از دفترچه خاطرات یک سهراب

من و سهراب عوالمي داريم براي خودمان. سهراب علاوه بر شيرين‌كاري‌هاي معمول بچه هاي سه ساله، يك طنز خاصي هم به همراه لج‌بازي شديد در ذاتش دارد كه خيلي من را مشغول خودش مي‌كند و يكي از سرگرمي‌هاي من، ساختن ساختن داستان‌هايي براي توجيه و استدلال كارهاي عجيب و غريب سهراب است. تازگي‌ها چند هفته‌اي هم هست كه شديدا فكرم مشغول اين سوژه شده كه اگر سهراب مي توانست خاطراتش را بنويسد، در دفترچه خاطراتش چي يافت مي‌شد. چند نمونه از خاطرات احتمالي سهراب را بر اساس ماجراهاي واقعي‌مان نوشته‌ام:

 

 

صبح كه از خواب پا شدم ديدم توي يك چيزي شبيه قفس هستم. نگو باز اين بابا مَيوت نامرد من را از روي تختشان برداشته و آورده روي تخت خودم. اولش مي‌خواستم مثل روز‌هاي قبل سر و صدا راه بندازم اما فكر بهتري به‌خاطرم رسيد. با زحمت از تختم آمدم پايين و رفتم اتاقشان. مامان رفته بود سر كار و بابا مَيوت عينهو يك خرس خوابيده بود. دستور دادم پا بشه و من را فورا ببرد خانه ماماني. گفت چشم و باز خوابيد. رفتم روي تخت و تكانش دادم. بي فايده بود. آمدم مثل آن دفعه بپرم روي نافش كه فوري دمر خوابيد؛ پريدن روي كمر هم كه كيفي ندارد! دنبال يك راه جديد مي گشتم كه سوراخ هاي دماغش را ديدم. تصميم گرفتم شصت پايم را بكنم توي دماغش. هنوز خوب نكرده بودم كه سرش را كرد آن‌طرف. از روي كمرش رد شدم و رفتم آن‌طرف و شصت پايم را حسابي كردم توي دماغش. پا شد!

 

براي صبحانه گفتم شير داغ كند. داغ كه كرد گفتم سرد دوست دارم. رفت از توي يخچال شير سرد آورد و داغ ها را خودش خورد. زدم زير گريه كه چرا داغ‌ها را خورده و شيرهاي سرد را ريختم. خيلي عصباني شد. آي دلم يخ كرد!

 

توي ماشين كه بوديم يك ني‌ني ديدم توي خيابان. هوس كردم. به بابا مَيوت گفتم كه يك ني‌ني بياورد. با عصبانيت يك چيزهايي در مورد من و خواهرش و گاري گفت. يك چيزي شبيه اينكه همين من يكي خواهر بابامَيوت رو سوار گاري كردم، يا من و خواهر بابا سوار گاري بوديم و من ريدم… دقيقا متوجه نشدم چي گفت، هر چي بود معلوم حالا حالاها خبري از ني‌ني نيست.

 

از پله‌ها كه داشتيم بالا مي رفتيم هوس كردم مثل اسب‌ها با زانوهام راه برم. گفت اسب‌ها با زانوهاشان راه نمي روند. بهم برخورد و توي حياط نشستم. قبلاها وقتي اين كار را مي كردم هي كل‌كل مي كرد و بعد هم من را به زور مي برد و من هم يك ساعت بهانه گيري مي كردم و آخرش زد و خورد مي كرديم و بعد هم عذاب وجدان مي‌گرفت. جديدا سر عقل آمده و از همان اول كوتاه مي‌آيد. قبول كرد كه روي زانوها بيايم اما گفت زانوهام درد مي‌گيرند و مجبور مي‌شوم اخرش بروم بغلش. لج كردم و كل 4 طبقه را روي زانوهام رفتم. پاهام الان خيلي درد مي‌كنند. خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم بعيد نيست عمدي آن حرف را زده باشد. نامرد… حتما يادم باشد توي دمپايي‌اش جيش كنم!

14 دیدگاه در “از دفترچه خاطرات یک سهراب”

  1. سلام آقاي فرجامي عزيز!
    ما كه هر چه در دور بر و در آينه‌ها نگاه ميكنيم همين را مي فهميم:
    يا بچه‌ها بزرگ نمي‌شوند.
    يا بزرگها هنوز بچه مانده‌اند.
    استفاده كرديم.

  2. اون قسمت خواهر و گاری از همه باحال تر بود. خیلی خندیدم وقتی اون جا رو خوندم.
    راستی یه سوالی: این وبلاگ هایی که در رادیو زمانه به آن ها لینک داده اند بر مبنای پسرخالگی بوده یا باجناقی؟ اگر «پسرخالگی» باشد که سخت است ولی اگر «باجناقی» باشد لطفا راهنمایی فرمایید که ما ترتیب خواهر خوانوم چه کسی را باید بدهیم که باجناق شویم؟

  3. سلام آقای فرجامی
    من همیشه میام به سایت شما سر میزنم مطالبتون بسیار عالین
    با اجازه من شما رو خیلی وقته لینک کردم اگر براتون زحمت نبود منو تو پیوند هاتون قرار بدید

  4. سلام عمو میوت
    يعنی سهراب شما هيچ نمیگه تو بلد نيستی بذار من ماشينو برونم يا وقتی پیاده میشین سويچ رو بگيره شونصد بار در رو قفل کنه بعد بگه بژال بينم گلفه يا نه و دوباره بازش کنه ؟
    تازه فکر نکنم رستم زال هم وقتی سهرابشون سه ساله بود ميرفت طبقه چهارم خونه بگيره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *