بایگانی برچسب: s

سوره تصویری سفر به پوکت، باب مفلوکان

ب الف آر ان × و تو چه دانی که چیست ب الف آر ان × به یاد آر آن زمان که از مرز گذشتی × و رو به وادی تایلند کردی × و در دل گفتی که وه من چه منم × آنکه اسیر زن و فرزند نشد × و بر تقدیر پیروز شد × و تدبیر کرد × و کم نیاورد × و فکر همه جا را کرد × و مُتل یافت و رزرو کرد شبی شانزده دلار × و به همسفرت چونان نگاه می‌کردی که گویی شاخ غول شکانده‌اید که بعد از چند ماه دست دست کردن کنون عازمید × با چهار دوربین × که از شش جهت مستند بسازید × و در دل گفتی به دریا و صفاسیتی نیز خواهیم رسید × اف بر تو باد × آیا گمان بردی که ما دسته بیلیم × فقط تو را مهلتی دادیم تا از مرز رد شوی × و به هات یایی از ون فرود آیی × تا از آنجا به قصد پوکت مینی‌بوسی گیری × آفتاب را چنان گفتیم بتابد که که‌که‌پزون شود × و تو چه دانی که‌که‌پزون چیست × از اصفهانیان بازپرس × و چون بر مینی‌بوس قرار گرفتی ابرها را فراخواندیم و فرمان دادیم اکنون چونان ببارید تا اینان که بر خود غره شده‌اند پشیمان شوند × و پای راننده مینی‌بوس را چنان بر گاز فشردیم تا ادب شوی × و در گذرگاه‌های بارانی چنان اراده فرمودیم که با نود چوق سرعت هم سبقت بگیرد و هم دنده خلاص رود × و بعد از سه ساعت آنهنگام که دو دستی بر کرسی خود چسبیده بودی و رنگت چون کهربا شده بود × اراده کردیم عینکش را به چشم زند × تا پاپیونی بر گردن خفت شود وقتی به یاد آری آنچه گذشت بی عینک گذشت × و چون به مسکنت رسیدی باز غفلت ورزیدی و شادمان بخفتی × پس بارید × چونان که چون برخاستی سیلی دیدی در شهر که برق مردمان پرانده بود × و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد × آنچنان که لشکریان فرعون را × جز آنکه آنان با ماهیان غرقه گشتند و تو با موشان و سوسکهای جوی‌های فاضلاب × چون موشی آبکشیده بازگشتی × و همسفرت تو را از باب تسکین گفت باران هم زیباست × و این هم تجربه‌ایست × بدا به حال آنانکه ضدحال مرا تجربه می‌خوانند × به جلالم قسم که به گه خوردنشان اندازم × و چه بدخوردنی است × خوراکی متعفن که جمعه‌ها بر منابر خورندش × و چنان فرمان به باریدن دادم که سقفت به چکه افتاد × چنان دقیق که درست وسط ابروانت فرود آیند × پس میان باران باروبندیل به پشت از اتاقت به اتاق دیگر رفتید × و چون عصر خواستید در بالکن زیر سایه بان نشسته زهرماری بنوشید × باد را فرمان دادم چنان باران را به زاویه 56 درجه و سه دقیقه بر شما بکوبد که زهرمارتان شود × اف بر تو باد × گمان بردی منی که قادرم چکه‌های آب را از هفت لایه بگذارنم و بر پیشانی‌ات بنشانم بر روی زورق رهایت می‌کنم × پس تور جزایر پی پی نامت را نبشتی × و خروسخوان صبح ساعتی زودتر از وعده در موعدت بیتوته کردی × راننده‌ای نیامد و بعد گفت آمده‌ام × ریده شد در صبحت × اندکی پیاده روی کردی و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد × و آنها را ترکانید × و عصر به جنگ دبنگوزی که مسئول تور