پراکنده گویی ها 1

نخست. مجموعه (یا به قول بعضی از دوستان: حلقه) دبش فقط منحصر به کسانی که در این صفحه به چشم می خورند نیست. ازجمله کسانی که در جمع ماست ولی در اینجا نیست، علی ملائکه است که از بر وبچه های گروه اندیشه شرق بود و مدتیست که صفحه پزشکی را در این روزنامه راه انداخته است (وشاهکارهایی چون چاپ عکسهایی در مقیاس بزرگ از کیست تخمدان و تب خال از تراوشات مغز و دست این نابغه است!). ضمنا برای علاقه مندان به مدارک دانشگاهی و طلسم شدگان غول کنکور باید عرض کنم این جناب حائز رتبه یک رقمی کنکور پزشکی هم بوده است!
دوم. لطف دوستان در معرفی و دادن پیوند به دبش واقعا ما را شگفت زده کرد به طوری که پیش بینی خوش بینانه ما مبنی بر رسیدن شمارنده به رقم 2000 بازدید کننده در روزدر پایان ماه اول راه اندازی، در روز چهارم به وقوع پیوست! امیدواریم شایسته این همه لطف باشیم و از دوستانی که ما را چه با دادن پیوند و چه با نامه تبریک و چه با روشهای دیگر (سو تفاهم نشود!!) تشویق کردند، متشکریم.
سوم. گرچه بسیاری از نویسندگان دبش در روزنامه شرق فعالیت می کنند ( یا دست کم آنرا می خوانند!) ولی رسما هیچ ارتباطی بین گردانندگان روزنامه شرق و وبسایت دبش نیست. این را از آن جهت یادآوری می کنم که در بعضی از سایتها با قاطعیت اعلام شده بود «تحریریه شرق، دبش را راه انداختند».
چهارم. وبلاگ نویسی کسانی چون علی معظمی و محمد رهبر از آن اتفاقاتی بود که هیچ کس باور نمی کرد ولی بالاخره رفیق بد (!) کار خودش را کرد. تنبلی کسانی چون مهرگان (با آن پرکاری اش) و ابک (با آن شر شورش) هم تقریبا به همان اندازه عجیب است. ولی نگران نباشید… رفیق بد در فعل مدام است!

آیت الله مروارید درگذشت

آیت الله «مروارید» پدر بزرگ دوست و همراه عزیزمان، هاشم مروارید چند روزیست که به دیار باقی شتافته است. از طرف خودم و سایر دوستانی که در این وب سایت می نویسند به هاشم عزیز تسلیت می گویم. امیدوارم هاشم بعد از فراقت از مراسمات مربوطه، در وبلاگش راجع به پدربزرگش و مکتبی که او بدان پایبند بود اندکی بنویسد. با این حال در اینجا لازم می دانم به خاطر حشر و نشر فراوان با تفکیکی ها (که یکی از بزرگان آن همین آیت الله مرحوم بود) اندکی بنویسم. البته من خودم ایشان را ندیده بودم ولی با برخی از بزرگان یا پیروان این مکتب آنقدر نشست و برخاست داشتم که درک کنم چه می گویند و دردشان چیست.

ادامه خواندن آیت الله مروارید درگذشت

درس هایی از سید ابراهیم نبوی

وقتی سید ابراهیم نبوی از ایران خارج شد و به خصوص بعد از آنکه آن نامه {…} را نوشت، بسیاری از همکاران را عقیده بر این بود که کار نبوی تمام است. البته نه از نظر سیاسی و یا امنیتی بلکه از نظر حرفه ای. آنها معتقد بودند که به این ترتیب نبوی تا موقعی که حکومت فعلی بر سر کار باشد نخواهد توانست به ایران بیاید و بنابراین ارتباطش با ایران قطع شده و بعد از مدتی دچار رخوت ناشی از کمبود مواد خام و عدم درک درست از تحولات داخل خواهد شد و … . آنها برای اثبات درستی ادعایشان مثال های فراوانی داشتند که گل سرسبد آنها مجید محمدی بود که به روزگاری از فرهیختگان حلقه کیان بود و بعد از رفتن به امریکا و درآمدن علنی در سلک مخالفان و براندازان نظام؛ اندک اندک به همان طریق مذکور درآمد و برخی از نوشته های اخیر او گواه آن است که دیگر درک درستی از مسایل داخل ندارد و در مسیر تندروی های خام افتاده است.
با این حال و به خصوص از وقتی که بنا به یک توفیق اجباری، نبوی گویانویس شد، مشخص شد که ملاک کیفیت کار یک ژورنالیست فقط اقامت یا تماس از نزدیک با داخل نیست و یک ژورنالیست می تواند با استفاده از مزیت آزادی بیان، این نقص را بپوشاند.نبوی در این مدت توانسته است، (همانگونه که در پاسخی به بابک داد گفته بود) بهترین کارهای خود را ارئه دهد و در سایه تلاشی مضاعف، قبل از آنکه دیگر همکاران و رقیبان بتوانند به خود بجنبند، بهترین سوژه ها را (هزاران کیلومتر دورتر)شکار کند و در زودترین زمان ممکن محصولات خود را ارائه دهد. بدین ترتیب نبوی به بسیاری از همکاران آموخت که دلیل پرت و پلا نوشتن بعضی از نویسندگان و روزنامه نگاران مهاجر صرفا به خاطر دوری از وطن نیست. بلکه دلایل مهمتری نیز وجود دارد که از جمله آنها غرور بی مورد، تبلی در تعقیب رویدادهای بین المللی و داخلی، رها کردن مطلعه منظم و نیز تمرین لازم، دلایل و پارامترهایی به مراتب مهمتر از دوری از وطنند برای افتادن به چاه ویل ابتذال و سطحی نگری محتوایی، که بسیاری از مهاجران فرهیخته به آن فرورفتند.
از موارد بالا به یک مورد می پردازم و ادامه سخن به وقتی دیگرمی گذارم: من خودم نزدیک به سالیست که در گویانیوز می نویسم و حتی توانستم -بدون هیچ گونه پارتی بازی!- در کنار نبوی ستون ثابتی داشته باشم که این خود برای روزنامه نگار نه چندان معروفی چون من باعث افتخار است. با این وجود و از آنجا که گویا حق التحریری به هیچکدام از نویسندگانش نمی پردازد، بارها مورد طعن و کنایه بوده ام که پس این کار چه معنا دارد و مگر عقده داری و … . حال تصور کنید نبوی با آن شهرتش از اینکه روزانه چندین ساعت وقتش را صرف گویا می کند (بسیاری از مطالبش صرفا برای ستونش در گویاست) و در کنار کوچکترانی چون من قرار می گیرد،چند برابر بیشتر تحت این فشارها بوده و هست…!
اما او ثابت کرده که فقط به کارش می اندیشد و این برای تازه کارهایی که اطرافشان پر است از الگوهای غلط، نعمتی بزرگ است.
خدایش نگه دارد.

وقتی کل یک اداره به جلسه می‌رود!

مي توانيد باور كنيد، مي‌توانيد باور نكنيد ولي واقعيت داشت: اداره نظام وظيفه تهران بزرگ (واقع در ميدان سپاه) صبح روز ( يكشنبه ) ، چهارم مهر ماه از ساعت 8 صبح تا دست كم دو ساعت بعد رسماً تعطيل بود.
خوشبختانه ، اين تعطيلي ( كه منجر به علافي گروهي از جوانان ً سرافراز ً هموطني شد كه از سراسر ايران براي انجام مراحل اداري كارهايشان از صبح ساعت 6 در صف ايستاده بودند) ، هيچ دليل ناراحت كننده‌اي نداشت!
نه بمبي در كار بود ، نه وضعيت فوق‌العاده‌اي ، نه سرقتي و نه حتي قطعي برقي …. ‎؛ بلكه ساعت 8 صبح چند سرباز وظيفه به چند صد نفري كه ساعت‌ها بود در صف‌هاي پشت ايستگاه‌هاي اتوبوس ميدان سپاه مشغول نوش جان كردن دود اتوبوس‌هاي شركت واحد بودند ، اعلام كردند كه دست كم تا ساعت 10 صبح اداره تعطيل خواهد بود.
خوشبختانه جوانان فهيم ايستاده در صف‌ها نيز با كمال متانت رفتار كرده و بدون هيچ‌گونه اعتراضي مجدداً در صف ايستادند و يا در فكر كار و مسكن و ازدواج فرو رفتند و يا با نفر بغل دستي در مورد مهاجرت به كانادا و سوئد و اوكراين و دوبي به صحبت پرداختند.

ادامه خواندن وقتی کل یک اداره به جلسه می‌رود!

