…

فقط در طول یک شبانه‌روز

با خودم می‌گویم بد نیست چند تا از مدارکم را هم ترجمه کنم همراهم باشد. وقتی می‌خواهم هزینه‌اش را به دارالترجمه بدهم نفسم از رقمی که می‌گویند بند می‌آید. مدیر دارالترجمه می‌گوید دو هفته پیش دادگستری یک شبه نرخ تمبرش را «ده برابر» کرده است.

مجید از عصبانیت خون خونش را می‌خورد. بعد از پرداخت آنهمه پول به آستان قدس و شهرداری مشهد، بالاخره ساختمان را ساختند اما با رکودی که در بازار هست ضرر کردند و خودش رفت در یکی از واحدها ساکن شد. شهرداری حالا برگ جریمه جدیدی برایشان صادر کرده است که در کوچه هشت متری بیش از حد مجاز ساخته‌اند. مدارک را برده که خودتان اجازه دادید؛ گفته اند اشتباه شده و کوچه هشت متری جریمه دارد. گفته اصلا کوچه بیست متری است و اگر قبول ندارید کارشناس بفرستید متر کند؛ قبول نکرده‌اند. زمین رفته آسمان رفته که بابا این بیست متری است و ماجرا با یک متر کردن ساده حل می‌شود، قبول نکرده‌اند که نکرده‌اند.

هادی خونسردتر است و می‌گوید اگر جای من بودی چه می‌کردی. چند هفته پیش نامه‌ای فرستاده‌اند برای مغازه‌ای که پیارسال بعد از مرافعه حقوقی، مبلغ سرقفلی‌اش را گرفتیم و به مالک تحویل دادیم، و نوشته‌اند بیایید سه میلیون تومان مالیاتش را بدهید. رفتیم گفتیم مالیاتش همان موقع کسر شده چون پول به حساب دادگستری ریخته شد، گفتند این داستانش فرق می‌کند اما حالا که اینطور است یک میلیون و نهصد هزار تومان بدهید، اما بدون چک و چانه والا باید همان سه میلیون تومان را بدهید.

شب می‌رویم که خروجی بریزیم. کارمند بانک می‌گوید چه خوش‌شانسید چون از ساعت دوازده امشب نرخ عوارض خروجی فرودگاه دوبرابر می‌شود. فکر می‌کنیم شوخی می‌کند. بخش‌نامه را نشانمان می‌دهد.

آقاجان می‌گوید به مسئولشان اعتراض کردیم که این پولی که موسسه شما برای زمین ما داده که کوچه درست کند نرخ زمین‌مان نیست و اصلا ما راضی نیستیم. گفتیم کارشناس از خودتان بود و گفتیم که ما بیست سال است اینجا ساکنیم و شما سه چهار سال است که آمده‌اید. گفتند اصلا بروید خدا را شکر کنید که اعلام نکردیم فروشگاه شما صلاحیت همسایگی با یک موسسه وابسته به سپاه را ندارد و حکم تخلیه برایتان نگرفتیم.

صندلی‌های بویینگ 747 ایران ایر را کنده‌اند و از صندلی‌های اتوبوسی گذاشته‌اند. همان صندلی‌های تنگ و ناراحتی که در توپولف‌ها دیده‌ایم. یکی از گرانقیمت‌ترین بلیط‌ها در مقایسه با تمام خطوط مشابه عربی در دستم است و وسایلم را در باکس دیگری می‌گذارم چون باکس بالا سر ما خراب است. هنوز در هوای ایران هستیم. به مهماندار ایران ایر می‌گویم اگر ممکن است یک بالشت اضافه به من بدهد. می‌گوید روی هر صندلی یک بالشت گذاشته‌اند یعنی حق هر مسافر یک بالشت است. از دیگری می‌پرسم چشم بند می‌دهند که لااقل بخوابم، می‌گوید شاید بدهند. می‌گوید نگران نباشید صبحانه هم می‌دهیم! از اینکه مبادا یکوقت متوجه طعنه و تمسخرش نشوم صدایش را کش و تاب می‌دهد و بعدا هم که دارد رد می‌شود می‌گوید چشم‌بندتون رسید بالاخره؟ نیم ساعت بعد که نیم خالی هواپیما را می‌بینم به سر مهماندار اشاره می‌کنم که کارش دارم. اشاره می‌کند اگر کاری داری تو بیا پیش من. می‌روم پیشش و ماجرای بالشت را از سر گلایه می‌گویم. یک بالشت می‌دهد بهم و می‌گوید بیا این هم بالشت.

———–

صبح شده است.

خوابم نبرده است و سرتاسر شب یکی در فضای سرم پرسش‌وار تکرار کرده است: این وطن برای من وطن نبود؟…

سکسی‌ترین نوشته مطبوعات جهان…!

داستان طنزنویسی من در روزنامه تهران امروز داستان پرآب‌چشمی‌ست که شرح و توضیح آن برای دیگران بی‌فایده است. هرکس که با اوضاع سیاسی و اجتماعی ما در این چند سال و به خصوص از 22 خرداد 88 به بعد آشنا باشد خودش حدس می‌زند طنزنویسی انتقادی در سرزمینی که مرتضوی‌ها قاضی‌‌اش باشند و رامین‌ها معاون مطبوعاتی‌اش و احمدی نژاد (ها ندارد!) رئیس دولتش چه کار فرساینده و زجرآوریست؛ و هر کس هم که با این اوضاع آشنا نباشد باور نخواهد کرد که ما چه می‌کشیم و چه می بینیم؛ لابد فکر می‌کند با اغراق فراوان داریم از کابوسی سوررئالیستی  حرف می زنیم.

در این چند ماه تقریبا کار هر روزه من این بوده که چند سوژه “قابل پرداختن” را از میان سوژه های روز جدا کنم، بعد بگردم یکی یکی آنها را رد صلاحیت کنم و عاقبت در مود یکی که از همه بی خطرتر است بنشینم و با خودسانسوری فراوان چیزی بنویسم. بانمک نوشتن در مورد سوژه ای که جزو سوژه های روز نیست و آن هم در کمال محافظه‌کاری سخت، وقت‌گیر و اعصاب‌خوردکن است چه رصد به اینکه ببینی همان مطالب هم با حذف نکات بامزه‌اش توسط سانسورچی‌باشی‌های روزنامه چاپ شده یا اصلا چاپ نشده!

این فشارها هر روز هم بیشتر می‌شود و الان خط قرمزهای ما از اسلام و امام و رهبری و روحانیت و نیروی انتظامی و رئیس جمهور (منظورشان احمدی ‌نژاد است) رسیده است به کوتوله‌هایی در حد مهرداد بذرپاش و آن هم در حد سوژه‌هایی مثل اختصاص ده میلیارد تومان از سوی سازمان ملی جوانان برای نشان دادن سرخوردگی جوانان آمریکایی از دولت اوباما (یادداشت طنزی درباره همین خبر که خیلی هم با ادبیات ملایمی نوشته شده بود کلا حذف شد). چند روز پیش قرار شد که اصلا سوژه‌مان طنز نباشد من هم مصاحبه‌ی طنزآمیز خیالی‌ای نوشتم با لوگوی جدید تهران امروز که همان لوگوی قبلی است اما چون حضرات تشخیص داده بودند که سیمای زنی رقصان است قرار شد تغییر کند. با کمال تعجب دیدم فردایش همین یادداشت هم به کل حذف شده. پیگیرش شدم گفتند “بیش از حد سکسی بوده”!

با خودم فکر کردم حیف است شما خوانندگان این وبلاگ، حاضران در وبلاگستان و همچنین ربات فیلترینگ و دوستانی را که صبح تا شب در جستجوی “داستان سکسی باحال” می‌گردند را از لذت خواندن این نوشته محروم کنم. این شما و این سکسی‌ترین نوشته مطبوعاتی در نسبتا مطلق‌ترین کشور آزاد جهان  با باحال‌ترین روزنامه نگاران تاریخ.

ادامه خواندن سکسی‌ترین نوشته مطبوعات جهان…!

توطئه فیمینست‌ها بر ضد دستگاه با فرار مرغی!

اعتراف می‌کنم که تصمیم‌ام برای نگاه نکردن سیمای ج.ا.ا. کار اشتباهی بود. امشب فقط چند دقیقه در حال عوض کانال‌ها بودم که برنامه مبهوت‌کننده‌ای از شبکه دوم سیما دیدم. البته اولش فکر کردم از این برنامه‌های ضد روشنفکری است که معاونت سیاسی سیما هر از چندی محض انجام وظیفه با همکاری نهادهای امنیتی و جاسوسی می‌سازد و قرار است طی آن ما با دیدن چند تصویر دزدکی گرفته شده که برخی قسمتهای آن هم فیلتر است بفهمیم که روشنفکرها و فیلسوف‌ها و فعالان حقوق بشر و فیمینیست‌ها و… خلاصه تمام کسانی که با افتادن به بلای خان‌ومان‌سوز کتاب با دستگاه مشکل پیداکرده‌اند؛ جاسوس و خائن و مزدور هستند. به خصوص اینکه مجری هم دخترخانمی بود با شمایل زیر

که جز در همچین برنامه‌هایی مجال ظهور نمی‌یابند. (فرمول ساده است: مجری زن باید توی این چادرهای سیاه آستین دار –که احتمالا محض شوخی "ملی" نام گرفته- باشد و در فضای باز هم ایستاده نباشد مگر اینکه برنامه‌، از آن برنامه‌های خاص باشد که بخواهیم بگوییم: نه بابا… ما خودمان اهل بخیه‌ایم)

اما چند لحظه بعد با دیدن تصاویری از انیمیشن "فرار مرغی" شوکه شدم.

اولش که اصلا نمی‌توانستم تشخیص بدهم که پارازیت است یا شوخی یا کمدی یا اینکه ورودی تلویزیون را برده‌ام روی پورت دی‌وی‌دی. اما با تکرار صحنه‌ها و عوض شدن شعارها کم کم متوجه شدم نوابغ سیمای جمهوری اسلامی از انیمیشن فرار مرغی دارند به عنوان سندی مبنی بر توطئه جهانی فیمینیست‌ها استفاده می‌کنند. آن هم نه یک بار و دوبار، بلکه به کرات و هر بار با توضیحات و تفسیرهای بهتر از قبل که در بالا با پایین صفحه حک می‌شد.
  

  (این آقا خروسه دارد دروغ می‌گوید یا واقعیتش را پنهان می‌نماید؟ تخم گذاشتن یا داشتن؛ مساله این است!)

 

 (آخر چرا با فرار مرغی می‌خواهند تفاوت‌های بین دو جنس را انکار کنند؟ پس تفاوت به آن گندگی چه می‌شود؟)

 

 (تهاجم ددمنشانه غرب جنایتکار به اقتدار و مسئولیت انفاق مرد در خانه! (راستی کسی اصلا می‌داند "مسئولیت انفاق مرد در خانه" یعنی چه؟))

 

 (این مرغ علاوه بر اینکه بدحجاب است دارد با اشاره به مغزش عملا به زنان نارضایتی از زن بودن را القا می‌کند که خوشبختانه پیامش توسط تیم رصد مرغی-فیمینیستی سیما کشف رمز شد)

 

(واکنش یکی از ماکیان به اتهام نقش داشتن‌اش در "القای مفاهیم لیبرالی" با شرکت در فرار مرغی. همچنین گزارش شده است مونتسکیو و آدام اسمیت از تخم‌های این مرغ‌ها درآمده‌اند)

 

توطئه مرغی بر ضد نظام

(افشای ایدئولوژی فیمینیسم توسط نخبه‌گان دستگاه)

آدم می‌ماند چی بگوید. فرهنگ و هنر -که جز "ضدیت" هیچ نسبتی با آن ندارند- بخورد توی سرشان، از سیاست و مسائل امنیتی و پرونده‌سازی و جاسوس‌بازی هم که نردبان ترقی‌شان بوده اینقدر حالی‌شان نیست که لااقل خودشان را مضحکه مردم و ما را مضحکه جهانیان نکنند. لااقل این نوابغ برنامه‌ساز و سیاست پیشه و متخصصان حوزه‌ی فیمینیسم‌شان در نهادهای کذایی‌ یک بار ننشسته‌اند این انیمیشن را از اول تا آخر ببینند تا دست کم بفهمند این مرغ‌ها دارند از دست "زن" مزرعه‌دار فرار می‌کنند و امیدشان هم به دوتا خروس است!

البته اگر بخواهیم ته استکان پر(نصفه پر لیوان سابق)  ماجرا را ببینیم باید اعتراف کرد که پخش چنین چیزهایی فایده‌هایی هم دارد. بزرگترین فایده‌اش این است که می‌فهمیم گل‌های سرسبد سیاسی و امنیتی و نخبه‌هایی که آنقدر زیرک و عالی‌رتبه و بخت‌یار بوده‌اند که در سیمای نظام ظاهر شده‌اند و اجازه یافته‌اند برای میلیون‌ها نفر برنامه‌های امنیتی بسازند در این سطح فکر می‌کنند و حاصل یافته‌های امنیتی و پردازشهای عمقی‌شان با صدها نفر مشاور و تحلیلگر و جاسوس و خبرچین و بازجو و بازپرس و تواب – و در ملایم‌ترین و محافظه‌کارترین جلوه‌هایی که رسانه "ملی" می‌طلبد- این می‌شود؛ پس وای به حال زیردستهایشان که در محافل بسته  و "تخصصی‌تر" پر و ارشاد می‌شوند و به جای پرونده و دوربین و میز تدوین و دی وی دی فرارمرغی و توهم، در دستشان باتوم است و گاز اشک‌آور و شوکر و تفنگ و شاید بمب!

مرغ‌های اسیر در کارتون فرار مرغی، آن هنگام تصمیم به فرار از مزرعه "به هر قیمتی" می‌گیرند که می‌فهمند کار از اسارت و استثمار تخم‌مرغ و کشتار تک و توکی گذشته‌است و خانم مزرعه‌دار دارد دستگاهی راه می‌اندازد که به طور گروهی و اتوماتیک آنها را می‌کشد، قطعه می‌کند و می‌پزد.

به قول یکی از مرغ‌ها: باید رفت دخترا… به هرجا که شده… اون طرف حصارها…

سروکله اینها از کجا پیدا شد؟

اهل دسته‌بندی آدم‌ها به دو دسته خوب‌ها و بدها نبوده‌ام و حالا هم آدم‌ها را به دو طیف سبزها و مخالفانشان تقسیم نمی‌کنم. این را برای این همین اول یادداشت می نویسم که بدانید اگر به جماعتی از دانشجویان می‌پردازم که احتمالا طرفدار کاندیدای خاصی هستند، ربطی به اصل ماجرا ندارد. اصل ماجرا مثلا این است که جوانک بیشعوری در پشت تریبون آزاد دانشجویی به جای آنکه به دفاع از نظرات خودش و نقد نظرات مقابل بپردازد نیشخندی می‌زند و  می‌گوید «بعضی از این حاج خانوما انگار دیشب که خودشون رو برای آقاشون بزک کرده بودن یادشون رفته آرایششون رو پاک کنن و همینجوری پا شده اومدن دانشگاه.» یا این است که عده دیگری از کسانی که صبح در سر کلاس‌های یک دانشگاه معتبر حاضر می‌شوند عصر با چوب و چماق و باتون برقی و فحش ناموسی به جان جمعی از شهروندان بیفتند که راهپیمایی مسالمت‌آمیزی برگزار می‌کنند.

هیچ فرقی نمی‌کند که چنین جانورانی در انتخابات به کی رای داده باشند و سنگ چه اشخاص و گروه‌هایی را به سینه می‌زنند. بودن آنها در دانشگاه یعنی تزریق بی‌شعوری به فرهنگی ترین نهاد آموزشی جامعه. جایی که قرار است نخبه بپروراند و اگر نه روشنفکر، دست کم انسان‌های مودب و متشخص‌تری را به جامعه تحویل دهد. جای آنها در دانشگاه نیست.

