بایگانی دسته: بیشعوری

پرشین تولز، یک اسم با مسما؛ یک شعر مهمل

خودمان را ابزارهای ایرانی نامیده‌ایم

و روش‌های باستانی را انتخاب کرده‌ایم

ما از شما پول می گیریم و به شما فضا می‌فروشیم

***

امروز فضای ما خوابید؟

و نام شما بالا نیامد؟

جانتان بالا بیاید!

به پشتیبانی ما بروید و مشکلتان را تیک بزنید

مربوط مسئوله جواب خواهد داد…

***

مدتی قبل:

-آقا… آقا… ما امروز بالا نیامدیم. پایگاه ما خوابیده…

مدتی بعد:

-پیام شما دریافت شد… مشغول بررسی می‌باشیم…

***

ما ابزارهای ایرانی هستیم

به تولزمان که چند ساعت کلنجار رفتید تا فهمیدید خوابیدن‌تان از ما بوده

به تولزمان که به برنامه‌نویستان ساعتی پول می‌دهید

به تولزمان که سایت تازه‌تاسیس‌تان خوابیده و آبرویتان می‌رود

به تولزمان که در سه روز 35 ساعت خوابیدید

و سه هزار بار ریفرش کردید

و دویست بار توضیح دادید…

مگر نمی‌دانید

       ما ابزارهای ایرانی هستیم؟

پس:

تماس نگیرید

پاسخ نخواهید

گله نکنید

شعر نگویید

شکایت نکنید

فقط به بخش پشتیبانی سایت رفته و اشکالتان را تیک بزنید

***

مدتی قبل:

-آقا… آقا… ما امروز بالا نیامدیم. ما خوابیده‌ایم…

مدتی بعد:

-پیام شما دریافت شد… متاسفانه اشکالی پیش آمده…

***

دیگر ادآن‌دومین نمی دهیم

و در این بحران اقتصادی جهانی

خوشبختانه

           قیمت‌هایمان نسبت به پارسال رشد داشته!

و در کنار این همه پیشرفت و افتخار

از این اشکالات هم پیش می‌آید دیگر

دیروز یک قطعه از دیتاسنتر سوخت و خوابیدید

امروز سرور را ریبوت کردیم و خوابیده‌اید

فردا مجلس فاتحه‌خوانی خواهیم داشت…

***

-آقا… آقا… ما خوابیده‌ایم هنوز…

–  آسوده‌ بخوابید که ما بیداریم!

***

این شعر مهمل و بی‌معنا را

با کلمات مهمل تری

مثل

مسئولیت

قانون

توضیح

عذرخواهی

و غرامت

در کمال بی‌معنایی به پایان می‌بریم

باشد که معنا و مسمای ما همه را جبران ‌کند

ما ابزارهای ایرانی هستیم

ما پرشین تولزیم!

 ————————-

سایت آی طنز و دبش که هر دو از سوی شرکت پرشین تولز خدمات هاستیگ می‌گرفتند در این چند روز چند بار خوابیده و کسانی که وظیفه هاستینگ و پشتیبانی آن را دارند پاسخگویی مناسبی نمی کنند. آنها فقط هر چند ساعت یکبار می‌گویند "متاسفانه" اشکالی پیش آمده و از این اشکالات پیش می‌آید… 

در همین سه روز که بیشترین حجم لینک‌دهی به سایت آی‌طنز صورت گرفته، 35 ساعت سایت داون بوده و کسانی که ادعای پشتیبانی حرفه‌ای‌شان گوش فلک را کر می کند حتی حاضر نشدند روز چهارشنبه به تلفن‌های مکرر من پاسخ بدهند. هزاران نفر از کاربرانی که با خواندن خبر راه‌اندازی آی‌طنز و دنبال کردن لینک‌ها می‌توانستند بازدید کننده دائمی سایت شوند از دست رفتند. سه روز تمام اعصاب من آنقدر خورد شد که نزدیک به 20 ساعت تمام سردرد داشتم، بسیاری از دوستان و همکاران نگران شدند که اول کاری چه مشکلی پیش آمده، هزینه‌های مربوط به برنامه نویس از جیبم رفته… و حضرات با بزرگواری فقط متاسفند (نه عذرخواه) و هر بار یادآوری می‌کنند که صدها سایت دیگر هم که روی سرور آنها بوده‌اند همین مشکل را دارند. عذر بدتر از گناه!

