سی – مبانی مبارزه خشونت پرهیز (بخش اول)

مهمان این اپیزود شبچراغون، دکتر فرهاد میثمی، زندانی سیاسی و فعال مبارزه خشونت‌پرهیز به بهانه انتشار ترجمه تازه‌ای از او است. اما امکان گفتگو با او که در زندان رجایی‌شهر در بند است فراهم نشد و معرفی کتاب «مبانی مبارزه خشونت‌پرهیز» نوشته مایکل نیگلر با ترجمه فرهاد میثمی جای آن نشست. این اپیزود بخش اول از این شبچراغون درباره چیستی و چگونگی مبارزه خشونت پرهیز بر اساس خوانش و نظرات فرهاد میثمی است.

 

دانلود کتاب مبانی مبارزه خشونت پرهیز:

https://farja.me/nv/Mabani-Khoshounat-parhizi.pdf

وبلاگ دکتر میثمی:

https://farhadmeysamiwritings.blogspot.com

 

برای حمایت مالی از شبچراغون لطفا به برگه ویژه پشتیبانی از ما بروید:
https://www.farja.me/shab/support
همینطور می‌توانید در وبسایت حامی‌باش از ما حمایت کنید.

وبسایت شخصی محمود فرجامی: https://www.farja.me

 

 

بیست و نه – اسرائیل چیست؟

اپیزود چهارم فصل سوم
در این اپیزود محمود فرجامی میزبان مژگان نوی، یهودی ایرانی/اسرائیلی و مترجم آثار ادبی فارسی مانند مدیر مدرسه به زبان عبری است، که در این اپیزود در مورد اسرائیل، یهودیت، هولوکاست و موارد دیگر گفتگو می‌کنند. 

 

برای حمایت مالی از شبچراغون لطفا به برگه ویژه پشتیبانی از ما بروید:
https://www.farja.me/shab/support
همینطور می‌توانید در وبسایت حامی‌باش از ما حمایت کنید.

وبسایت شخصی محمود فرجامی: https://www.farja.me

 

موسیقی‌های استفاده شده در این اپیزود: مجموعه Jewish Odyssey

سریال مورد بحث در ابتدای اپیزود: شتیسل

بیست و هشت – یک جنبش، چند راهکار

اپیزود سوم فصل سوم .
در این اپیزود دکتر احمد صدری، استاد جامعه‌شناسی به ما راهکارهای مشخصی برای جنبش پیشنهاد می‌دهد که مهمترین آنها رفراندم است. همچنین او از تفاوتهای اپوزسیون کوبا و اپوزسیون ایرلند می‌گوید و هشدار می‌دهد که مدل کوبایی به کجا می‌انجامد. این گفتگو صرفا برای پادکست انجام شده است.

برای حمایت مالی از شبچراغون لطفا به برگه ویژه پشتیبانی از ما بروید:
https://www.farja.me/shab/support
همینطور می‌توانید در وبسایت حامی‌باش از ما حمایت کنید.

وبسایت شخصی محمود فرجامی: https://www.farja.me

 

بیست و هفت – حرفه: قاضی

اپیزود دوم فصل سوم .
در این اپیزود محمود فرجامی میزبان دکتر امین تویسرکانی، قاضی و نویسنده کتاب طنزآمیز «از پشت میز عدلیه» است که بخاطر انتشار این کتاب به انفصال از خدمت محکوم شد.

برای حمایت مالی از شبچراغون لطفا به برگه ویژه پشتیبانی از ما بروید:
https://www.farja.me/shab/support
همینطور می‌توانید در وبسایت حامی‌باش از ما حمایت کنید.

وبسایت شخصی محمود فرجامی: https://www.farja.me

 

بیست و شش – یک جنبش اخلاقی غیرفمینیستی

فصل سوم شبچراغون را با تاخیری یک‌ماهه، بخاطر وقایع تلخی که در ایران اتفاق افتاد آغاز می‌کنیم.
در این اپیزود محمود فرجامی میزبان دکتر شروین وکیلی، جامعه‌شناس است در گفتگویی درباره جنبشی که شعارش «زن، زندگی، آزادی» است.
برای حمایت مالی از شبچراغون لطفا به برگه ویژه پشتیبانی از ما بروید:
https://www.farja.me/shab/support
همینطور می‌توانید در وبسایت حامی‌باش از ما حمایت کنید.

قائد، سایه و ضجه‌های گربه‌وار شجریان

محمد قائد در آخرین یادداشت بلندش (بیان سیاسی ِ تشویق جنازه) ادعایی را مطرح کرده بس عجیب:

«مدتی پس از انتشار مصاحبه با شجریان،‌ هوشنگ ابتهاج که از چندین سال پیش‌تر به جای داود پیرنیا سرپرست موسیقی سنتی رادیوتلویزیون شده بود مرا به دیداری دعوت کرد و دربارهٔ دو نوار کاست حرف زدیم که شجریان پس از ترک صداوسیما [!؟] مستقلاً تولید و تکثیر کرده بود. جزئیات صحبت دقیقاً یادم نیست جز اینکه همعقیده بودیم بعید و بلکه محال است رادیوتلویزیون نوار سطح پائین بازاری او را حتی چکی بخرد، تا چه رسد که به سبک خارجه حق‌ پخش بپردازد. نظرم را قاطع اما ملایم در مطلبی نوشتم. ظاهراً شجریان متوجه اشتباهش شد و تولید چنان چیزهایی را ادامه نداد.» (کروشه از من)

اینکه هوشنگ ابتهاج با آن دبدبه و کبکبه آن زمانش جوانی بیست و چند ساله به نام محمد قائد، که هیچ نام و نشانی در شعر و موسیقی نداشته را به دفترش دعوت کرده باشد و پشت سر محمدرضا شجریان صفحه گذاشته باشد (‘آره جون ممد… دلم خونه از دست این ممدرضا… دیدی به خودش چه کرد؟… یه چایی دیگه بگم بیارن؟… به حرف ما که گوش نمی‌کنه مگه از تو کاری بیاد’) همانقدر غریب و مضحک است که شجریان با نقد «قاطع اما ملایم» قائد، مثل داستان‌های پندآموز ناگهان به خود آمده باشد و از راه نادرست بازگشته باشد. با این حال درباره تنها چیز قابل راستی‌آزمایی این نوشته، ادعا را از طریق داریوش محمدپور با هوشنگ ابتهاج مطرح کردم و پاسخ، تکذیب قاطع آن بود. هوشنگ ابتهاج می‌گوید مطلقا چنین چیزی روی نداده و اصلا محمد قائد را نمی‌شناسد.

اشکال این یادداشت اما منحصر به این ادعای بزرگ تکذیب شده، یا اشتباهات کوچکتری مثل اشاره به انتخابات ریاست‌جمهوری در سالهای ۸۲ و ۸۶ نیست (آن را در کامنتی تذکر دادم. قائد بدون هیچ پاسخ یا اشاره‌ای متن را تغییر داد. کاری که علاوه بر بی‌نزاکتی نسبت به نظردهنده، تذکر او را پرت و نادرست جلوه می‌دهد). همانطور که خود آقای قائد بارها در مقالاتش یادآور شده حافظه انسان غیرقابل اعتماد است و نه فقط در جزییاتِ یادآوری خطا می‌کند بلکه آزمایش‌های روانشناختی فراوانی نشان داده‌اند که حافظه فرد قادر است بر اساس آرزوها، عشق‌ها، نفرت‌ها و سایر امیال و عواطف، خاطراتی را بسازد که هرگز وجود نداشته‌اند. مساله این است که اگر صاحاب‌حافظه چنان قاطع (و غیرملایم!) نظرات و خاطرات و اخبار و نقدها و تمسخرهایش را مخلوط کرد که جای سند و تاریخ نشست، باید در برابر آنها پاسخگو باشد. «فضلیت فروتنی» که آقای قائد بارها با افتخار اعلام کرده «از آن بی‌بهره» است اتفاقا همینجاها به‌کار می‌آید؛ به طور کامل در عذرخواهی و تصحیح اشتباه، و به طور قابل قبول در آنجا که شخص حاضر است مورد پرسش و نقد قرار بگیرد و توجیهاتش را بیان کند (چنان که گاه مسعود بهنود می‌کند).

یادداشت کذا در واقع فحش‌نامه‌ایست علیه محمدرضا شجریان که محمد قائد ظاهرا هرگز صدایش را دوست نداشته و ربنایش هم به گوشش ضجه گربه می‌آید. دوست داشتن یا نداشتن یک صدا یا موسیقی به خود شخص بستگی دارد و در فقره گربه هم می‌توان به آقای قائد غبطه خورد که در داوودآباد یا جای مشابهی با گربه‌های آشنا به تمام ردیف‌های موسیقی ایران زندگی می‌کند. اما در مورد اظهار نظرهای موسیقایی ایشان و اینکه شجریان کلمات را بریده و جویده تلفظ می‌کرد جا دارد توصیه بسیار درستی از یک بزرگوار را نقل کرد که به کرات یادآور شده ‘گوش دادن، درک و لذت بردن از موسیقی کلاسیک اروپایی نیازمند گوش تربیت شده است’ و اضافه کرد موسیقی پاکستانی و ژاپنی و آفریقایی و شمنی و ایرانی نیز هم‌چنین. نام بزرگوار مذکور محمد قائد است.

نثر قائد که با پرهیز عامدانه از بسیاری جملات و عبارت و حتی کلماتی توصیفی و معترضه و ربطی، روشنی خاصی داشت و از ابهامات معمول فارسی‌نویسی دور شده بود امروزه گاه به ضد آن منظور بکار می‌رود. در جایی از همان یادداشت، پاراگرافی کامل اینگونه است:«اما کلاً طرز کار دستگاه و سیستمی که قاری یک‌لا قبای پسکوچهٔ‌ مشهد را به برنامهٔ گلها می‌بـَرد و با سلام و صلوات در تالار رودکی و حافظیه می‌نشاند و در بالاترین سطح ملی و مملکتی به شهرت و عزّت می‌رساند شباهتی به تولید موسیقی در آمریکا و اروپا نداشت که هزارها هنرمند و هنرجوی بومی و مهاجر از سراسر دنیا نوار و صفحه‌ پُّر می‌کنند و هر کدام در رادیوی محلی گـُل کند به تلویزیون محلی و سپس شبکه‌های تلویزیون سراسری و در نهایت به فیلم سینمایی راه می‌یابد.»مشخص نیست که چنین قضاوت نادرست و توصیفات تحقیرآمیزی محصول نگاه و اندیشه خود قائد است یا نقل غیرمستقیم کناییِ آنچه که به نظر نویسنده در ذهن مدیران رادیو و تلویزیون می‌گذشته. در هر حال چیزی از بی‌انصافی و بلاهت گوینده کم نمی‌کند (شجریان مگر در مسابقه استعدادیابی کشف شده بود؟ ذره‌ذره، بدون رابط و پارتی، و در مسیر درست بالا رفته بود) اما بد نیست مخاطبی که علاقه چندانی به بازی‌های کلامی و بندبازی‌های ادبی ندارد بداند کی چی می‌گوید.