اما آیا به آن معناست که باید گزینشی نو برای رد صلاحیت آدم‌های بیشعور وضع شود یا مثلا در کنار اصول اعتقاد به یکی از ادیان الهی (البته به عقیده گزینش‌گران) و قانون اساسی و ولایت فقیه؛ از داوطلب تعهد گرفته شود که باشعور و متشخص باشد یا دست کم وقیح و لات و سرگردنه‌بگیر نباشد ؟!
طبعا خیر. چنین کارهایی نشدنی‌ست و تجربه نشان داده در صورت‌های به ظاهر موجه‌تر هم چنین شروطی جز به تبعیض نژادی و اعتقادی منجر نمی‌شود. اما به نظر من می‌شود برای جلوگیری از به تاراج رفتن همین مختصر آبروی دانشگاه در ایران، کاری کرد که اگر شناسایی و طرد بیشعورها از آن ممکن نیست لااقل از ورود بی‌رویه و غیرقانونی آنها به دانشگاه جلوگیری کرد. اگر نمی‌توان آنها را از صف بیرون انداخت، دست کم مجبورشان کرد که نوبت را رعایت کنند.

باز هم تاکید می‌کنم که من با هیچ گروهی از هموطنان و یا سازمان‌هایی که عقایدی مخالف من داشته باشند هیچ مشکلی ندارم و به همه آنها اگر در چارچوب انسانیت و قوانین بدیهی بشری حرکت کنند احترام می‌گذارم؛ اما فکر می‌کنم لااقل حالا که بسیاری چیزها از پرده بیرون افتاده و دامنه‌های مخوف کوه‌های یخی که تا پیش از این فقط قله‌هایشان پیدا بود هویدا شده باید به مساله دانشگاه هم پرداخت. به خصوص دانشگاه‌های دولتی که از پول مردم اداره می‌شوند و باید ملی باشند و پایگاه ارتقا فرهنگ و روشن‌بینی جامعه اما روزبروز در مسیر عکس حرکت داده می‌شوند. و مهمترین موتور محرک در این پسروی فجیع کسانی‌ هستند که به عنوان دانشجو از درهای پشتی به این حیاط خلوت دولت‌ها وارد می‌شوند.

بله. صحبت از سهمیه‌هاست. لطفا حوصله کنید و این مقاله را که ده سال پیش در چنین روزهایی درباره سهمیه‌های رنگارنگ ورود به دانشگاه است بخوانید تا با عمق فاجعه‌ای که امروز شاهد آن هستیم بیشتر آشنا شوید:

پديدۀ سهميۀ دانشگاه شكلهايى تازه به خود مى‏گيرد و منطقى جديد مى‏يابد: اگر سهميه‏اى در كار بوده است، پس امكان سهميه‏بندى وجود دارد؛ و اگر امكان سهميه وجود دارد، حتماً افرادى پيدا مى‏شوند كه مستحق دريافت اين سهميه باشند.  بنابراين، سهميه را دور نريزيد، به مستحقش بدهيد، ثواب دارد.
اما سهميه دانشگاه چيست؟ در مقررات سازمان سنجش، مرجع رسمى برگزارى كنكور سراسرى دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالى دولتى در ايران، در دو دهه گذشته سه نوع سهميه دانشگاه‏رفتن وجود داشته است كه به‏ترتيب تاريخ تصويب و اجرا بدين قرارند:
اول: اختصاص بخشى از صندليهاى دانشگاه به همسر، برادر و خواهر كسانى كه در جنگ هشت‏ساله با عراق يا در زدوخوردهاى ديگر جان باخته‏اند. اين سهميه را شوراى عالى انقلاب فرهنگى در سال 1362 تصويب كرد و از همان سال به اجرا گذاشت. سهميه خانواده شهدا درصد ثابتى ندارد.
دوم: اختصاص 5 درصد از ظرفيت دانشگاهها به فرزندان كسانى كه در عمليات نظامى جان باخته‏اند. سهميه شاهد را شوراى عالى انقلاب فرهنگى در سال 1365 تصويب كرد و از همان سال به اجرا گذاشت.
سوم: سهميه 40 درصد رزمندگان كه افراد واجد شرايط استفاده از آن عبارتند از: الف) كسانى كه دست‏كم شش ماه داوطلبانه در جبهه بوده‏اند؛ ب)همسران و فرزندان كسانى كه در جنگ جان باخته‏اند، به اسارت گرفته شده‏اند يا بيش از 50 درصد سلامتى و توانايى جسمى يا روحى خويش را از دست داده‏اند؛ پ) كسانى كه بيش از 25 درصد از سلامتى و توانايى جسمى يا روحى خويش را در ميدان جنگ از دست داده‏اند؛ ت) فرزندان و همسران كسانى كه در رژيم سابق به زندان افتاده‏اند و عرفاً زندانى سياسى محسوب مى‏شده‏اند. اين سهميه را مجلس شوراى اسلامى در سال 1367 تصويب كرد و از سال 1368 اجرا مى‏شده است. مصوبه اخير جامع و شامل بر دو نوع سهميه‏اى است كه پيشتر شوراى انقلاب فرهنگى مقرر كرده بود، اما مجلس نخواست، يا قانوناً نتوانست، مقرراتى را كه در جايى ديگر تصويب شده بود ملغى‏ اعلام كند. بنابراين هر سه مصوبه به‏طور موازى و همزمان اجرا مى‏شود، بخصوص چون موضوعى است بسيار حسّاس كه كمتر كسى ميل دارد با مدافعان آن درگير شود يا حتى درباره آن اظهارنظر كند.
در اجرا، روال كار تا سال 1378 چنين بوده كه 40 درصد ظرفيت پذيرش دانشگاهها به داوطلبان نوع سوم اختصاص مى‏يابد و هر بخشى از اين ظرفيت كه خالى بماند به داوطلبان آزاد داده مى‏شود. در چند سال اخير بخشى عمده از اين سهميه، بخصوص در گروههاى رياضى و تجربى، پر نمى‏شده است، به سه علت: قلّت داوطلبان سهميه؛ وجود حد نصاب علمى؛ انتخاب‏نشدن بسيارى از رشته‏ها از سوى داوطلبان سهميه‏اى. نمره داوطلبِ سهميه‏اى در رشته تقاضاشده بايد حداقل 75 درصد نمره آخرين داوطلب آزاد در همان رشته باشد. سازمان سنجش در بيانيه‏اى رسمى توضيح مى‏دهد كه سهميه 5 درصد شاهد (نوع دوم) ”به‏صورت اضافه بر ظرفيت مندرج در دفترچه انتخاب رشته‏“ اِعمال مى‏شود؛ و به سهميه خانواده شهدا (نوع اول) نيز درصد ثابتى از ظرفيت دانشگاهها تعلق نمى‏گيرد و نسبت به افراد شركت‏كننده ”براى آنها ظرفيت پذيرش ساخته مى‏شود“. توضيح مبهمى است، اما سازمان سنجش در جاى ديگر تصريح مى‏كند كه سهميه پذيرش علاوه بر رقمى است كه در دفترچه انتخاب اعلام مى‏شود، و به داوطلبان آزاد اطمينان مى‏دهد كه بود و نبودِ سهميه تأثيرى بر بخت قبولىِ آنها ندارد.
درهرحال، اكنون تحولى ديگر پيش آمده است. بنا بر مصوبه فروردين 1377 مجلس، همه افراد واجد شرايط سهميه 40 درصد بايد در آزمونهاى 1378 و 79 دانشگاهها پذيرفته شوند. به‏اين ترتيب، اكنون ‘جايابى‏` جايگزين ‘پذيرش‏` شده است، يعنى وزارت علوم مكلف است براى همه متقاضيانِ استفاده‏كننده از سهميه جا پيدا كند. سازمان سنجش، از سويى، مى‏كوشد افكار عمومى را متقاعد كند كه سهميه به‏معنى چيزى را زيرميزى و از درِ پشتى رد كردن نيست و حق همه افراد محفوظ مى‏ماند؛ از سوى ديگر، داوطلبانِ سهميه‏اى را متقاعد كند كه مسابقه علمى ملاك پذيرش است و انتظار نداشته باشند درست در همان رشته و دانشكده‏اى پذيرفته شوند كه دوست دارند.
اين تلقّى كه به‏موجب قانون به‏كسانى درجه دانشگاهى هديه مى‏كنند كاملاً واقعيت ندارد. امسال حدود 12,000 داوطلب سهميه رزمندگان و حدود 10,000 فرزند شهيد در كنكور شركت كردند و مجموعاً 4958 نفر از آنها (12 درصد از گروه اول و 33 درصد از گروه دوم) در رشته انتخابى خويش قبول شدند؛ بقيه آنها نيز مى‏توانند براى رشته‏اى جز آنچه خواسته‏اند تقاضا بدهند. به اين ترتيب، شمار پذيرفته‏شدگانِ سهميه‏اى هنوز بسيار كمتر از 40 درصدِ 132,000 قبول‏شده كنكور است. ارقام وزارت علوم نشان مى‏دهد كه امسال در ميان پذيرفته‏شدگان دانشگاه در گروه تجربى، ميانگين معدل سه سالِ دبيرستان ده نفر اول از هر يك از سه گروه قبول‏شدگان بدين قرار بوده است: آزاد 19/41، فرزندان شهدا 19/4 و رزمندگان 14/36. سطح ميانگين مشابه در گروههاى رياضى‏وفنى در همين حدود، و در گروه علوم انسانى پائين‏تر است. بنابراين دست‏كم در مورد فرزندان شهدا رقابتى واقعى با ساير داوطلبان جريان دارد. همين واقعى‏بودنِ رقابت و همپايىِ نمرات دو گروه آزاد و فرزندان شهدا ما را به اين نتيجه مى‏رساند كه گروه اخير قادر است فعّالانه در عرصه رقابت علمى شركت كند.
اين نكته را نيز بايد در نظر داشت كه ده سال پس از پايان جنگ، صدمات روحىِ از دست‏دادنِ پدر تاكنون بايد جاى خود را به روال عادى زندگى داده باشد. در مورد رزمندگان نيز بايد گفت كه جوان‏ترين آنها اگر در آن زمان پانزده ساله داشته، اكنون مدتهاست كه بايد تكليف روشنى در زندگى يافته باشد، وگرنه روحى سرگردان در پشت كنكور است كه بيشتر نياز به مشاوره روانپزشك و حمايت مددكار دارد. از جبهه‏رفتگان، از سال 1368 تاكنون تواناترها در دانشگاه پذيرفته شده‏اند و به‏هر ترتيبى بوده به مدركى دست يافته‏اند. به باقيمانده جبهه‏رفتگان (كه عمدتاً از نظام قديم دبيرستان‏اند و بخت چندانى براى پيروزى در رقابت با فارغ التحصيل‏هاى نظام جديد ندارند) تا سال 1379 وقت داده شده تا آخرين تلاششان را بكنند، و براى حدود 8300 نفر كارنامه جايابى در دست تهيه است. شواهد حكايت از آن دارد كه وقت برچيدنِ بساط سهميه كنكور فرا رسيده است.
اما داستان سَرى دراز دارد كه به لايه‏هاى زيرينى از تنازع اجتماعى و طبقاتى و برخوردهاى سياسى مى‏رسد. جوانانى كه چند ماهى را داوطلبانه در جبهه‏هاى جنگ گذراندند انتظار دارند كه نه تنها فرصتهاى احتمالاً از دست‏رفته آن ايام جبران شود، بلكه پاداشى درخور بگيرند. جامعه در برابر كسانى كه در راه انجام وظيفه قانونى يا تعهد اخلاقىِ خويش جان باخته‏اند يا صدمه ديده‏اند يا زحمت كشيده‏اند مسئوليت دارد و دولت در اين زمينه كارهاى بسيارى كرده است. حرف اين است كه، اول، حدود اخلاقى و قانونىِ جبران زحمات افراد تا كجاست؟ دوم، آيا حق برخوردارى از جبران چنين صدماتى را مى‏توان قانوناً تبديل به امتيازهايى ابدى و موروثى كرد؟ گذشته از اينها، در همه جاى جهان به جنگ‏رفتگان مدال شجاعت و درجات نظامى و امتياز استخدامى مى‏دهند و توزيع پته دانشگاه با كاربردى صِرفاً ادارى براى پايه استخدام و حقوق مرسوم نيست. مى‏توانستند از همان ابتدا به افراد جبهه‏رفته پايه‏اى استخدامى معادل ليسانس بدهند، گرچه تنازع بر سر دستيابى به درجه دانشگاه در ايران به اين آسانى فرونشستنى نيست.
حرف درستى است كه تا موقعيتهاى رشد و پيشرفت يكسان نباشد ادعاى مساوات بى‏معنى است. يكى از مصاديق فرصتهاى مساوى، ايجاد مدارس استاندارد و يكسان در سراسر كشور است، و يك شرط اجراى عدالت، الغاى امتيازهاى موروثى است. كسانى كه مفتخرند در راه دين و ميهن نبرد كرده‏اند و جامعه‏اى مى‏خواهند عارى از امتيازهاى موروثى، منطقاً نمى‏توانند خواستار ايجاد حق ابدىِ برخوردارى از امتيازهايى در كنكور شوند. مسابقه علمى را بايد آنچنان كه واقعاً بايد باشد برگزار كرد: در ميان همه داوطلبان. فرصتهاى از دست‏رفته تحصيلى مربوط به دهه پيش است و كلاسهاى تقويتى براى رزمندگان به‏مراتب سودمندتر است تا برقرارىِ سهميه. همچنان‏كه پيشتر گفته شد، فرزندان شهدا از موقعيت به‏مراتب بهترى برخوردارند و بدون استفاده از سهميه‏بندى نيز قادرند در آزمونهاى علمى رقابت كنند.
از جمله چيزهايى كه بايد در زمينه تحصيلات عالى انجام نداد اين است كه وضع قوانينِ مربوط به آموزش را به افراط نكشاند و به اين تصور دامن نزد كه گويا تقسيم مدرك تحصيلى به‏صورت سهميه بخشى از تحقق عدالت اجتماعى است. وقت آن رسيده است كه مجلس شوراى اسلامى از وضع قوانينى تازه براى جزئيات برنامه‏هاى تحصيلى و روشهاى آزمون و آموزش بپرهيزد و، در عوض، مدافع ايجاد فرصتهاى مساوى و حقوق مساوى براى همه جوانان شود. كلاس درس و عرصه آموزش قانون خود را دارد. دستگاه تعليم و تربيت به‏حكم قانون به وجود مى‏آيد و مدركى مى‏دهد كه ارزش قانونى دارد، اما بقيه امورِ چنين دستگاهى تابع قوانينى درونى در وراى امريه و فرمان و مصوبّه است.