بود رفتی × بعد ساعتی جنگ و ستیز به گمان خود پولت را زنده کردی و مقرر شد فردا دوباره بیاید × و باران همچنان می‌بارید × فردا آمد × اتوبوس جهانگردی × به یادآر مورچه‌خوار را ×  دیگر نمی‌بارید × پس چون به زورق اندر شدی × ماتحت آسمان چنان پاره شده که گفتی از ازل کون‌دریده بوده × توفان و بارانی فرستادم که کشتی نوح هم یارای تحملش را نداشت × چون پر کاه زورقتان را در شش جهت چنان تکانیدم که جملگی هرچه خورده بودید را بالا آوردید × و هوای حاره‌ای آنجا را صد هزار سال پس از پایان عصر یخبندان چنان سرد کردم که دندان‌هایتان داشت از شدت بهم خوردن ترک برمی داشت × چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی × و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت × و آنها × و هر که در آن دریا بود همه به آتش غضب من بر تو بود که چنان عقوبت شدند × ولی بیخیال × هرآنچه من کنم عدل است و علمای علم کلام این را بهتر از تو می‌فهمند × منم آنکه هر چه کنم عین عدلم عین دانشم عین رحمتم عین قدرتم عین برکتم عین خیرم و عین هر ماله‌کشی دیگری که کلامیون اراده کنند و عرفا بسرایند × هر دو از پااندازان منند × با گاف ذاد ر یا میم × یعنی بگذریم ×  و چون غروب بازمی‌گشتی در حالیکه تا هم فیها خالدونت آبچکان بود × اراده به ناممکن کردیم × آیا شود که از آب آتش براریم × زورق‌بان بر گریبانت چسبید که عینک غواصی ما را گم کرده‌ای × و تا هزار چوق نگرفت رهایت نکرد × پس هم فیهاخالدونت چنان سوخت که گدازان شد × پس چه نشانه‌هاست برای آنانکه تامل می‌کنند × و در مقابل قهر و غضب و کینه شتری من خاشع شوند × و به گه‌خوردم گفتن بیفتند × باشد که از خر شیطان رجیم توله‌سگ پیاده شوم و به جای گرفتن حال آنها به رفتق و رفتق ده هزار میلیارد کهکهشانی که پس انداخته‌ام بپردازم × و تو چه می‌دانی ده هزار میلیارد کهکشان یعنی چه  × خودمم هم نمی‌دانم × و به مسکنت رسیدی در حالیکه از هر دو پایت خونابه روان بود × پس آنگاه لرز را بر تو فرستادم × چونان که چون هسته‌گان حلاجان بر خویش می‌لرزیدی × پس تب را بر تو فرستادم × چونان تبی که نیمه شب چون مبعوثان از جای برخاستی × پس همسفرت را بیدار کردی که نک آفتاب × برخیز و ببین چه صبح دل‌انگیزی × و چه آسمان آفتابی صافی × چونان که شایسته‌ی مردمانیست که لب دریا مسکن گزیده اند × پس گفتت کپه مرگت را بنه که نیمه شب است × اما در دل سخت نگران بود که تا صبح صادق از آن تب سقط شوی × پس رو به سوی من نهاد × به بزرگی و قدرت من اعتراف کرد × روی بر خاک نهاد × و آنقدر گه خوردیم گفت که از شما گذشتم × سونامی را گفتم نیاید و آن اعضای خران را گفتم که نبارند × تا بتوانید بامدادان دمبتان را سر کولتان گذاشته دست از پا درازتر به موطن خویش برگردید × در حالیکه از شدت باران و رطوبت حتی نتوانستید دوربین‌هایتان را از کوله‌ها و کیف‌ها بدرآرید × تا شما باشید که از من و یاهو وذر غافل نشوید × ز کاف یا ×زکی × چه راست گفتم و چه باحالم خودم ×