نوشته‌های قائد سالهاست که از آن آبجکتیویتی پیشین که با نثری پالوده و گاه طنزی گزنده و مفرح، به یادداشتهای درخشانی منتهی می‌شد فاصله گرفته؛ و به موازات، مریدانی گردش را گرفته‌اند عموما چنان تحت تاثیرش که در کامنتها جز با تقلید ترحم‌انگیز نثر او، مدح و ثنا و تاییدش نمی‌کنند. خود قائد هم ظاهرا جز به کسانی که التزام عملی به قیادت داده باشند پاسخ نمی‌دهد. اگر می‌داد، شاید می‌شد در ارتکاباتی متقدم، مثلا وقتی که او متنی نه فقط توهین‌آمیز بلکه غلط و بهتان‌زن را علیه ایران‌شهری‌ها منتشر کرد، با او وارد گفتگو شد و متوجهش کرد. افسوس که چنین فرصت‌هایی در هیاهوی سینه‌زنان هر دو طرف، و اعراض کلی صاحب مجلس (و حتی سکوتهای تایید آمیز قمه‌کشی‌های مجازی مریدان محضرش علیه منتقدان) از دست می‌روند. عنیفتر، اظهارنظرهای نژادپرستانه‌ای است که اینجا و آنجا در نوشته‌های قائد ظاهر و از آفریقایی‌های قحطی‌زده تا الجزیره‌ای‌های پاسپورت‌بدست را شامل می‌شود. اینها البته بجز تحقیرهای مداوم قائد است مر ساکنان این «نیرنگستان آریایی-اسلامی» که کارشان «ایرونی‌بازی» است. (نیرنگستان مذکور اتفاقا هر بدی داشته باشد این خوبی را دارد که ساکنانش از اظهار نظر به‌روشنی نژادپرستانه روشنفکر طراز اول مملکت با شوخی و حالاسخت‌نگیر و منظورشودرست‌نفهمیدی و اصلاهمینه‌نمی خوای‌نخون و… [‘ایرونی‌بازی’ دیگه!] می‌گذرند. قیاس کنید با سناریویی که روشنفکری معادل در انگلیس، کشته‌شدگان جنگ جهانی را «گوشت‌دم‌توپ» و مبتلایان به ایدز در آفریقا را «گله‌های آدم اضافی» خطاب کند، و ناایرونی‌بازی‌هایی که بعد از آن گریبانش را تا آخر عمر خواهد گرفت)

شخصا نه با خودستایی مشکلی دارم و نه توهین به هنرمند و شاعر و فیلمساز و نه حتی نفرت از موسیقی و هنر و ادبیات هر چیز ایرانی برایم غیرقابل تحمل است. احساسات آدم‌ها دست خودشان است و تا وقتی به نتایج زیانبار عملی ختم نشود تابع شعور و درک ادبی‌هنری و وضعیت روحی و روانیِ شخصی [و اصلا چه می‌شود کرد اگر کسی صدای بنان و شجریان برایش حکم عرعر داشته باشد؟]. ساختن خاطره و روایت و تاریخ، و دامن کشیدن از پاسخگویی و قبول مسئولیت اما حرف دیگریست.

در حکایات عربی عبید است که ‘مردی ناخوبروی در آینه نظر کرد و خدا را سپاس کرد که او را بدین خوبی آفریده. غلامش بیرون رفت. یکی پرسید اربابت کجاست و چه می‌کند. گفت در خانه است و به خدا دروغ می‌بندد.’خودستایی مباح، اما دروغ بستن به خدا هم روا نیست چه برسد به چیزهایی که واقعا وجود دارند و همین الان پای تلفن هستند. به قول خودِ بزرگوار، آدم بهتر است اسباب خنده باشد تا ماﻳﮥ عبرت.