واژگان سرگردان

آنهايي كه همسن و سال من يا بزرگتر هستند و آن اوايل انقلاب را در ايران گذرانده اند، حتما يادشان هست كه در آن ايام واژه هايي خاصِ ايدئولوژي اسلامي (از هر نحله اي) نظير «امت» ، «توحيدي»، «مستضعفان» و … در گفتمان حزبي و حكومتي، فراوان بود. به خصوص «توحيدي» كه خيلي پسوند دلچسبي محسوب مي شد و به دنبال هر چيزي ممكن بود بيايد: جهان بيني توحيدي، اقتصاد توحيدي، ايدئولوژي توحيدي … .
نمي دانم چطور شد كه چنر روز پيش به اين فكر افتادم كه چند سالي است يا اصلا اين كلمات را نشنيده ام و يا همچون اشياء موزه اي ( كه وجود دارند در زمان و مكان حال، اما براي آنكه نابودي كاركردشان را يادآوري كنند!) به گوشم فرو رفته اند. اين مساله مي تواند چند دليل داشته باشد كه از جمله آنها اتفاق نظر همگاني در مورد ناكارآمدي يا نا مطلوب بودن چنين مفاهيمي باشد؛ كه به اين نكته تا كنون پرداخته شده است.
اما تامل من علاوه بر اين، درباره وضع چنين واژگان نا مفهوم و ناسازگاري (حتي در آن زمان) است. فكر مي كنم اين واژه ها همه عكس المعلي در مقابل ايدئولوژي هاي چپ رايج آن زمان بوده اند و بنابراين آنهايي كه مصمم بوده اند با مصالح چپي، بنايي اسلامي بنا كنند؛ چنين واژگاني را براي ايدئولوژي هاي خود وضع (يا جعل) مي كرده اند. بنابراين در مقابل مثلا پرولتاريا، امت قرار مي گرفته و در مقابل ماترياليست، توحيد و در مقابل ماركسيست، اسلام… . در نتيجه بعد ار فروپاشي اردوگاه چپ، تاريخ مصرف آن نظريه هايي كه اين واژگان براي توجيه و بيان آنها بوجود آمده بود، به سر آمد و جملگي به موزه تاريخ (و نه زباله دان، كه تاريخ زباله دان ندارد) سرازير شدند.

خوابم می آمد!

هيچ تا به حال شده است كه براي كاري و هدفي، مقدمات سختي را فراهم كنيد و بعد آنقدر جذب مقدمات شويد كه پس از فراهم آمدن آن، اصل موضوع كمرنگتر شده باشد؟ مثلا آيا تا به حال برايتان اتفاق افتاده است كه خسته و خواب آلود به خانه برسيد و از عشق يك خواب راحت آنقدر سرگرم مرتب كردن رخت خواب و فراهم كردن آب خنك و تعويض رو متكايي بشويد كه وقتي همه چيز آماده شد ديگر خواب از سرتان پريده باشد و مجبور باشيد در عين خواب آلودگي و نياز شديد به استراحت، نيم ساعتي در رختخواب غلت بزنيد تا خواب به سراغتان بيايد؟
حكايت اين وبلاگ و وبسايت دبش براي من هم چنين حالتي دارد… براي پياده سازي طرحي كه در ذهن داشتم،آنقدر گرم مسايل فني از يك طرف و هماهنگي بين دوستان فرهيخته از طرفي ديگر شدم، كه حالا كه گويا همه چيز دارد جور مي شود، خودم نوشتنم نمي آيد!!
ضمنا اعترافي هم بكنم: باور كنيد سروكله زدن و به خصوص ايجاد هماهنگي بين سه تا آدم فرهيخته در كشور ما، از سر وكله زدن با هزار تا{…} سختتر است. نمي دانم آدم درست و حسابي هايي كه اين مطلب را با خودشان چه فكر خواهند كرد، اما اين يك تجربه عيني و مكرر من است و خيلي از اين بابت متاسفم…!
بگذريم… حال شما چطور است؟ خوابتان نمي آيد؟!
————–
راستي ديروز (جمعه 10 مهرماه1383)تولد «دبش»بود.قدم نورسيده اش مبارك!

این کیست این؟

نام كوچكم «محمود» است farjami.jpg
و همچون آن شاعر بزرگ،”آنرا دوست نمي دارم”، اما آن نام ديگرم كه «فرجامي» باشد خوشبختانه “شرمسار تاريخ” نيست. در مشهد و در خانه كارمندي كه سه پسر ديگر هم داشت، درك زمان و مكان را آغاز كردم و هنوز گيج همان دواَم!
كمي دانش اين جعبه افسونگري كه اكنون در مقابلش نشسته ايد را آموخته ام و كمتر از آن، زماني را به كنجكاوي در فلسفه گذرانده ام و اين حاصل بيست سال عمري است كه به غلط “دانش” آموزي و “دانش”جويي خوانده اند آنرا.
چند سالی ست که از دلبستگی ام -روزنامه نگاری- روزگار مي گذرانم!
اينجا، آن‌جاي خيالي‌ست كه فرديت من، در مقابل جمعيت شما، عريان مي‌شود!