و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد

.

و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت

.

چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی

.

و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد

سوریه و لبنان

از بیست و هفتم اسفند تا پنجم نوروز به دعوت آقاجان به همراه پریسا و سهراب و البته خود ایشان و مامان سوریه و لبنان را گشتیم. آقاجان همان پدر و رئیس واقعی باحال و مهربان و دست و دل باز خانواده ماست که در آستانه شصت و نه سالگی نه فقط خاطرخواه سفرهای خارجی ست بلکه هر بار که به سفر می رود چند تایی از ماها را هم مهمان می کند. دفعه قبل که همین چند ماه پیش بود عمویم را مهمان کرد به سفر. یک زنگی هم زد به من  خودت بیا به خرج من؛ که من عذرخواهی کردم. بعد چون بنده خدا فکر کرده بود به خاطر زنم نیامده ام، تلفن زده بود به او و اجازه ام را گرفته بود! اما من باز هم نرفتم. در عوض این بار خانوادگی ما را دعوت کرد و در بهترین زمان ممکن.

مادرم زانو درد شدیدی داشت اما آقاجان اسم او را هم در این سفر نوشته بود و چون جنبه زیارتی هم داشت مامان قبول کرد که بیاید. ما اول به سوریه رفتیم که کشوری ست بسیار دیدنی که علاوه بر دو زیارتگاه و تعدادی مقبره و چند بازار که هموطنهای ما غالبا در آنجاها معتکف می شوند مکان های تاریخی و سنتی بسیار ارزشمندی برای بازدید دارد. اینقدر برایتان بگویم که در همان محله مسجد اموی که شیعیان اکثرا به زیارتگاه نوساز حضرت رقیه آنجا می روند؛ آنقدر حمام و کافه و کاروانسرا و مهمانپذیر قدیمی و زیبا وجود دارد که آدم می تواند یک هفته تمام آنجا بگردد و هر ساعت چیزی نو ببیند و لذت ببرد. متاسفانه هتل ما خارج از شهر بود و به همین خاطر ما اسیر تور بودیم که یا به زیارتگاه می برد و یا مرکز خرید و شبها هم مجبور بودیم در هتل بمانیم. اما دست کم یک روز از آن سه روزی که در سوریه بودیم را به خرج خودمان از تور جدا شدیم و رفتیم به آنجاهایی که باب طبعمان بود و حسابی لذت بردیم. به هیچ عنوان فکر نمی کردم در دمشق محله هایی به آن قدمت و زیبایی و آرامش وجود داشته باشد.

در مورد لبنان هم که نمی دانم چه بگویم. به قدری این کشور و به خصوص شهر بیروت – که به درستی عروس خاورمیانه لقبش داده اند- زیباست که من به هر کس که دوستش داشته باشم توصیه می کنم حتما یک سفر به بیروت برود حتی اگر مجبور باشد برای تامین هزینه سفرش به زیر بار قرض برود. بیروت نه فقط زیباست بلکه درس بزرگی ست برای ما ایرانی ها که بفهمیم در سایه “آزادی” چقدر می توان زیبا و انسانی زندگی کرد و خوش گذراند. برای آنکه بدانیم آن فاجعه مهیبی که زندگی انسان هایی مثل ما را نابود می کند جنگ نیست؛ تحجر است. برای آنکه به چشم خودمان ببینیم اگر حکومت ها وظیفه خودشان را درست درک کنند چگونه می توان در حالی که تانکهای نظامی در خیابان حضور دارند در آرامشی شگفت انگیز آزادانه تفریح کرد، خوش گذراند، کار کرد، سرمایه جذب کرد و در نهایت بهتر زندگی کرد.

همچنین در سایه آزادی دینی عالی -دست کم در سطح خاورمیانه- که در لبنان موجود است می توان رفتار و نحوه زندگی مردم مسیحی، سنی و شیعه در این کشور را دید و آنگاه به درک بهتری برای تاثیر مستقیم دین و مذهب بر زندگی انسان ها رسید.

من می خواهم نوشته ها و تاملاتم از این سفر را به صورت کتاب طنزآمیز کوچکی تنظبم و منتشر کنم. فعلا شما را به دیدن چند عکس که خودم گرفته ام دعوت می کنم و بعدا اگر -گوش شیطان کر- کتاب مجوز گرفت و چاپ شد می توانید آن را بخرید. راستی تا یادم نرفته بگویم که با وجود آنکه لبنان دومین کشور کوچک خاورمیانه است ولی به خاطر بیشترین میزان انتشار کتاب و مجله در این کشور لقب “کتابخانه شرق” را گرفته است.

ابرهای آسمان دمشق متراکم و گسسته و چشم نواز؛ حرم حضرت زینب
کوچه ای قدیمی در دمشق
شعارهای جنش سبز بر روی مقبره دکتر شریعتی تئوریسین جنبش سرخ!
پوشش زن ها در خیابان های دمشق معمولا شلوار جین چسبان با کفش پاشنه بلند یا چکمه است با بلوز یا کت. محجبه ها همینند به اضافه یک چارقد عربی
نمایی از یک سوی مسجد زیبای اموی از داخل صحن؛ دمشق

من و یک قدیس در کلیسای شهر صدینایا (من پایینیه هستم!)
همینجوری!
آب دریای مدیترانه در ساحل بیروت بسیار تمیز است و از دور آبی لاجوردی به چشم می آید
مرکز پلی بوی در بیروت؛ آرم خرگوش معروف هم در بالا خودنمایی می کرد اما در عکس نیفتاد (زیر پرده اتوبوس)

خودم در حالت جوگرفتگی؛ رستورانی در بیروت

خودم!

چشم انداز غروب زیبای مدیترانه از کلیسای حضرت مریم بیروت

برای دیدن تصاویر بیشتر از گالری زیر استفاده کنید