درباره برنامه ممیزی شعر و ترانه

سالها پیش، شاید سال هشتاد و شش بود که یک روز نیما اکبرپور با من، محمود فرجامی، تماس گرفت و گفت تیمی در رادیوجوان دنبال کسی می‌گردند که بتواند با زبان و ادبیات قاجاری طنز بنویسد و من تو را معرفی کرده‌ام. شماره‌ات را بدهم؟ گفتم بده. چند بعد آقایی با من تماس گرفت و دعوت کرد جلسه‌ای بروم در ساختمان رادیو. رفتم آنجا. جمعی بودند که اسم هیچکدامشان یادم نمانده بجز همان آقا، حامد جوادزاده و یک نفر کاملا متفاوت با آن جمع، نیما دهقانی که یکی دو جلسه‌ای بیشتر نیامد. آنجا بود که فهمیدم برنامه طنزآمیزی در رادیوجوان پخش می‌شود که سه روز در هفته این گروه آن را می‌سازند و سه روز دیگر گروه دیگری به سرپرستی صادق داوری‌فر. خیلی زود فهمیدم که کلا اخلاق و سلیقه‌ام به آن یکی گروه می‌خورد و اصولا طرح‌هایی که در ذهن دارم هم راست‌کار اینطور برنامه‌سازی نیست ولی خب به اینها قول همکاری داده بودم…نهایتا و بعد از چند بار تست زدن من دو تا کار را قبول کردم که به طور بداهه اجرا کنم؛ یکی «دکتر فرجام» بود که متخصصی بود همه‌چیز دان و در هر برنامه در هر موضوعی به عنوان کارشناس با او مصاحبه می‌شد… دکتر فرجام همیشه مقدمه‌هایی طولانی و بی‌ربط می‌گفت، به کتابهای در دست نگارشش ارجاع می‌داد و به دوستی‌هایش با مقامات صداوسیما اشاره می‌کرد و نهایتا احمقانه‌ترین نظر ممکن را می‌گفت. مثلا یک بار که موضوع برنامه درباره کمربند ایمنی بود بعد از کلی حرافی سابقه کمربند ایمنی را به افتادن جادگرها از روی جاروهای پرنده مرتبط کرد! طنز ماجرا البته در پارودی (نقیضه‌سازی) بود و به توصیه اکید من، خانمی که هربار تماس می‌گرفت برای مصاحبه واقعا فکر می‌کرد با یکی از کارشناسان صحبت می‌کند و تا روز آخر هم طنز بودن ماجرا را نگرفت (حیرت کردید؟ حیرت‌انگیزتر اینکه طبق برآوردها، بیشتر مخاطبان برنامه هم طنزآمیز بودن نظراتی که یک نمونه‌اش را آوردم نگرفته بودند و نهایتا این آیتم پرمخاطب نشد).برنامه دیگر، که آن هم نیمه بداهه بود، اما بسیار پرمخاطب شد: «ممیزی شعر و ترانه». بله برنامه‌ای با همین نامی که الان ویدویی/تلویزیونی شده و دقیقا – تاکید می‌کنم دقیقا- با همین ساختار. کل ایده‌ و طرحش هم از من بود و محتوایش نه فقط انتقاد از سیستم نظارتی/ممیزی صدا و سیما بلکه دست انداختن رییس وقتش حسن خجسته بود که ته‌لهجه‌ای مشهدی داشت و من هم با توصیفاتی که از او شنیده بودم (هیچوقت ندیدمش) این آیتم را درآوردم. وصفش نمی‌کنم چون دقیقا همینی‌ست که شاید قسمتهایی از آن را دیده‌اید جز اینکه رادیویی بود و نقش ممیز را من داشتم (خواننده حامد جوادزاده بود که الان هم نقش هنرمند را دارد. روی شعر، پیشتر من سناریوی نصفه نیمه‌ای می‌نوشتم و اجرا نیمه بداهه بود). اولین قسمتش حتی همین را هم نداشت و یادم هست در یک اتاق معمولی در ساختمان رادیو با میکروفن رومیزی قابل حمل ضبط کردیم… اگر اشتباه نکنم بیش از بیست آیتم ضبط و پخش شد همان ایام.