من به دیگران کاری ندارم ولی خودم از این ماجرا نمی‌گذرم. البته وقت و حوصله‌ی پیگیری قضایی این قضیه را احتمالا ندارم ولی در راستای همان حرکتی که آغاز کرده‌ایم ، هاست آی طنز و دبش را از پرشین تولز به شرکت دیگری منتقل کرده‌ام و به حرکت‌های اعتراضی شخصی ادامه می‌دهم.

بابت اشکالات این روزها هم عذرخواهم و از تمام دوستانی که پرس و جو می‌کردند و نگران شده‌بودند سپاسگزارم.

امسال بیشعوری ممنوع است… حتی برای شما دکتر عزیز!

اگر در طول عمر این وبلاگ و در میان چند صد نوشته، چند کار خوب یافت شود؛ یکی‌اش ایده‌ی مبارزه با بیشعورهاست که پارسال درباره‌اش چند مطلب نوشتم (از اینجا شروع شد و دراینجا واینجا به طور دقیقتر دنبال شد) و بازتاب‌های بسیار وسیعی یافت. البته ایده‌ی اصلی از آن دکتر خاویر کرمنت است که کتابش را هم ترجمه کرده‌ام و برای انتشار به نشر افق سپرده‌ام. بنابر تعریفی که وامدار همین پزشک عزیز است بیشعورها کسانی هستند که با وقاحت، رفتارهای احمقانه‌ای را به نفع خودشان و ضرر دیگران در پیش می‌گیرند و معمولا به طرزی هوشمندانه تجاوز به حقوق دیگران را تبدیل به عادت خود می‌کنند.

بنا بر همین تعریف اکیدا باید از خلط بحث بیشعورها با بحث احمق‌ها اجتناب کرد. احمق‌ها نمی‌فهمند و تجاوزشان به حقوق دیگران معمولا از حماقت و نادانی سرچشمه می‌گیرد اما بیشعورها با زیرکی و در کمال آگاهی، به حقوق دیگران تجاوز می‌کنند. به همین خاطر باید احمق‌ها را با مدارا و صبوری آگاه کرد ولی بیشعورها را – که معمولا از سطح سواد و دارایی بیشتری هم برخوردارند- رسوا کرد.

برای آگاهی کامل از مبحث بیشعوری و روش‌های تفکیکی شناخت و مقابله با بیشعورها باید تا هنگام انتشار کامل کتاب که حدود 280 صفحه است (الان نسخه‌ی ویراستاری شده‌اش دست من است) صبر کنید، اما گمان می‌کنم برای رسوا کردن این جماعت باید هرچه زودتر بخشی از وبلاگستان را به این کار اختصاص دهیم. البته تا به حال دوستان زیادی از من خواسته‌اند که سایتی برای این کار راه بیندازم اما به دلایلی چندی، که مهمترین آنها نداشتن وقت کافی است، از این کار معذورم؛ ولی گمان می‌کنم اگر هر کدام از ما، بدون کینه و یا قصد بردن آبروی افراد، سعی کنیم افراد و سازمان‌هایی که آگاهانه حقوق ما را ضایع می‌کنند را با نوشتن یک یادداشت شفاف حداقل ادب کنیم، گام بزرگی در مبارزه با بیشعوری فراگیر در جامعه‌مان برداریم.