مى‏توان فرمان داد كه به يك فرد دكتراى رياضيات بدهند، اما نمى‏توان مقرّر كرد كه كسى رياضيدان باشد. اين نكته‏اى است بديهى، اما مدام توجيهاتى براى ناديده‏گرفتن آن مى‏تراشند. يكى از مشكلات اساسى كنكور، تفاوت در سطوح تدريس و تحصيل در مدارس مختلف كشور است و، از اين رو، سطح تدريس و تعليم و دانشگاههاى ايران را به سه دسته تقسيم كرده‏اند چون محصّل شهر كوچك مشكل مى‏تواند با محصّل شهر بزرگ رقابت كند. اما دانشگاه بايد از استاندارد علمى برخوردار باشد و نمى‏توان عدالت اجتماعى را با معيار علمى مخلوط كرد. مجلسيان مى‏توانند كمك كنند سطح آموزش متوسطه در مناطق كمتر توسعه‏يافته كشور بالاتر برود، نه اينكه سطح آموزش عالى چنان در همه جا سقوط كند كه بين مدرسه اكابر و دانشگاه تفاوتى نباشد.
روح آخرين مصوبه مجلس در باب سهميه دانشگاه حاكى از اين است كه قانونگذاران خواسته‏اند نظام سهميه‏بندى تا پايان دهه 1370 خاتمه يابد. اما بى‏ترديد فشار بر نمايندگان براى تمديد اين وضعيت ادامه خواهد يافت و كسانى از آنها، حتى به قيمت اخلال در برنامه‏هاى بلندمدت آموزش عالى، به چنين فشارهايى تن خواهند داد. از هم اكنون برخى نشريات بار ديگر اين نغمه قديمى را ساز كرده‏اند كه كسانى چون از ايمان و اعتقاد مى‏ترسند، مى‏خواهند عناصر مؤمن و متعهد به دانشگاه راه نيابند. پشت اين ادعا اين فرض نهفته است كه عناصر مؤمن و متعهد بدون حمايتهاى خاص در مسابقات علمى از همسالان‏شان كم مى‏آورند ــــ ادامه جروبحث قديمى ِ تعهد در مقابل تخصص؛ در نهايت يعنى عده‏اى گرچه بضاعت علمىِ كافى ندارند، غيرت و شور كه دارند. چنين استنباطى واضعان و مدافعانِ سهميه دانشگاه را در معرض شائبه خاصّه‏پرورى و حمايتهاى غيرعادلانه قرار مى‏دهد و صفاتى مانند ايمان و تعهد از رهگذر اين حمايتها تعابيرى منفى مى‏يابد. دو دهه پس از برقرارى نظام اسلامى، اگر براى همه نوجوانان و جوانان كشور كه در سايه نظام جديد پرورش يافته‏اند هنوز فرصت مساوى فراهم نيست، علت را بايد در جاى ديگر جست و دستكارى در سيستم كنكور را راه درمان يا حتى وسيله تسكين درد نديد.
از سال 1368 تا 78، 120,000 نفر از طريق سهميه وارد دانشگاههاى دولتى شده‏اند.  پس از بيست سال، قاعدتاً بايد نسلى تازه از مؤمنان و معتقدان پا گرفته باشد كه به‏عنوان پايه نظام مستقر عمل كند و به آن كمك برساند، نه اينكه همواره دست گيرنده‏اش براى دريافت انواع يارانه، از جمله سوبسيدِ تحصيلى، دراز باشد.  شواهدى در دست نيست كه از رهگذر سهميه‏ ـــ گذشته از ايجاد گروههاى بسيج و غيره در دانشگاهها ـــ پايه‌‏اى محكم از يك قشر دانشگاه‏رفته فعّال و بانفوذ براى نظام اسلامى فراهم شده باشد.  تهيه و توزيع مدرك دانشگاه صِرفاً به‏عنوان سندى براى كارگزينى، خواسته يا ناخواسته، به جاى بالاتربردنِ منزلت يك گروه يا دسته خاص، شأن كل دانشگاه و درجه دانشگاهى را تنزل داده است.
بسيارى از اهل دانشگاه، هم مدرّس و هم دانشجو، شكايت دارند كه سطح علمىِ افرادِ سهميه رزمندگان مناسب درس دانشگاه نيست و مدرّس در بسيارى موارد بايد مطالب دبيرستان را هم جزوه بگويد.  از اين بدتر، مدرّس دانشگاه از شماره تلفن منزل خويش با دقت و به‏عنوان اسرار حفاظت مى‏كند، چون در وقت امتحانْ امانش را مى‏بُرند.  در عرف و سنّت و اخلاق آكادميك پذيرفتنى نيست كه استاد دانشگاه حتى در خانه‏اش هم براى نمره‏دادن زير فشار و در معرض تهديد باشد.  بايد به اين وضع اسفبار خاتمه داد و به فكر چاره‏اى براى اين انحطاط بود.  نظام آزمون سراسرى و سيستم نمره‏دهى و درجه‏بندى آن بغايت پيچيده شده است.  بايد آن را به جانب ساده‏شدن برد تا سازمان سنجش بتواند برنامه‏هاى اساسى براى ارزشيابىِ آموزشى تدوين كند.
تابستان امسال وزارت آموزش عالى درخواست شوراى عالى انقلاب فرهنگى براى ايجاد سهميۀ‌ ورود هنرمندان به دانشگاه را قاطعانه رد كرد.  چندين سال پيش به جمعى از هنرمندان درجه دكتراى افتخارى دادند و راه را براى توزيع تعداد بيشترى دكتراى كوپنى هموار كردند.  تكرار چنين الطافى نسبت به هنرمندانْ شائبه پوست خربزه يا اسب تروا را تداعى مى‏كند: نيم‏دوجين هنرمندْ بدون گذراندن كنكور وارد دانشگاه مى‏شوند؛ چهل دوجين آدمِ منتظرالمدرك هم در آن شلوغ‏پلوغى به نوايى مى‏رسند.  اظهار پشيمانىِ بى‏تعارفِ وزير آموزش عالى از موافقت با برقرارى سهميه براى دانش‏آموزان شركت‏كننده در المپيادهاى علمى، كه براى استمرار نظام سهميه‏بندى توجيهى جديد فراهم كرد، خبر از حركت در جهت تقدّمِ معيارهاى علمى و مصونيت بخشيدن به  آنها در برابر انواع مصلحت‏انديشى‏ها مى‏دهد.  راه درمانِ انحطاط آكادميك ايران هم از مسير نقد گذشته و اذعان به خطاها مى‏گذرد.