این گذشت تا سالها بعد رفقایی همین برنامه ویدیویی را برای من فرستادند. از اینکه بدون هیچ تغییری برنامه زنده و تصویری شده و مورد استقبال هم قرار گرفته خوشحال شدم ولی هر چه فکر کردم یادم نیامد سازنده‌اش اطلاعی به من داده باشد، کسب اجازه که هیچ! بعد فکر کردم شاید چون من سالهاست از ایران خارج شده‌ام دسترسی به من سخت بوده… اما هیچ چیز، حتی در حد یک تشکر یا یادکرد هم در تیتراژ آغاز و پایان برنامه چیزی ندیدم. شماره حامد جوادزاده را از یکی از دوستان بدست آوردم و پیامی دادم. جواب داد و احوالپرسی گرمی درگرفت. منتظر ماندم چیزی در مایه «عه اتفاقا دنبالت می‌گشتیم…» بیاید. نیامد. ناچار خودم حرف را کشاندم به برنامه و گلایه بسیار ملایمی که بیشتر از یک سطر نرفت. بلافاصله آقای جوادزاده که چاکرم‌مخلصم‌های بی‌حسابش روزگاری من را شرمنده و کلافه می‌کرد گذاشت و رفت! یعنی حتی نیازی به توضیح هم ندید… . نمی‌دانم چرا بی‌ادبی را هم به سرقت هنری اضافه کرد، شاید فکر کرد من هم از جماعت اسکرین‌شات‌بگیر هستم. قاعدتا بعد از ماه‌ها همکاری و سالها آشنایی اگر من را می‌شناخت می‌دانست اهل این کار نیستم، نیاز مالی ندارم، شهرتم -هرچقدر کم یا بد- خیلی بیشتر از نیاز به اینطور یادکردهاست… و حتی دنبال عذرخواهی هم نبودم.از آن موقع تا بحال چند بار خواسته‌ام این مطلب را بنویسم، یا حتی نوشته‌ام اما از انتشارش پشیمان شده‌ام. ولی چند روز پیش برایم ماجرایی علنی شد که اگر چه نه به این شدت ولی در همین راستاست: پایمال کردن حقوق معنوی. افزون بر این دو، ماجرای کتاب بیشعوری را هم که می‌دانید؛ بعد از آنکه نزدیک به سی‌ناشر و مترجم[؟!] متن ترجمه من را کپی کردند، همان ناشر خودم هم آن را به اسم مترجمی که اصولا وجود خارجی ندارد کپی کرد و به بازار داد (بله درست خواندید!)غم‌انگیز است برایم که بخش بزرگی از این ناجوانمردی‌ها بخاطر این صورت می‌گیرد که حضرات -حتی کسانی که اظهار دوستی‌های غلیظ می‌کردند زمانی- می‌دانند من خارج از کشور هستم و [لابد به گمان آنها] دستم از همه جا کوتاه است. متاسفم. اما دستم را کوتاه نمی‌بینم و [دیگر] کوتاه نمی‌آیم. این فقدان قانون و عدالت و شرم و انصاف را دست کم باید فریاد زد.