بیشعوری در همه جا می‌تواند شیوع یابد اما یکی از مواردی که شدیدا نیاز به بیشعوری زدایی دارد حوزه‌ی پزشکی است. اصولا بیشعوری با قدرت رابطه‌ی مستقیم دارد و هرکجا که قدرت متمرکزتر و از نقد دورتر باشد، بیشعوری بیشتر رواج می‌یابد. از این نظر هیچ حوزه‌ای مانند پزشکی نیست. فقط در موارد پزشکی است که یک نفر، هرچقدر پولدار، با سواد و قدرتمند باشد، چنان به موضع ضعف می‌افتد که چاره‌ای جز اطاعت ندارد. اگر من و شما می توانیم به بی‌نزاکتی یک فروشنده، ورزشکار، مدیر، کودک، سیاستمدار و هر کسی در هر موقعیتی واکنش نشان دهیم اما گمان نمی‌کنم وقتی با حالتی نزار روی تخت بیمارستان افتاده‌ایم چنین جراتی داشته باشیم. بعید می‌دانم کسی در ایران زندگی کرده‌باشد و تا به حال بارها و بارها این موقعیت را تجربه نکرده باشد که علی‌رغم پرداخت هزینه‌های گزاف، از وظیفه‌نشناسی یا توهین به شخصیت انسانی‌اش توسط پزشکان یا حتی کادر زیر دست آنها عمیقا آزرده نشده باشد (با ذکر این نکته‌ی تکراری که "البته همیشه اینطوری نیست"). آیا به راستی پزشکی که سال‌ها درس خوانده یا پرستاری که دوره‌های مختلفی دیده، هیچکدام نمی‌دانند و نمی‌فهمند که این مادرمرده‌ای که زیر دست آنهاست آدم است و حقوقی دارد؟ آیا کادری که روزی ده بار خودشان را همکارانشان در آمریکا و اروپا مقایسه می‌کنند نمی‌توانند یک دهم رسیدگی و احترامی را که آنها نثار بیمارشان می‌کنند به بیماران ایرانی عنایت کنند؟

دولت مراکزی را برای رسیدگی به تخلفات بزرگ پزشکان از نظر اخلاقی (مثلا اگر به بیمارشان تجاوز کرده باشند) یا تخصصی (مثل اوقاتی که پزشک با تشخیص کاملا اشتباه باعث مرگ یا نقص عضو بیماری می‌شود) به وجود آورده است؛ اما آیا ماجرا همه همین است؟
موضع بیمار اصولا در همه جای دنیا موضع ضعف است. او باید مطیع پزشک باشد تا بهتر شود؛ اما همین امر باعث آماده شدن محیط بسیار مناسب برای بیشعوری است. امان از وقتی که گرانبهاترین گروگان آدم در ضعیف‌ترین موضع دست بیشعورها باشد: جان!
از خودم چند نمونه‌ای را به مصداق مشتی نمونه‌ی خروار بیاورم. در شیراز سرما خوردم و نزد پزشکی عمومی رفتم. با آنکه طرف قرار داد بیمه بود و برگ دفترچه‌ام را هم کند، ویزیتش را به نرخ پزشک متخصص و آنهم آزاد حساب کرد. اعتراضی نکردم. تشخیص داد سرماخوردگی معمولی گرفته ام. نسخه‌ای پیچید و گفت از داروخانه‌ی بغل بگیرم. وقتی دارو را گرفتم بهت زده شدم. 5 تا آمپول جنتامایسین، 7 تا پنی سیلین، 40 تا قرص سرماخوردگی، 24 تا کپسول آموکسی سیلین، شربت سرما خوردگی، 30 تا آنتی هیستامین، سرم شستشو، قطره‌ی نفازولین، 5 تا آمپول دگزا… خلاصه معجونی که اگر فیل مصرف می‌کرد دمرو می‌شد. آیا می‌توانستم اعتراض کنم؟ اگر می‌کردم دکتر نمی‌گفت من پزشکم و تشخیصم اینست اگر تو تشخیصت چیز دیگری‌ست بیجا کردی پیش من آمدی. آیا وقتش را داشتم بروم شکایت کنم؟ تازه چنین شکایت‌هایی به کجا می‌تواند برسد؟

یا همین چند شب پیش برادرم حالت تهوع همراه با سردرد گرفت. نیمه شب بود و بردمش اورژانس بیمارستان امام رضای مشهد. دکتر کشیک یکی دو تا سوال عمومی کرد و وقتی از برادرم شنید که قبلا قرص اعصاب مصرف می‌کرده – بدون آنکه فشار خونش را بگیرد یا حتی ضربان قلبش را گوش کند، نسخه‌ای نوشت که وقتی گرفتم دیدم حداقل 5 تای آن شامل قرص‌های اعصاب قوی و برای مدت‌های چند ماهه است. قرص‌هایی که پزشکان متخصص درست و حسابی برای هرکدامشان دست کم تا ام آر آی نگیرند، جرات تجویزشان را ندارند!  
در همین بیمارستان امام رضا چند سال پیش که دنبال معافیت پزشکی بودم، از طرف نظام وظیفه‌ی مشهد به پزشک متخصصی معرفی شدم که استاد دانشگاه هم بود. نوبت من با خانم مسنی بود که بیماری مثانه داشت و بیچاره برای پاسخ دادن به سوال‌های دکتر در حضور من و ده بیست دختر و پسر جوانی که آنجا مشغول آموزش عملی بودند از خجالت آب شد. نوبت که به من رسید آقای دکتر استاد دانشگاه چنان شوخی جنسی رکیکی با من کرد که جماعت از خنده روبر و خودم از خجالت آب شدم. اگر موقعیتمان آن‌طور نبود قطعا می‌توانستم جوابی به حضرت آقا بدهم که تا چند مدتی مورد تمسخر شاگردانش قرار بگیرد، حتی اگر مقامی خیلی بالاتر از یک پزشک متخصص داشت. جالب اینجا بود که حضرتش پس از آن شیرین‌کاری انتظار داشت من جلوی آن جماعت خندان لخت هم بشوم! عطایش را به لقایش بخشیدم و نهایتا از خیر معافیت پزشکی گذشتم. به همین راحتی!

 هیچ ارگانی از ما حمایت نمی‌کند و ما نهایتا در حد همین اعتراض‌های کم اثر باقی می‌مانیم. نمونه‌های بالا جر اینکه احساس همدردی تولید کند و به شمایی که از بعضی پزشکان بی‌شعور دل خونی دارید نشان بدهد که یکی دیگر همدرد شماست. ما باید مصداقی و شفاف به این موضوع بپردازیم و همین نکته، تفاوت بنیادی نهضت اعتراضی ما با سایر اعتراض‌های رسانه‌ای و غیر رسانه‌ای است. ما باید دقیقا نام کسانی را که عمدا و به طور سیستماتیک حقوق ما را ضایع می‌کنند و موارد اعتراضی را نام ببریم. هزار سال که بنویسید «بعضی» رستوران‌ها، «بعضی» آژانس‌ها، «بعضی» ادارات، «بعضی» مدیران و «بعضی» پزشکان حقوق ما را ضایع می‌کنند هیچ واکنشی از سوی بیشعور مورد نظز برانگیخته نمی‌شود. یعنی اصولا بیشعورها اگر اهل این طور واکنش‌ها بودند که بیشعور نبودند! آنها نه تنها هیچوقت آن «بعضی»ها را به خودشان نمی‌گیرند بلکه اگر عکس‌العملی هم نشان بدهند اینست که به آن «بعضی»های موهومی معترض هم می‌شوند! و چه سود از این قبیل اعتراض‌ها؟ نه تادیبی صورت می‌گیرد، نه نقدی به جایش می‌نشیند، نه درس عبرتی می‌شود و نه حتی دلی خنک. داد زدن در یک اتاق خالی و در بسته‌ایست که فقط باعث سردرد بیشتر دادرس می‌شود.