سرمقاله‌ای با عنوان سهميۀ دانشگاه: جان‏بركف در آمفى‏تئاتر به قلم محمد قائد؛ منتشر شده در شمارۀ‌ هفتم  دی  1378
 

تاریخ شما تکرار می‌شود آقای ایرج میرزا!

ایرج‌میرزا برای من چیزی بیشتر از یک شاعر است. دلیلش هم ساده است. از سن 7 سالگی تا 18 سالگی در محله‌ای زندگی کردم که نامش «ایرج میرزا» بود. البته نام رسمی‌اش را بولوار سیدرضی گذاشته بودند اما آن میرزا زورش بیشتر بود و هر بار سید را از میدان بدر می‌کرد. البته نه به طور رسمی که دولت و شهرداری و آقابالاسرهای ریز و درشت آن را رسمیت می‌بخشیدند بلکه در دهان مردم کوچه و بازار که واقعیتش می‌بخشیدند. به هم می‌گفتند بچه‌های ایرج‌میرزای 10، در مقابل مثلا بچه‌های هنرستان و بچه‌های آب و برق و بچه‌های هاشمیه.

با خود جناب ایرج میرزا هم خیلی زود آشنا شدم. کتاب قطور زرد جلد گالینکوری داشتیم که نام دیوان ایرج میرزا با تصویری از مردی با کلاه و عینک بر روی جلدش خودنمایی می‌کرد و همیشه در قسمت بالای کتابخانه پدرم قرار داشت. آنجا معمولا کتاب‌های ممنوعه و کتاب‌هایی که صلاح نبود بچه‌ها بخوانند را می‌گذاشتند که علامت خوبی بود برای نشان کردن کتاب‌هایی که حتما باید خوانده شوند(!) و مایه‌اش تکیه دادن یک پشتی به صورت عمودی بر روی دیوار میهمانخانه و پایین آوردنش بود.

متاسفانه من هم پسر زیاد باادبی نبودم به جای شعرهایی نظیر علمیردان‌خان و قلب مادر که پر از نکات مثبت و خوش‌آموزی بود تا مدتها یک راست به صفحات 81 تا 83 آن کتاب می‌رفتم که در دل عارف‌نامه قرار داشت و می‌خواست تاثیر چادر را نشان بدهد. این ماجرا مال حدود سال‌های سوم، چهارم دبستانم بود.

بعدا همانطور که بزرگ می‌شدم با شعرهای دیگری ایرج میرزا (حتی آن‌هایی که بی‌ادبی نداشت!) هم آشنا می‌شدم و کم‌کم به ذوق ادبی بی‌نظیر این مرد و تاثیری که بر نوزایی ادبیات فارسی گذاشته است بیشتر پی می‌بردم. ذوق شاعرانه‌ی او و روانی طبعش بی‌نظیر بوده و گمان می‌کنم نخستین بوده باشد که لغات فرانسه را به طور گسترده و با شیوایی در شعر فارسی بکار برده باشد. در آفرینش واژه‌های نو و یا ترکیب آنها نیز چیره دست بوده است و افزون بر این -بدون قرار داشتن در صف مشروطه‌خواهان- با تزریق روح کوچه و بازار به ادبیات و شعر مکلف آن دوران، رسما در صف مقدم تحول‌خواهان (دست کم از بُعد ادبی) قرار گرفته است.

در این مورد سعی خواهم کرد در اولین فرصتی که دست دهد مقاله‌ا‌ی بنویسم. بهانه‌ی این یادداشت تصویر اعلامیه‌ای بود که دیدم از طرف شهرداری در ذم ایرج‌میرزا و دلیل تغییر نام خیابان موسوم به او (که هنوز بر یکی از خیابان‌های مشهد وجود داشت) نصب شده بود.

iraj-mirza1.jpg

در این تابلو بر محتوای جنسی (پرونوگرافی!) و ضد دینی ایرج‌میرزا تاکید شده است. در این مورد و اظهارات مشعشع متولیان شهرداری مشهد در مورد سابقه‌ی ادبیات که نشان می‌دهد حداقل با عبید زاکانی هم آشنایی مختصری ندارند حرفی نمی‌زنم. در جایی که تعهد به جای تخصص، تشرع جای تعهد، ریا جای تشرع و وقاحت جای همه‌ی آنها را گرفته باشد چه جای حرف؟

فقط می‌خواهم بگویم انگار به نحوی کاریکاتورگونه تاریخ بر ما نازل می‌شود. سال‌ها پیش خود ایرج میرزا در شعری طنزآمیز که در مشهد سروده بود مشابه چنین ماجرایی را نقل و نقد کرده بود. با این تفاوت که اگر متحجرین آن زمان رگ غیرتشان از دیدن تصویر زنی بر سر در کاروانسرایی می‌جنبید؛ در این زمانه متولیان شهرداری از بودن نام یک شاعر بر یک خیابان نسبتا فرعی هم کف بر دهان می‌آورند!

این شعر – که آنطور که دکتر محجوب در جایی نوشته است اشاره به ماجرایی واقعی در بالاخیابان مشهد دارد- را می‌خوانیم و بعد از یک قرن همچنان بر حال خودمان تاسف می خوریم:

بر سر در کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند

گفتند:که وا شریعتا خلق
روی زنی بی حجاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند

این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را
با چین عفاف می دریدند

لبهای قشنگ و خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند

الجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند!

می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند

طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رمیدند

اینست که پیش خالق و خلق
طلاب علام رو سپیدند

با این علما هنوز مردم

از رونق مُلک ناامیدند