May be an image of one or more people and text

بار گرانِ مهربان…

در این اپیزود شبچراغون محمود فرجامی به سراغ شما می‌آید…

وبسایت شخصی محمود فرجامی: farja.me

وبسایت بابک رجبی: babakrajabi.me

وبسایت نشر روزنه: rowzanehnashr.com

کد تخفیفبرای خرید کتابهای محمود فرجامی برای فروردین ۱۴۰۰: SHAB

|صدای #شبچراغون را به گوش دیگران برسانید|

حکایت عبرت آموز ضرطه فرج سرکوهی در بارگاهِ شورای بازنگریِ خط فارسی!

یادداشت کاظم کردوانی درباره نابکاری‌ها و جعل تاریخ و خودستایی‌های سخیف غلط‌انداز فرج سرکوهی هم تکان‌دهنده است و هم سخت تاسف‌آور. من البته، مثل خیلی‌های دیگر، یا در واقع هر کس که اندکی مطالعه‌ای دارد و هر خبر و مصاحبه و ادعایی را با عقل سلیم و داده‌های قبلی می‌سنجد متوجه دروغگویی‌ها و معرکه‌گیری‌های آقای سرکوهی شده بودم و هر جا اسمی از او می دیدم نادیده رد می‌کردم، اما ظاهرا رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور و خصوصا بی‌بی‌سی حاضر به دل‌کندن از جذابیت معرکه‌گیری‌های این داستانسرای همه‌چیزدان و همه‌جاحاضر نیستند.

عموما، و آن اوایل، ادعاهای آقای سرکوهی تا آنجا که مربوط به چیزهای غیرقابل انکار یا اثبات بود قابل تحمل بود، مثلا [در یک مصاحبه] می‌گفت ماموران امنیتی او را مجبور می‌کرده‌اند که صداها و حرفهایی که هنگام سکس با همسرش ردوبدل می‌شده را دوباره در حضور آنها بگوید… (کاری سخت کثیف و غیراخلاقی اما خلاقانه، چه از جانب شکنجه‌گران و چه -شاید- ذهن سازنده!)بعضی دیگر از ادعاهای آقای سرکوهی با داده‌ها و شواهد چندان همخوان نبود اما خوب «می‌فروخت». مثلا اتهامات سنگینی که به مسعود بهنود زد و [تقریبا] به خودفروختگی متهمش کرد، و بهنود با صبوری و رندی توامانی که دارد جواب نداد و وقتی هم که مستقیما از او دراین باره پرسیده شد (گفتگوهای جداگانه کامبیز حسینی و من) گفت حتما فرج بهتر می‌داند چون حافظه او بهتر است و بعد سخن را برد به وقت پنهان شدن سرکوهی و خروجش از ایران و این که بهنود یکی از نادر کسانی بوده که سرکوهی پناه داده و حتی در فرودگاه هم بدرقه‌اش کرده… .در چنین مواردی اگر کسی به مخالفت با ادعاهای سرکوهی برمی‌خاست معمولا برچسب مریدی این و کارمندی آنجا و نانخوری فلان را می‌گرفت.

اوجش (در سخافت) گفتگو با چند رسانه معرکه‌طلب بعد از درگذشت هاشمی رفسنجانی و ادعای جنابِ همه‌چیزدانِ همه‌جاحاضر بود که: این رفسنجانی یک مدتی با ما زندان بود و آدم دلال مسلک سخیفی بود و چند بار هم آمد به سلول من که یک چیزهایی به من بفروشد که ردش کردم رفت! (نقل به مضمون)حالا تو با فکی که تا زمین کش آمده بگو به شهادت خاطرات همه کسانی که آن بابا را در زندان و قبلش دیده بودند، هر ایراد و حتی جرم و جنایتی که داشت، از نظر مالی بی‌نیاز بود و غرور خاصی داشت و هرگز چنین رفتاری یا حتی نزدیک به آن هم از او گزارش نشده! قاعدتا مرید و خودفروخته و کارمند هستی وگرنه فرج و اکبر می‌دانند در آن سلول چه گذشته یا تو؟ بی‌بی‌سی بهتر می‌داند گفتگو با کی جنجالی‌تر می‌شود یا تو؟