من امروز اندکی این پنجره را باز می‌کنم و امیدوارم در سال نو، همه‌ی شما دوستان بلاگر و بلاگ‌خوان، به هر صورتی که صلاح می‌دانید و با هر ابزاری، در بی‌غرض‌ترین و بی‌کینه‌ترین صورت‌های ممکن، در فریاد کردن این خطرناک‌ترین نوع بیشعوری به خودمان و جامعه  کمک کنید.

×××××××××

دکتر سیمین طلایی یکی از معروف‌ترین پزشکان متخصص پوست مو و زیبایی مشهد است. از کودکی تا به حال چند بار برای عوارض مختلف پیش ایشان رفته بودم که نتایج همگی راضی‌کننده بود. از آنجایی که چند سالیت آنقدر اشتباهات فاحش از پزشکان دیده‌ام که اعتمادم به پزشکان ناشناخته کم شده، صرفا نزد پزشکانی می‌روم که از آنها شناخت قبلی داشته باشم. این بود که برای دو عارضه‌ی خیلی کوچک پوستی روی پلکم، تهران پیش دکتر نرفتم و این روزهایی که مشهد هستم، پیش خانم دکتر طلایی رفتم.
ویزیت خانم دکتر 8 هزار تومان است و با بیمه قرار داد ندارد که از شیر مادر حلال‌ترش. اما بیماری که 8 هزار تومان برای دیدار 3، 4 دقیقه‌ای می‌پردازد با این شرایط روبروست:

1- مطب خانم دکتر در ندارد. یعنی بین سالن انتظار و محل معاینه‌ی ایشان هیچ دری نیست و سوال‌ و جواب‌های خانم دکتر با بیمارانشان به صورت استریو برای سایر بیمارن پخش می‌شود! جالب اینجاست که بیشتر خانم هستند و حرف‌ها قاعدتا به مسائل خاص زنانه می‌کشد که خب بالاخره پخش استریوی آن برای سایر بیماران خوشایند نیست و گذشته از این، خود مسائل مربوط به زیبایی هم معمولا از آن مواردی هستند که یک نفر دوست ندارد دیگران از آن مطلع باشند. معاینه‌ی اعضای خاص و سوال و جواب درباره‌ی آن که بماناد!

2- خانم دکتر برای دست زدن به پوست‌ِ هر عضوی از بیماران از دستکش استفاده می‌کند. منتها از آنجایی که فقط سلامتی پوست خود خانم دکتر اهمیت دارد، خانم دکتر طلایی ما از ابتدا تا انتهای ویزیت تمام بیماران از یک دستکش استفاده می‌کند که از شدت صرفه جویی حتی رنگش هم تغییر کرده است. جایتان خالی وقتی که خانم دکتر داشت با دستکشی که دو دقیقه‌ی پیش کشاله‌ی ران یک آقا و پنج دقیقه‌ی پیش زیر بغل یک پیرزن را معاینه کرده بود، پلک من را می‌کشید چه احساسی بهم دست داده بود. (این هم یکی دیگر از اشکالات در نداشتن مطب‌ها!)

3- هر بیمار در حالی که بیمار قبلی توی مطب بود به اتاق فرستاده می‌شد و هنگامی که هنوز داشت با دکتر حرف می‌زد بیمار بعدی وارد اتاق می‌شد. سه چهار بیماری که قبل از ما رفتند و خود من، هیچکدام پنج دقیقه هم پیش دکتر نبودیم. زمان کم یک سو و حضور دو بیمار دیگر در ابتدا و انتهای ویزیت پزشک هم از سوی دیگر، اجحاف مضاعفی از این بابت به حقوق بیمار محسوب می‌شد.

 

من موارد اعتراضی را به همین جا ختم می‌کنم و فرضم بر تشخیص کاملا درست دکتر است (هرچند که همسرم همچین چیزی را قبول ندارد و دلایلی هم برای نسخه‌پیچی سرسرکی خانم دکتر دارد). یعنی دوست دارم فرضم این باشد که تشخیص پزشکی خانم دکتر کاملا درست بوده باشد و با این اوصاف می خواهم بگویم باز هم به حقوق من به طور آگاهانه اجحاف شده است. اعتراضم هیچ کینه‌ای ندارد و سعی کرده‌ام از قضاوت سریع و تعمیم مشکلات (که از آفت‌های جدی مبارزه با بیشعوری‌اند) بپرهیزم. مثلا درباره درنداشتن مطب خانم دکتر، هم خودم از چند سال پیش یادم هست و هم محل را دقیق دیدم و هم از دیگران پرسیدم که زود قضاوت اشتباه نکنم و مثلا اینطور نباشد که اگر در داشته و برای تعمیر برده‌اندش، زود بردارم اینجا همچو مساله‌ای را بنویسم.

نقل این مطلب در هر رسانه‌ی دیگری آزاد است و اتفاقا خیلی هم خوشحال می‌شوم که یک نفر باعث خوانده شدن آن توسط خانم دکتر طلایی یا هر پزشک دیگری که در وضعیت مشابهی، شان انسانی بیمارانش را نادیده می‌گیرد بشود. مطلب مشابهی هم نوشتید لینکش را بدهید که من و بقیه هم بخوانیم. دوباره تاکید می‌کنم مه برای منحرف نشدن این حرکت، یادمان باشد که احمق‌ها را با بیشعورها اشتباه نگیریم و با عصبانیت و زود قضاوت کردن، باعث ریختن آبروی افرادی که به جای تنبیه فقط به تذکر احتیاج دارند نشویم. خود من اگر یک هزارم درصد احتمال می دادم که این خانم دکتر عزیز نمی‌فهمد که باید اتاقش در داشته باشد، یا درک نمی‌کند که یک دخترخانم معذب است که از ماهیانگی‌اش جلوی افراد ناشناس حرف بزند یا نمی‌داند که وقتی از دستکش مشترک برای معاینه‌ی همه‌ی بیمان استفاده می‌کند ممکن است‌ویروس‌ها و باکتری‌ها از همین طریق به سایرین منتقل شوند؛ هرگز این نوشته را نمی‌نوشتم و به یک تذکر کفایت می‌کردم.

ضمن اینکه خیلی دوست دارم پزشکانی که در وبلاگستان حضور دارند در این‌باره اظهار نظر کنند.قطعا آنها اطلاعات بیشتر و بهتری در این‌مورد دارند و حتی شاید بتوانند ما را با حقوقمان و نحوه‌ی دفاع از آنها آشناتر کنند. متاسفانه آنچه که من تا به حال در مراکز درمانی دیده‌ام یک نوع حمایت قبیله‌ای بدوی پزشکان از همکاران و یا پرسنل متخلفشان بوده است. یا اصولا قائل به حقی برای بیمار نیستند و یا در صورت مشاهده‌ی تخلفات آشکار پزشکی به مصداق "یک عمری با همکارمان چشم در چشم همیم… آدم برای یک مریض که نباید همکارش را ضایع کند… امروز من برای همکارم بزنم فردا او هم تلافی خواهد کرد… هرچی نباشد ما با همیم…"  سکوت اختیار می‌کنند.

××××××××××××××××××××
رسم شده هر سال را نامی می گذارند، بیایید همه‌ی این سال‌ها را سال مبارزه با بیشعوری نام بگذاریم. نبرد سنگر به سنگر ما امسال ادامه دارد و این تنها جنگی‌ست که یورش به مراکز پزشکی و درمانی در آن نه فقط قباحت ندارد که ضرورت و اولویت هم دارد!