نامه آقای کردوانی اما اتمام حجت است برای هر کس که بالاخره دنبال متر و معیاری می‌گردد برای راستی‌آزمایی‌های این بابا که انگار یک تنه نیت کرده تا جایی که ازش برمی‌آید تاریخ سیاسی و ادبی و سایر را تحریف کند (این «سایر» بستگی به رسانه‌ها دارد که در چه امور دیگری ایشان را صاحب تخصص و خاطره بدانند!).کردوانی بیش از ده دروغ واضح و شاخدار و سخیف سرکوهی را نشان می‌دهد که تقریبا همه آنها نه تسامحا از سر عواملی مثل ضعف حافظه یا بیماری زوال عقل بلکه تعمدا از سر خودشیفتگی و کینه‌جویی از دیگران و مطلع نشان دادن خود، ساخته و پرداخته شده‌اند.البته اگر ادیتوریال بی‌بی‌سی، که احتمالا جوانی [یعنی ایشالا!] باید باشد ناآشنا با موقعیت غولهایی مثل سمیعی گیلانی و باطنی و صادقی و کابلی در ادبیات و زبان‌شناسی، فقط کمی دقت هم می‌کرد متوجه می‌شد آن ادعانامه سردبیر یک نشریه که خودش را همپایه آن بزرگان و آدمی مثل کردوانی را تا حد پادو جمع نشان داده، چقدر سوراخ است. اما چه می‌شود کرد که هر ادعا و تاریخ‌سازی، پشتوانه بعدی می‌شود و لابد چندی دیگر ادیتوریال رسانه فارسی‌زبانِ بعدی هم با چند «سرچ» به همین ادعانامه سرکوهی می‌رسد و مطمئن‌تر از همکار قبلی سراغ استاد می‌رود که بیا برایمان از شورای فلان و کانون بهمان و انجمن بیسار خاطره بگو! و اصلا مگر نه که انبوهی از مصاحبه‌ها و اظهارنظرهای او بخاطر سوابق دوری است از سردبیری مجله‌ «آدینه» که تمام اعتبارش را سرکوهی از خلال همین خاطره‌سازی‌ها و ادعاپردازی‌ها پای خود نوشت و به ادیتوریال‌های طالب معرکه‌گیری انداخت؟ بماند که البته میراث‌خوار سیروس علینژاد بود و مرهون لطف کسانی که پس از خروج علینژاد از کشور به همکاری‌شان ادامه دادند… .

می‌گویند روزی شازدگان درباری آدم سخیفی را پولی دادند که جلوی وزیر اعظم ضرطه‌ای بدهد. داد و جمع خندیدند و وزیر هم به جای تنبیه انعام حسابی دادش. طرف را بسیار خوش آمد و فکر کرد پس جلوی شاه این شیرین‌کاری را تکرار کنم چه انعام‌ها بگیرم. کرد و دو شقه شد و حکمت انعام وزیر پدرسوخته روشن!از دیشب که یادداشت بلند و کوبنده کاظم کردوانی را خوانده‌ام فکر می‌کنم نکند مسعود بهنود که بالاخره بی‌ارتباط با دربار هم نبوده همان کار وزیر را کرده با فرج سرکوهی!

بهرحال که این بار نه می‌توان به استناد من بودم و اکبر/بازجو/… راه مستندات را بست، نه می‌شود با برچسب مرید و حسود و کارمند و بچه‌سال… دهان منتقدان را. یکی از اعضای نام‌آشنای شورای بازنگری ادبیات فارسی که اتفاقا سرکوهی را هم از نزدیک می شناسد، مفصلا و با ارجاعات دقیق دروغگویی‌ها و مهمل‌بافی‌های او را نشان داده و سرنخی بدست داده [اضافه کردن و پررنگ کردن شخص خود به قیمت تحریف کل ماجرا] که اتفاقا در بقیه معرکه‌گیری‌های او هم مشهود است و می‌تواند همه آنها را زیر سوال ببرد.زمانی نوریزاده گل سرسبد رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران بود. سابقه‌ روزنامه‌نگاری ده برابر مهمتر از سرکوهی داشت و صدبرابر بهتر معرکه می گرفت و قصه‌ها را می‌پرداخت و البته واقعا منابعی اطلاعاتی هم داشت. عاقبت اما چنان چاخان‌هایش یکی یکی رو شد که چاره‌ای جز کنار گذاشتنش، دست کم از رسانه‌هایی مثل بی‌بی‌سی، باقی نماند.